Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
خلاصه:
الا سن زیادی نداشت که پدرش را از دست داد و در کنار نامادری مهربانش، بانو ترمین و خواهر خواندههای خود بزرگ شد؛ تا اینکه خبر پرنس چارمینگ در جستجوی یک همسر برای خودش است و الا تلاش میکند در این مهمانی شرکت کند بدون آنکه بداند پرنس چارمینگ دنبال همسر نیست بلکه دنبال یک... .
مقدمه:
«وقتی شیاطین خود را برای سیاهترین گناهان آماده میکنند
همانند من خودشان را به شکل فرشتگان آسمانی در میآورند»
اتللو_ویلیام شکسپیر
نویسندهی عزیز؛ ضمن خوشآمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
بانو ترمین دیوانهوار در سرسرای اتاق گام بر میداشت، وصدای گامهایش در این عمارت تو خالی در همه جا منعکس میشد.
نگرانی و تشویش تمام وجودش را فرا گرفته بود. لرزش دستانش مشهود بود و از استرسی که در قلبش تحمل میکرد، حکایت میکرد.
صدایگامهای بیقرار و تیک تاک عقربه ساعت قدیمی کنار پنجره در هم تنیده بود، تکتک آجرهای قدیمی دیوار، تمام پارچههای سرخ بیحرکت پردهها، تمام ظروف چینی داخل کمد، تمام کتابها، تمام ظروف بلورین درخشان روی کمدها، تمام وسایلخانه با آنکه بیجان بودند؛ اما میتوانستد درک کنند که اعضای این خانواده شدیداً منتظر کسی هستند و به خاطر او استرس شدیدی را دارند تحمل میکنند.
دختران بانو ترمین یعنی الا و آناستازیا نیز کنار هم روی مبل قرمز سه نفره نشسته بودند،چشم به ساعت دوخته بودند و در انتظار خواهرشان بودند.
آنها نیز حال روزشان چندان تفاوتی با مادرشان نداشت؛ اما با این تفاوت که مادر نگران شکست خوردن دخترش بود، ولی آن دو دختر نگران بودند که نکند امشب او موفق شود و دل شاهزاده را به رباید.
ترمین رو به دخترانش کرد و با لحنی ملایم گفت:
- ساعت یک نیمه شبه! دیگه برید بخوابید.
الا آهی کشید و با اندوه پاسخ داد:
- به قدری نگران دریزیلا هستم که حتی اگه برم روی تخت بازم خوابم نمییاد.
آناستازیا نیز در تأیید سخن او گفت:
- درسته مادر، من توان خوابیدن رو ندارم اگه کنار شما نباشم استرسم بدتر میشه.
با بلند شدن صدای کالسکهای که گمان میرفت، متعلق به دریزیلا باشد، هر دو از روی مبل برخواستند و با سرعتی که باد را شگفت زده میکرد به سمت خروجی دویدند.
در را باز کردند هر دو خواهر به بیرون جهیدند، کالکسه دریزیلا ایستاد.
پیتر که خدمت کار این خانواده است از کالسکه پایین میپرد، در را برای بانویش باز میکند.
در با صدای گیژ گیژ مانندی باز میشود.
دریزیلا درحالی که دامن سبز روشنش که با گلهای سفید و صورتی تزئین شده بود، در اندام گل مانند او خودنمایی میکرد، به آرامی از کالسکه ساده و قدیمیاش پیاده شده.
اندوه در صورت زیبا و نجیبش نمایان بود، سرخی چشمانش از اشکهای او حکایت میکردند و به قدری رنگ و رویش پریده بود که خبری از سرخی گونههایش نبود، گویا یک مرده متحرک بود.
الا و آناستازیا با هیجان به سوی خواهرشان دویدند و بدون توجه به اندوهی که او را کاملا به تسخیر خود در آورده بود، در آغوش گرفتند.
الا با هیجان شروع به پرسشهای بیشمار خود کرد:
- مهمونی چطور بود؟ شاهزاده رو دیدی؟ کچل که نبود؟ قدش چطور بود؟ خوش هیکل بود؟ راست میگن چشماش یه ارتش رو بهم میکوبه؟... .
آناستازیا نیز همزمان با خواهرش شروع به پرسش کرد:
- شاهزاده رو دیدی؟ازت خوشش اومد؟ بهت نگاهی انداخت؟ بهت پیشنهادصحبت داد؟ باهاش رقصیدی؟... .
دریزیلا به خاطر انبوه بالای سوالات خواهرانش گیج شده بود و نمیتوانست سوالها را تشخیص دهد.
هر دو خواهر با صدای فریاد مادرشان سکوت کردند.
او درحالی که جلوی در ورودی ایستاده بود پرسید:
- دریزیلا امشب تونستی توجه پرنس چارمینگ رو جلب کنی؟
او با صدای گرفته و اندوهبار پاسخ داد:
- شاهزاده از من درخواست کرد تا توی رقص باهاشون همراهی کنم اما... اما... .
در همین حین بانو ترمین درحال شنیدن صحبت دخترش دچار بهتزدگی شد، چشمانش نیز همزمان گرد شد و زمزمهوار گفت:
- اوه خدای من!
دستش را از شدن خوشحالی و تعجب روی قلبش گذاشت.
اصلا انتظار نداشت که این دختر توان ربودن دل پرنس چارمینگ داشته باشد؛ اما نمیتوانست درک کند که علت اندوه و نگرانی در چهره او چیست!
دریزیلا نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، بغضش ترکید و با عجله از خواهرانش جدا شد، دوان دوان به سمت در ورودی رفت و از کنار مادر بهتزدهاش رد شد و وارد عمارت شد.
بانو ترمین نیز دامن بنفشش را در دستش جمع کرد، بیخیال آداب و رسوم زنان اشرافی شد و دنبال او شتافت و گفت:
- دریزیلا! دریزیلا! چی شده؟ مگه شاهزاده باهات نرقصید؟
دریزیلا اشک ریزان بدون توجه به مادرش از پلهها بالا رفت و وارد اتاقش شد، در را بست و پشت در نشست.
سوسوی نور شومینههایی که روشن بود تا حدودی فضای خفه کننده اتاقش را روشن کرده بود. صدای گریههای دریزیلا بلند شد، این صدا بر اندوه مادرش افزود.
الا و آناستازیا نیز با عجله به عمارت بازگشتند و همراه مادرشان بانو ترمین به سمت اتاق دریزیلا روانه شدند.
بانو ترمین که جلوتر از دخترانش ایستاده بود سعی کرد در را باز کند؛ ولی دخترش در اتاقش را قفل کرده بود، این رفتار دریزیلا بیسابقه بود.
بانو ترمین با نگرانی چند بار به در ضربه زد و گفت:
- دریزیلا! در رو باز کن حالت خوبه!؟ چه اتفاقی افتاده؟ لطفاً بهم بگو!
حالش خوب نبود، احساس سرگیجه بدی داشت؛ اما حافظهاش کاملا روشن و واضح تمام وقایع را به یاد داشت.
صدای مادرش را میشنید؛ اما توان پاسخ دادن نداشت، چنان وحشت کرده بود که قدرت تکلمش را دچار مشکل کرده بود.
الا نیشخندی زد و با صدای بلندی گفت:
- حتماً شاهزاده بهش نگاهم نکرده که این طوری بهش برخورده، نمیدونستم دریزیلا اینقدر حسود باشه!
سپس دستی روی موهای بلوندش کشید و با غرور گفت:
- نگران نباشید مادر جان، من بهتون قول میدم که فردا شب توی مهمونی شما رو سربلند کنم.
دریزیلا صدای خواهر بدجنسش را شنید، در اتاقش را باز کرد و با لحنی سرشار از وحشت گفت:
- من کل شب را با شاهزاده رقصیدم!
لکنت عجیبی در تمام صحبتهایش حس میشد.
اینجا بر خلاف ورودی حیاط تاریک نبود، نور به صورتش تابید، چنان سفید شده بود گویا او جنازهای است که از گور برخواستهست، به شدت سفید بیرنگ شده بود.
خواهرانش با دیدن این چهره بیرنگ به خود لرزیدند و ترس بر آن دو چیره شد.
پارت ۳
بانو ترمین نیز به سختی روی پاهایش ایستاده بود، چنان دچار حیرت بود که توان حرکت نداشت.
دریزیلا بدون توجه به احوال آشفته آن سه نفر گفت:
- حتی اشتباهی دکمه شاهزاده رو کندم.
هر سه با دیدن دکمهای که شاهد سخنان خواهرش بود، دچار حیرت شدند، اما همچنان در اسارت ترس بودند.
دکمهای دور طلایی که با الماس آبی رنگ زیبایی تزعین شده بود، آن دکمه چنان زیبا بود که گویا یک جواهر بود نه یک دکمه پیراهن.
چشمان الا که به حال همچین الماسی ندیده بود و از شدت شوق میدرخشید، که ناگهان آناستازیا که کلا رنگ پریدگی نامعمول خواهرش را فراموش کرد و آن را ربود.
الا نیز سریعا همه چیز را فراموش کرد، با خشم غرید:
- آهای! داری چی کار میکنی؟
آناستازیا درحالی که محو دکمه زیبایی دستش بود زمزمهوار گفت:
- این واقعاً زیباست، اصلا شبیه دکمه نیست، انگار نگین تاج... .
در همین حین الا آن دکمه را از دست آناستازیا ربود، آناستازیا هم نیز به موهای الا حمله کرد، گیس و گیس کشی این دو خواهر شروع شد.
حین دعوا، دکمه از دست الا افتاد و غلت خوران خودش را به بانو ترمین رساند، بانو خم شد و آن را برداشت و با لحنی جدی گفت:
- فعلا تا وقتی همه چی معلوم بشه، این دست من میمونه.
سپس رو به دخترانش کرد و گفت:
- خواهرتون الان خسته هست همگی برید بخوابید فردا بهتون میگم چی شده.
الا بدون هیچ اعتراضی شب بخیر گفت، درحالی که نمیتوانست لبخند شرورانهاش را پنهان کند، به سمت اتاق خوابش روانه شد.
اصلا برایش مهم نبود که چه اتفاقی برای خواهرش افتاده است همین که خواهرش شکست خورده، برایش کافیست تا امشب با خیال راحت بخوابد.
او به سمت پلهها رفت. به آرامی دامن آبی رنگش را داخل دستانش جمع کرد، با عشوه ناز از پلهها پایین آمد و به سوی اتاقش رفت.
از کودکی مشکل خواب داشت، باید اتاقش بدون پنجره باشد؛ تا بتواند به راحتی بخوابد برای همین در اتاق طبقه پایین میخوابد.
البته علت اصلی انتخاب این اتاق فقط مشکل خواب او نبود. این اتاق تنها جایی بود که میتوانست با دوستان کوچکش حرف بزند، اما چون نیمه شب بود.
همه آنان در خواب فرو رفته بودند، امشب نمیتوانست با آنها صحبت کند برای همین وارد تختش شد، وارد خوابی خوش و عمیق شد.
آناستازیا نیز در اتاق خوابش که کنار اتاق دریزیلا بود به خواب فرو رفت.
بانو ترمین چراغدان کنار تخت را روشن کرد و سپس لباس مجلسی سبز توری که استر ان با شکوفههای سفید تزعین شده بود را از تن دخترش در آورد و یک دامن کوتاه سفید مخصوص خواب تنش کرد.
به قدری حالش خراب بود که توان تعویض لباس را نداشت و به کمک مادرش باید آن را انجام میداد.
مادرش او را روی تخت گذاشت و ملافه را روی او کشید و گفت:
- میتونی الان بگی دقیقا چه اتفاقی افتاده؟
پارت ۴
دریزیلا ردرحالی که از ترس دچار لکنت شده بود، شروع توضیح وقایع کرد:
- من کل شب توی مهمونی با شاهزاده رقصیدم. شاهزاده از همون اول از من خوشش اومده... .
سپس درحالی که شدیداً دچار بغض شده بود، نمیتوانست چیزی که دیده بود هضم کند و زبان بیاورد، به قدری دچار وحشت شده بود، زبانش در دهانش نمیچرخید، گویا زبانش فلج شده بود.
همه چیز دقیق یادش بود، اما نمیتوانست چیزی بگوید همه چیز از جلوی چشمانش رد میشد، تن بدنش همانند یک انسان در معرض تشنج میلرزید.
نمیتوانست چیزی بگوید اما به خاطر خواهرش که شده بود باید حقیقت را میگفت و او را نجات میداد، هر طور که شده بود تلاش میکرد،ذهنش را سر و سامان دهد و به این وحشت غلبه کرده و حقیقت را بازگو کند.
چند بار هقهق کرد و با بغض گفت:
- تو رو خدا مامان نزار الا به اونجا بره این یه تله هست!
بانو ترمین با نگرانی درحالی که دخترش را در آغوش گرفته بود، گفت:
ـ آروم باش دخترم آروم باش لازم نیست چیزی بگی...
دریزیلا با بغض گفت:
- اما اما...
بانو ترمین که میدانست حال دخترش چندان خوب نیست مانع صحبت کردن او شد و گفت:
- هیس آروم بگیر الان برات آرامبخش میارم دیگه بهش فک نکن.
آن شب نحس رخت بست، دوباره روشنی روز همه جا را فرا گرفت.
الا مثل همیشه با خوشحالی از خواب بیدار شد، خمیازهای کشید روی تخت نرم اشرافیاش نشست.
و با سرحالی از تخت پایین آمد و تورهای صورتی که کنار تختش را تزعین کرده بود را کنار زد و به سمت میز آرایش خود که در گوشه اتاق بود رفت.
شانه چوبی زیبایش که کنده کاری شده بود را برداشت و
درحالی که زیر لب آواز میخواند، موهای طلاییاش را شانه زد.
سپس درحالی که بدن انحنادار خوش فرمش را میلرزاند، میرقصید، لباس خوابش سفید را عوض کرد. و یک دامن توری زیبای آبی رنگ به تن کرد.
موشها نیز در سوراخ دیوارها مشغول تماشای رقص او بودند، کمر لاغر و بدن بیعیب نقصی داشت، همه محو زیبایی اغوا کننداش بودند. این زیبایی اندامش را مدیون دمنوشهای گران قیمت بود.
پیچ تاب موهای طلایی الا آب دهانشان را جاری کرده بودند. همه موشها خیلی دوست داشتند که یک روز بتوانند، بدون ترس از غصب جادوگر به او حمله کنند، تمام موهای طلایی الا را بجوند، از بس زیبا و خوردنی به چشم میآمد.
الا همانند یک دختربچه یازده ساله غرق شادی بود، چون امشب به یک مهمانی دعوت شده است.
حضورش در این مهمانی برای او اهمیت زیادی داشت، طبق گفته یکی از دوستان بانو ترمین که در قصر زندگی میکند. هر سال امپراطور به مناسبت فرا رسیدن کریسمس ده شب جشنی بزرگ برپا میکند.
تمام اشرافزادگان و وزرا و سران مجلس و تاجران سرشناس و بزرگان در آن مهمانی حضور پیدا میکنند. اما امسال این جشن شبانه یک مهمان ویژه دارد.
پارت ۵
این مهمان ویژه برای یافتن نیمه گمشدهاش هر شب در آن جشن شرکت میکند. او کسی نیست جز پرنس چارمینگ.
پرنس چارمینگ دومین پسر امپراطور و تنها وارث بیرقیب تاج و تخت بود، چندین بار ازدواج کرده بود.
با شاهدخت رومانیا، با دختر وزیر اعظم سابق، با نوهی ثروتمندترین تاجر فرانسه، اما از بخت بدروزگار؛ همچین پرنس جذاب و خوش قلبی هیچوقت نتوانسته بود، طعم خوش زندگی با یک بانوی زیبا رو را حس کند.
همه همسران پرنس به طرز مشکوکی بیمار شده و از دنیا میرفتند، عدهای شایعه پخش کردندهاند که خود پرنس باعث مرگ همسرانش میشود.
ولی امکان ندارد، آدمی همانند پرنس چارمینگ دست به همچنین عمل شنیع بزند او در سنین نوجوانی قصر را ترک کرده بود تا از سرزمینش در برابر مهاجمان دفاع کند، زندگی راحت را به مبارزه در راه وطن ترجیح میداد.
او در گذشته چندین بار در میدان نبرد، با ترکان کافر رو به رو شده بود، ضربه سختی به آنان زده بود. حتی شنیدهاست که او او شیطان نورثلند را فقط با یک شمشیر تزعینی کشت.
بهخاطر کشتار و عقب راندن کافران، پرنس چارمینگ از طرف کلیسا تبرک شده بود، اسقف اعظم علاقه و ارادت خود را به این پرنس نشان داده بود،
افتخارات و خوشنامی پرنس چارمینگ، فقط به میدان جنگ ختم نمیشد.
او هر سال در فصل زمستان به افراد فقیر و بیخانمان زیادی کمک میکند، به آنها سر پناه و غذا میدهد.
همیشه درحال فکر کردن به این است که چگونه به مردم فقیر کمک کند، حتی شایعات میگویند او عهد بسته است تا زمانی که فقر را در سرزمینش ریشه کن نکند لب به هیچ غذای اشرافی نمیزند.
پس نمیتوان گفت که همچین فردی، دست به قتل عزیزانش بزند.
الا با القای این تفکر، هر روز عشقش نسبت به پرنس چارمینگ بیشتر میشد، با اینکه هیچوقت او را ندیده بود، ولی این عدم ملاقات هم نمیتوانست مانع عشق دیوانهوار او نسبت به چارمینگ شود.
در آینه نگاهی به چهره دلربای خودش انداخت، موهای زردش همانند ابریشم زیبا و نرم بودند.
اندام اغواگری داشت که با کمک رژیم های سخت غذایی و استفاده از دمنوشهای گران قیمت خارجی ساخته بود.
هیچکس اندازه او شایستگی حضور در کنار پرنس چارمینگ را نداشت. شاید آن زنان قبلی میمردند چون پرنس چارمینگ فقط سرنوشت الا وجود دارد نه زن دیگری
مقداری گردو از داخل کشویی بیرون آورد، آن را روی زمین کنار سوراخ گذاشت، سپس از اتاقش خارج شد و درحالی که زیر لب با خوشحالی آواز میخواند از پلهها بالا رفت.
او امروز بسیار خوشحال و سرحال بود، چون دیروز خواهرش شکست خورده بود و نتوانسته بود دل شاهزاده را به دست آورد، و باعث آبروریزی مادرش شده بود.
به قدری به خاطر شکست خواهرش خوشحال بود که نمیتوانست ریشخند تحقیرانه روی
لبش را کنترل کند
پارت۶
قرار بود امروز او شانسش را برای ربودن قلب شاهزاده چارمینگ انجام دهد. و به خودش اطمینان زیادی داشت که تو موفق خواهد شد، باید دلش را می ربود، بدون چارمینگ امکان ندارد بتواند زندگی کند.
درحالی که با عشوه دامنش را داخل دستش جمع کرده بود، با وقار از پلههای سفید که از تمیزی برق میزدند بالا رفت وارد عمارت اصلی شد.
با صدایی مملو از شادی سلامی به همه داد.
اما فضای خانه چنان سنگین اندوهگین بود که جز نامادریاش کسی پاسخ نداد.
حتی امروز بیشتر مستخدمین هم مرخص شده بود و فقط دو نفر باقی مانده بود
هیچ صدایی نبود، آسمان سیاه ابری بود و خبری از نور پرنشاط صبحگاهی نبود، شمعدان که در سراسر عمارت روشن بودند توان مبارزه با تاریکی را نداشتند.
دریزیلا حال خوشی نداشت و به زور روی صندلی نشسته بود، چون کل شب را گریه کرده بود، نتوانسته بود بخوابد.
رنگ به رو نداشت سفیدتر از گچ دیوار شده بود، خبری از گونههای گلگون و سرخش نبود، او در عرض نیم روز چندین سال پیر شده بود، دیگر نمیتوانست آن دختر سابق باشد.
آناستازیا هم به خاطر خبر بدی که از مادرش شنیده بود، دست کمی از خواهرش نداشت، با ناراحتی آهی کشید، مقداری پنکیک داخل دهانش گذاشت عسل برایش مزه زهر میداد، حتی حال حوصله کلکل و دعوا با الا را نداشت.
خبری که از مادرش شنیده بود، کل انرژی او را از بین برده بود و قوتی در بدن نداشت. نان در دستش همانند یک وزنه سنگینی میکرد. چنان آشفته حال بود، که حتی شیرینی جات هم توان خوشحال کردن او را نداشتند.
به قدری اندوهگین بود که طعم شیرین پنکیک در دهانش تلخ بود، چیزی نمانده بود که اشکش در بیاید
الا با قدم های آهسته خودش را به میز کوچک ناهار خوری که در ضلع غربی عمارت بود رساند، کنار مادر و رو به روی آناستازیا نشست.
بانو ترمین شدیداً نگران حال دخترانش بود و اشتهایی برای خوردن غذا نداشت، فقط به خاطر رعایت قانون اشرافی پشت میز صبحانه نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود و درحال بازی کردن با صبحانهاش بود.
نمیدانست که اگر دوباره سر کله پرنس چارمینگ پیدا شود باید چه کار کند، چگونه در برابر آن مرد مرموز از دخترانش محافظت کند.
نمیدانست از چه کسی کمک بگیرد اگر این رازی که دریزیلا با او درمیان گذاشته بود، را حتی با راهبه معتمد خود در میان میگذاشت، باور نمیکرد. هیچکس همچین چیزی را باور نمیکرد. همه دیوانهوار عاشق پرنس چارمینگ هستند.
تنها چارهای که داشت این بود، قید زندگی کردن در این شهر را بزند و برود در جای دور با دخترانش زندگی کند. از فرار کردن متنفر بود، اما چارهای نداشت، قدرت دشمنش به قدری بود که در خیالش نمیگنجید. جنگیدن با او حماقت محض بود.
دریزیلا آناستازیا دوقلو بودند و در زیبایی رقیب نداشتند. موهای قهوهای رنگ ابریشمی صورت صاف بدون چروک و لبهای درشت دلبر و چشمان مشکی معصومی داشتند.
پارت ۷
گمان نمیکرد که روزی دخترانشان به خاطر زیبایی اینگونه دچار مصیبت شوند.
نگاهی به الا انداخت، دختر خونی او نبود اما آن دختر تنها یادگاری است که معشوقه مرحومش جا گذاشته بود، الا را بسیار دوست دارد و جایگاه ویژهای در قلبش داشت.
الا بیشتر به پدرش شباهت دارد، این باعث شده بود که الا موهبت قلب بانو ترمین را بدزدد.
شیطان گاها وسوسهاش میکرد، که الا را قربانی کند تا جان دخترانش را نجات دهد، اما قلبش نرمش به او همچین اجازهای نمیداد.
چشمان آبی و موهای بلوند و صورت ظریف الا همتایی نداشت.
به آرامی با ناراحتی بدون آنکه نگاهی به الا بیندازد لب زد:
- الا جانم، تو امشب توی مهمونی شاهزاده شرکت نمیکنی.
قیافه الا کاملا در هم پیچید، درحالی که دهانش پر بود، با تعجب گفت:
- چی؟ آخه چرا؟
همین یک قیافه اندوهگین از سوی الا کافی بود که قلب نازک بانو ترمین ترک بخورد، بیش از اندازه او الا را دوست داشت، همانند الههای او را میپرستید، حتی توان دیدن خم ابرویش را نداشت.
اما اکنون چارهای نداشت، چون برای نجات جان الا باید او را از شرکت در این مجلس شوم منع میکرد. حتی اگر به قیمت شکستن دلش تمام میشد.
نفسی گرفت و با صدای آرام و لحنی اندوهگین، گفت:
- نامهای به دوستم که حضور تو و خواهرانت رو تدارک دیده بود، مینویسم.
سپس در ذهنش زمزمه کرد:
- باید به بانو آنا شک میکردم، اون خیلی آدم پول دوست و خسیسی هست، عمرا در راه خدا به کسی کمک کنه، همین که زن مرموزی مثل آنا که معلوم نیست پدر مادرش کی هستند از کدوم خانواده هستند، کمکم کرده تا دخترام رو وارد مهمونی کنم قضیه بودار هست، اه! من که زن باهوشی بودم! چطوری توی همچین تلهای افتادم؟
درحالی که مشغول فکر کردن بود، الا با خشم، هر دو دست مشت شدهاش را به میز صبحانه کوبید و برخواست، با خشم فریاد زد:
- چرا؟ مگه من چه کار اشتباهی کردم؟ که میخوای از مهمونی رفتن محرومم کنی.
بانو ترمین با آرامش پاسخ داد:
- تو دختر خیلی خوشگل زیبا و مهربونی هستی، پرنس چارمینگ در شأن تو نیست، باید...
الا که در آتش خشم میسوخت فریاد زد:
- منظورت چیه که در شأن من نیست؟ نکنه میترسی من واقعا موفق بشم و به جای دخترات من ملکه بشم!
بانو ترمین دیگر خشمش را کنترل کند، شک در عشق نکته ضعفش بود، تن صدایش را بالا رفت و فریاد زد:
- الا این چه حرفیه میزنی؟
آناستازیا با تعجب به این صحنه خیره شده بود، اتفاق بسیار نادری بود، بانو ترمین برای اولین بار به این دختر لوس نه میگفت و با او مخالفت میکرد. این اصلا سابقه نداشت مادرش به هر خواسته غیرمنطقی او تن میداد حتی اگر به ضرر دختران خونی خود تمام میشد با این شناختی که از مادرش داشت این صحنه واقعا برایش عجیب و غیرقابل هضم بود.
الا درحالی که از شدت خشم صدایش میلرزید، گفت:
- واقعاً فراموش کرده بودم که تو مادرم نیستی!
عادیه که بهم حسودی کنی.
پارت۸
بانو ترمین قبل از آنکه چیزی بگوید، الا قهر کرد و گریه کننان به اتاقش رفت. در را پشت سرش بست و روی زمین نشست و شروع به اشک ریختن کرد.
***
فلش بک به گذشته ۲۱ سال قبل
دخترک روی زمین نشسته بود، سرش را روی زانو جادوگر گذاشته بود. و درحال اشک ریختن بود، بند-بند وجودش او را میخواست، نمیتوانست لحظه ای بدون آن پسر تحمل کند. دیوانهوار عاشقش بود و در حد پرستش دوستش میداشت. در فراق او چنان گریه میکرد، که شانههایش میلرزید.
جادوگر به آرامی موهای بلوند آن دختر را به آرامی نوازش کرد، گفت:
- چی شده دختر عزیزم؟ آخه چرا دختری به خوشگلی تو باید گریه کنه؟
آن دختر با چشمان آبی زیبایی که داشت نگاهی به او انداخت و با لحنی پر از اندوه گفت:
- من عاشق شدم، ولی...
سپس بغضش بر او غالب شد که نتوانست سخن بگوید.
آن جادوگر با تعجب، گفت:
- این که خیلی خوبه ! ولی چرا گریه میکنی؟ من یک فرشتهام کافیه آرزوت رو بهم بگی!
آن دختر زیبارو درحالی که بغض گلویش را فشار میداد، پاسخ داد:
- من عاشق مردی شدم که اصلا به من توجهی نمیکنه! چون اون عاشق دختر ارباب من شده، اون دختر خیلی زشت هست، نه مثل من موهای بلوندی داره، حتی چشماش هم سیاه و زشته، ولی چنان شعری در وصف این عجوزه میگه، آدم فکر میکنه اون عاشق یک پری شده.
آن جادوگر درحالی که شنل آبی بر سر کرده بود، به آرامی دستی روی صورت خیس آن دختر کشید، اشکهای آن دختر بلوند را پاک کرد و گفت:
- کور بودن به عیوب معشوق، و کر بودن در برابر عیوب زشت علیه معشوق یکی از نشانههای عشقه.
سپس به آرامی گونه آن دختر را نوازش کرد، گفت:
- ولی نمیتونم اجازه بدم یک دختر زشت و پلید مانع عشق تو بشه، کاری میکنم که اون به تو تمایل پیدا کنه.
آن دختر با هیجان نگاهی به او انداخت و گفت:
- واقعاً راست میگی؟
آن جادوگر که وانمود میکرد فرشته است، با لحنی بشاش و خوشحال گفت:
- البته که آره! میتونم کاری کنم که هرچی عشق به اون دختر زشت داره رو به تو داشته باشه، فقط یه شرط داره!
آن دختر با هیجان گفت:
- چه شرطی؟ زودباش بگو! حتی حاضرم برای رسیدن بهش جونم رو بدم.
جادوگر با لبخندی که بر لب داشت گفت:
- باشه قبوله، کاری میکنم که اون پسر نتونه دوری تو رو تحمل کنه و تو رو مثل یک الهه بپرسته.
سپس از زیر آستینش یک کاغذ سوخته کهنه زرد رنگ بیرون آورد:
- یک قرار داد باهم امضا کنیم.
آن دختر عهدنامه جادویی را را گرفت و گفت:
- کجا رو امضا کنم؟ زودباش نشونم بده؟
با خواندن ورد بیبدی بابیدی بو و چرخواندن چوب دستی یک عهدنامه جادویی روی هوا ظاهر شد و داخل است آن دختر افتاد.
روی آن با خون بند عهدنامه به زبان شیاطین نوشته بود، آن دختر بدون آنکه بداند در ازای چه چیزی عشق را از رقیبش میدزدد با قلم جادویی آن را امضا کرد.
در همان لحظه هم آن پری و هم آن عهدنامه جوری غیبشان زد که گویا از اول همچین چیزی وجود نداشت.