- تاریخ ثبتنام
- 7/17/25
- نوشتهها
- 5
- موضوع نویسنده
- #1
نام اثر: داستانک بخشش
نویسنده: کامران مهردوست
روز از نیمه گذشته بود و خیابان کم کم داشت خلوت میشد، تعداد اتومبیل هایی که در حرکت بودند، بطور محسوسی کاهش پیدا کرده بودند و دیگر خبری از ترافیک نیمه سنگین صبح نبود. یکی دوتا از مغازه دارها، داشتند کرکره ها را پایین میآوردند و برای صرف ناهار و استراحت بین روز به منزل میرفتند اما مغازه میوه فروشی حاج اکبر مثل همیشه باز بود. حاج اکبر پیرمردی بود تقریبا هفتاد ساله با موهایی به سفیدی برف، صورتی کشیده با چشمانی درشت، قد نسبتا بلندی داشت. اما خیلی خوش لباس نبود، درست برعکس مغازه اش، که همیشه تمیز بود و زیبا به نظر می رسید. داخل و بیرون مغازه، پر از میوه های رنگارنگ بود. داخل مغازه، طبق های سیب و گلابی و پرتقال در یک سمت و قفسه های مملو از سیب زمینی و پیاز هم در سمت دیگر قرار داشتند. جعبه های گوجه فرنگی و چند تا سینی پر از میوه های متنوع هم بیرون مغازه چیده شده بودند. چند تا مفتول آهنی از سقف آویزان شده بودند که روی هر کدامشان، یک شاخه موز آویخته شده بود. پیرمرد میوه فروش، مثل هر روز، در این ساعت، روی یک چهارپایه کوچک نشسته بود و داشت ناهارش را، روی یک پیک نیکی قرمز رنگ، گرم میکرد. بوی غذا در فضای داخل و بیرون مغازه می پیچید و هوش از سر همسایه ها و مشتریانش میبرد.
پیرمرد همین چند ماه پیش عمل قلب باز کرده بود. با اینکه دکترها کارکردن در میوه فروشی و جابجا کردن سبدهایی سنگین میوه را برای او ممنوع کرده بودند، اما نمیتوانست در خانه بماند. پسر بزرگش هر روز حدود ساعت شش صبح، تمام سبدهای میوه را از داخل مغازه بیرون می آورد و جلوی مغازه مرتب میچیند و غروب هر روز هم می آید و همه سبدها را میبرد داخل مغازه. مغازه دارهای همسایه هم کمی هوایش را دارند، روزی چند بار به او سر میزنند و هر وقت پیرمرد به کمکی احتیاج داشه باشد، مضایقه نمیکنند. مشتریان همیشگی هم که حاج اکبر را از قدیم میشناسند، اجازه نمیدهند پیرمرد دست به سیاه و سفید بزند.
با صدای ترمز شدید یک موتورسیکلت حواس همه پرت شد. دوتا از مغازه دارهای ابتدای خیابان سریع آمدند بیرون مغازه شان تا ببینند چه خبر شده؟ جوانی که ترک موتور نشسته بود سریع پایین پرید و یک شاخه موز را برداشت و فوری سوار موتور سیکلت شد. راننده موتور هم با سرعت بسیار زیاد از محل دور شد.
پیرمرد میوه فروش از مغازه بیرون آمد و فریاد زد : یواش تر برو پسر.
یه خودرو پراید سفید رنگ، جلوی پیرمرد ترمز کرد، راننده به پیرمرد گفت : سوار شو الان میگیرمش.
پیرمرد با آرامش خاصی پاسخ داد: نمی خواد بگیریش پسرم، فقط اگه نزدیکش شدی، از قول من بهش بگو آروم تر بره، خیابونای شهر، این روزا خیلی شلوغه.
نویسنده: کامران مهردوست
روز از نیمه گذشته بود و خیابان کم کم داشت خلوت میشد، تعداد اتومبیل هایی که در حرکت بودند، بطور محسوسی کاهش پیدا کرده بودند و دیگر خبری از ترافیک نیمه سنگین صبح نبود. یکی دوتا از مغازه دارها، داشتند کرکره ها را پایین میآوردند و برای صرف ناهار و استراحت بین روز به منزل میرفتند اما مغازه میوه فروشی حاج اکبر مثل همیشه باز بود. حاج اکبر پیرمردی بود تقریبا هفتاد ساله با موهایی به سفیدی برف، صورتی کشیده با چشمانی درشت، قد نسبتا بلندی داشت. اما خیلی خوش لباس نبود، درست برعکس مغازه اش، که همیشه تمیز بود و زیبا به نظر می رسید. داخل و بیرون مغازه، پر از میوه های رنگارنگ بود. داخل مغازه، طبق های سیب و گلابی و پرتقال در یک سمت و قفسه های مملو از سیب زمینی و پیاز هم در سمت دیگر قرار داشتند. جعبه های گوجه فرنگی و چند تا سینی پر از میوه های متنوع هم بیرون مغازه چیده شده بودند. چند تا مفتول آهنی از سقف آویزان شده بودند که روی هر کدامشان، یک شاخه موز آویخته شده بود. پیرمرد میوه فروش، مثل هر روز، در این ساعت، روی یک چهارپایه کوچک نشسته بود و داشت ناهارش را، روی یک پیک نیکی قرمز رنگ، گرم میکرد. بوی غذا در فضای داخل و بیرون مغازه می پیچید و هوش از سر همسایه ها و مشتریانش میبرد.
پیرمرد همین چند ماه پیش عمل قلب باز کرده بود. با اینکه دکترها کارکردن در میوه فروشی و جابجا کردن سبدهایی سنگین میوه را برای او ممنوع کرده بودند، اما نمیتوانست در خانه بماند. پسر بزرگش هر روز حدود ساعت شش صبح، تمام سبدهای میوه را از داخل مغازه بیرون می آورد و جلوی مغازه مرتب میچیند و غروب هر روز هم می آید و همه سبدها را میبرد داخل مغازه. مغازه دارهای همسایه هم کمی هوایش را دارند، روزی چند بار به او سر میزنند و هر وقت پیرمرد به کمکی احتیاج داشه باشد، مضایقه نمیکنند. مشتریان همیشگی هم که حاج اکبر را از قدیم میشناسند، اجازه نمیدهند پیرمرد دست به سیاه و سفید بزند.
با صدای ترمز شدید یک موتورسیکلت حواس همه پرت شد. دوتا از مغازه دارهای ابتدای خیابان سریع آمدند بیرون مغازه شان تا ببینند چه خبر شده؟ جوانی که ترک موتور نشسته بود سریع پایین پرید و یک شاخه موز را برداشت و فوری سوار موتور سیکلت شد. راننده موتور هم با سرعت بسیار زیاد از محل دور شد.
پیرمرد میوه فروش از مغازه بیرون آمد و فریاد زد : یواش تر برو پسر.
یه خودرو پراید سفید رنگ، جلوی پیرمرد ترمز کرد، راننده به پیرمرد گفت : سوار شو الان میگیرمش.
پیرمرد با آرامش خاصی پاسخ داد: نمی خواد بگیریش پسرم، فقط اگه نزدیکش شدی، از قول من بهش بگو آروم تر بره، خیابونای شهر، این روزا خیلی شلوغه.
آخرین ویرایش توسط مدیر: