Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
***
صدای مادرم و رضا در گوشم میپیچد، با صدایی بلند درباره من چیزهایی میگویند که ای کاش گوشهایم نمیشنیدند. صدای مادرم همچون همیشه راه اشکهایم را باز میکند.
- میبینی رضا! دخترهی نکبت تا لنگ ظهر خوابه و نمیگهپا بشم خونه رو جمع کنم مهمون میاد برای فاتحه.
صدای رضا هم بیشتر از آن، روی اعصاب و معدهام چنگ میاندازد و باعث میشود حالت تهوع بگیرم. حالم بد است، سریع از جایم بلند میشوم تا خود را به سرویس برسانم. از روی تخت خود را به پایین سُر میدهم و به سمت درب اتاق قدم برمیدارم. خنکیِ کف اتاقم به پاهای برهنهام اصابت میکند و سرمای جان فرسا را به مغز و استخوانم وارد میکند. نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی دستگیره در گذاشتم و دستگیره را فشردم. بیرون که میآیم، مادرم در هال کوچکمان که متشکل ازچند مبل درب و داغان و میزکوچکی که رنگ نحسش مرا یاد لحظاتی که مادرم موهایم را میگرفت و سرم را به آن میکوبید، میاندازد. آهی میکشم و اسید معدهام تا گلویم بالا میآید. میخواهم اول به سرویس بروم؛ ولی مادرم درجا چشمش به من میافتد و به سمتم میآید و شروع میکند.
- چشم سفید! انقدر دیر بیدار میشی، اگه مهمون بیاد من میتونم پذیرایی کنم؟
در دل میگویم:
آه مادر! چرا نتوانی وقتی از من هم سالمتر هستی.
ولی به زبان نمیآورمش؛ چون میدانم بعد از آن چه بلایی سرم میآورد. چشمم به ساعت روی دیوار میافتد که عقربههایش هفت صبح را نشان میدهند.
- مامان جان! ساعت هفت صبحه، آخه کی این موقع میاد فاتحه که باید زودتر بیدار میشدم؟
صورتش سرد و بی روح است، زیرلب میگوید:
- آره بابای احمقت کیو داشت که بیاد فاتحهاش اصلاً!
- درمورد بابای من، درست صحبت کن!
آه لعنتی دهانم باز شد، خدای من! کاش چیزی نمیگفتم، حالا دیگر شروع میشود و وای برمنِ پدر مُرده...
سیلیاش صورتم را سرخ و فریادش گوشم را پاره میکند.
- من تو رو زاییدم، تو واسه من صدات رو میبری بالا سلیطه؟
آرام و با ضعف مینالم:
- مامان جان... بابام فوت شده و خوب نیست دربارهاش اینجوری حرف بزنی خب.
خشم از چشمانش میبارید و گویا وقتش رسیده که انتقام بگیرد، با لحن بدی دهان باز میکند و میگوید:
- چرا درموردش درست حرف بزنم؟ زد زندگیم رو نابود کرد با نداریش! یه روز خوش ندیدم. تازه با نداریش کنار اومدم به خاطر رضا آروم گرفته بودم که تو وارد زندگیمون شدی.
خیره به چشمان اشکیام تیرخلاص را میزند.
- کاش بابات همون موقع مُرده بود و هیچوقت تو رو باردار نمیشدم.
نه اشکهای من بند آمدنیاند و نه تحقیر و تمسخر او.
- کاش بابات زودتر مرده بود، الهی شکر که مُرد... الهی توام بمیری!
حالم بد بود، از مادرم بیزار بودم. میخواستم بابت تمام حال بدی که سرم آورده است تقاص پس دهد؛ ولی او مادرم است! حتی وقتی زیر دست و پایش لگد کوبم میکند، من میتوانم از خود دفاع کنم و دوبرابرش را سرش بیاورم؛ ولی او مادرم است... اگر او دلش سنگ است من که دلم سنگ نیست، من که مانند او نیستم. فشار شدیدی در سرم احساس میکنم. سرم به درد آمده است، هرگاه که اشکهایم راه میافتند سردردم هم عود میکند. بیخیالِ سرویس، میخواهم به سمت اتاقم بروم و مسکنی بخورم؛ ولی مادر به شدت مچ دستم را میگیرد و میغرد:
- کجا؟ باز میخوابی بچپی توی اتاق بی صاحابت؟
با اعصبانیت دستم را میفشارد و مرا به دنبالش میکشاند. تمام تنم درد میکند و به سختی به دنبالش کشیده میشوم،مچ دستم کم مانده کنده شود. حتماً باز میخواهد دق و دلیاش را از زندگی، رویم خالی کند؛ ولی کاش به یکباره جانم را میگرفت، نمیدانم میخواهد باز چه بلایی سرم بیاورد، آماده هرنوع شکنجهای هستم؛ اما... اما با دیدن درب خانه قلبم توی دهنم میآیید، میخواهد با من چه کند؟ با زجر صدایش میزنم:
- مامان جان! میخوای چیکارم کنی؟
پوزخند صداداری تحویلم میدهد و با تمسخر میگوید:
- میخوام بندازمت بیرون!
چشمانم و مغزم همزمان از حرفش میسوزند. درب خانه را باز میکند و مرا به وسط کوچه پرت میکند. هنوز کوچه خلوت است؛ اما ذهنم شلوغ است، ذهنم جهنم است. با دردی که از برخوردم با زمین در تنم پیچیده است مینالم:
- چطور میتونی همچین کاری باهام بکنی مامان؟ اینجا... اینجا خونهی پدرمه.
گویا که غریبه است، گویا که شیطان است، گویا که مادرم نیست وقتی پوزخندی به حالم میزند و میگوید:
- خونه پدرت قبرستونه، برو اونجا بمون!
تکههای قلبم میریزد،خیلی وقت پیش شکسته بود. مادر درب خانه را میبندد و از جلوی چشمانم ناپدید میشود. هنوز گیج و مبهوت رفتار ظالمانهی مادرم هستم که صدای رضا از پشت سرم، تنم را از ترس میلرزاند.
- کف کوچه چیکار میکنی دخترهی آشغال؟
پیش از آنکه بتوانم دهن باز کنم، به سمتم میآید و مرا از موهایم که دورم ریخته اند میگیرد، با خشم به من خیره میشود. میخواهم بگویم بی گناهم و همهاش کار مادر است؛ ولی امانم نمیدهد، مرا از موهایم که گرفته است، به طرف خانه میکشاند.
پرتم میکند در اتاقم و با لگدهایش به جان تن بیجانم میافتد.
***
اشکهایم را با انگشتان دستهای سردم پاک میکردم و چمدانم را با دستهای شبنمزده از چشمهایم، میبستم. حالم بد بود، میخواستم از هرچه که است دور باشم. اصلاً چیزی نبود که باشد! دیگر هیچ نبود!
تمام بدنم و دل و جانم از کتکهایی که از مادر و رضا خورده بودم، تکه پاره بود. آهی میکشم و روسری سبز یشمیام را بهسر میکنم و از اتاقم خارج میشوم. پایم را که درونِ هال میگذارم صدای آلفرد را میشنوم که میـو کنان جلویم سبز میشود و با چشمان کهرباییاش معصومانه و میووار به من خیره میشود.
چند روزی است که آلفرد را ندیدهام، دقیقاً از روز مرگ پدر به بعد ندیدمش. دلم برایش تنگ شده است.
حالم بد است؛ ولی به ناچار برایش لبخند میزنم، لبخندی کاملاً مصنوعی و گربهخرکُن!
لبخندم باعث میشود بپرد بغلم و پنجولهای کوچکش را به مانتوی مشکیفامم وصل کند.
کیفم را از دست راست به دست چپ منتقل میکنم و روی شانهام میاندازمش، چمدانم را به دنبال خود میکشم با همان دست و با دست آزاد دیگرم آلفرد را محکم در آغوشم نگه میدارم و بدن خاکستری و نرمش را نوازش میکنم و مانندِ زندهای بیجان، پاهایم را به سمت بیرون میکشانم. درب را باز میکنم و با چمدان و گربهام از خانه خارج میشوم. اصلاً هم برایم مهم نیست که لامپ اتاق ویرانم روشن است! درب ماشین را باز میکنم و آلفرد و سپس کیفم را روی صندلی شاگرد میگذارم و میآیم عقب ماشین، چمدانم را که میخواهم داخل ماشین بگذارم، جلویم سبز میشود.
نفسم لحظهای از حضورش میگیرد!اصلاً نمیدانم برای چه آمده؟! نکند با رضا کار داشته باشد و الآن هردو را بیدار کند تا مچم را موقع فرار بگیرند؟ به من زُل زده است، نگاهِ نمناک و ترسانم را که حوالهاش میکنم لب باز میکند:
- کجا میری ماهیم؟
ماهی گفتنش هیچ که آن میم مالکیت آخرش، دلم را همانند زلزلهای چندصد ریشتری میلرزاند.سعی میکنم بی تفاوت باشم، نمیدانم موفق هستم یا نه! بغضم را فرو میبرم و میگویم:
- از اینجا برو.
بیهیچ حرف یا حرکتی میایستد به تماشای من و توجهای به حرفم نمیکند، به ناچار دوباره آرام و نالهوار لب میگشایم:
- برو فرهاد... میخوام برم.
- کجا؟ کجا بری؟
بیاختیار پوزخند میزنم:
- مگه برات مهمه کدوم جهنمدرهای میرم؟!
محو حلقهای اشک در چشمانش میشوم و او میگوید:
- آره که مهمه، مگه میشه که مهم نباشه، تو جونمی، کجا میخوای بری؟
چه میگفت؟ جانش بودم؟ اگر جانش بودم پس چرا آنگونه مرا رها کرده بود؟
پوزخندم شدیدتر میشود:
- دارم میرم، از این خونه، از این شهر یا حتی از این کشور!
لب باز میکند که چیزی بگوید؛ اما کلامش را شروع نشده، میبُرم و با بیرحمی میگویم:
- حرف نزن! حرفات برام هیچ اهمیتی ندارن!
خشم درون چشمهایش شعله میکشد:
- آره دیگه، همین که نمیذاری حرف بزنم کارمون به اینجا کشیده که داری با بیرحمی تموم میکنی همه چیو و میری.
میخواهم چیزی بگویم تا این بحث بیفایده همینجا چال شود؛ اما اینبار او مانعم میشود. خشم چشمهایش را به من هدیه میدهد و با صدایی که از شدت بغض و عصبانیت دو رگه شده، میگوید:
- باشه ماهوا خانم برو! برو ولی نه از این خونه! از سرم برو! برو ولی نه از این شهر! از قلبم برو! برو ولی نه از این کشور! از خاطراتم برو! برو ولی چمدونتم از بوی موهات پرکن با خودت ببر...
زانو میزند کف آسفالت سوزانی که ثمرهی گرمای شدید مرداد ماه است، میبینم شکستنش را! میبینم؛ اما دلم نمیسوزد! دلم برای شکستن مردی که دلم را سوزانده نمیسوزد، دلم بخواهد برایش بسوزد، خودم طوری میسوزانمش که نشود ذرهای از خاکسترش پیدا!
زیرلب مینالد:
- تو بری خاطراتمون منو میکشه ماهوام... .
مطمئن بودم همچون چیزی اتفاق نخواهد افتاد!
اگر خاطراتمان او را میکشت که قلبم را نمیشکست.
به او خیره میشوم ولی دلم باز هم نمیسوزد از عجز و بیچارگیاش، او قلبم را شکسته بود، قلبی را که برای به دست آوردنش مدتها پیش همینطور به زانو در آمده بود. آن به زانو افتادنش دروغی بیش نبود، چگونه این به زانو افتادنش را باور کنم؟!
با صدایی که سعی میکنم بغضم مشهود نباشد بلندتر و طوری که اطمینان یابم شنیده است، میگویم:
- جهنم و ضرر!
و بی هیچ مکثی برای دریافت جواب از جانب او، سوار ماشینم میشوم و پایم را روی پدال گاز میفشارم و با آخرین سرعت دور میشوم از اویی که روزی دور شدن از او، دور شدن از خودِ خودم بود.
اشکهایم به شدت میبارند، کاش نیامده بود، کاش داغ دلم را تازه نکرده بود. دکمه پخش را میزنم تا حواسم از افکارم پرت شود. صدای خواننده درون گوشهایم میپیچد:
«خیلی حرفا رو نمیشه با ترانهها بگیم،
یه عمره چشام رو بستم رو تمام زندگیم.
وقتی ترسی تو دلم نیست واسه چی سکوت کنم؟
من به قُله نرسیدم که بخوام سقوط کنم!
رو به روم وایساده دنیا، پلهای شکستـه پشتم،
یه روزی توی گذشتهام همـه احساسم رو کشتم.
میخوام حرفامو بدونـی... میکشه منو نگفتن؛
تو که رفتی همه دنیا دارن از چشام میافتن... .»
آوای زنگ موبایلم مرا از عُمق آهنگ و خاطرات تلختر از شیرینیام بیرون میکشد.
دستم را که به سمت کیفم میبرم، آلفرد که تا آن لحظه جنینوار روی صندلی در خود جمع شده و به خواب رفته است هم بیدار میشود و خمار و خوابآلود و همینطور شاکی از در آمدن صدای بیموقعِ زنگ موبایلم به من خیره میشود. موبایل را از کیف بیرون میکشم و بی آنکه به صفحهاش حتی نگاهی بیاندازم، تماس را متصل میکنم و روی اسپیکر میگذارمش.
- سلام ماهوا جان، خوبی؟
بغضم را قورت میدهم و سعی میکنم با انرژی و آرام صحبت کنم:
- سلام نازلی جونم، خوبم تو چطوری؟
- به لطف خدا... کجایی ماهوا جانم؟
چرا امروز شیش صبح سروکله فرهاد دم خانهمان پیدا میشود و هفت صبح نازلی میپرسد کجایم؟ فرهاد که هیچ؛ ولی نکند مادر و برادرم بیدارشده باشند و با جای خالی خودم و لوازمم رو به رو شده باشند و نازلی را وادار کرده باشند که به من زنگ بزند! آه نه، این محال است، نازلی را نمیتوانند وادار کنند، او رفیق من است، رفیق محکم من.
آب دهانم را با بغضم یکجا قورت میدهم:
- تو راهم نازلی.
- راه کجا رفیق من؟
میخواهم نگویم یا دروغی سرهم کنم و تحویل بدهم تا مبادا به گوششان نرسد؛ اما او نازلی است، تنها رفیقم و نمیتوانم به او دروغ بگویم. پس سعی میکنم راست و کج، واضح و ناواضح صحبت کنم:
- یه روستای خوش آب و هوا است که اتفاقاً دوستم مژگان اونجا زندگی میکنه، راستش هم میخوام به دوستم سر بزنم و هم توی اون طبیعت بِکر، یکم حال و هوام عوض بشه.
صدایش مثل همیشه آرام و خواهرانه است:
- ای جانم دختر خوشگلمون برو، طبیعت شمال حالتو عوض میکنه، برو ولی برگرد! از خدا میخوام یک عالمه بهت خوش بگذره، به دوستت هم سلام برسون.
لبخندی روی لبهایم مینشیند و میگویم:
- نازلی من دارم بیخبر میرم ها! حواست باشه یوقت بهشون نگی کجام.
با لحن اطمینان بخشی پاسخم را میدهد:
- خیالت راحت دوست جونم، خیالت راحت، فقط مواظب خودت باشی ها!
چشمی میگویم و بعد از خداحافظیِ مختصری، به مکالمه پایان میدهم و چشمانم را روی هم میفشارم.
سرعتم را بیشتر میکنم و همزمان غرق خاطرات میشوم... افسردگی امانم را بریده، لحظهای نیست که حالم بد و هوای دلم ابری نباشد!
***
تقریباً یک و نیم کیلومتر مانده که به روستای مورد نظر برسم، شب از نیمه گذشته و خستگی و خواب آلودگی رمقی برایم نگذاشته. متوقف میشوم در گوشهی جاده، در نزدیکیِ خانهای که کمی دور تر از جاده قرار دارد و هیچ نوری از آنسو نمیآمد که خبری از حیات دهد! آلفرد مُدام خواب است، نمیدانم شاید هوای ماشین حال او را هم گرفته باشد، آخر تا کنون در وسیله نقلیه این همه ساعت درحال حرکت نبوده است.
بوسهای نثار گوشهای کوچکش میکنم و موبایلم را که روی سکوت گذاشته بودم برمیدارم و پیامهای دریافتی و گزارشهای تماسهای از دست رفته را بررسی میکنم. 16 تماس از رضا، 12 تماس از مادرم و تماسهای بیشماری از فرهاد دارم. با دیدن اسمش سریع از رویشان رد میشوم تا اشکباران نشوم.
پیامهای مژگان را باز میکنم، یکی یکی میخوانمشان که در همهشان اشاره کرده به زودتر رفتنم و دلتنگیاش برای دیدنم.
خودم هم دلم برایش تنگ شده بود، آخر سالهاست دوست کودکیام را ندیدهام. خستگی روحی و جسمی و فشار زیادی که روی مغزم آمده است وادارم میکند سرم را به صندلی تکیه دهم، خواب چشمانم را با خود میرُباید و مانع پاسخ دادن به پیامهای دوستم میشود.
***
آرام چشمانم را باز میکنم، نور چشمانم را میزند و
صورت مهربان زنی را مقابلم میبینم که روی مبل تک نفره دقیقاً رو به روی کاناپهای که من رویش دراز کشیدهام، نشسته است. با تعجب به زن و همینطور خانهای که در آن حضور داشتم نگاه میکردم که زن مهربان لبخندی حوالهام کرد و گفت:
- وای بیدار شدی!
مگر قرار بود بیدار نشوم؟! صدایم را صاف کردم و پرسیدم:
- ببخشید... من اینجا... منظورم اینه که من چطور اومدم اینجا و شما کی...
سوالات نصفه نیمهام را میبُرد و با مهربانی لب میگشاید:
- من صاحب خونهای هستم که کنارش متوقف شدی!
تعجبم بیشتر میشود؛ اما آن خانه تماما در تاریکی فرو رفته بود و اثری از حیات نداشت، یا شاید هم لامپهایش آن لحظه خاموش بودند. از اینها گذشته من چطور به اینجا آمدم؟ سوالم را بلند میپرسم:
- من... من چه جوری اومدم اینجا؟! آخه... من که توی ماشینم بودم تا جایی که یادم میاد.
با لبخند و آرامش که گویا عضوی جدانشدنی از صورتش بودند گفت:
- خوابآلودی عزیزم، برای همین چیزی به خاطر نمیاری؛ من بیرون بودم، موقع برگشت به خونه، دیدم توی ماشین میخوابی، منم که تنهام، دعوتت کردم بیایی خونهام تا مبادا توی ماشین سرما بخوری!
خدای من! حالتی داشتم که گویا در انباری از تعجب و سردرگمی افتادهام و یا تانکری پر از حیرت در وجودم تزریق کرده اند! پس چرا اینهایی که میگوید را به خاطر نمیآورم؟! شایدم راست میگوید و حتماً خوابآلود هستم! آخر این افسردگی حواس برایم نگذاشته است، وارد بحث نمیشوم. به دور و بر نگاهی میاندازم و فقط میپرسم:
- آلفرد... امم ببخشید گربهام کجاست؟
- گفتی مایلی گربهات توی ماشین بمونه و نیاوردیش!
از حرفش بیشتر جا میخورم؛ چون محال است همچون تمایلی داشته باشم و بدون آلفرد جایی بروم؛ اما باز هم احتمال میدهم حق با اوست و باز هم چیزی نمیگویم و سرم را به نشانه تأیید تکان میدهم.
به زیبایی از من پذیرایی میکند. ساعتی باهم گپ میزنیم و برایم از زندگیاش میگوید، از جوانیِ برباد رفتهاش، از شوهرش که چهارسال پیش در تصادفی او را از دست داده است. عکسش را از روی میز برمیدارد و نشانم میدهد، مردی چهارشانه و قد بلند با موهایی کماکان جو گندمی،با حسرت به عکس خیره میشود و برایم از عشقشان میگوید، از فرزندانِ هرگز نداشتهیشان و از آرزوهای به فنا رفتهیشان... اشکها میریزد آن هم چه اشکهایی؛ مانند مرواریدی غلتان از چشمهای مشکیِ دُرشتش سُر میخورند و روی صورت سفید و همچون ماهش که با شومیز فیروزهایِ تنش هارمونی قشنگی ایجاد کرده است، میافتند.
ساعتی بعد میگوید:
- هنوز خیلی مونده تا صبح، بگیر بخواب عزیزم، مسافری و نیاز به استراحت داری.
سری تکان میدهم که میگوید:
- رو کاناپه نخواب اذیت میشی، میرم بالا و اتاقم رو برات آماده میکنم تا راحت استراحت کنی.
میخواهم مخالفت کنم و بگویم قصد مزاحمت ندارم که اتاق خوابش را تصرف کنم و او را آوارهی مُبل و کاناپه؛ اما او پیش از آنکه به من اجازه حرفی بدهد از پلههای مارپیچ بالا میرود. لُپهایم را باد میکنم و سپس پووفی میکشم و مشغولِ آنالیز منزلش میشوم. زرق و برق زیادی دارد و چشم را میزند. خیره میمانم روی لبخند زنِ مهربان و همسر مرحومش در قاب عکس!
با خود میاندیشم این زنِ مهربان از جدایی بیشتر زجر کشیده یا من؟! اما درد دارد! فرقی ندارد جدایی چگونه پیش بیایید، دردش در جای خودش ثابت است، دقیقاً همانجا، وسط جایی که قلب نامیده میشود و منبعِ شگرفی برای انبوعِ دردهای عمیقمان است.
جدایی عضو جدا نشدنیِ جهانِ عشق است؛ شمس راست میگفت: «هر کجا عشق باشد، دیر یا زود، جدایی هم است.» با صدای ناآشنای مردی به خودم میآیم:
- ببخشید سرکارخانم... شما کی هستین؟!
سرم را که بالا میآورم در یک لحظه آنی وحشت تمام جانم را میرُباید! تمام بدنم از ترس قفل میکند!
حتی جرأت ندارم سرم را برگردانم و به قاب عکس نگاه کنم که شاید اشتباه میبینم!
- خانم محترم، لطفاً بگید چطور وارد خونه من شدین؟!
ناخودآگاه از وحشت گریهام میگیرد! آن مرد شبیه همسر مرحوم زن مهربان و عکس درون قاب است!
شبیه که نه، میتوانم کتبی بنویسم و امضاء کنم که یقیناً خودِ خودش است! دوباره صدایش را بالا میبرد و سوالاتش را تکرار میکند که سعی میکنم بغض و اشک و وحشتم را سهتایی باهم قورت دهم و لب بزنم:
- م...منو...خانمتون آوردن اینجا!
تعجبی شدید به چشمهای مرد تزریق میشود و حیرتزده و با بیصبری میپرسد:
- چی؟ خانمم؟! چی میگین شما، حالتون خوب نیستا!
دوباره منمنکنان نالیدم:
- را...ست میگم... .
قدمی به جلو میآید و مقابلم میایستد.
- چی چیو راست میگین؟ خانم من کجا بود که شما رو برداره بیاره اینجا؟!
منظورش چیست؟! خدای من! منظورش را نمیفهمم و این نفهمیدن وحشتم را هزار برابر میکند.
- با شمام خانم محترم، حرف بزنید لطفاً.
زبانم را روی لبهای خشک و ترک خوردهام میکشم و به ناچار لب میزنم:
- همینجا...چند لحظه پیش همینجا بود!
- چرا دارین هذیون میگین؟! همسر بنده چهارسال پیش فوت کرده!
دیگر سکته را زده بودم! کمی پیش خانمش همین را دربارهی شوهرش گفته بود که چهار سال پیش فوت کرده و اکنون... خدایا! یعنی کدامشان... فکرش هم ترسم را تشدید میکرد. یعنی با روح طرف هستم؟! اما روحِ کدامشان؟! احساس کردم از شّدت وحشت قلب و روحم هردو درحال جان دادناند! آب دهانم را به زور فرو بردم که مرد لیوان آبی به سمتم گرفت و گفت:
- بفرمایید بنوشید، رنگتون پریده.
با دستان بیحس از وحشتم، لیوان را از دستش گرفتم و بیتشکر، وحشتزده آب را لاجرعه سرکشیدم.
لیوان خالی را گذاشتم روی میز شیشهای و به مرد خیره شدم و وحشتزده با حالیزار گفتم:
- اونم همین رو در مورد شما گفت!
ابروهایش بهم نزدیک شدند و پرسید:
- چیو؟!
لحظهای خنگانه به مرد اعتماد کردم و حس کردم دیگر وحشتی در کار نیست و نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- اینکه شما چهارسال پیش...فوت شدین!
اخم بین ابروهایش عمیقتر شد و طوری لب گشود که مشخص بود مخاطبش من نبودم:
- درست میگه عزیزم؟!
- آره همسرم!
صدای زن مهربان را که میشنوم نمیدانم ذوق کنم یا وحشتم باید بیشتر شود؟! اصلاً نمیدانم آنجا چه خبر است! توهم زدهام یا با من بازی میکنند؟!
زن از پلههای مارپیچ پایین آمد و کنار مرد مقابلم ایستاد؛ اما... اما آنچه وحشتم را افزایش میداد در آنلحظه نه حرفهایشان بود و نه حضورشان، بلکه فقط و فقط چاقوی بزرگی که انگار مناسب قصابیست و در دست زن مهربان که اکنون حس میکردم لبخندش کریه و وحشتآور است، بود! درحالی که حس میکردم مرگم فرا رسیده و آن دو فرشتگان مرگم هستند، فکرم را با خشکی دهانم به سختی لب زدم:
- شما... شما... میخواین منو... سلاخی کنید؟!
با خارج شدن این حرفها از دهانم، هردو گویا که بهترین جوک عمرشان را شنیده باشند زدند زیر خنده، آنقدر شدید و هیستریکوار که وحشت بیشتری به جانم انداختند و هردو همزمان لب گشودند که چیزی بگویند؛ اما صدایشان نامفهوم شد و بعد فقط صدای خندههایشان گوشام را کر میکرد. چنان وحشتناک و کریه شروع به خندیدن کردند که هردو لبهایشان از هم فاصله شدیدی گرفت! دهانهایشان به اندازه فجیعی باز شد و به سمتم آمدند گویا که میخواستند مرا ببلعند اما قبل از رسیدنشان به من...گویا نیرویی عجیب و عظیم مرا از دل مرگ به بیرون کشید و خود را با وحشت و آشفتگی، طوری که در عرق غرق بودم، روی صندلی ماشینم پیدا کردم. آنقدر وحشتزده بودم که نمیتوانستم حتی نفس راحت بکشم از اینکه درآن خانهی جهنموار نیستم و در ماشینم در همان جادهای که متوقف شدهام دقیقاً در نزدیکیِ همان خانهای که هیچ نوری از آن ساطع نمیشد و اثری از حیات نداشت و زن مهربانِ نامهربان گفته بود ساکن آنجاست، قرار دارم. یعنی همهاش خواب بود؟! خدا را شکر... خدا را هزار مرتبه شکر! هنوز قلبم وحشتزده است طوری که صدای زنگ موبایلم مرا از جا میپراند! از کنار آلفردِ طفلکم که خواب است، برش میدارم و به صفحه موبایل خیره میشوم. دیدن نامش داغ دلم را تازه میکند! نمیدانم دیگر او را مرد رویاهای زنانهام تلقی کنم یا ویرانگر رویاهایم؟! تماس را متصل میکنم و صدای پر هیبت و مردانهاش در گوشم طنینانداز میشود:
- کجایی ماهوام؟!
اعصابم خراب است، خراب! در موبایلم میغُرم:
- تو رو سننه!
از صدایش معلوم میشود جا خورده است:
- جواب سربالا نمیدادی ماهوا خانُم!
درحالیکه چشمهایم را از شّدت سردردی که یکهویی پیدایش شده است میبندم، مینالم:
- برای چی زنگ زدی؟ چی میخوای؟!
صدایش آخ صدایش:
- ماهِ وحشیم کجا رفتی تو؟
خاموش میشوم. ناتوانم در پاسخ دادن. نمیدانم درستش این است که گریه کنم یا بخندم!
- الو ماهی؟ خوبی؟
ناتوان نامش را زمزمه میکنم:
- فرهاد.
درجا با صدایی که نمیتوانم تشخیص دهم عشق در آن موج میزند یا باز هم مانند دفعه قبل یک بازی حقیرانه است که دلم را خاکستر کند، پاسخ میدهد:
- جانِ دلِ فرهاد؟!
محو صدایش شدهام. محو جانِ دلی که نثارم کرده است و میتوانم حتی بابت همین طرز پاسخ دادنش چشمانم را روی تمام اتفاقات ببندم!
گفته بودند زنها از راهِ گوش عاشق میشوند؟! بهتر است تصحیح کنم، زنها از راهِ گوش خر میشوند!
- ماهِ من...
ندارم! تابِ تحملِ صدای مردانه و جذاب و در عین حال نفرین شدهاش را نـدارم!
- ماهی! رضا دربدر دنبالت میگرده، کجا رفتی تو؟
این است، فرهادی که میشناسم این است، محال است برای دلبری زنگ زده باشد، باید میدانستم که در دست برادرظالمم، پیگیر گم شدنم است.
باز از درون میشکنم و بیهیچ درنگی تماس را قطع میکنم و موبایلم را خاموش و به کناری پرت میکنم. به جادهی مقابلم خیره میشوم، هنوز شب است.
حتی حواسم آنقدر پرتِ صدا و لحن لعنتیِ فرهاد بود که قبلِ خاموش کردن موبایلم به فکرم نرسید به ساعت نگاهی بیاندازم!
تاریکیِ شب وسوسهام میکند که دوباره به خواب بروم؛ اما وحشتی که در کابوسِ لحظات پیشم تجربه کردهام به نوعی برای یکماه از خواب گریزان بودنم کافی است! از کودکی همینطور بودهام، هرگاه کابوس میدیدم تا مدت طولانی و به صورت شدید از شّدت وحشت، بیخواب میشدم. سرم درد میکند و گویا که اکسیژن درون ماشین به اندازهی سر سوزن هم موجود نیست، درحالیکه نفسم تنگ میشود، نیمنگاهی به آلفرد که هنوز به راحتی خواب است میاندازم و در ماشین را باز کرده و از ماشین به سرعت خارج میشوم.
هوای آزاد را با ولع میبلعم و نفسهای عمیق میکشم.
نمیدانم چه مرگم شده ولی نفسهایم به سختی از ریههایم خارج میشوند و گویا حشرهای در گلویم راه میرود! به سرفه میافتم و قفسهی سینهام درد عمیقی را متحمل میشود. در همین حین که برای ذرهای اکسیژن با هوا و ریههایم میجنگم، صدای زنی مرا به خودم میآورد. با درد سرم را بالا میآورم و با پیرزنی که در آن لحظه که نفسم میگرفت نمیتوانستم سن و سالش را درست حدس بزنم، روبهرو میشوم.
- خوبی دخترم؟
صدایش رعب و وحشت به جانم میاندازد با آنکه لحنش مهربان است. حالم بدتر میشود؛ اما سعی میکنم نفس عمیق بکشم:
- خوبم...ممنون.
- بد سرفه میکنی دخترم، مشکل تنفسی داری؟ آسم؟
چرا این همه سؤال میپرسد؟! نمیداند از سؤال بدم میآید؟ نه! از کجا باید بداند! برای ختم قائله، گلویم را به سختی صاف میکنم و کامل توضیح میدهم:
- نه مادرجان، مشکل خاصی ندارم. فقط یهو به سرفه افتادم... فکر کنم چیزی پرید تو گلوم.
پیرزن که صورتی گرد با پوستی نسبتاً تیره و چروک داشت و چادری مشکی با گلهای ریز و درشتِ پامچال به سر دارد و تماماً خود را با آن پوشانده است، لبخندی میزند و میگوید:
- مسیرت کجاست دخترم؟ منم تا یه جایی میرسونی؟
چیزی نمیگویم که کجا میروم؛ اما محض احترام و بخاطر لحن مهربان، سنوسالش و دخترمدخترم گفتنش، میگویم:
- چشم مادر جان، بفرمایید بالا، میرسونمتون.
آنقدر از سؤال و جواب بدم میآید که حتی حوصله نمیکنم از او بپرسم مسیرش کجاست و به کجا باید برسانمش! قبل از آنکه به من پاسخی بدهد و یا سوار ماشین شود، چیزی زیرلب زمزمه میکند که نمیشنوم؛ اما چون بزرگترهای بیشماری را دیدهام که مُدام زیرلب ذکر میگویند، زمزمهاش را میگذارم به پای ذکر گفتنش و در ماشین را برایش میگشایم.
روی صندلیِ شاگرد مینشیند. در را به آرامی میبندم و خودم از سمت دیگر سوار ماشین میشوم. استارت میزنم و راه میافتم. دست چپم را که روی فرمان میگذارم درجا یادش میافتم. یاد لحظههایی که به فرمان ماشینش که مُدام دستش روی آن بود هم حسودیام میشد. آه فرهاد، چه میشد برای همیشه فرهادم میماندی؟ آهی عمیق از روی غم میکشم و دردی شدید بار دیگر در قفسهی سینهام میپیچد. حس میکنم باز به سرفه میافتم؛ اما سعی میکنم بیاعتنا باشم و جلوی سرفهام را بگیرم تا مبادا سرفه کنان تصادف کنم و با ماشین بروم ته دره!
گرچه درهای کنار آن جادهای که از آن میگذشتم نبود؛ اما شانس نداشتم که؛ وسط جاده هم احتمال ظهور دره وجود داشت!
صدای پیرزن مرا از افکار بیسروتهم جدا میکند:
- نگفتی دخترم، کجا میری؟!
ابروهایم با تکرار سؤالش درهم میرود.
دوست نداشتم کسی زیاد از من سوال بپرسد، هیچوقت دوست نداشتم! از همان کودکی تا کنون، از جواب دادن خوشم نمی آمد، حتی اگر یک سؤال ساده باشد. سعی میکنم مؤدب باشم و کوتاه پاسخ میدهم:
- یه روستا همین نزدیکیا.
- کار خوبی میکنی... اونجا خیلیا منتظرتن!
از حرفش حیرت و وحشت باز همزمان به مغزم هجوم میآورند و موهای تنم سیخ میشوند!
یعنی چه؟! چه کسی آنجا منتظرم هست؟! پیرزن از چه سخن میگفت؟! ذهنم با حرفش بهم ریخته است. میخواهم بدانم منظورش چیست؛ اما توان باز کردن سر صحبت را هم ندارم. فقط زودتر میخواهم خودم را برسانم به روستا و روی زانوی مژگان یک دل سیر خوابم ببرد، چشمانم خشکی میکنند و لحظهای تار میشوند. خوابآلود و خسته و بیحال و شکستهام؛ اما باید تمام حواسم را بدهم به جادهی مقابلم.
شب است و دست فرمانم آنقدرها تعریفی ندارد، میترسم کار دست خود بدهم و بدتر از آن یک مهمان در ماشین داشتم و نمیخواستم بهخاطر سهلانگاریِ من برای دیگری اتفاق ناگواری بیفتد. دستم را لای موهای پرپُشتم که زیر روسری درهم تنیده اند میبرم و بهم میریزمشان، حواسم هزار و یکجا بود. باز میخواستم بپرسم منظورش از حرفش چیست؛ ولی نفس عمیقی کشیدم و به جایش سؤال دیگر و لازمتری پرسیدم:
- شما کجا میرین؟ منظورم اینه که... کجا باید برسونمتون؟!
پاسخی نداد و ناچاراً به طرفش چرخیدم، صورتش سمت پنجرهی ماشین بود. قبل از آنکه دوباره سؤالم را تکرار کنم، یادم آمد! آلفرد را یادم آمد! خدای من!
آلفرد دقیقاً جاییکه پیرزن اکنون نشسته است خواب بود! یعنی او دقیقاً روی گربهی دلبندم، نشسته است؟
درهمین حین، احساس خوابآلودگی و سنگینیِ سرم بیشتر شد و خمیازهای عمیق کشیدم، لحظهای حواسم را اجباراً به جادهی تاریک دادم. احتمال دادم طفلکم به پایین صندلیها گریخته باشد. نگاهی به پایین انداختم که چشمم به پاهای پیرزن افتاد! نفس و سرم همزمان سنگین شدند؛ گویی انباری آجر رویم فرو ریخت و زیر آوارش ماندم! فضای ماشین را دیگر تحمل نداشتم! یقین داشتم فرشتهی مرگ اکنون از راه میرسد! به سختی نفسم را بیرون دادم و لحظهای به جاده و سپس باز هم به پاهای پیرزن نگاه کردم!
نه! من توهُم نزده بودم! خدای من! پاهایش! سم بودند! دُرست مانند سم اسب! خیره به پاهایش بودم که به طرفم چرخید، صورتش را که دیدم به سکسکه افتادم و بیتعادل پایم را محکم روی ترمز فشار دادم و آخرین چیزی که متوجه شدم این بود که محکمتر از محکم، به جایی برخورد کردم!