Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نام اثر: جیزل گریان
نویسنده: نگین قاسمپور
ژانر: تراژدی
خلاصه:
نوایی بیکلام به گوش میرسد، دختری که دیوانه وار فووِته میزند... .
میگویند مردهاست!
هنگامی که آتشی سرخ، در میان موهایش میرقصید، مرده است!
اشکهایش زبانههای آتش شدند و رو حش را سوزاندند، چشمهایش دید که جیزل باری دیگر مردهاست.
فووِته: در رقص باله، «فوِته» (Fouetté) یک حرکت چرخشی روی نوک پا است که در آن رقصنده پا را به سرعت میکوبد و میچرخد. معمولاً برای نمایش مهارت، قدرت و سرعت استفاده میشود
دوباره شب؛ ماه و کابوسِ تکراریِ مرگم!
نمیدانم چطور ممکن بود؟ من مرده بودم، ولی الآن هستم…
در خانهام؛ در میان خاکسترها، شاید کمی از من هم میان این خاکسترها بود.
نمیدانم، ولی من حالا اینجا بودم.
هر شب، ملودیای از جیزل پخش میشد.
هر شب، دیوانهوار میرقصیدم.
هر شب، جیغکشان در آتشی که ساخته بودم، میمُردم.
میمُردم، ولی نمیمُردم.
نه!
قطعاً مرده بودم؛ جسمم مرده بود، دیدم که کمی از من مانده بود و دفن شد، ولی من هستم.
هر روز در آستانهی تاریکی، جیغ میزدم؛ کمک میخواستم، کسی نشنید و من هر شب میمُردم.
در همان خانه؛ همان خانهای که برای من بود.
مثل آن روزهایی که هنوز زنده بودم؛ همان روزها که کمک میخلواستم و کمک نمیدادند.
یادم نمیآید…
چرا سوختم؟
چرا خواستم بسوزم؟
به سمت پنجره رفتم؛ ماه در آسمان بود.
نمایش شروع شد…
روبانهای کفش پوینتم را سفت بستم و به وسط خانه رفتم؛ همانجا که نور مهتاب این تاریکی را میشکافت.
دوباره آن ملودی... .
دوباره قسمتی از جیزل.
درسته، من هم جیزل بودم.
روی نوک پا میچرخیدم، موهایم پخش شده دور من میچرخید، خانه میچرخید، حتی وقتی آتش به لباسها و موهایم رسیده بود، من هنوز میچرخیدم.
طاقت نیاوردم؛ آتش به چشمها و قلبم رسیده بود.
گمان نمیکنم کسی تا بهحال چنین جیغهایی را شنیده باشد.
نمایش تمام شد... .
کسی برایم دست نزد.
شاهکاری بود مردن من، ولی تماشاگر نداشت.
روی زمین خزیدم تا به بالکن برسم؛ به ماه خیره شدم،
نمایش تا کی ادامه داشت؟
اگر برمیگشتم، هرگز سوختن را انتخاب نمیکردم.
مگر آدم چقدر میتواند دیوانه باشد که بدترین نوع مرگ را انتخاب کند؟
اگر برمیگشتم، باز هم میخواستم بمیرم؟
نمیدانم... .
باید یادم بیاید که چرا سوختم؛ شاید آنقدر درد سوزانندهای داشتم که فقط آتش زدن درمان بود.
ولی حالا میدانم، درمان در سوختن نبود.
خورشید... .
دارد روز میشود.
شاید امشب کسی صدایم را بشنود و نجاتم دهد.
باز هم خورشید رفت.
وقتی روز به پایان میرسد، مردم از مسیر خانهام رد نمیشوند.
یا اگر رد شوند، میدوند؛ گویا در این قسمت حیوانی درنده، یا شاید هم هیولا، یا یک چیز ناخوشایند منتظرشان است... .
احمقها!
بارها صدایشان را میشنوم که در مورد مرگم چیزهای بدی میگویند.
یادم نمیآید که بودم...
میدانم باله را عمیقاً دوست داشتم.
میدانم آسمان و ماه را هم دوست داشتم.
نامم را... نامم؟ نامم را به یاد نمیآورم، مطمئنم که دیروز میدانستم.
شاید حق با آنها بود، شاید حرفهایشان راست بود.
با دستهای سوخته، صورتم را پوشاندم و کف خانه نشستم.
چیزی در درونم میسوخت.
جیغ کشیدم؛ناله و شیون سر دادم، ولی اینبار ملودی نبود، رقص اجباری نبود...
آتش بود که مرا از درون میسوزاند و با هر جیغ، شعلهورتر میشد.
نمیدانم چند روز گذشته بود؛ یک روز؟ دو روز؟ هفته یا شاید هم ماه...
دیگر چیزی را حس نمیکنم، وامانده و سرگردان در خانهای میچرخیدم که قبر روحم بود.
پس جوانی و آزوهایم چه؟!
فکر نمیکنم که مستحق آن بوده باشم...
شاید هم بودم!
حتی دیگر باله راهم به یاد نمیآورم.
هنوز هم نیمه شبها وقتی ماه خانهی خاکستر خوردهام را کمی روشن میکند، نمایشم را اجرا میکنم.
حتی دیگر بر روی انگشتانم هم نمیتوانستم بایستم.
نمیدانم اندوه بود یا چه ولی غمی بسان پیچکِ خار به دور قلبم میتنید، هر چه سنگینتر میشدم خارهایش بیشتر در دل و جانم فرو میرفت.
دوباره آتش به لباسهایم چنگ زد، نتوانستم فووِته بزنم و افتادم...
آتش سوزانندهتر از تمام این شبها بود، شاید اینبار غم نرقصیدن نیز در آن دمیده شده بود.
نمیدانم چطور گذشت؛ سرگردان از دویدنها و سوختن، بالاخره خاموش شد.
کفشهای پوینتم را به وسط خانه پرت کردم، بهدرد نخور...
اینبار حتی رویاهایم نیز سوخته بود و حالا، کمی بیشتر مردهام، بیش از پیش مرده.
سرم را بر روی زانوهایم گذاشتم و چیزی از چشمهایم روان شد، آنقدر باریکهای آب از چشمها ریخت تا صبح شد...
گریستم؟ نمیدانم!
زمزمهوار گفتم:
_ امشب که ماه کامل شد قراره چه چیزی از خاطرم بره؟
کمکم با آمدن سپیدهدم محو میشدم.
دلم برای روشنای خورشید تنگ بود، گرمای نسبی و رقصیدن...
نگاهی به تاریکی خانهی نمور و خاکستر خوردهام کردم، خلال ماه حتی از اینجا هم میدرخشید. روبانهای کفش پوینتم را سفت کردم و آماده نمایش امشب بودم.
نمایشی خالی از حضور! لبخند بر چهرهی غم خوردهام نشست و ناگهان پژواکی به گوش رسید...
صدایی مردانه، پژواک آشنایی که میگریست و من را آزرده میکرد.
مکان درحال تغیر بود؛ فراخوانده شده بودم، توسط آشناترین غریبهای که میشناختم و نمیشناختم.
در گورستان سرد و تاریک، جوانی در مقابل سنگ قبری زانو زده میگریست.
میشناختمش؟ نمیدانم!
گویا لحظهای حضورم را حس کرده باشد، مکثی کرد و برگشت... و دید!
*دانای کل:
با وحشت به دختری که شبحوار بین زمین و هوا معلق بود، خیره شد. نفس در سینهاش یخ زد.
چهرهاش سوخته بود و چشمانش دو حفرهی تاریک؛ توانِ مستقیم نگاه کردنش را نداشت.
ضربان قلبش را حس نمیکرد. با لغزیدنش در هوا، نفس در سینهامشحبس شد و کرخت افتاد و به سنگ قبر برخورد کرد.
شبح نزدیک شد، خیلی نزدیک...
انگار به دنبال چیزی میگشت. زمزمهوار گفت:
«باید اینجا نوشته باشه...»
دهانش خشک بود. به سختی گفت:
«تو کی هستی؟»
شبح نگاهی کوتاه انداخت. فاصلهی بینشان ناچیز بود. آرام گفت:
«تو منو به اینجا کشوندی...»
نگاهی عمیق به سرتاپایش کرد و ادامه داد:
«چرا منو میبینی؟»
مات و مبهوت این صحنه مانده بود؛ با صدایی که به سختی از میان تارهای صوتیامشخارج میشد، گفت:
«دنبال چی میگردی؟»