انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستانک آواز بی صدا و چشمان فلج|ماهک مهاجری کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mahak
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
IMG_۲۰۲۵۱۰۲۴_۲۳۲۳۳۹.webp

به نام خداوندِ قلم


نام اثر: مجموعه داستانک هفت روح
خسته در تاریکی( جلد اول )
ناظر: @~مَهوا~
نویسنده: ماهک مهاجری

ژانر :اجتماعی ، روانشناسی و ملودرام

سخن نویسنده: بعضی از دردها هیچوقت درمان نمی پذیرند ، مگر به محبت ، دوستی و عشق شاید با کمی مهر و لطافت قلبی که سخت آزارده شد ، چشمانی که سخت گریان شده ، دلی که با سنگ سخت شکسته شده التیام یابد .
بعضی از دردها انتخاب ما نبوده اما مشکل ما چرا همه دیگر را همانطور که هستیم با هر مشکلی که داریم دوست داشته باشیم .​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1000320191.webp
نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ داستان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

و چنانچه از تایپ ادامه داستان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن داستان خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان داستان | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sajjad
  • موضوع نویسنده
  • #3
داستانک اول
خلاصه :

من قوی هستم از غولی که تو وجودم ریشه داره و آروم آروم منو ضعیف می‌کنه ،نمی ترسم از اینکه یه روزی بمیرم ، نه از اونم نمی‌ترسم ولی ، از اینکه نمی‌دونم بعد از مرگم چی سر کسایی که دوست شون دارم میاد ، خیلی میترسم.

یعنی بعد از من چی به سر کسایی که دوستشون دارم میاد ؟

کسایی که باهاشون خندیدم و گریه کردم اونا چی میشن ؟

عنوان ؟بغض نفس گیر
پاییز بود. پاییزِ تلخِ بی‌پایان. پاییزِ همان سالی که دکترها اسمش را گذاشتند «پاییزِ شروعِ جنگ». جنگی نابرابر در تنِ سارایِ هجده‌ساله. سارا پشت به پنجره نشسته بود و از لای کرکره‌های نیمه‌بسته، آسمانِ خاکستری را تماشا می‌کرد. رنگِ موهایش، همان قهوه‌ایِ تیره‌ای بود که همیشه دوست داشت، اما حالا می‌دانست که به زودی، دیگر روی سرش نخواهد بود.

اتاق بیمارستان بویِ استریل و غم می‌داد. بویی که حالا مترادف شده بود با زوالِ جوانی و پایانِ امیدهای زودرس. پرده‌ها ضخیم بودند، اما نورِ کم‌جانِ بیرون نتوانسته بود از جداره‌های سربیِ آن عبور کند. سارا در تختش نیمه‌نشسته بود. بدن نحیفش زیر ملحفه‌های سفید، بیشتر شبیه سایه‌ای بود تا یک انسانِ زنده.
هجده سال زندگی، آن هم زندگی‌ای که قرار بود پر از شور و بالندگی باشد، حالا در یک کلمه خلاصه شده بود: سرطان. بیماری‌ای که نه تنها جسم، بلکه روح او را نیز به فرسایش کشانده بود.
پرستار با لبخندی که سعی می‌کرد مهربان باشد، نزدیک شد. لبخندی که به تلخی می‌زد، لبخندی از سر ترحمِ حرفه‌ای. در دستش یک ماشین اصلاح بود. دستگاهی کوچک و فلزی که صدای وزوزِ خفیفش، مانند نویدِ یک پایانِ دردناک در فضا پخش می‌شد. همان صدایی که هر روز می‌شنید، حالا در قالب جمله‌ای کوتاه تکرار شد: «وقتشه سارا. برای درمان لازمه…». شیمی‌درمانی تأثیرات مخرب خود را گذاشته بود، و حالا مرحله‌ی بعدی، جدایی از آخرین نمادِ هویتِ ظاهری‌اش بود:موهایش.

اما سارا فقط نگاه کرد به موهایش. موهایی که تا کمرش می‌رسیدند، همیشه مرتب، همیشه براق. به تار به تارِ موهایی که در تمامِ هجده سالِ زندگی‌اش، بافته بود، با آن‌ها رقصیده بود، و در آغو*شِ باد رهایشان کرده بود. او یادش آمد که چه خوب در باد حرکت می‌کردند، هر تار مو، یک خاطره بود. خاطره‌ی جشنِ تولدِ شانزده‌سالگی‌اش، وقتی مادرش آن‌ها را با دسته‌های گلِ رز سفید تزیین کرده بود. خاطره‌ی اولین قرارِ عاشقانه با پسری که فکر می‌کرد تا ابد دوستش خواهد داشت، خاطره‌ی خنده‌های بی‌دلیل با دوستانش زیر نور چراغ‌های خیابان. هر گره در موهایش، نمادی از گره‌گشایی‌های زندگی بود.
اشک، آرام، از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد. قطره‌ای شفاف که مسیرش را روی گونه‌ی خشکیده‌اش پیدا کرد. آرام‌تر از همیشه. چون دیگر توانِ گریه‌های بلند و شورانگیز را هم نداشت. سینه برای کشیدن آهی عمیق، یاری‌اش نمی‌داد. به مادرش نگاه کرد که در گوشه‌ای دیگر از اتاق، رویش را برگردانده بود و شانه‌هایش می‌لرزید. مادر، قوی‌ترین زنِ دنیا بود، زنی که یاد گرفته بود چگونه در برابر تمام سختی‌ها بایستد، اما حالا، حتی او هم توانِ نگاه کردن نداشت. این تماشا، برای مادر، دشوارتر از هر دردی بود؛ دیدنِ فرسایشِ ثمره‌ی زندگی‌اش.
سارا دستش را به سمت موهایش برد. انگشتانش لرزان بودند، اما نوازشی پر از عشق در آن‌ها جاری بود. آن‌ها را نوازش کرد. نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست، بویِ تمام خاطره‌ها، بویِ شامپوی مخصوص، بویِ خاکِ حیاط خانه را در ریه‌هایش ذخیره کند، تا شاید بعداً، وقتی دیگر نباشند، بتواند به یاد بیاورد. پرستار دستش را جلو آورد، ماشین اصلاح آماده بود. سارا سرش را تکان داد، صدایش ضعیف و ناتوان بود: “نه… خواهش می‌کنم…” او می‌دانست که این تنها یک “لازمه” پزشکی نیست؛ این وداع است.

اما پرستار کارش را شروع کرد. او نیز ناراحت بود، اما وظیفه بود که باید اجرا می‌شد. صدایِ وزوزِ ماشین اصلاح، در اتاق پیچید. صدایی مکانیکی، بی‌احساس، اما ویرانگر. تارِ اول، تار دوم، تار سوم… گویی هر تار، ریسمانِ یک خاطره بود که پاره می‌شد و به زمین می‌افتاد. سارا چشمانش را محکم بست. دیگر نه مویی حس می‌کرد، نه خاطره‌ای، نه حتی دردی جسمانی. این حس، نوعی خروج از بدن بود. فقط یک تهیِ مطلق. سکوت، سنگین‌تر از هر زمانِ دیگری شد، سنگینیِ وزشِ بادی که همه چیز را با خود برده بود.

پرستار کارش که تمام شد، با احتیاط به او نگاه کرد. سری که حالا مانند یک نوزاد، تازه متولد شده بود؛ پوستی سفید و نازک که زیر نور فلورسنت اتاق، جلوه می‌کرد. اما سارا، آنجا نبود. نگاهش به دوردست‌ها خیره شده بود، به نقطه‌ای که هیچ‌کس نمی‌دید، جایی در میانِ کهکشانِ موهای از دست رفته‌اش. دستش از روی موهای تراشیده شده‌اش افتاد و برای همیشه، ساکت شد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
دو روز بعد، هوا همچنان سرد و خاکستری بود. شهر در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود، گویی طبیعت نیز عزادار بود. مراسم ترحیم در آرامشی متشنج برگزار شد. خانه کوچک سارا پر بود از سایه‌های سنگین مردمی که دردِ این فقدانِ نابهنگام، زبانشان را بند آورده بود. پدر سارا، مردی که همیشه لبخند به ل*ب داشت، حالا شبیه مجسمه‌ای از سنگ مرمر بود. مادر سارا، حالا زنی با چروک‌های تازه بر پیشانی، در گوشه‌ای ایستاده بود، نگاهش به سنگ مزارِ خالیِ خیالی بود.

ناگهان، درب ورودی باز شد و گروهی از دختران جوان وارد شدند. آن‌ها دوستان نزدیک سارا بودند؛ همان‌هایی که با او در نیمکت‌های کلاس کناری، خنده‌ها و آرزوهای ناتمام مشترک داشتند. دخترانی که قرار بود با همدانشگاه بروند، با هم ازدواج کنند، و با هم پیر شوند. اما امروز، آن‌ها با ظاهری متفاوت آمده بودند.

هرکدام از آن‌ها، سرِ خود را تراشیده بودند. نه اصلاح کامل، مانند سارا، بلکه موهایی کوتاه و نامرتب، به شکلی که نشان می‌داد این یک عمل شتاب‌زده نبوده، بلکه یک تصمیم عمیق و از پیش گرفته شده است. کلاه‌هایشان را برداشته بودند، انگار که می‌خواستند در برابر جهان اعلام کنند که آن‌ها بخشی از جامعه‌ی «سالم» نیستند، بلکه وارثانِ زخمِ سارا هستند. هر تار موی ریخته شده بر روی زمین، اعلامیه‌ای بود از سوی دوستانش؛ اعلامیه‌ای در برابر سرنوشت ناعادلانه. این کار، نمادی بود از همبستگیِ محض، فراتر از کلمات و تصاویر مرسوم سوگواری.
عاطفه، بهترین دوست سارا، که همیشه موهای بلند و پرپشتی داشت، به سمت مادر سارا رفت. قدم‌هایش استوار بود، اما صدایش لرزید اما محکم بود: «مامان سارا، ما اومدیم تا بهش بگیم… ما هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنیم. اون همیشه موهاش رو دوست داشت. حالا ما هم بخشی از موهای اون رو با خودمون نگه می‌داریم… و بخشی از موهای خودمون رو بهش هدیه دادیم.» او این را گفت و دستش را روی سر تراشیده‌اش گذاشت، جایی که هنوز کرکی نرم حس می‌شد.

او به سمت تابوت رفت. دوستان دیگر او را همراهی کردند. آن‌ها دسته‌دسته از موهای کوتاه شده‌شان را که با دقت در کیسه‌های کاغذی کوچکی جمع کرده بودند،بیرون آوردند. این موها، رنگ‌ها و بافت‌های مختلفی داشتند؛ مشکی، خرمایی، و حتی اندکی بلوند – هر کدام نماینده‌ی یکی از جوانب شخصیتی دوستان سارا بودند. آن‌ها این موها را با احترام، روی پارچه‌ای که روی تابوت کشیده شده بود، رها کردند. گویی می‌خواستند آخرین آرایشِ ناتمامِ سارا را با عشق خودشان تکمیل کنند. این موها، تارهای جاودانگی بودند که قرار بود در کنار او آرام بگیرند.

پدر سارا، که تا آن لحظه ساکت بود، بالاخره نتوانست خود را کنترل کند. سنگینی سکوت و عظمتِ این اقدام، سد اشک‌هایش را شکست. اشک‌هایش جاری شد، اما این بار، نه از سر ناامیدی، بلکه از سر قدردانیِ عمیق. او به دختران نگاه کرد و زمزمه کرد: «سارا… سارا جان…ببین، دخترم. دنیا هرگز تو رو یادش نمی‌ره. این دخترها… عشق تو رو به نمایش گذاشتن. اون‌ها با موهاشون، بهت وفاداری کردن.»

در آن لحظه، تمام آن بغضِ نفس‌گیر، در گلوگاهِ بازماندگان گیر کرد. موها تراشیده شدند، اما این بار، نه از روی اجبار بیماری و مرگ، بلکه از سر یک پیمانِ نانوشته. پیمانی که می‌گفت: “ما زنده می‌مانیم، با درک این حقیقت که زندگی چقدر شکننده است، اما سهمی از درد تو را با خود حمل خواهیم کرد تا یادمان باشد که چرا باید برای زندگی ارزش قائل باشیم.”

این پایانِ سارا بود، پایانِ هجده سال نور درخشانی که زود خاموش شد. اما آغازِ میراثی شد که هرگز با کلمات قابل بیان نبود؛ میراثِ “وفاداری تا پای جان”، و اینکه حتی در مرگ، می‌توان با عشق، ماندگار شد. آسمان خاکستری بیرون، برای لحظه‌ای کوتاه، با تابش نوری ضعیف به درون تابید، گویی طبیعت نیز این پیمان را تأیید کرده بود.

ماه‌ها گذشت. پاییز جایش را به زمستانِ سخت و سپس بهارِ امیدوار داد. اما داستانِ موهای تراشیده شده‌ی دوستان سارا، همچنان در راهروهای مدرسه و گوشه و کنار شهر زمزمه می‌شد. این دختران، حالا با موهایی که به سختی رشد می‌کردند، به نمادهایی از مقاومت تبدیل شده بودند.

نازنین، به عنوان رهبر این گروه کوچک اما قدرتمند، اغلب در جلسات انجمن دانش‌آموزی شرکت می‌کرد. وقتی صحبت از فعالیت‌های خیریه یا حمایت از بیماران سرطانی به میان می‌آمد، او همیشه اولین نفر بود. او دیگر فقط یک دانش‌آموز نبود؛ او سفیر خاموشِ درک بود.

یک روز، در حالی که نازنین مشغول جمع‌آوری کمک
برای تهیه کلاه و روسری برای کودکان مبتلا به سرطان بود، یکی از همکلاسی‌های قدیمی که از این اقدام دسته جمعی در مراسم ترحیم بی‌خبر بود، با تعجب از او پرسید: «نازنین، چرا موهاتو اینقدر کوتاه کردی؟ انگار عجله داشتی؟»

نازنین لبخندی زد که بیشتر از هر گریه‌ای، معنا داشت. او همیشه پاسخی آماده داشت، اما این بار ترجیح داد حقیقت را، هرچند تلخ، به اشتراک بگذارد.

«عجله نبود، دوست من. این یک انتخاب بود. انتخاب برای یادآوری.»

سپس، داستان سارا را برای دوستش تعریف کرد؛ داستانِ موهای قهوه‌ای تیره، داستانِ آن وداعِ ناگزیر و صدای وزوز ماشین اصلاح که در سکوت اتاق پیچید. او توضیح داد که چگونه موها برای سارا، خاطرات بودند، و تراشیدنشان، پاره شدن رشته‌های زندگی‌اش در نظر گرفته می‌شد.

«وقتی من و بقیه دیدیم که سارا چطور با موهاش خداحافظی کرد، فهمیدیم که ما باید ادامه‌دهنده‌ی عشقش باشیم. ما نمی‌توانستیم موهای از دست رفته‌اش را برگردانیم، اما می‌توانستیم بخشی از موهای باقی‌مانده‌مان را با او شریک شویم. این یک نمایش غم‌انگیز نبود، یک سوگند بود. سوگند به زنده ماندن با آگاهی.»

دوستش که تا آن لحظه با بی‌تفاوتی به سرنوشت نگاه می‌کرد، حالا سرش را پایین انداخته بود. او با خود فکرکرد: چقدر سطحی بوده‌ام. چقدر آسان می‌توان درگیر روزمرگی شد و فراموش کرد که در همین نزدیکی، مبارزه‌هایی در جریان است که از جنس مرگ و زندگی است.

این روایت‌ها، کم‌کم به گوش دیگران رسید. داستانِ «پیمان نانوشته» از دایره دوستانِ نزدیک سارا فراتر رفت و به یک افسانه‌ی کوچک در سطح شهر تبدیل شد؛ افسانه‌ی دخترانی که برای ادای احترام، بخشی از زیبایی ظاهری خود را قربانی کردند تا یادآور شوند که زیبایی حقیقی در انعطاف‌پذیری و همدلی نهفته است، نه در تار و پود موها.
مادر سارا، که حالا مدیریت یک مرکز کوچک حمایتی را بر عهده گرفته بود، اغلب در جلسات مشاوره از این داستان صحبت می‌کرد. او می‌گفت: «سارا رفت، اما موهایش را برای ما به یادگار گذاشت؛ نه موهایی که روی زمین افتاد، بلکه موهایی که دوستانش با میل و اراده از دست دادند تا نشان دهند، عشق، بزرگتر از هر ویروسی است.»
سال‌ها گذشت. نازنین و دوستانش، هر کدام مسیرهای متفاوتی را انتخاب کردند، اما هر سال در سالروز فوت سارا، به همان پارک قدیمی می‌رفتند که همیشه با سارا وقت می‌گذراندند. آن‌ها هرگز موهایشان را بلند نکردند، یا اگر هم رشد کرده بود، باز هم کوتاه نگه می‌داشتند، نمادی از آن پیمان اولیه.

یک روز، نازنین یک شعر کوتاه برای سارا نوشت و آن را در یک بطری کوچک قرار داد و به یاد موهای ریخته شده‌اش، آن را در جایی نزدیک درخت مورد علاقه‌ی سارا دفن کرد:
تو قوی هستی قوی تر از قهرمانی
تو زیبا هستی زیبا تر از هر قاب عکسی
تو پاک و بی گناهی پاک تر از هر بی گناهی
تو یک انتخاب نه یک درد بی انتهایی
این داستان، داستان سارا بود؛ دختر زیبایی که رفت، اما با رفتنش، درس بزرگی از عشق، همدلی و نمادگرایی را برای کسانی که ماندند، به یادگار گذاشت. بغض او، نه با مرگ، بلکه با پیمان دوستانش، شکسته و به شکلی جدید، در قلب‌ها ماندگار شد.
سال ها گذشت ، سارا از دور نگاه می کرد .
حتی مادرش هم او را فراموش کرده بود، فقط و فقط عاطفه بود که بعداز گذشت سال ها ، هنوز به سارا سر میزد .
سارا با حسرت به خاک سردی که در آن دفن شده بود ، می نگریست فرصت زندگی بد فرجام من ، یک روز از همین خاک آغاز شد .
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
داستانک دوم

خلاصه :
همه چیز سیاه و تاریکه ، دلم نمی خواد، اینارو ببینم دلم نمی‌خواد آدمایی رو ببینم که آز من منتفرن،
مگه من چیکارشون کردم مگه من حق انتخاب داشتم.
من فقط و فقط سیاهی می بینم دنیای من مثل رنگ شبای شهر شده ، من حتی همون شب هم تا حالا ندیدم .
من فقط دلم میخواست آدم منو کامل ببین نه یه دختر کور که نمیتونه ببینه .
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
عنوان؟سیاهی مطلق
چشمانِ لیلا، از بدو تولد، تنها یک رنگ را می‌دید: سیاهیِ مطلق. دنیای او، نه از رنگ‌ها بود، نه از نور و سایه، بلکه از صداها ساخته شده بود. صدایِ پای مادر که می‌آمد، عطرِ چایِ داغ در دلش می‌پیچید. صدایِ باران، برایش نقاشیِ سبزِ درختانِ خیس را می‌کشید. و لیلا، این دنیایِ بی‌رنگ را با تمامِ وجود حس می‌کرد.


تا اینکه صدایی وارد دنیایش شد. صدایی از جنسِ بَمِ مخملین، که در روزهایِ تنهایی‌اش در پارک، برایش کتاب می‌خواند. نه قصه‌یِ شاهزاده‌ها، نه داستانِ پری‌ها، بلکه قصه‌یِ زندگی، قصه‌یِ آدم‌ها، قصه‌یِ عشق. لیلا اسمش را گذاشته بود «آوازِ آرام». هر روز، آوازِ آرام می‌آمد، نزدیکِ نیمکتِ چوبی‌اش می‌نشست و با کلمات، دنیایِ لیلا را رنگ می‌کرد.

لیلا در ذهنِ خود، چهره‌ای برایِ آن صدا ساخت. چشمانی داشت از جنسِ مهربانیِ صدا، لب‌هایی که هر واژه‌ای را با عشق بیان می‌کرد، و موهایی که حتماً مثلِ خورشید، درخشان بودند. لیلا عاشق شد. عاشقِ یک صدا، یک روحِ ناب، یک دنیایِ کامل که فقط با گوش‌هایش حس می‌کرد. عشقِ او، خالص بود. از رنگ‌ها و ظاهر تهی، و از احساساتِ پاک، سرشار.


روزی، لیلا دستش را رویِ دستِ آوازِ آرام گذاشت و گفت: «دوستت دارم. می‌خوام ببینمت.» و صدایش لرزید، اما قاطع بود. آوازِ آرام، دستِ لیلا را فشرد و گفت: «می‌بینیم همو، اما بذار یه چیزی رو بهت بگم...»


لحظه‌ای مکث کرد. لیلا با لبخند منتظر بود، لبخندی که تمامِ امیدِ یک عمر در آن بود. اما آوازِ آرام، با صدایی که حالا دیگر آرام نبود.گفت: «من می‌دونم... که تو نمی‌بینی.»


لبخندِ لیلا ماسید. قلبش فرو ریخت. صدایش لرزید و گفت: «تو... از کجا می‌دونی؟» و آوازِ آرام، با همان لحنِ خشکِ بی‌رحم، گفت: «چون... من نمی‌تونم با کسی باشم که نمی‌تونه منو ببینه.»


و در آن لحظه، آن صدایِ مخملیِ دوست‌داشتنی، برایِ لیلا به یک صدایِ بیگانه تبدیل شد. لیلا فهمید که دنیا، حتی برایِ عشق هم، به چشم‌ها نیاز دارد. اشک، از گوشه‌یِ چشمانِ کورش جاری شد. او حالا، برای اولین بار، معنایِ واقعیِ سیاهیِ مطلق را درک می‌کرد. نه سیاهیِ چشم‌هایش، که سیاهیِ قلب‌هایی که قضاوت می‌کنند.

.و آوازِ آرام، بی‌صدا، از کنارِ نیمکتِ لیلا رفت.


کاش می‌شد به آن پسر گفت: «تو چهره‌یِ او را ندیدی، اما او با تمامِ روحش، تو را حس کرد. عشقِ او پاک بود، آنقدر پاک که تو با چشم‌هایت هرگز نمی‌توانی آن را ببینی.»
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
داستانک سوم
خلاصه :
چرا سرزنش ؟ چرا مسخره؟ چقدر سرکوفت ، چقدر امید و ذوق که همه در صحرای دل، خاموش من مهنا دخترکی که فقط دو چشم بینا دارد دفن شد .
نه آواز پرندگان ،نه صدای امواج خروشان ، نه صدای نواختن تار دل انگیز و نه صدای لالایی مادرم قشنگ ترین صدا و مهربان ترین آدم و تنها کسی که مرا از ته قلبش دوست دارد.
من از همه ی شنیدن ها و شنیده شدن ها محروم ماندم .


(عنوان: لالاییِ تلخ)

مهنا سیزده سال داشت و دنیا برایش، یک قابِ بی‌صدا بود. نه صدایِ پرنده‌ها را می‌شنید، نه زمزمه‌یِ باد را، و نه حتی لالاییِ مادرش را. تنها چیزی که می‌شناخت، سکوتِ عمیقی بود که مثلِ یک دیوارِ سرد، او را از آدم‌ها جدا می‌کرد.

چالشِ بزرگِ او، صدایِ خودش بود. کلمات از دهانش، ناقص و بریده بیرون می‌آمدند. انگار که از یک چاهِ عمیق می‌آمدند، غریب و نامفهوم. بچه‌ها در مدرسه، زیرِ لب، او را مسخره می‌کردند و می‌خندیدند. مهنا می‌فهمید، می‌فهمید که لب‌هایشان از او حرف می‌زنند، و این ندانستن، دردی بود که هر روز، قلبش را سوراخ می‌کرد.

بیش از هرچیز، دلش می‌خواست صدایِ مادرش را بشنود. همان صدایی که مادر، هر شب با آن برایش قصه می‌خواند و موهایش را نوازش می‌کرد. برای همین، ساعت‌ها جلویِ آینه می‌ایستاد و تلاش می‌کرد لب‌خوانی یاد بگیرد. شب‌ها، در سکوتِ مطلقِ اتاقش، لب‌هایِ مادر را در ذهنش، کلمه به کلمه، بازسازی می‌کرد.

روزها و ماه‌ها گذشت. مهنا به سختی، لب‌خوانی را یاد گرفت. حالا می‌توانست دنیایِ مادرش را از پشتِ شیشه‌یِ سکوتش، ببیند. می‌توانست بفهمد که مادرش وقتی می‌گوید «غصه نخور»، چه لبخندِ غمگینی دارد. این امید، مثل یک نورِ کوچک، در دلِ تاریکِ مهنا روشن شده بود.

یک روز، از مدرسه به خانه برگشت. صدایِ درگیری از اتاقِ نشیمن می‌آمد. در گوشِ مهنا، تنها ارتعاشِ ضعیفی از کلمات بود، اما لب‌ها... لب‌ها حرف می‌زدند. پدرش، مادرش، و مادر بزرگش، نشسته بودند و داشتند با عصبانیت حرف می‌زدند.

مهنا به سمتِ آن‌ها رفت. لب‌هایِ مادرش را دنبال کرد. مادرش با بغض، داشت می‌گفت: «اون گناهی نداره، اون یه بچه است!» و لب‌هایِ مادر بزرگش، که همیشه پر از چین و چروکِ مهربانی بود، حالا حرف‌هایی را می‌گفت که مثلِ خنجر، قلبِ مهنا را پاره می‌کرد. «اون مایه ننگِ ماست! ما نمی‌تونیم به کسی بگیم دخترمون یه آدمِ ناقصه!»

لب‌هایِ پدرش، به تندی حرکت کرد: «باید باهاش مثلِ یه غریبه رفتار کنیم. ما نمی‌تونیم تمامِ عمرمون رو برایِ اون تلف کنیم.»

اشک از چشمانِ مهنا سرازیر شد. او از دیوارِ سکوت عبور کرده بود تا صدایِ مادرش را بشنود، اما آنچه شنید، تحقیرهایی بود که از پشتِ همان دیوار می‌آمد. لب‌هایِ مادر، که روزی برایش لالایی می‌خواند، حالا در مقابلِ او، با بغضِ بی‌صدا، به خاطرِ او گریه می‌کرد. مهنا دیگر هیچ چیز نخواست. نه صدایِ مادر، نه لب‌خوانی. او فقط می‌خواست به همان دنیایِ بی‌صدایِ خودش برگردد؛ جایی که حداقل، خبری از این همه درد نبود.
چه بسا که اگر مهنا فقط با همان تصور از مادرش که تنها کسی بود که او را بی دریغ دوست داشت در سرش نگه می‌داشت و لب خوانی یاد نمی گرفت تنها ناشنوا بود اما الا با این تلخی تا منتها از حرف های این نامردمان حالا او نابینا نیز هست و تصویری جز شب تاریک در پیش رویش وجود ندارد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
داستانک چهارم
خلاصه: در قلب من پر از احساس است .
من سرشار از عشق و رویا و امید و زندگی ام اما من همیشه ساکت و خاموش هستم ، به سان پرنده ای که از نوازش باد پاییزی به خواب می رود و صدایش در گلویش گیر می کند ،
راستی این ماهستیم که کلمات را می بلعیم یا کلمات هستند که مارا می بلعند .

عنوان :راوی بی صدا
سلین در سایه‌های تئاتر قدیمی شهر زندگی می‌کرد. جایی که پرده‌های مخملی سنگین، بوی گرد و غبار زمان و عطر چوب کهنه می‌دادند. او عاشق تئاتر بود؛ عاشق آن فضای وهم‌آلود که در آن احساسات، هزاران برابر بزرگ‌تر از واقعیت، روی صحنه جان می‌گرفتند. اما سلین یک راز بزرگ داشت، رازی که مانند خنجری سرد در گلوی او فرو رفته بود: او نمی‌توانست صحبت کند.

یک اختلال نادر، کلمات را در گلویش زنجیر کرده بود. دهانش باز می‌شد، ماهیچه‌هایش منقبض می‌شدند، اما به جای نجوای کلمات یا اوج صدای خواننده، تنها صدایی مبهم و لرزان بیرون می‌آمد—نمی‌توانست یک نت موسیقی را واضح ادا کند، نه یک دیالوگ را روان بگوید.

با این حال، آرزوهای سلین از صدای هر خواننده‌ای بلندتر بود. او می‌خواست راوی تئاتر باشد؛ صدایی که داستان را هدایت می‌کند، صدایی که می‌تواند قلب تماشاگران را بلرزاند و آن‌ها را به دنیایی دیگر ببرد. اما راوی بدون صدا، همچون پیانو بدون سیم است.

هر روز، پس از تعطیلی تئاتر، سلین به سالن خالی می‌رفت. روی صندلی‌های ردیف اول می‌نشست و در تاریکی، نمایشنامه‌های مورد علاقه‌اش را در ذهن خود بازخوانی می‌کرد. او کتاب‌ها را با انگشتانش دنبال می‌کرد و سعی می‌کرد ریتم جملات را با ضربان قلبش هماهنگ کند.

یک روز، «آقای ارکستر»، کارگردان مسن و باسابقه تئاتر، او را در حال اجرای بی‌صدای مونولوگی دید. سلین با چشمانش فریاد می‌زد، با حرکات ظریف دستش صحنه را طراحی می‌کرد و با تمام وجود، نقش راوی را بازی می‌کرد، هرچند کلمه‌ای از دهانش خارج نمی‌شد.

وقتی نورافکن روی سلین افتاد، او وحشت‌زده عقب کشید، انتظار تمسخر داشت. اما آقای ارکستر نزدیک شد. او به جای حرف زدن، یک دفترچه یادداشت و یک خودکار به سلین داد.

«سلین، صدای تو در گوش‌های من نیست، اما در چشمان توست. در حرکات توست. تئاتر فقط صدا نیست، تئاتر احساس است.»

سلین با تردید، خودکار را برداشت. او شروع به نوشتن کرد. او نه تنها دیالوگ‌ها، بلکه احساساتی را که می‌خواست از طریق آن دیالوگ‌ها منتقل شود، توصیف می‌کرد. او برای هر جمله، یک ژست خاص، یک نگاه خاص، و یک ریتم حرکتی مشخص می‌کرد.

آقای ارکستر با هیجان کار او را خواند. او ایده‌ای جسورانه به ذهنش رسید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
نمایش بعدی تئاتر، «سایه‌ها و سکوت» نام گرفت. سلین نقش راوی را به عهده گرفت، اما نه به روش مرسوم. او در گوشه‌ای از صحنه، پشت یک پرده نازک، ایستاده بود.

وقتی پرده‌ها بالا رفتند، موسیقی آرام و مرموزی پخش شد. سلین شروع به حرکت کرد. حرکات او، رقص انگشتانش، انحنای کمرش، و نگاه عمیقش، تمام داستان را روایت می‌کردند. هر صحنه که پیش می‌رفت، او با حرکتی نمایشی و پرمعنا، وضعیت عاطفی شخصیت‌ها یا محیط را به مخاطب منتقل می‌کرد.

تماشاگران ابتدا متحیر بودند، اما به زودی مجذوب شدند. سکوت سلین، قدرتمندترین «صدا»ی سالن شد. او کلماتی را که نمی‌توانست بگوید، با فرم و فضا فریاد می‌زد.

در اوج نمایش، زمانی که قهرمان داستان در لحظه تصمیم‌گیری نهایی قرار گرفت، سلین به آرامی به سمت مرکز صحنه آمد. او دستش را به سمت آسمان بلند کرد. در آن لحظه، نه صدایی از او شنیده شد و نه دیالوگی گفته شد، اما تماشاگران تک‌تک دردهای درونی و امیدهای قهرمان را حس کردند.

وقتی نمایش تمام شد، سالن برای چند ثانیه در سکوت محض فرو رفت. سپس، انفجاری از تشویق صحنه را لرزاند. این تشویق برای بازیگران نبود، برای موسیقی نبود؛ تشویق برای «آوای خاموش» سلین بود.

سلین، دختر لال تئاتر، به بزرگترین راوی شهر تبدیل شده بود. او ثابت کرد که برای داشتن یک صدای تأثیرگذار، نیازی به تارهای صوتی سالم نیست، بلکه باید قلبی داشت که بتواند داستان را با تمام وجود فریاد بزند، حتی اگر این فریاد تنها در سکوت جسمش طنین‌انداز شود. سلین بالاخره خواننده بود؛ او آوازش را با زبان بدن می‌خواند و مخاطبانش عاشق این نت‌های نامرئی شده بودند.
 
داستانک پنجم
مقدمه: اسارت جسم، آزادی ذهن
سپیده در قاب پنجره‌ای که رو به بیابان بی‌کران کویر باز می‌شد، اسیر بود. جسم او، که از کودکی با فلج دست و پا گره خورده بود، تضادی سهمگین با روح آتشین و پایش را در میان داشت. او در چهاردیواری خانه‌اش زندگی می‌کرد، محبوس در یک چارچوب آهنی که او را از زمین سرد و بی‌تفاوت جدا می‌کرد. اما نگاه او، آزادتر از هر پرنده‌ای بود که بر فراز تپه‌های دوردست اوج می‌گرفت.

عنوان: بی حسی مطلق
هر روز صبح، اولین تصویری که ذهنش را نوازش می‌داد، نه آسفالت سرد خیابان، نه دیوارهای رنگ و رو رفته اتاق، بلکه موج‌های طلایی شن‌های روان کویر بود؛ همان جایی که آرزو داشت، پاهایش را در عمق گرم و لطیف ماسه‌ها فرو ببرد و سنگینی تن را برای لحظه‌ای فراموش کند. کویر برای سپیده، نه یک صحرای خالی و سوزان، بلکه یک بوم نقاشی وسیع بود که آزادی در آن نفس می‌کشید. او ساعت‌ها می‌توانست به تماشای تفاوت سایه‌ها در شیب تپه‌ها بنشیند و تجسم کند که اگر می‌توانست حرکت کند، اولین قدم‌هایش چگونه خواهد بود.
این تضاد بین واقعیت فلج‌کننده و جهان ذهنی پرتحرک، هسته اصلی وجود او را شکل داده بود. جسم او در محدودیت بود، اما ذهنش مشغول سفر بود، سفری که هیچ ویلچری نمی‌توانست آن را متوقف کند.
زندگی سپیده در محاصره نگاه‌های ترحم‌آمیز و حرف‌های نیش‌دار خویشاوندان می‌گذشت. این حرف‌ها مانند قطرات اسید روی پوست حساس او اثر می‌گذاشتند. در جمع‌های خانوادگی، زمزمه‌ها و زمزمه‌ها هرگز قطع نمی‌شدند: «ای کاش یک کمی قوی‌تر بود»، «نمی‌دونم چرا خدا اینطور قسمت کرده»، «زندگی‌اش به این صندلی بسته‌ست». این جملات نه از روی نیت بد، بلکه از سر ناآگاهی و دلسوزی‌های ناخواسته بر زبان می‌آمدند، اما هر کدام یک سنگ کوچک بودند که بر شیشه تنهایی او فرود می‌آمد و ترک‌های ریز بر روحش می‌انداختند.

او درک می‌کرد که برای بسیاری، او یک «بیمار» است، یک پروژه مراقبت، نه یک انسان با دنیایی ازاحساسات، جاه‌طلبی‌ها و افکار پیچیده. او تلاش می‌کرد تا این دیدگاه را نادیده بگیرد، اما در لحظات خلوت، این وزن اجتماعی او را خرد می‌کرد.

او دیگر از نگاه‌های خیره خسته شده بود؛ نگاه‌هایی که گویا مشغول وزن‌کشی توانایی‌های او بودند. خسته از تلاش برای وانمود کردن که صدای پاهایش را نمی‌شنود، در حالی که تنها صدایی که در عمق وجودش می‌شنید، کوبش آرزویش بود؛ آرزویی برای احساس کردن تپش زمین زیر انگشتان پاهایش. او در طول روز با تمرکز بر جزئیات کوچک اطرافش، مانند نقش پروانه‌ای که روی گل شمعدانی می‌نشست، سعی می‌کرد حواسش را پرت کند، اما شب‌ها، تصویر شن‌های روان کویر تمام منظره ذهنی‌اش را اشغال می‌کرد.
 
عقب
بالا