- موضوع نویسنده
- #11
باد از میان صلیبهای سنگی گذشت و بوی خاک نمخورده را در هوا پخش کرد.
شبح دخترک بر روی لبهی مزار نشست، چشمهایش در مه میدرخشید.
با صدایی که از عمق روح میآمد گفت:
«اسم... اسمم رو میدونی؟»
پسر لب گشود، اما کلمات در گلویش مُرده بودند.
دخترک لبخند تلخی زد.
«اون شب... تالار پر از نور بود. صدای موسیقی، خندهی تماشاگرها... من رقصیدم، مثل همیشه.
صداهای تشویق و اشک شوقی که از گوشهی چشمم روون بود عجیب حس زنده بودن داشت»
در میان افکار و خاطرات مبهمش تنها چیزی بود که به یادش میآمد.
ناگهان پسر فریاد کشید و گریست؛ نه از ترس و وحشت! از غم و بیچارگی...
از این حس خفقانآوری که دچارش شده بود.
او میدانست، او را میشناخت!
پسرک دستش را به سمت دختر گرفت؛ همراه با بغض، لبخند غمگینی مهمان لبهایش شد.
دخترک مردد دستش را بالا اورد، با خود میگفت اگر نتواند دستم را بگیرد چه؟
پسرک پیش دستی کرد و محکم دستش را گرفت و آرام فشرد و آن دو در میان قبرها قدم زدند.
مه در اطرافشان میچرخید و خندههایشان در سکوت شب گم میشد.
همهچیز سبک بود، بیوزن و رویایی.
دخترک میخواست نمایشی از جیزل را اجرا کند؛ اینبار بیحسرت، بدون آن آتش سوزان.
تنها نرم، عاشقانه، با نوری که از دلش میتابید.
شبح دخترک بر روی لبهی مزار نشست، چشمهایش در مه میدرخشید.
با صدایی که از عمق روح میآمد گفت:
«اسم... اسمم رو میدونی؟»
پسر لب گشود، اما کلمات در گلویش مُرده بودند.
دخترک لبخند تلخی زد.
«اون شب... تالار پر از نور بود. صدای موسیقی، خندهی تماشاگرها... من رقصیدم، مثل همیشه.
صداهای تشویق و اشک شوقی که از گوشهی چشمم روون بود عجیب حس زنده بودن داشت»
در میان افکار و خاطرات مبهمش تنها چیزی بود که به یادش میآمد.
ناگهان پسر فریاد کشید و گریست؛ نه از ترس و وحشت! از غم و بیچارگی...
از این حس خفقانآوری که دچارش شده بود.
او میدانست، او را میشناخت!
پسرک دستش را به سمت دختر گرفت؛ همراه با بغض، لبخند غمگینی مهمان لبهایش شد.
دخترک مردد دستش را بالا اورد، با خود میگفت اگر نتواند دستم را بگیرد چه؟
پسرک پیش دستی کرد و محکم دستش را گرفت و آرام فشرد و آن دو در میان قبرها قدم زدند.
مه در اطرافشان میچرخید و خندههایشان در سکوت شب گم میشد.
همهچیز سبک بود، بیوزن و رویایی.
دخترک میخواست نمایشی از جیزل را اجرا کند؛ اینبار بیحسرت، بدون آن آتش سوزان.
تنها نرم، عاشقانه، با نوری که از دلش میتابید.
آخرین ویرایش توسط مدیر: