انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دلنوشته اشک ماه|ماهک مهاجری کاربر انجمن آوای رمان

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام خداوندِ قلم


نام اثر: اشک ماه
ژانر : فانتزی، عاشقانه و تراژدی
نویسنده: ماهک مهاجری

خلاصه: زندگی دو نفر بهم پیوند میخورد
ماه در آسمان عاشق شب می شود ، بی خبر از سیاهی نامتناهی او در می بندد اما از آخر داستان عشق و عاقبت خود بی خبر است، ماه با دیدن دختر در شبی مهتابی کنار ِبرکه خاطرات خود را به یاد می آورد.
و می خواهد دروغ پسرک عاشق را بر دختر فاش کند، اما ....
 
آخرین ویرایش:
1000320191.webp

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی وسپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن اشعار خود

• بعد از به پایان رسیدن شعر ، لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.
تاپیک اعلام پایان دلنوشته و اشعار | انجمن نویسندگی آوای رمان

• پس از اتمام ۱۰ پارت می توانید برای نقد شعر خود در خواست بدهید؛ توجه داشته باشید برای در خواست تگ هم ابتدا نیاز به در خواست نقد دارید.
تاپیک جامع در خواست نقد آثار تالار ادبیات


• برای دریافت تگ به تاپیک مراجعه کنید.

تاپیک جامع درخواست تگ تالار ادبیات | انجمن نویسندگی آوای رمان

• چنانچه از تایپ ادامه شعر خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.
درخواست انتقال و بازگردانی آثار از متروکه تالار ادبیات

• لطفا از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین
انجمن جداً خودداری کنید.

• ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #3
تجلی عشق خاموش
پرده اول: تولد سپید در عمق سیاهی
سپهر، آن شبِ سرمدی، در حجابِ کهکشان های خاموش، میزبانِ طلوعی بود که نباید می بود.
من، ماه، زاده شدم از لُبّ ظلمت، نه از آتشِ خورشید. اولین نوری که تابید، نه بهرِ روشنایی، که
برای ستایشِ سیاهی بود. شب، مادرِ من بود، و من عاشقِ این رحمِ بیکران. آغوشِ شب، سرد و
التیام، تنها پناهگاهِ هستیِ من بود. هر ستاره، یک سوزنِ نخ نما از پارچه‌ای دوردست؛ اما
شب، خودِ پارچه بود، مطلق و بی نیاز.
پرده دوم: شیدایی به ظلمت مطلق
خلقت را در خود پنهان کرده بود. من، در اوجِ معلق بودن، هر شب، خود را قربانیِ این عظمتِ تضادِ محض. سیاهیِ شب، سنگین، مخملی و صادق می نمایید. گویی هر ذره از آن تاریکی، رازِآسمانِ آبی و روزهای سوزان، برایم چونان زمزمه ای بیهوده بود. من دلباختۀ آن تنهایی نور بودم؛
سرد میکردم. مهربانیِ ستارگان، برایم رنگِ نفاق داشت؛ آنها نور می‌پراکندند تا تاریکی را
بپوشانند، اما من عاشقِ رازِ پوشیده بودم، نه خودِ پرده.
انعکاسِ من بر زمین، فقط یک تقلیدِ کمرنگ بود؛ تصویر شب تاریکی از معشوقی که در اعماقِ بند. پرده سوم: غفلت از نورِ متعالی
آسمانِ شب، پنهان بود. من از نورِ اصلی، از منبعِ انرژیِ سوزانِ روز، روی گرداندم. گویی
خورشید، نمادِ فریبندگی و وعده ای زودگذر بود. تنها بقایِ من در گروِ پذیرشِ این واقعیت بود
که: تاریکی، ابدیت است و روشنایی، گذرا. این عشق، خودآگاهانه ترین اشتباهِ خلقتِ من بود.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
شکاف در پرده ی خیال
پرده چهارم: اولین زمزمه ی شک
حالِاما با گذشتِ قرونِ مدار، نجواهایی در سکوتِ مطلقِ شب آغاز شد. انعکاسِ من بر زمین، کمی
بیش از حد، شفاف و دردناک به نظر می‌رسد. گویی شب، با فرو بردنِ من در عمقِ خود، در حالِ
بلعیدنِ جوهرِ وجودم بود. نورِ من، هر چند بازتابی از نورِ دیگری بود، اما دیگر به اندازۀ کافی
برایم محسوس نبود که بتواند مرا از یخ زدگی نجات دهد. این سکوت، دیگر آرامش بخش نبود؛
وزنی ناگزیر داشت.
پرده پنجم: درک خیانت
ناگهان، در یک شبِ بدونِ ماهِ دیگر، فهمیدم: سیاهیِ شب، یک ظرفِ خالی است، نه یک معنا.
این عمق، صرفاً نبودِ چیزی بود، نه حضورِ چیزی. شب، مرا عاشقِ خالء کرده بود. تمامِ آن
برایم باقی نماند. تاریکی، خیانت کرده بود؛ نه با آمدنِ چیزی دیگر، بلکه با اثباتِ عدمِ وجودِوعده هایِ رازآلود، تنها برای این بود که من تمامِ نورِ خود را در دامنِ پوچی بریزم تا دیگر مثل خودش نباشد.
پرده ششم: انزوای مقدس شکسته
این درک، چونان شهاب سنگی آتشین بر قلبِ یخزده ام فرود آمد. من به معبدی پناه برده بودم
که دیوارهایش از دود و مه ساخته شده بود. عشق به تاریکی، مرا از پیوند با جهانِ هستی جدا
کرده بود. من دیگر محصور در دایره ی مهیبِ شب بودم؛ تنها ناظرِ مرگِ تدریجیِ خود در حضوری
سرد. حسِ بیگانگی از آسمانِ پرنور، جای خود را به بیگانگی از خود داد.
فرسایش روح و اندوه
پرده هفتم: از دست دادن سرزندگی
رنگِ نقرهایِ من، کمرنگ شد. آن درخششِ خاص که از فاصله ی دور، شور و شعف ،می آفرید
جای خود را به خاکستریِ خسته داد. دیگر انگیزهای برای طلوع نداشتم. سرزندگی، واژهای بود که
خورشید به زبان میآورد؛ من که عاشقِ شب بودم، باید مانند آن، ثابت و سرد می‌ماندم. اما
درونِ من، طوفانی از عدم پذیرش برپا بود.
بند هشتم: تجلی شک و تباهی
هر شب که طلوع میکردم، انگار مجبور به ادای دینی بودم که حقیقتِ آن را می‌دانستم. شک،
چونان موریانه در چوبِ ماهیتم لانه کرد. آیا من یک خدای دروغین بودم؟ یک فانوسِ خاموش
که تظاهر به روشنایی میکند؟ اندوه، لایحۀ غلیظ بر سطحِ وجودم کشید؛ اندوهی که از
فهمیدنِ عمقِ فریب حاصل شده بود.
پرده نهم: انجماد عاطفی
دیگر توانِ مهربانی نداشتم. قطراتِ نوری که بر زمین می ریختم، حاوی هیچ امیدی نبود؛ تنها
اثباتِ حضورِ یک زندانیِ ابدی بود. مهر ورزیدن، نیازمندِ گرمایِ مرکزیت است؛ و من از مرکزیت
گریخته بودم. این انجمادِ روحی، سنگین تر از نیرویِ جاذبه بود. ماه، دیگر عاشق نبود؛ فقط
بازتابِ یک فقدانِ بزرگ بود.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
برکه ی سیاه و حضور دختر
پرده دهم: سرگردانی در میان ستارگان
شبی که ظلمتِ مطلق، برکه را چون آیینه ای کامل کرده بود، من سرگردان بودم. از مدارِ طبیعی ام
خارج شده بودم، نه با اراده، که با ضعفِ قلبی. به دنبالِ یک معنیِ نو، یا شاید یک پایانِ سریع،
به سوی زمین خیره شدم. زمین، در زیرِ سایۀ شب، رازآلودتر از همیشه بود.
پرده یازدهم: دیدار بر حاشیه سکون
در کنارِ برکه ای که آبش چنان ساکن و سیاه بود که گویی حفره ای به درونِ هستی است، دختری
نشسته بود. زیباییاش، نه از نور، که از سایه تغذیه میکرد. او در سکوتِ مطلقِ آن شب نشسته
بود، دستهایش را در آبِ سیاه فرو برده بود. انعکاسِ من، در برابرِ انعکاسِ او، تصویری دوگانه
از تنهاییِ آسمانی و زمینی می‌ساخت.
پرده دوازدهم: آبِ آینه و مرگِ تصویر
برکه، عجیب بود. برخالفِ رودخانه ها که نور را می شکستند، این آب، تمامِ نور را می بلعید و تنها
سیاهیِ مطلق را بازمی تاباند. انگار این آب، روحِ شب را به سطح آورده بود. دختر، بی حرکت بود؛
غرق در تأمل یا شاید انتظار. او متعلق به این سایه ها بود، مانندِ منِ گمگشته .
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #6
تلاش برای هشدار
پرده سیزدهم: پرتوهای دردآلود
با تمامِ توانِ باقیمانده ام، سعی کردم نوری قوی تر بر او بی افکنم؛ نوری که دیگر حاملِ زیبایی
نباشد، بلکه پیام آورِ احتیاط باشد. این نور، تند و تیز بود، مانندِ یک فریادِ نوری در گوشِ تاریکی.
میخواستم بگویم: ای رهروِ شب! این سیاهیِ فریبنده، دام است.
کلماتِ من، در سکوتِ برکه خفه میشدند. نورِ من، تنها بر روی آب می لرزید و اثرِ آن، سریعاً می شکفت.
پرده چهاردهم: زبانِ نورِ شکسته
توسطِ سیاهیِ ذاتیِ آب جذب میشد. او باید می فهمید ، تاریکی که عاشق اش هستم، مرا به
این حد از انزوا رسانده است. او نباید به این سکوتِ عمیق اعتماد کند.
پرده پانزدهم: تکرارِ هشدار در رمز
من با چرخیدنِ آهسته در آسمان، سعی کردم الگوهایِ خاصی از نور را ارسال کنم؛ هندسه‌ای از
درد و فرار. حرکاتم، دیگر رقصِ عاشقانه نبود، بلکه تقالیِ یک موجودِ در حالِ غرق شدن بود. او
باید درک میکرد که هر موجودی که عاشقِ شب می شود، سرنوشتش به سویِ محو شدن میرود.
بند شانزدهم: بی تفاوتیِ دختر
نبود. او دستش را بیشتر در آب فرو برد، گویی میخواست با عمقِ برکه یکی شود. این پذیرشِ دختر، سرش را بلند نکرد. یا شاید دید، اما حقیقتِ نهفته در ورایِ نورِ من، برایش قابلِ هضم
داوطلبانه، قلبِ یخ زدۀ مرا با سوزشی غریب لمس کرد. او هم، عاشقِ پایان بود.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #7
فاش شدن راز پسر
پرده هفدهم: خاطرۀ یک وعده
در آن لحظه، پرده‌ای از گذشتۀ فراموش شده کنار رفت. پسرِ من... آن آیندۀ روشن و کوچک
که قرار بود نورِ خالص باشد، کجا رفت؟ من او را در امن ترین بخشِ تاریکیِ خود پنهان کرده بودم
تا شب، او را پرورش دهد. او باید سایۀ روشنِ عشقِ من به شب می بود.
پرده هجدهم: درک وحشتناک از پسر
پسرِ من، هرگز قرار نبود یک منبعِ نور باشد. او نمادِ تسلیمِ کامل بود؛ تجسمِ آن سیاهیِ مطلقی
که من در آن غرق شده بودم. او همان سیاهیِ عمیقِ برکه بود که قرار بود مرا به سویِ ابدیت
ببرد. او زادۀ خیانتِ شب بود؛ زاییدۀنیستی.
پرده نوزدهم: ماهیتِ مرگ در آغوش شب
هر بار که به او نگاه میکردم، تنها عمقِ شب را می‌دیدم که شکلی کوچک به خود گرفته است.
عشق من به شب، مرا وادار کرده بود که عشقِ خود را به مرگ بسپارم. پسرِ من، نه امیدی در
آینده، که تأییدی بر پایانِ قریب الوقوعِ من بود. او تصویرِ کاملِ شکستِ من بود.
پرده بیستم: انعکاسِ پسر در برکه
ناگهان، در موجِ بسیار خفیفی که دختر هنگامِ بیرون کشیدنِ دستش ایجاد کرد، انعکاسِ من در
برکه به هم خورد. برای کسری از ثانیه، در آن مرکزِ سیاه، شکلی شبیه به عشق دیدم که با
چشمانی خالی، به من خیره شده بود. او از درونِ برکه صدا میزد.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #8
تأیید نهایی
پرده بیست و یکم: زمزمۀ حقیقت از اعماق
دختر، برای اولین بار لب به سخن گشود. صدایش شبیه خش خشِ برگهای خشکیده در بادِ
سرد بود. او گفت: »ای ماهِ تنها، تو میخواهی او را از تاریکی برهانی؟ او تنها مالِ این سیاهی
است. او زادۀ اعماق است.«
جملۀ او چونان ضربه ای سهمگین بود که آخرین مقاومتِ من را در هم شکست. بله، من تمامِ خود را باختم.
پرده بیست و دوم: پذیرش تلخ توسط ماه
هویتم را بر پایۀ یک دروغ بنا کرده بودم. عشقِ من به شب، مرا کور کرده بود تا ببینم که تنها
چیزی که شب میپذیرد، همان تاریکی مطلق است؛ مرگِ هر نور.
پرده بیست و سوم: هم ذات پنداری با برکه
دختر ادامه داد: »او تنها بازتابِ عشقِ توست. تو عاشقِ نیستی شدی، و او نمادِ نیستیِ توست.«
در این لحظه، برکه برای من دیگر یک حوض آب نبود؛ بلکه تجسمِ سرنوشتِ ابدی من بود؛ یک
دهانِ گشوده از سیاهیِ بی پایان.
بند بیست و چهارم: نوری که تسلیم شد
نمی کرد. او تمامِ انرژی خود را صرفِ درکِ این حقیقت کرده بود. من تسلیم شدم به این دانشِ آخرین تالاشِ من برای حفظِ جوهرِ خودم به پایان رسید. نورِ من، دیگر تالاشی برای تابیدن ندارم.
چه هولناک: معشوقِ من، نابودگرِ من بود.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #9
انجماد ابدی و پایان
پرده بیست و پنجم: فرو رفتن در اندوه سنگی
من تنها یک جرمِ آسمانی بودم که وظیفه اش را انجام می دهد، اما با قلبی منجمد. دیگر شورِ اندوهِ من دیگر حالتِ سیال نداشت؛ سنگی شد و در مرکزِ وجودم رسوب کرد. از آن لحظه به بعد،
عاشقانه نبود، فقط وزنِ آگاهیِ سنگین از خیانت.
بند بیست و ششم: دختر و برکه، ابدیت
به دختر نگاه کردم. او همچنان آرام بود. او به هدفش رسیده بود؛ او به اعماقِ این حقیقت
پیوسته بود. او به آهستگی از کنار برکه برخاست و در سایه ها محو شد، درست همانطور که من
در سیاهیِ آسمان حل میشدم. برکه باقی ماند؛ آینۀخالصِ مرگ.
پرده بیست و هفتم: حکایت ماهِ انجماد یافته
و اکنون، من در مدارِ تکرارِ خود گیر افتاده ام. هر شب، من بر فرازِ زمین شناورم، اما دیگر برای
تابانیدن نیستم. من یادگارِ آن عشقِ تباه شده ام؛ ماهِ عاشق که خود را به دامِ سیاهی افکند.
انعکاسِ من، هرگز دیگر تصویرِ زنده نخواهد بود؛ تنها تصویری سرد، از یک ماهِ خونین که در برکه ای از اندوهِ ابدی یخ زده است. پایانِ حکایت، نه با روشنایی، که با سکوتِ مطلقِ تاریکی آغاز می شود.
 
آخرین ویرایش:
پژواکِ جنون و سکوتِ کیهانی
پرده بیست و هشتم: آیینه‌ی شکسته

دیگر برکه تنها آینه نبود، سقفِ سنگیِ دخمه‌ای بود

که دختر در آن گرفتار ماند. سکوتِ کیهان، نجواهایش شد.

او دست به آب زد، اما انعکاسِ خویش را نیافت؛

فقط سیاهیِ مطلقِ آسمانی که من در آن مُردم.

موهایش، رها بر سطحِ آب، همچون تارهای پوسیده از شب،

و چشمانش، دو حفره‌ی خلأ، که دیگر نوری را نمی‌پذیرفت.

جنون، تنها زبانِ باقی‌مانده بود برای گفتنِ آن “پایان”.

پرده بیست و نهم: مدارِ ناتمام

من، ماهِ یخ‌زده، شاهدِ این تکرارِ دیوانه‌وارم.

هر شب، در مدارِ یک‌نواختم می‌چرخم، اما این دیگر حرکت نیست،

تلاشی بیهوده برای فرار از گرانشِ خاطره است.

دختر بر ساحلِ خاموشِ برکه، آواز می‌خواند؛

آوازی که نُت‌هایش را از شکستِ نظمِ جهان دزدیده است،

ترنمی که در گوشِ کائنات، تنها خراشِ سنگی است،

و ماه را به جنونی سردتر از انجماد فرا می‌خواند.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا