Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
***
با وحشت از جا میپرم و با تنی شسته شده در عرق، روی تخت مینشینم. نور چشمانم را میزند؛ اما مجبور به باز نگه داشتنشان هستم تا بتوانم تشخیص دهم کجا هستم و این خانه و اتاق کیست که روی تختش خوابِ کابوسوارم مرا تا مرز مرگ رساند.
اولین چیزی که میبینم صورت روشنِ خانمی میانسال؛ اما بهشدت زیبا با موهای مشکی بلند و چشمانِ سرمه کشیده و آهوییاش که شال و شومیز خاکستریاش با سیاهیِ موها و سرمهی چشمانش هارمونی زیباتری را خلق کرده اند است. او روی صندلیای نشسته و سخت مشغول مطالعهی کتابیست.
بیهیچ حرفی چشمم را از او گرفتم و از جا بلند شدم.
قلبم محکم خود را به در و دیوار میکوبید؛ گویا قصد فرار داشت! احساس میکردم هنوز در کابوسم حضور دارم. زبانم از ترس بند آمده بود. تنها چیزی که میخواستم این بود که از کابوسم فرار کنم!
احمق بودم دیگر؛ گمان میکردم میشود از کابوسخود فرار کرد! حداقل میخواستم بیدار شوم هرچه سریعتر!
احساس خطر میکردم، قلبم آشوب بود. دنبال راهِ خروج به دور و بر نگاه میکنم که زن زیبا حواسش جمع من میشود و با ذوق میگوید:
- بیدار شدی... دخترم!
کتاب را روی میز رها میکند و به طرفم میآید.
مرا محکم در آغوش میگیرد و پشت سر هم تکرار میکند:
- خدایا شکرت! خدایا شکرت!
نمیدانم باز چه شده و کابوس جدیدم چه آشی برایم پخته است! درهمین حین که زن مرا درآغوش گرفته چشمم به دری میافتد و به این یقین که همان در خروج است از آغوش گرم زن خارج میشوم و به سمت در خیز برمیدارم. زن زیبا با صدایی که بغض و ذوق درونش بیداد میکند از این حرکتم متعجبوار، صدایم میزند:
- دخترم... چت شده؟ کجا میری؟
صدای زن واقعاً روی اعصابم خط میانداخت!
بهخدا منِ بدبخت، فقط میخواستم از خانوادهی لعنتی و عشق نافرجامم فاصله بگیرم و مدتی ناپدید شوم؛ اما از لحظهای که راه افتادهام در این کابوس و در آن کابوس درحال شکنجه شدنم! نمیدانستم اینبار چه بلایی قرار است به سرم بیایید و با چه چیزهایی رو به رو میشوم! نمیدانستم بترسم، گریه کنم، بخندم یا... بیشتر میخواستم فرار کنم! تمام تمرکز از دسترفتهام آن لحظه روی فرار حاکم بود. قبل از آنکه دستم به دستگیرهی درب مورد نظر برسد، زن دست گرمش را روی دستم میگذارد و دستم را میگیرد و با چشمانِ سیاهِ سرمهکشیده و اشکآلودش به من زل میزند و مهربان و معصومانه میگوید:
- جانِ دلِ مامان! کجا میری آخه؟! نیاز داری استراحت کنی.
او چه میگفت؟! چه استراحتی؟ چه مامانی؟
بازیِ جدید بود یا کابوس جدید؟!
مثل یک بیچارهی احمقِ ترسیده، جیـغ کشیدم و دستم را از دستش خلاص کردم، دستگیره در را محکم فشردم و ملتمسانه جیغ دیگری کشیدم:
- بذارین برم!
در خانه که باز شد چنان سوز وحشتناکی به صورتم برخورد کرد که درجا از شدت سرما عطسه کردم و فهمیدم گاوم از لحاظ سرماخوردگی، زاییده است!
چشمانم از دیدن آن حجم از برف، دُرشت شد!
یعنی من کجای جهان قرار داشتم که آنوقت سال، آنهمه برف باریده است؟
زن سعی کرد مرا به داخل خانه بکشد و در را ببندد. آنقدر غرق در حیرت و وحشت بودم که خیلی آسان موفق شد و مرا به داخل کشانده و درب را، تنها راه خروجم را بست! آنقدر حالم وحشتناک بود که میتوانستم چون کودکی که عروسک خرسیاش را از او گرفته اند و یک دل سیر به ناحق طفل معصوم را کتک زده اند، بشینم و ساعاتی مدید و به طرزی شدید اشک بریزم.
بغضم به من اجازهی انتخاب نداد و من تماماً فرو ریختم، چنان زیر گریهای عمیق زدم که زن زیبا مرا آنی به آغوش کشید و پا به پای من، عمیقاً اشک ریخت!
نمیدانستم از آن زن زیبا بترسم و دنبال راه فراری باشم و یا نه! اصلاً موضوع چه بود؟ چه برسرم آمده بود؟ چه خبر بود و در چه منجلابی اسیر شده بودم؟
زن گریه میکرد؛ خیلی شدید و دردناک گریه میکرد، طوری که قلبم پارهپاره میگشت از گریهاش!
سعی کردم خودم را از آغوشش بیرون بکشم، اشکهای مرواریدیاش را با تردید، پاک کردم، دلم نمیخواست گریه کند. اصلاً دلم نمیخواست، حتی نمیدانم چرا دلم نمیخواست! با صدای گریانی دستهایش را دو طرف صورتم گذاشت و زمزمه کرد:
- دخترم ماهوا!
متعجب از این کلمهی «دخترم» که مُدام آن را در گوشم نجواکنان بولد میکرد، بریدهبریده پرسیدم:
- شما... شما... کی هستین؟!
این سؤال را با سوزش شدید گلویم پرسیدم و زن متعجب به من خیره میشود. اشکهایش بیصدا شدت میگیرند و مسلسلوار میگوید:
- ماهوا! دخترم! چه بلایی سرت اومده مادر؟! مادرتو نمیشناسی؟! توی تصادف سرت به جایی...
بغضش هنرنمایی میکند و میشکند و مانع ادامه حرفش میشود. درحالیکه عمیقاً اشک میریزد چشمان سرمهکشیدهاش که حالا سرمهها روی گونههای برجستهاش راه خود را باز کرده اند، بسته میشوند و در آغوشم از هوش میرود! بهمحض افتادنش در آغوشم، آنقدر وحشت میکنم که با صدایی بلند اسمی را صدا میزنم:
- دلوین...دلـوین!
صدایی را از طبقه بالا میشنوم که وسیلهای به زمین میافتد و پشتبندش صدای دختری که در بالای پلهها ظاهر میشود.
- جونم ماه؟
همزمان که پلهها را دوتا یکی پایین میآید موهای سبزچمنیِ کوتاهش صورت گرد و سفیدش را نوازش میکنند. چشمش به ما میافتد و با حیرت و نگرانی میگوید:
- ماه! چیشده؟ مامان بازم از حال رفته؟! یاخدا!
نمیدانم چرا گریه میکنم، نمیدانم چرا عمیقاً نگران حال زنی که در آغوشم از حال رفته است، هستم!
حتی نمیدانم آن دختر کیست و چطور و از کجا اسمش را میدانستم که صدایش زدم!
- دختر به خودت بیا! گریه نکن، بنال ببینم مامان چش شد یهو؟
بغضم را با آب دهانم فرو میبرم و سعی میکنم مانع گریهام شوم، لکنت گرفتهام و نمیتوانم درست حرف بزنم.
- من...من...نمیدو...نم!
دختری که نامش دلوین بود و من حتی نمیدانستم که از کجا میدانم نامش چیست، با اعصابی متشنج موهای سبزش را پشت گوشش میفرستد و میغُرد:
- گندت بزنن ماه! باز چه دسته گلی به آب دادی؟
قبل آنکه منتظر پاسخ سؤالش باشد کمک میکند زن زیبا را روی کاناپه قرار دهیم. کنارش من هم فرود میآیم چون جان ایستادن نه در پاهایم و نه در اعماق وجودم، ندارم! چشم میچرخانم به سمت دلوین که مشغول صحبت با موبایلش است. تماس را قطع میکند و رو به رویم روی میز شیشهای وسط اتاق مینشیند، انگشتان ظریفش که با ناخنهای کاشته شدهی رنگچمنیاش آراسته شده اند را فرو میکند در موهای زن زیبا و نوازشش میکند و لب میزند:
- مامان جونم... آخ مامان، چرا انقدر به خودت فشار میاری آخه.
لحظهای بعد به من زل میزند و میگوید:
- گریه نکن قربونت برم! الآن آمبولانس میرسه.
وقتی میبیند ساکت و بغضآلودم، دستش را روی صورتم نوازشوار میکشد و میگوید:
- خواهری، مامان خوب میشه نگران نباش. بشین پیشش تا آمبولانس برسه، من یه زنگ به بابا بزنم بیاد بیمارستان، انقدرم اشک نریز دیگه حیف چشای مثلِ ماهت.
بلند میشود و میرود سمت موبایلش. حرفهایش عمیق و از تهی دل است! او مرا خواهرش میخواند و زن زیبا مرا دخترش! چرا آن، قدر بامن مهربان است؟ با منی که هیچکس با من مهربان نبوده، در سرم قیامت است. نمیدانم اصلاً خوابم یا بیدار؟! خدا... خـدا!
***
«2 ماه بعد»
ماگ نسکافهام را روی میز میگذارم و تیکهای از ترامیسوی خوشمزهی درون بشقاب، در دهانم قرار میدهم. طعمش لذیذ است؛ اما هیچگونه احساس لذتی را در من ایجاد نمیکند، گویی که قرنهاست مُردهام و یا بهقولِ کافکا: «اما عقیدهی واقعیِ خودم این است که این وضع تازه است؛ وضعیتهایی شبیه این داشتهام، اما نه مثل این یکی! انگار که از سنگ ساخته شدهام، انگار که سنگ گورِ خود هستم! هیچ روزنهای برای تردید یا یقین، برای عشق یا نفرت، برای شهامت یا دلواپسی، بهطور خاص یا کلی، وجود ندارد! فقط امیدی مبهم که ادامه دارد اما؛ نه بهتر از نوشتههای روی سنگ گورِ خود... .»
آهی میکشم، آهی که نمیتوانم تشخیص دهم از غم است یا حسرت! دو ماه گذشته است، شبها کنار خانوادهای که هیچ از آنها نمیدانم و همزمان همه چیز را دربارهیشان میدانم، میگذرانم و روزها در محل کار.
نمیدانم این زندگی جدید از کجا آمده اما؛ وقتی کلانتری و ثبت احوال و حتی شبکههای مجازی و اجتماعی، هیچکدام اثری از من قبلی در خود نداشتند، من هم بیخیالِ خودِ قبلیام شدم! تنها چیزی که نتوانستم بیخیالش شوم فرهاد قلبم بود... به دنبال او، بیشتر از خودم گشتم؛ اما نبود! هیچجا نبود! باز من هنوز هم ماهوا مهرانفر هستم اما هیچ فرهاد نیکخواهی، در هیچ جای دنیا نامش نبود!
آهی از درد عمیق روحم میکشم و تکستی را که لحظاتی پیش در یکی از شبکههای اجتماعی خواندم را زمزمه میکنم:
- به رویـت آرزومندم؛ کجایی...
بیشتر از روزهایی که نامزدی را بهم زده بود و دلم را شکانده بود و با خبر شدم که با دختر دیگری سر و سری دارد، دقیقاً بیشتر از آن روزها دلتنگش میشوم.
گاهی دلم میخواهد هر ثانیه، کوهبهکوه دنبالش بگردم؛ اما گویا منِ قبلی، گذشتهام، زندگی اصلی یا نمیدانم شایدم زندگی فرعیام و حتی کلاً چیزهایی که در سالهای عمرم زیستهام، اصلاً هیچگاه نبوده اند!
همه چیز پاک شده و گویا به یک بُعد دیگر پا گذاشتهام. انکار نمیکنم، اینجا خوشبختم، خانواده دارم، مادری مهربان، خواهری فداکار، پدری حمایتگر و دوستانی صمیمی بهتر از آن زندگی نکبت بارم است. ولی کاش آن خاطرات روحم را رها میکردند.
همه چیز شبیه یک کابوس هولناک و درهمتنیده میماند! اصلاً چرا اگر من واقعاً ماهوا مهرانفر روانشناس با یک زندگی نرمال و خانوادهای نرمالتر هستم پس این حجم غم و حسرت و دلشکستگی که از خوابِ بیستوچهار سالهام در من مانده، از بین نمیرود؟ پس چرا به خود نمیآیم؟ به غیر از دلوین به هیچکس درباره کسی که بودم، زندگیای که داشتم، و حال بدم، چیزی نگفتهام. نمیخواستم زندگیشان را به گند بکشانم، آن هم وقتی که سرشار از عشق هستند، عشقی عمیق نسبت به منی که دختر آن پدر و مادر مهربان هستم، نمیدانم شاید هم زندگی روی خوشش را به من نشان داده است، زندگی جدیدی یافتهام، دنیای جدیدی، بُعد جدیدی برای زیستن. بغضم نیمهشکن میشود و اشکهایم غلتانغلتان از سرزمینِ غمآلودِ چشمانم سرازیر میشوند روی صورت و گونههای آبرفتهام را نوازش میکنند؛ اما همزمان لبخند میزنم، شاید نجات پیدا کردهام، بله! قطعاً همینطور است.
صدای زنگ موبایلم باعث میشود بخواهم خودم را جمع و جور کنم و از شر اشکهای نشسته روی صورتم خلاص شوم. آنقدر صورتم با اشک شسته شده که دستهایم کفاف نمیدهند و برای هرچه سریعتر پاک کردنشان، دنبال شالی که سرم نیست و دستمال کاغذی نمیگردم و طرهای از موهای خروشانم را میگیرم و صورتم را با آن پاک میکنم. هنوز هم میخواهم بایستم، غرق شوم و زار بزنم؛ با تمام توان سریع خودم را به موبایلم که روی گوشهی میز گذاشته شده میرسانم و بیآنکه نگاهم به شماره بیفتد، تماس را متصل میکنم و موبایل را به گوشام میچسبانم.
- سـلام عزیزم، چطوری؟
صدای گیلا هست. ما هردو روانشناسیم. باهم زیاد صمیمی نیستیم؛ اما همکار و دوستان خانوادگی هستیم و حتی مادرم او را مُدام به صرف شام دعوت میکند. سعی میکنم صدایم را صاف نگهدارم؛اما لرزش دارد:
- سلام، خودت خوبی؟ چهخبر؟
با صدایی پرانرژی میگوید:
- خوبمخوبم، فقط یه زحمتی برات دارم. اول بگو ببینم بیکاری ماهوا جان؟
آنقدرها سرم شلوغ نیست، پس میگویم:
- آره بیکارم، جانم؟
- خبخب، یه چندتا از مراجعین مجازیم از یه روستای دور، که ایمیلی باهاشون درارتباطم و اینروزا که میدونی درگیر جدایی از کیانم...
لحظهای صدایش قطع میشود و حس میکنم بغض در گلویش مینشیند، میدانم حالش بد است، حال روحش خیلی بدتر از بد است؛ اما سعی دارد محکم بهنظر برسد و صدای فرو بردن بغضش را میشنوم و بعد میگوید:
- امم...میدونی که حال و روز خوبی ندارم؛ اما دلم نمیاد تنهاشون بذارم، ببین کار سختی نیست. تراپیستشون شو لطفاً.
گرچه حرفهایش بهنظرم بیسروته هستن؛ اما چون بحث کمک است، بیتردید قبول میکنم.
دستم را در موهای مشکی و خروشانِ خوشحالتم فرو میکنم و میگویم:
- باشه گیلا جان، مشکلی نیست.
نور به صدایش برمیگردد، ذوق میکند و میگوید:
- قربون ماهوا خوشگله برم مـن! پس من ایمیلهارو برات میفرستم.
- باشهباشه.
جبران میکنمی گفت و با خداحافظیِ مختصری به مکالمه پایان دادیم. میخواهم برگردم سمت میز و نسکافهام را بنوشم که با ماگ شکسته و تکهپاره رو به رو میشوم! آهی میکشم. حتماً موقعی که سریعاً میخواستم بهسمت موبایلم بروم فشاری به او وارد کردهام و شکسته. دلیل دیگری که نمیتوانست داشته باشد، کسی جز من به آنجا وارد نشد.
به آشپزخانه میروم تا وسیلهای بیاورم تا تکههای شکستهی ماگ را جمع و روی میز را تمیز کنم.
اینطرف و آنطرف چشم میچرخانم که وسیلهای پیدا کنم که سرم گیج و چشمانم سیاهی میرود.
سعی میکنم دستم را به دیوار و یا جایی بند کنم؛ اما سرگیجهام شدت میگیرد و به زمین سقوط میکنم.
نفسام تنگ میشود و همهچیز را تار میبینم، قفسه سینهام برای ذرهای اکسیژن دست به دامنِ گلویم میشود، دیدم تارتر میشود و یک آن، هوا به ریههایم برمیگردد، با ولع نفس عمیقی میکشم. نمیدانم یک آن چه بر سرم آمد؛ اما هرچه بود رفع شد و امیدوارم باری دیگر راه نفسم را سد نکند.
***
اولین ایمیل از مراجعی بهنام «فریال» است.
چشمانم را روی هم میگذارم و باز میکنم، خسته هستم و میخواهم استراحت کنم؛ اما بهسختی با خستگیام دهنبهدهن میشوم و او را پس میزنم و سپس شروع به خواندنِ ایمیلِ فریال میکنم:
« سلام خانم دکتر. بیهیچ مکثی میرم سر اصل مطلب؛ فکر کنم یکسال پیش بهت گفته بودم عاشق پسرخالم حامدم و قبل ازدواجمون با اینکه خانوادم زیادی سختگیر و سنتی هستن مخالف بودن باهم در ارتباط باشیم؛ اما ما عاشق هم بودیم و دوره نامزدی رو، دور از چشم خانواده باهم تلفنی حرف میزدیم و حتی یواشکی هم رو میدیدیم. حالا که از ازدواجمون 7/8 ماهی گذشته، حامد مُدام کتکم میزنه و همش میگه بهجز من با کیا در ارتباط بودی؟! من انقدر عاشقش بودم که بهخاطرش خلاف میل خانوادهم عمل میکردم؛ اما اون انقدر ذهنش مریضه که خیال میکنه دختری که بهخاطر اون کارای یواشکی میکنه امکان داره بهخاطر خیلیهای دیگه هم همینکار رو انجام داده باشه. روزگارم رو سیاه کرده... طوری که بهجای سه وعده غذا، سه وعده کتکم میزنه.
من هنوز عاشق حامدم خانم دکتر؛ اما دیگه نتونستم اخلاق حیوونصفتانهاش رو تحمل کنم و الآن چندماهه که بلاتکلیف برگشتم خونهی پدرم. نمیتونم هم که طلاق بگیرم چون باردارم... .»
به اینجای ایمیل که رسیدم غمی عمیق وجودم را در برگرفت. کاش فریال هیچوقت برنگردد پیش حامد!
کاش هیچوقت آیندهی خود و فرزندش را بهدست شخصی همچون او نسپارد، اصلاً برگشتن پیش کسیکه عشقت را باور ندارد حماقت محض است!
چه عاید از برگشتن پیش کسیکه ذرهای مردانگی در وجودش نیست و حتی همسرش پیشش امنیت جانی ندارد؟! حتی اگر بهخاطر کودکش برگردد، آیا عاقبت آن کودک چه میشود؟ کودکی که هرروز شاهد کتک خوردن مادرش توسط پدرش باشد، بیپدر بزرگ شود بهتر نیست؟! در همین حین صدای کوبش درب کمد مرا از جا میپراند، چه خبر است؟ در و پنجره اتاق بسته است پس درب کمد... درحالیکه زُل زدهام به درب کمد، جلوی چشمانم به آرامی باز میشود و یکآن بهم کوبیده میشود که اینبار با وحشت بیشتری از جا میپرم و ناخودآگاه دستم را روی قلبم میگذارم.
ترسِ بدی در جانم رخنه میکند، تاکنون با همچون چیزی روبهرو نشدهام که لوازم خودشان بهم کوبیده شوند! نکند باز خواب میبینم؟! آه لعنت! هنوز وحشتزده هستم که برای بار سوم درب کمد باز و دوباره بهم کوبیده میشود از شدت وحشت، حتی آب دهانم فرو نمیرود. تنها حسی که در آن لحظه میتوانم داشته باشم ترس است و بس. اشیاء و لوازم مگر خودشان حرکت میکنند؟ عقل سالم این را نمیپذیرد و وحشتم بیشتر میشود. درحالیکه شدیداً وحشت زده هستم نمیدانم چطور و از کجا؟ اما شجاعتی مُفت، در وجودم جان میگیرد و قدمهای لرزانم را به سمت کمد برمیدارم.
چشمم به کمد است که مبادا از درونش، کسی یا چیزی، بیرون بیاید! با هر قدمی که به سمت کمد برمیدارم، قسمت بیشتری از شجاعتم فرو میریزد و زیرِ کفشهای آلاستارِ سیاهم له میشود.
به کمد که میرسم دربش بسته است. سعی میکنم تمامِ توانم را برای حفظ خونسردیام بهکار ببرم و تا حدودی موفق هم میشوم، دست راستم را که به سمت کمد دراز میکنم، ضربهای به درب اتاق میخورد و از جا میپرم. در باز میشود و درحالیکه منتظر دیدنِ هیولایی بسیار هولناکتر از تصورات هستم، قامت دلوین نمایان میشود، چشمانش ذوق زده است و سلامش با دیدنِ صورت رنگ و رو پریدهام، در دهانش خشک میشود با نگرانی جلو میآید و میپرسد:
- چیشده خواهری؟
لب میگشایم که بگویم هیچ نشده، که ناگهان دوباره صدایی از درونِ کمد، حواس هردویمان را جمع میکند.
دلوین با صدایی آمیخته با تعجب میپرسد:
- صدای چی بود؟
آب دهانم را فرو میبرم و با تردید میپرسم:
- توأم... شنیدی؟!
شانههایش را بالا میاندازد و میگوید:
- معلومه که شنیدم!
نفس راحتی میکشم. وقتی شنیده است یعنی توهم نزدهام، پس سریع میگویم:
- چندبار درِ کمد، باز و بسته شد!
اول ابروهایش بالا میرود و بعد چشمانش را ریز میکند و خیره به من، میپرسد:
- جلو چشات یا فقط شنیدی صدای باز و بسته... .
میدانم چه فکری میکند، پس حرفش را میبُرم و میغرم:
- دلـوین! من توهُم نزدم.
سعی میکند لحنش را نرمتر کند:
- نه ماه، ببین منظورم اینه که شاید باد از پنجره... .
اینبار حرفاش با صدای کوبش دوبارهی درب کمد، بریده میشود و نگاهی سریع به پنجرهی بسته و نگاهی دیگر به کمدِ لعنتی میاندازد و سپس به من خیره میشود و با لحنی که بیشتر از تعجب، وحشت در آن موج میزند میگوید:
- ماه! بیا ببینیم اونتو، چهخبره.
باهم خود را به کمد میرسانیم. مقابل کمد میایستم و لب میزنم:
- آمادهای؟
اول صدای فرو بردن آب دهانش را میشنوم و بعد صدای خودش را:
- آرهآره... من همیشه آمادهام.
درب کمد باز بود و تا دستم را به سمتش بردم، درب کمد چنان با شدت بهم کوبیده شد. احساس کردم در خطر هستم و باید از آنجا دور شوم؛ اما قبل آنکه تصمیمم را عملی کنم، دلوین درب کمد را گشود و لوازم همه در جای خود مرتب و منظم چیده شده بودند.
هیچگونه اثری از چیزی که بتواند منبع صدا باشد، نبود.
دلوین که از منظم بودنِ کمد و اینکه هیچ منشائی برای صدا و کوبش درب کمد نبود، متعجب شده بود رو به من کرد و با لحنی کارآگاهانه لب زد:
- شاید رفته باشه پشتش!
تا خواستم چیزی بگویم دلـوین افکار در سرش را عملی کرد و به من اشاره کرد عقب بایستم. دست به سینه منتظر ایستاده بودم و دلویـن، لوازم را تا حدودی بیرون کشید خیلی آرام و طوری که گویا شرلوک هملز هست، با دقتی عمیق به دیوارههای کمد با انگشتان ظریفش که ناخنهای کاشته شدهاش اینبار گویا در مزرعهی اسطوخودوس فرو رفته بودند و زیباییِ رنگ بنفش با پوست سفیدتر از پنبهاش بیشتر شده بود، ضربههایی زد. ناگهان دستش را روی دیوارهی پشتیِ کمد گذاشت تا ضربهای بزند؛ اما دیواره به طور خودکار، به عقب رفت! دلـوین نفسش از حیرت حبس ماند و به طرف من آمد، دیوارهی پشتیِ کمد همچون دروازهای، در حدی باز شد که راهی نمایان گشت.
دلوین درحالیکه دقیقاً مانند من، از ترس نفسنفس میزد گفت:
- تو بمون ماه! من میرم ببینم اون پُشت، چهخبره.
قبل آنکه منتظر پاسخم بماند وارد راهِ نمایان گشته، شد. من هم به دنبالش وارد شدم.
خوب بود جثهیمان بزرگ نبود و من 168 قد و 50 وزن داشتم و دلوین 165 قد و 55 وزن داشت، وگرنه بههیچ صورت نمیتوانستیم از راهِ نمایان گشته، رد شویم چون دیوارهی پشتی کمد، درحد کمی باز شده بود. مسیری باریک و کوتاه!
برعکس تمامِ تصوراتی که در همچون مواقعی در فیلمها و سریالها داشتم؛ هیچ راهپلهای منتهی به زیرزمین وجود نداشت. بلکه فقط اتاقی بود تماماً خاک گرفته که احساسی مابینِ آشفتگی و وهم به انسان القاء میکرد. در وسط اتاق وهم انگیز، یک سنگ بزرگ واقع شده بود، سنگی همانند یک تخت بزرگِ سنگی!
اتاق با نور مشعلهایی که روی دیوارها بند گشته بود روشن بود، در همین حین دلوین درحالیکه آب دهانش را فرو میبرد و از صدایش به سادگی وحشتش مشخص میشد گفت:
- میگم... اینجا که هیچ راه ورود و خروجی جز کمد اتاق تو نداره، پس این... این مشعلها رو کی روشن کرده؟!
با آنکه در این مدت، چیزهای بدی را به چشم سر دیده بودم و از سر گذرانده بودم؛ اما وحشتزده تر از دلـوین بودم.
با حالی زار لب زدم:
- نمیدونم دلوین.
دلـوین به طرف تخت سنگ بزرگ رفت و همانطور که با دست گوشهای از آن را پاک میکرد لب زد:
- این تخت سنگی و مشعلها و درکل این فضا، آدم رو یاد فیلمای باستانیِ رومی و یونانی میندازه!
لحظهای دستش را از پاک کردن متوقف کرد و با حالتی وحشتزدهتر و با لکنت لب زد:
- مـاه! این... این تخت نیـ... نیست... یه مقبرهست!یاخودِ خدایی زیر لب زمزمه کردم که دلوین عقبتر آمد و با صدایی که وحشت درش نمایان بود گفت:
- بـ...بیا بریم...به بابا زنگ بزنیم.
آنقدر که در تمام عمرم هرجا به مشکل برخوردم خودم حلش کرده بودم، برایم غیرقابل درک بود در همچون شرایطی خبر دادن به شخص دیگری؛ حتی اگر آنشخص پدرم باشد، در همین حین فکری به سرم زد و دهان خشک شدهام را باز کردم و لب زدم:
- نه! بهش زنگ نزن.
دلوین متعجب و سؤالی بهمن چشم دوخت و پرسید:
- یعنی چی بهش زنگ نزنم؟ ماهوا خوبی تو؟ باید بهش خبر بدیم بیاد ببینیم چهخاکی باید به سرمون بریزیم.
میخواستم بازهم مخالفت کنم؛ اما میدانستم فایدهای ندارد، در اصل میترسیدم قبل رسیدنِ پدر، همهی آن منظره غیب شود و انگ توهُمی بودن به هردویمان بزنند! دلـوین که سکوتم را دید ادامه داد:
- باید باخبرش کنم که بیاد بگه میدونسته همچین چیزی اینجا بوده یانه، بعدشم زنگ بزنه کلانتریای میراث فرهنگیای چیزی.
حرفش که تمام گشت دوباره به مقبره نزدیک شد و با انگشتهای ظریف و ناخنهای بلند و رنگیاش، خاک قسمتی دیگر از مقبره را کنار زد. درحالیکه صورتش به طرف مقبره خم بود گفت:
- انگار با عتیقهای چیزی طرفیم دختر.
زبانم را روی لبهایم کشیدم گفتم:
- عتیقه کجا بود دیوونه... همش یه قبره.
همانطور که بیشتر از پیش، خاکِ رویش را کنار میزد گفت:
- حالا یهو دیدی شانسمون زد و مقبره کوروش کبیر از آب در اومد.
خواستم بگویم مقبرهی کوروش کبیر که در پاسارگاد است؛ اما پیش از اینکه دهانم را باز کنم سنگ قبر به طرز هولناکی شروع به لرزیدن کرد!
وحشت سرتاپایم را بلعیده بود و لحظهای که دلـوین رویش را برگرداند سمتم، پیشاز آنکه بتوانم از شدت وحشت عمیقی که در آن لحظه که صورتِ سوخته و چروکیده و سیاهفامش، سمتروحم سرازیر میشد نفس بکشم، با سرعتی نورمانند خود را به من رساند و با دستانی که گویا بهخاطر سوختگی پوست و گوشت دستانش همچون قطراتِ خون، ذرهذره به زمین سقوط میکردند؛ گلویم را گرفت و با هر فشار آنچنان درد عمیقی به گلو و راهِ تنفسم وارد میکرد که گمان کردم دیگر ادامهی زندگی را به چشم سر نخواهم دید!
- ماه... هی! با توام ماهوا!
در همین حین با صدای دلوین که نامم را نجوا میکند به خود میآیم و میبینم دلوین جلوی درب اتاق دفترکارم ایستاده و با چشمانی نگران به من که روی صندلیِ میزکارم نشستهام، خیره شده است. لحظهای پلک میزنم تا بفهمم چه برسرم آمده است، دلوین سرجای خودش است و اصلاً به من نزدیک نشده است. دقیق نگاهش میکنم صورتش، دستانش، همهشان طبیعی هستند و من واقعاً در امنیتم! بیتوجه به حضور دلوین، نفس راحتی میکشم و زیرلب خدا را شکر میکنم که دلوین جلو میآید و نگران میپرسد:
- خوبی ماهـوا؟
گلویم خشک است و به سختی لب میزنم:
- آرهآره... خوبم.
کیف دستی کوچک و خوش فرم قهوهای فامش که با کت و شال همرنگش هارمونی قشنگی ایجاد کردهاند را روی میز میگذارد و روی صندلی جلوی میزم مینشیند و میگوید:
- پس چرا خشکت زده؟
سؤالی نگاهش میکنم که میگوید:
- آخه چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی؟ فکر کردم تسخیری چیزی شدی!
چشمانش را ریز میکند و دقیق نگاهم میکند.
- قیافتم که... نه اصلاً به این جنزدهها هم نمیخوری، برای جنزده بودن، زیادی خوشگلی!
آرام میخندم و میگویم:
- مگه جنزدهها خوشگل نیستن؟
سپس بدون آنکه منتظر پاسخش بمانم سعی میکنم لحنم اطمینان بخش باشد و پاسخ سؤالش را میدهم.
- آخه یهویی اومدی، شوکه شدم. خودت چطوری دلی؟
لبخندی میزند و میگوید:
- آها، منم خوبم. میگم نظرت چیه زنگ بزنم ساحل بیاد، باهم بریم بیرون؟
باهم خیلی صمیمی بودیم و برایم خواهری که هیچگاه نداشتمش، شده بود. ساحل هم دوست دلوین و دختر بسیار خونگرمی بود ریز نگاهش کردم و گفتم:
- بیرون؟ کجای بیرون؟
با لطافت و ظرافت از جایش بلند شد و درحالیکه کیفش را برمیداشت گفت:
- اصلاً قیافت رو دیدی؟ شبیه قحطیزدههاست قیافت، پاشو بردار کیفت رو که بریم.
با لحنی معترض و آمیخته با شوخی میگویم:
- دلوین امروز کلاً گیرت روی قیافه منه ها!
چشمانش را برایم کج میکند و میخندد و میگوید:
- پاشو آبجی کوچیکه، پاشو خودت رو لوس نکن، سه تایی میریم دنیای شکم، یه دلی از عزای قحطی در بیاریم.
با تردید از جایم بلند شدم، هنوز ترس درونم موج میزد. هنوز احساس میکردم صحنهای که دلوین گلویم را با سر و صورت سوخته و چروکیدهاش فشرد را واقعاً به چشم دیدهام و تجربه کردهام. ناخودآگاه دستم را به سمت گلویم بردم و لمسش کردم. دردی نبود و احساس راحتی، آرامم کرد. صدای برخورد کفشهای پاشنه بلند دلوین با کف اتاق که درحال بیرون رفتن بود، باعث شد به خود بیایم و سریع کیف و موبایلم را چنگ بزنم و به دنبالش راه بیفتم.
***
شب خوبی بود، احساس خوبی داشتم. برعکس تمام عمرم که در زندگی قبلیام زجرکُش شده بودم. در این زندگی که هنوز هم بعد از گذشت این مدت، برایم به یکباره شکل گرفتنش، مجهول است. هنوز در این فکرم که چطور یک آن از جهنمی به آن سوزانی، پرت شدهام در زندگیای جدید و تر و تمیز. زندگیای که خوشبختیام در تکتک لحظاتش موج میزند، احساس فوقالعادهای داشتم. ابتدا با دلوین و ساحل به سینما رفته بودیم و فیلمی معرکه و هیجانانگیزی را دیده بودیم و سپس به رستورانی ساحلی آمده بودیم تا غذای دریایی بخوریم. جایی که پاتوق همیشگیِ دلوین و ساحل بود و دلوین به آنجا میگفت «دنیای شکم!».
مشغول صرف شام بودیم. دلوین مُدام شیرینزبانی میکرد و با موهای ماهاگونیاش که به تازگی آن رنگ را جز ناخنهایش، برای تمام لوازم آرایشش برگزیده است، میدرخشید. ساحل هم با موهای بلوند زیتونیاش که هارمونی زیبایی با چشمان سبز گربهایاش دارند، تماماً زیبا به نظر میرسید. در مقابل آن دو نفر که آنقدر به خود رسیده بودند، احساس میکردم سادهترینِ عالمم؛ چون من یک مانتو و شلوار بسیار ساده به رنگ چشمانم پوشیده بودم. موهایم تا آخرین درصد زیر شالم خزیده بودند و هیچ آرایشی نداشتم، در همین حین که داشتم ظاهر خود را با آنان مقایسه میکردم، ساحل درحالیکه مانند قحطیزدهها تکهای ماهی با چنگالش در دهانش میچپاند، گفت:
- میگم دخترا تابلو نکنیدا؛ ولی اون پسر خوشتیپه داره میز ما رو دید میزنه؟
دلوین سریع پرسید:
- کدوم پسر خوشتیپه؟
و گردنش را صد و هشتاد درجه چرخاند تا ببیند که ساحل یک پس گردنیِ جانانه نثارش کرد و گفت:
- خاک برسرت دخترهی تابلو!
سپس خطاب به من پرسید:
- ماهوا این خواهر خل و چلت از اولش تابلو بود، بعد دست و پا در آورد؟
نگاهی به قیافه درهم برهم دلوین انداختم و گفتم:
- نه، اولش دست و پا بود، بعدش تابلو شد!
با ساحل زدیم زیر خنده و دلوین به جفتمان چشم غره رفت که ساکت شدیم. اینبار دلوین که گویا دیده بود چه کسی دارد میز ما را دید میزند خطاب به من میپرسد:
- ماه! ببین میشناسیش؟ آخه یارو زومه روی تو!
ساحل چنگالش را محکم میگیرد و با ظرف سالاد درگیر میشود و اضافه میکند:
- یارو بد سوزنش گیر کرده.
با حرفهای آنها توجهم به سمتی که اشاره کرده بودند جلب شد. صورتم را برگرداندم و با مردی چشم در چشم شدم که گویا قرنهاست میشناسمش، یک احساس غریب، شبیهِ آشنا بودن با کسی که تازه دیدیاش؛ اما مطمئنی یک روزی، یک جایی، با او نفس کشیدهای!
بدون آنکه بدانم چه میکنم، از جایم بلند میشوم و میایستم. در خط مستقیم نگاهم، آن مرد نیز از روی صندلیاش بلند میشود. برعکس من، او سرجایش میخکوب نمیشود و بلکه به سمت من میآید، بی آنکه تماس چشمی را لحظهای متوقف کند. دلوین که شاهد آمدنش است، آرام میپرسد:
- ماهوا شما هم رو میشناسین؟
و پیش از آنکه فرصت کنم جوابی بدهم، او به میز ما میرسد، خوب نگاهش میکنم. قدی نسبتاً بلند، چهرهای کشیده، پوستی روشن، دماغی قلمی، ته ریشی مرتب، موهای کوتاهِ سیاه که تارهایی از سفیدی درونشان چشم را مینوازند و چشمانی قهوهای سوخته، آنقدر سوخته که با نگاه به آنها من نیز لحظهای قلبم میسوزد. هنوز در سکوت خیره به من است، سرتاپایش را از نظر میگذرانم تا بتوانم تشخیص دهم این احساس آشنا از کجا سرچشمه میگیرد. تیشرت آبی نفتیِ آستین کوتاهش که به خوبی ورزیدگیِ بازوهایش را به نمایش گذاشته با شلوار جین مشکی و حتی کفشهای ورزشیِ آبیفامش، نه! هرچقدر بیشتر نگاهش میکنم کمتر به این نتیجه میرسم که چطور میشناسمش؟ نمیدانم در آن لحظه در ذهن مرد مقابلم چه میگذرد؛ ولی با صدای پسری که همراهش است هردو به خود میآییم.
- مازیار! چت شد داداش؟
مردِ آشنا که حالا فهمیده بودم نامش مازیار است به جای آنکه پاسخ پسر را که نمیدانم نسبتشان چیست را بدهد، خطاب به من میگوید:
- ببخشید، شما برام خیلی آشنایید!
میخواهم چیزی نگویم؛ ولی زبانم بیاطاعت از من، میگوید:
- شما هم برام خیلی آشنا به نظر میرسید؛ اما هرچی به ذهنم فشار میارم، به جا نمیارمتون.
بیتوجه به بقیه، قدمی نزدیکتر میشود و میگوید:
- عجیبه از لحظهای که دیدمتون، حس کردم کامل و دقیق میشناسمتون با اینکه حتی اسمتون توی ذهنم نیست.
نمیدانستم منِ آرام، چطور یک آن زبان باز کرده بودم که بلافاصله پاسخ دادم:
- منم همین احساس رو دارم و اسمتون رو هم نمیدونستم تا اینکه برادرتون به اسم صداتون زدند.
با این حرف نگاهی به آن پسر انداختم، تیپی سر تا پا اسپرت زده بود و تماماً سفید پوشیده بود. موهای بلوندش با گوشوارهای که آویزان یکی از گوشهایش بود با چشمان آبیاش و صورت اصلاح شدهاش او را جوانتر از مرد آشنا، نشان میداد. نمیدانستم چرا به آن پسر به عنوان برادرش اشاره کرده بودم. لحظهای از این حرفم معذب شدم؛ ولی او لبخندی بر لبهایش نشست و دست گذاشت روی بازوی آن پسر و گفت:
- امیر داداشم نیست، رفیقمه.
پسر مو بلوند که حالا فهمیده بودم نامش امیر است، کج خندی به لب دارد و معترضانه میگوید:
- عه مازیار! حالا لازم بود جلوی خانمهای محترم منو از برادری عزل کنی؟
باز هم مازیار بیتوجه به امیر، خطاب به من میگوید:
- اما من واقعاً شما رو میشناسم و اینکه نمیدونم از کجا برام عجیبه.