Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
روز اول
خدای عزیزم سلام، همیشه تو ذهنم ازت شکایت کردم گفتم بذار بنویسمش که این گلایهها تموم شه، شاید جوابمو دادی.
من یه آدم سختی کشیده هستم که انگار هنوز هم این سختیها ادامه داره و همیشه با خودم فکر میکنم پس کی قراره تموم بشه چون واقعا خسته شدم. شاید همه چیز به اقتصاد مربوط بشه، به اینکه همیشه در حال جمع کردن برای داشتن چیزهای بزرگم ولی بهش نمیرسم، یعنی انگار آنقدر مشکلات صد راه میاد که نمیذاره.
من الان یک میلیاردرم ولی پولداری که نمیتونه از پولهاش استفاده کنه.
ظاهرم افتضاحه لباسهایی که دوست دارم گرونن و من بیکیفیتترین و داغونترین لباسها رو میپوشم. همین الان لباسی که پوشیدم پاره است و شلواری که پامه کش اومده.
سوال همیشگی من: چرا همهی اطرافیانم از من پولدارترن؟ از حسرت خوردن خسته شدم، از حسرت یک زندگی رویایی!
میگن به کمتر خود نگاه کن و شکر کن ولی همیشه به بالاتر خودم نگاه میکنم. به سفرهای لاکچری، لباسهای برند و ماشین و خونهی لوکس. میدونم آدم خاصی هستم و کلی آدم میخوان شبیه من باشن ولی من میخوام چیزهایی که دوست دارم رو داشته باشم، من میخوام ولخرج باشم چیزی که هیچ وقت نبودم.
مگه نمیگی بخواه تا به تو داده شود یا تا حالا اینو نگفتی؟ اینا معلمهای انگیزشی گفتن. تو گفتی به هر کی بخوام میدم و به من نمیخوای بدی.
احساس میکنم سن یه آدم پیرو دارم، با صورت چروک و تن داغون و ضعیف و خسته. شاید وقتی پول داشته باشم دوباره جوون بشم.
از اینکه مدل این و اون بشم تا رایگان موهام کوتاه بشه خسته ضدم، از اینکه لباس های پلاستیکی بپوشم و تا عرق کردم رد سفید روش بمونه خسته شدم، از لباسهای ارزون خسته شدم، از خونهی کوچک و ماشین داغون خسته شدم. از ادا و اطوار اطرافیان وقتی از من پولدارترن و پز میدن خسته شدم، از نداشتن خسته شدم، از خراب دیدن خسته شدم.
روز دوم
خدای عزیزم!
با کلی کاری که کردم ولی به نظر میاد دنبال یه اتفاق تازه هستم، من فقط دارم توی خونه بدوبدو میکنم و البته از خودم راضی ام به جز مواردی که هنوز پیدا نشده، ازت میخوام بهترین کسی که میدونی سر راهم بذاری چجوریشو نمیدونم ولی بذار که الان واقعا سر همین قضیه کلاقهام.
موقعهایی که بیحوصله میشم دوست دارم برای خودم پول خرج کنم ولی مسخره است که دلم نمیاد البته پولش هم ندارم و حاضر نیستم به خاطرش گدایی کنم.
امیدوارم امروز اتفاقات خوب و خاص بیوفته و البته انرژی من بیشتر بشه، از تایپ زیاد تو گوشی دستم درد گرفته،کلا زیاد گوشی دستم میگیرم یه اعتیاد رومخی.
روز سوم
داشتم فکر میکردم من بهت اعتماد کردم و بعد یه همچین چیزی نصیبم شد که حتی همون پولی هم که داره میخواد بده و در تلاش برای بر باد دادن پول های منم هست، یعنی کلا هیچی به هیچی، این همه نوشتن و این همه قسم به قلم، شد این و تا کجا ادامه داره و تا کجا همینطور پیش میره و تا کی اینجوریه و آیا تا آخر عمر به همین خسته کنندگیه رو خودت میدونی فقط میدونم تلف شد و راه دیگه ای نبود، تنها راهم تو بودی البته الان وضعم بهتره قبله ولی اون لاکچری بودن رو ندارم فکر کنم دارم میقایسه میکنم با اطرافیانم و از تو انتظار خیلی خاص داشتم چون اونا که از تو حدان و منی که با تو بودم میخواستم یه کار خاص باشه یه اتفاق خوب لاکچری نه صرفا یه اتفاق نیمه خوب و نصفه نیمه
کاش از این مسیرهای عجیب بود، یه چیزی تو مایههای دستمزدهای میلیاردری جواد عزتی از بازیگری، باشه اولش سخته ولی پول زیاد توش بوده دیگه منم این همه سختی کشیدم ولی پولم کمه
روز چهارم
خدای عزیز و بزرگ و قدرتمندم
داشتم استوری نگاه میکردم دیدم ای دل غافل ملت چه زندگیهایی دارن، ما چه زندگیای داریم.
میگم خدا یعنی میشه منم توی جوونی برم دور دنیا بگردم، تو اقامتگاه های باحال باشم و غذاهای عجیب اون کشور رو بخورم؟
احساس میکنم دارم تلف میشم اون جایی که باید نیستم، تو مسیر رسالتم نیستم ، تو مسیری که باید...
همه چیز دوباره بر میگرده به پول و البته اطرافیان و شرایط زندگی که باز برمیگرده به شاکی بودن من از خودت که چرا این ازدواج رو برام رقم زدی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
یه زندگی خستهکننده نکبتی که حوصله سر بر هم هست.
روز پنجم
خدای عزیزم!
آنقدر تو سرم فکر هست که نمیذاره بخوابم، بیشتر حرص خوردنه از این وضعیت دلم سکوت مطلق میخواد آرامش مطلق جایی که صدای هیچکدومشون نباشه و ریخت هیچکدوم رو نبینم. یه سری خیلی از اسمت استفاده میکنن ولی فقط در همین حدن. فردا تولده و من هنوز وقت نکردم یه کادو بگیرم، الان مثل کسانی هستم که فلج شدن و باید تو رو شکر کنم که پاهام حرکت میکنه و سالمم.
تلاش میکنم پول بیشتری در بیارم ولی همه چیز ا بودجه من بالاتره، مثل دویدن بدون استناد رو تردمیل میمونه.
این آیه و حدیث هاتم همش مال اون دنیایت، اون دنیا هم فکر میکنم برد با پولدارها باشه، یه سختی دوباره دیگه، اصلا ما رو برای چی خلق کردی وقتی اینهمه محدودیت هست ؟
روز ششم
خدای من!
زندگی من مثل یه مرداب لجنیه، کلا لجنه بدون هیچ اتفاق بزرگ خوبی البته که سلامتی رو شاخشه اگه حساب کنیم و من تو رو بابتش شکرگزارم جای تمومی روزهای مریضی و سختی، نمیدونم جبرانش کی میشه، احتمالا از نظر تو اون دنیا. واسه این دنیا که وعدهای ندادی میمونه اون دنیا.
یکی میگفت اگه احیانا رفتیم بهشت میتونین بهم سر بزنیم، خب الان هم که همینطور، خوشی چی میشه پس، یا شهیدها قصر دارن، که چی...
زندگی بیخود...
الان احساس میکنم یه چیز خیلی مهم کمه و تلاش و سختیها و خستگیها بیهوده است، و البته تلاش میکنم کاری نکنم ولی نمیتونم از این هم خسته شدم از بدوبدو کردن اجباری.
یه چیزی باب شده به اسم شکرگزاری ، یارو میاد همه کاری میکنه بعد میاد میگه خدایا شکرت مسخره نیست؟ شاید میترسن اگه لفظ شکر رو نگن ازشون بگیری. آره میترسن ، منم میترسم
روز هفتم
خدای عزیزم!
امروز ازت شکایت ندارم حالا که همه چیز به نظرم اونجوری نیست که باید باشه، شکایت کردنش بیهوده است. خدایا شکرت که مشتری برام فرستاده به کاری کن آنقدر گیر نباشه کارش زود تموم بشه بره.
خدایا کاری کن سرمو که گذاشتم روی پشتی بخوابم، غوطه بخورم تو نور و خلاص
خدای عزیزم!
چقدر نوشتن برای تو مصنوعی و دور به نظر میرسه، بیشتر شبیه اینه که انگار با خودم دارم حرفه میزنم با شاید بهتره بگه واگویه میکنم.
داشتم فکر میکردم چقدر بکن و نکنهات سخته و اولیش همون نمازه، نماز صبح، ظهر، عصر، مغرب و عشا! میگن خیلی بیشتر از این حرفا بوده.
میگن برای خود آدم خوبه، خب شاید یکی نخواد اینجوری به خودش خوبی کنه، زور کردی نخونیم ته جهنمیم
چیش برای آدم خوبه، یا حجاب
اکثرا فکر میکنم منی که حجاب دارم تهش چی میشه، منم دوست دارم زیبا باشم به جای پوشوندن، این همه آدم نمیپوشونن
یا مثلاً دروغ یا تهمت، به نظرم قضاوت همون تهمته حالا اگر بخوای نگی کلا نباید حرف بزنی بیخود نیست عرفا کم حرف بودن، زبون دردسره
جدیدا شکایت کم میکنم البته هنوز هست نه ذهنم همون حرفهای قبلی انگار همش تو گذشته ام. دو روز دیگر چهل سالم میشه، و خیلی زود پنجاه و خیلی زود تمام و من هنوز تو گذشته سیر میکنم.
نمیدونم لابد تقدیر شوم من بوده.
خدای بزرگم!
یه سری از آدم های که خلق کردی عجیب بی دست و پا هستن و این بی عرضه بودنشون به دیگران لطمه میزند چون بندار میشن، از قضا چند تا از این بی عرضه ها که نمیدونم چه توانایی ای قرار دادی که پس هیچ کاری بر نمیان تو زندگی من بند شدن، حالا بگو ببینم ما که پول خرج خودمون رو نداریم این همه بندار رو چکار کنیم؟ چرا به کاری نمیکنی اینا برن پی زندگیشون؟ والا که صبر هم یک حدی داره، از اونجایی که با توجه به اتفاقا گذشته نوجوانی خوبی هم نداشت و هی باید جون میکندم بر خلاف همسن ها و اطرافیان خودم، اینم از جوونی ، پس کی جبران میشه؟ اونم از اون دنیا.
حداقل یه مسیری چیزی قرار بده از این وضع به طور تمام دهنده ای در بیام
یه سری فکر کردن اگه بشینن تا دیگران بهشون کار بدن پولدار میشن ،خدای من نمیدونم تو هم همچین حرفی داری که نامبرده رنج گنج میسر نمیشه البته معلمهای انگیزشی مخالف اینم میگن باورت اینه که پول سخت بدست میاد، کلا کار کردن با اون یه سری سخته، هم باید مشتری داری کنی و هم اونا رو راضی کنید که کارت رو حل کنن
من ازت مسیر خواستم، حالا یه مسیر هم برای یکی دیگه میخوام که رو زندگی من تاثیر داره، خودت بهترین کار رو میکنی.
من باید دلم برای این دختره بسوزه که طلاقیه و همیشه عصبی و پرخاشگر، ولی نمیدونم چرا نمیسوزه تازه بدتر اسمش میاد چندشم میشه که فعلا دستش تو جیب زندگیمونه هم خودش و هم بابای بی عرضه اش.
داشتم فکر میکردم از این همه میلیون نفر آدم دو سه تا از مردان رو بفرست برای این ترشیده ها برن پی زندگیشون آنقدر آویزون ما نباشن خداییش
خدای عزیزم! صدا میاد؟ یا نمیاد؟
منو از این جهنم با آدمهای جهنمیض نجات بده، میبینمشون حالم بده میشه، حالم از صدای همشون بهم میخوره، این شاید خوب نباشه ولی اگه خبر مرگش برسه اصلا ناراحت نمیشم حتی فکر کنم یه نفس راحت بکشم. از همشون متنفرم حتی یه ذره کار خوبشون هم به چشمم نمیاد احتمالا بخاطر رفتارهای مسخره و مضحک و گیر کردن من میون این دیوونه هاست.
شاید اگه دور بودن آنقدر ازشون بدم نمیومد ولی الان از بس ضعف و عقده دیدم حالم بهم میخوره.
خودت یه فکری بکن، احتمالا میدم در آینده بندار باشم مثل الان که بندازم و شاید برای همین ازشون بدم میاد. از صدا، قیافه حتی راه رفتنشون بدم میاد این مختص به من نیست، هیچکس اینا رو نمیخواد و با تشکر از تو که یه همچین افرادی رو انداختی تو زندگیم، فقط خودت میدونی می قرار از این طویله و یه مشت گاوی که توشن راحت شم؟!
خدای عزیز و صبورم
تو میتونی احساس منو درک کنی؟ احساس تحقیر و توهینی که باید بشنوی و نمیتونی واکنش نشون بدید. نه تو نمیتونی چون تو میتونی واکنش نشون بدید و ولی من بین یه مشت گاو گیر کردم. جواب کسی که مدام آتش تو زندگیت میندازه و هرهر میخنده چیه ؟ من هیچ امیدی ندارم ولی ازت میخوام تو جوابتون رو بدی، جوابی که بدونم بخاطر کارهاییه که با من کردن، من هیچوقت تمیبخشم یادته اون چاهو، اونو پیدا کردم و توش فریاد سکوت زدم
هیچ اتفاقی نیفتاد.
خدای قوی من،
حداقل تو طرفم باش،میشه؟ من ازت میخوام. حداقل منو از این طویله گاو نجات بده. اینا دیگه کی بودن؟! تو مگه همچین خلقتی هم داشتی؟
خدای مهربانم
من هیچ کسو ندارم هیچ کس حتی فکر کنم تو رو هم ندارم تنهایی آنها
و انگار آرامش کم و کمتر میشه
حداقل تو کنار باش، میشه؟ اصلا میشنوی چی میگم؟
دارم میگم خسته شدم از این زندگی نکبتی با آدمهای نکبتی دورم، دارم میگم خسته شدم از این طویله، از موش دونی، از اینجای در صدا؟ دارم میگم خسته شدم از بی پولیش؟ میشنوی؟ آهای ؟