انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

مسابقه مسابقه بزرگ نویسندگی انجمن آوای رمان

استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Nazanin

مدیر کل آوا
کادر مدیریت
مدیر کل آوا
فیلم باز آوا
سیسی آوا
تاریخ ثبت‌نام
10/4/24
نوشته‌ها
631
  • موضوع نویسنده
  • #1
با عرض سلام و مرام خدمت دوستان و همراهان همیشگی در خدمت شما هستیم با مسابقه نویسندگیِ انجمن آوای رمان

IMG_20251209_160602_556.webp

این مسابقه فرصتی است برای به نمایش گذاشتن استعدادها و خلاقیت شما در دنیای نویسندگی.✨✍️
چه تازه‌کار باشید و چه نویسنده حرفه‌ای؛ اینجا جایی است برای ایده‌ها و داستان‌های شما.
پس قلم‌تان را بردارید و داستان خود را با ما به اشتراک بگذارید.



📜شرایط شرکت در مسابقه:

• سبک نوشتار آزاد است؛ تنها کافیست خلاقیت و جذابیت داستان حفظ شود، اما نکته قابل توجه اینکه تنها آثاری که در مسابقه شرکت داده می‌شوند حداقل 20 خط داشته باشند و تمام داستان حتما در یک پست ارسال شود.

*ارسال فقط یک اثر از هر فرد پذیرفته می‌شود.



🏆و اما جوایز هیجان انگیز مسابقه:

نفر اول
: اعطا رنگ و خدمات vip به مدت 3 ماه+ 300 پسند

نفر دوم
: اعطا رنگ و خدمات vip به مدت 2 ماه+ 200 پسند

نفر سوم
: اعطا رنگ و خدمات vip به مدت 1 ماه+ 100 پسند


🎖 همچنین به تمام شرکت‌کنندگان این مسابقه، یک مدال ویژه‌ی شرکت در مسابقه نویسندگی تعلق خواهد گرفت.

🔴 برای شرکت در مسابقه آثار خود را در همین تاپیک ارسال کنید!

*ویرایش اثر تا قبل از پایان مهلت مسابقه آزاد است.


⏰ زمان ارسال آثار: 10 روز

از تاریخ 1404/9/14 تا تاریخ 1404/9/28
تمدید مهلت شرکت در مسابقه تا یکشنبه 30 آذرماه

📍پس از اتمام مهلت ارسال آثار، برنده از طریق نظرسنجی و با رای کاربران انتخاب می‌شود.

در صورت داشتن هرگونه ابهام و سوال خصوصی و نمایه پاسخگو هستیم.


بی صبرانه در انتظار آثار خلاقانه شما هستیم! 🌟💛
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عنوان داستانک:
«نویسنده‌ای که فقط خودش عاشق نوشته‌هایش بود!»


«سارابهار» نویسنده‌ای بود که عاشق نوشتن بود.
ولی مشکل کوچکی داشت: هیچ‌کس به اندازه خودش عاشق نوشته‌های او نبود!
ویراستار پیشنهاد کرد عنوان‌هایش را ساده‌تر کند.
اما او فریاد زد: «هنر باید مثل چای، خیلی‌خیلی‌خیلی غلیظ باشد، که گلو را بسوزاند!»
مشکل این بود که نوشته‌هایش آن‌قدر غلیظ بودند که قبل از رسیدن به گلو، مغز را می‌سوزاندند!
یکی از رمان‌هایش این عنوان را داشت:
«راز فلسفی یک کوالای خپل در تنهاییِ فانوس دریایی در میان کویر شیشه‌ای.»
خودش می‌گفت: «این فقط عنوان فصل اول است.»
ویراستار با گریه گفت: «ولی ما فقط تا همین‌جا خسته شدیم!»
سارابهار باور داشت مخاطب باید زجر بکشد تا رشد کند. برای همین از واژه‌هایی استفاده می‌کرد که حتی لغت‌نامه برایشان عذرخواهی می‌کرد!
وقتی خواننده‌ها اعتراض کردند، گفت:
«شما باید برای فهم کتاب من، اول سه کتاب دیگر بخوانید!»
سپس خواننده‌ها تصمیم گرفتند اصلاً هیچ کتابی نخوانند، تا امنیت روانی‌شان حفظ شود.
یک روز، شخصی از روی ترحم یکی از رمان‌هایش را دانلود کرد و سپس پرسید: «این رمان درباره‌ی چیه؟»
سارابهار با غرور گفت:
«این کتاب به شما نمی‌گوید درباره چیست؛ شما باید خودتان کشف کنید که درباره هیچ‌چیز است.»
شخص رمان را به جایی که از آن دانلودش کرده بود برگرداند و گفت: «من همین هیچ‌چیز را رایگان تجربه می‌کنم، پس لازم نیست بخوانمش.»
سارابهار هر روز با غرور می‌گفت:
«مردم هنوز برای فهم شاهکارهای من آماده نیستند!»
البته مردم حتی برای تحمل نام کتاب‌هایش هم آماده نبودند!
یکی از کتاب‌هایش این عنوان را داشت:
«چگونگی آه کشیدن سایه‌ی درخت در عصر آهنگین کوانتوم!»
خودش می‌گفت: «عنوان، باید عمیق باشد.»
ویراستارها می‌گفتند: «ولی باید بشود نفس کشید و خواندش!»
پس از سال‌ها کج‌خلقی، سارابهار بالآخره فهمید:
همیشه‌ می‌خواست نوشته‌هایش عمیق باشند؛ اما چاهی کنده بود که خودش هم تهش را نمی‌دید!
پس تصمیم گرفت به جای آن‌که خواننده‌ها را در تاریکیِ کلمات گم کند، چیزی بنویسد که به راحتی قابل لمس باشد. چون نوشتن یعنی ارتباط؛ نه جنگ با مغز خواننده.


 
صدای عربده‌های مردی همسایه‌ها رو از خونه هاشون بیرون کشیده بود، همه دور او حلقه زده و نوچ نوچ می‌کردند. مرد به در لگد زد.
- جرات داری باز کن در این طویله رو، زنیکه ه... هرجایی نمیذارم با بچه‌م قسر در بری.
صدایش تا هفت آسمان هم رسیده بود. پیرمرد قوز کرده در حالی که به خود و زندگی شومش بدوبیراه می‌گفت روی مبل زهوازدرفته که با روکششی شکستگی‌ها را پوشانده بود فرو می‌رفت. پیرزن روی مبل سه نفر تکیه داده و گریه می‌کرد.
- لعنت به من که نتونستم این بچه رو تربیت کنم، این المشنگه سزای بی‌عرضگی خودمه.
و اما آن زنیکه با جنین پنج ماهه در شکمش که با عصبانیت و مثل همیشه طلبکار به دور و اطرافیان خود تشر می‌رفت و تقصیر گندکاری‌های مداومش را گردن این و آن می‌انداخت.
صدای لگدهای به در مداوم شد. زنگ به پدر بی‌مسئپلیتش زنگ زد تا خود را برساند. پدر در راه بود و چند دقیقه بعد صدای او در میان عربده‌های مرد عصبانی به رقص درآمد.
زنک دوان دوان خود را به در رساند و پدر و مرد را دست به یقه دید، جیغ زد و به کمک پدر شتافت.
مرد با دیدن او موهای موخره‌ی قرمزش را بین دست پیچ داد و کشید.
- میدونستم خونه ای حروم...
- او را کشان کشان به کمری برد و روی صندلی عقب هول داد. پدر ممانعت کرد ولی مرد به قفسه سینه پدر کوبید، او که بیش از حد چاق بود تلوتلو خورد و تعادلش را از دست داد و نقش بر زمین شد. مرد پوزخند زد.
- فردا بیا به خیابون سلمان شاهد عقد دخترت باش، من نمیذارم دخترم نامشروع بدنیا بیاد و مطمئنا پدری مثل تو نمیشم عیاش.
عقد بدون حضور هیچ‌یک از فامیل‌های زنک گذشت و بعد از آن مرد او را به ترکیه فرستاد تا زایمان کند. سال‌هاگذشت و خبری از زن نشد. برای خانواده‌اش مرده بود. او نه تنها آبروی آن‌ها را برده حتی با کارهایش باعث اذیت و ازار دیگران شده بود. نبودش برای همه همچون بادی ملایم بود، بادی که حالا صورت آن‌ها را نوازش میکرد و خیال همه را راحت.
زن زود مرد، در غربت و تنهایی و این نتیجه‌ی کارهای غیراخلاقی خود بود‌.
قبل از مرگ تک تک افرادی که با آنها رابطه به داشت و طلب سرویس طلا و پول کرده بود را به یاد آورد ، خانه‌های که خراب کرده بود و صدای خودش که فحاشی می‌کرد و با قلدری می‌گفت:
- من از هیچکس نمی‌ترسم.
حالا زمان ترسی بود که بازگشتی نداشت، ترس از خدا. تمام لعنت و نفرین‌های دیگران را به چشم دید و کله‌ی بزرگش به یکباره خالی شد.
نامش زن هرجایی کله پوک بود.
 
داستان: «جایی که نامت را پنهان کرده‌ام»

شب‌ها که می‌خوابید، نام او را زیر لب تکرار می‌کرد؛ نه برای اینکه برگردد، برای اینکه فراموش نکند هنوز می‌تواند دوست داشتن را تلفظ کند.
سال‌ها گذشته بود، اما عشق مثل زخمی کهنه زیر پوستش می‌سوخت؛ زخمی که نه می‌خواست خوب شود، نه می‌گذاشت بمیرد.

می‌گفتند زمان همه‌چیز را حل می‌کند، اما زمان فقط یاد داده بود چطور با درد راه برود بدون اینکه خم شود.
هر غروب، کنار پنجره می‌ایستاد و به جاده‌ای نگاه می‌کرد که هیچ‌وقت کسی از آن برنگشت.
می‌دانست او دیگر نمی‌آید، اما دل آدمیزاد گاهی به چیزهایی چنگ می‌زند که خودش هم می‌داند وجود ندارند.

یک شب، نامه‌ای را که هرگز نفرستاده بود دوباره خواند؛ همان نامه‌ای که در آن نوشته بود:
«اگر روزی برگشتی و من نبودم، بدان که هنوز دوستت دارم… فقط دیگر توانِ صبر کردن نداشتم.»

اشک‌هایش بی‌صدا روی کاغذ افتاد؛ انگار سال‌ها بغض، بالاخره راهی برای فرار پیدا کرده باشد.
بعد چراغ را خاموش کرد، نه از خستگی، از تسلیم.
گفت: «عشق وقتی آدم را نمی‌کُشد، آرام‌آرام خاموشش می‌کند.»

صبح، رهگذری از کنار خانه گذشت و دید پنجره باز است و باد، نامه را روی زمین تکان می‌دهد.
روی صندلی کسی نبود؛ فقط ردّ گرمایی که انگار تازه خاموش شده باشد.
و در گوشه‌ی نامه، جمله‌ای که با دست لرزان اضافه شده بود:
«تو نیامدی… اما من تمام آمدن‌هایم را خرج تو کرده بودم.»
 
زمان و زخم‌ها

در یک روز بهاری که نور خورشید از لای درختان گیلاس می‌تابید، عطر معطر شکوفه‌ها در هوای لطیف پخش شده بود. سارا وارد موزه هنرهای زیبای شهر شد؛ جایی که همه جا با سکوت مرموز هنر
آغشته شده بود و هر گوشه آن دنیای پر رمز و رازی برای گفتن داشت.
از لابلای تابلوهای رنگین و مجسمه‌های فراموش‌شده، خاطره‌های دختری جوان در ذهنش زنده شد، خاطره‌هایی که روزگاری سرشار از عشق و آرزو بودند. و در کمال شگفتی، وقتی قدم‌زنان به سمت یکی از آثار نیکو پیش می‌رفت، با کسی روبه‌رو شد که با صدای سکوت به قلبش چنگ زده بود؛ رادین، عشقی قدیمی که خیال رهایش نمی‌کرد.
چهره او هرچند کمرنگ، هنوز جذابیت خاصی داشت. اما با باری از زندگی، در دمی طراوت جوانی‌اش غبار نشسته بود. او همیشه در قلبش احساس غرور و ارادت را نسبت به رادین حمل می‌کرد، و اکنون دو نیمه‌ای بودند که می‌خواستند یکدیگر را دوباره بیابند.
“سارا؟” با صدایی نرم و بی‌موقع، نامش را صدا کرد.
سارا سرش را بالا برد، دنیایش به‌سرعت تغییر کرد. در حالی که لبخند دلنشینی بر لب داشت، تن صدایش از حسرت‌های سال‌های دور راوی حیات بود. “رادین، چقدر زمان زود می‌گذرد…”
در پی این جمله، بارانی از خاطرات سال‌های دور بر دل هر دوشان باریدن گرفت. رادین از زخم‌هایی صحبت کرد که زندگی به او زده بود و گفت: “زیر بار سنگین زندگی، کمرم کم‌کم خم شده است. به جایی می‌رسیدم که سایه‌های خودم را گم کرده بودم.”
سارا آهسته پاسخ داد: “شاید من هم به دنبال روشنایی دلم گم شده‌ام. فراموش نکرده‌ام روزهایی را که در زیر آسمان تاریک، ما برای رویای آینده‌امان تلاش کردیم.”
گفت‌وگو بین آن دو به سرعت از حال و روز زندگی عبور کرد و به عمیق‌ترین احساساتشان رسید. سکوتی طولانی بر میان آن‌ها حاکم شد، تا اینکه ناگهان سارا گفت: “ما در دو زمان متفاوت درگیر نبردهای مشابه‌ای بودیم، رادین. دلم می‌خواست یکدیگر را یاری کنیم، اما زمان، مرا از تو جدا کرد.”
حضور عشق، توصیف دوران دیروز، آن‌ها را دوباره به دنیای خود آورد. امید، رهایی را با خود داشت و روزهای آینده نوید حیات تازه‌ای را می‌داد. هر کدام بر سر تقاطع دو راه ایستاده بودند؛کجاست قرار آن دو؟ آیا باز هم فرصتی برای نوشتن یک فصل جدید خواهند داشت؟
رادین به سمت سارا برگشت: “چطور است حالا که دوباره یکدیگر را یافته‌ایم، شجاعتش را داشته باشیم؟ با همه‌ی زخم‌هایی که بر قلبمان نشسته، آیا زمان رهایی واقعی‌مان نیست؟”
سارا، با دیدن درخشش چشم‌های او، می‌دانست که عطر عشق هیچگاه محو نخواهد شد. آنها عزم خود را جزم کردند. یک قول و قرار نو، نه تنها برای زندگی بلکه برای خود عشق را آغاز کردند،فرصتی دیگر، احتمالی بی‌پایان.
دست در دست هم به سویی روشن گام برداشتند، چون می‌دانستند که بار زمان می‌تواند مشکلاتی ایجاد کند، اما هیچگاه نمی‌تواند اشتیاق حقیقتی را که در دل‌ها وجود دارد، فراموش کند.
و شاید، تاریخ تکرار نشود، اما عشق حقیقی این قابلیت را دارد که روح‌ها را پیوند بزند.
قصه آن دو جوان دوباره نوشتنی تازه داشت…


(ویولت خونی)
 
آخرین ویرایش:
داستان خین بَس (خون بس)

سرعت ماشین رو بیشتر کردم که حداقل پنج دقیقه بیشتر بتونم ببینمش. گوشی رو درآوردم و شماره‌ی بهار رو گرفتم. بعد از دوتا بوق جواب داد:
- سلام.
- سلام. بهار دو دقیقه دیگه همون‌جای همیشگی باش.
- محمد نیا توروخدا!
- منتظرت می‌مونم بهار.
گوشی رو قطع کردم و بعد از چند دقیقه رسیدم کنار درخت گردویی که کنار امام‌زاده بود. امام‌زاده‌ای که همیشه اونجا برای رسیدنمون بهم دعا می‌کردیم. توی ماشین نشسته‌بودم که در ماشین باز شد و بهار نشست توی ماشین. نگاهش کردم. چشم‌های قرمز و صورت پف‌کرده. با دیدنش، بدنم یخ کرد، آروم گفتم:
- بهار من هیچ‌وقت این شکلی نبود!
سرش رو انداخت پایین و گفت:
- من دیگه قرار نیست بهارتو باشم محمد!
- هنوز دیر نشده. بیا فرار کنیم. همین امشب. یه شهر دور، یه زندگی ساده، فقط من و تو.
نگاهم کرد. با اون نگاهِ خسته‌ای که انگار هزار سال بارِ دنیا رو کشیده‌بود.
- محمد.
- جان محمد!
- اگه فرار کنیم، فقط خودمونو نجات دادیم. ولی اون خون چی؟ اون نفرت چی؟ اون زخمی که بین دو خانواده مونده چی؟ همین الان معلوم نیست جوونی از خانواده‌ی ما کشته بشه یا نه!
عصبی شدم و فریاد زدم:
- به من و تو چه از اون خون؟ من فقط تو رو می‌خوام. فقط تویی که برام مهمی.
- ولی من دختر اون خانواده‌ام. من نمی‌تونم چشم ببندم به همه‌چی. نمی‌تونم فقط خودمو ببینم. اگه من برم، شاید یه نسل بعدی دیگه مجبور نباشه مثل من قربانی بشه.
ساکت موندم. بغض کرده‌بودم. گفتم:
- یعنی تو حاضری خودتو فدا کنی، فقط برای اینکه یه رسم لعنتی تموم بشه؟
- نه برای رسم. برای صلح. برای اینکه یه روز، یه دختر دیگه، بتونه عاشق بشه و بمونه. نه اینکه مثل من، با لباس سفید، بره توی یه خونه‌ی بی‌عشق.
اشکاش ریخت. ولی لبخند زد. اون لبخند تلخ، اون لبخند آخر. نگاهم کرد، با اون چشم‌های قشنگش و گفت:
- محمد من هنوزم دوستت دارم. با تمام وجود. ولی این رابطه، باید یه‌جایی تموم بشه. نه چون خواستم، چون مجبور شدم.
دستاش رو محکم گرفتم و گفتم:
- پس بذار یه چیزو بدونی؛ هر جا رفتی، هر اسمی گرفتی، هر لباسی پوشیدی... تو برای من، همیشه بهاری. همون دختری که از همین آقا، تو رو از خدا خواستم.
سرش رو پایین انداخت و گفت:
- ولی حالا باید بگذرم. از خودم، از تو، از همه‌چی. فقط برای یه امید کوچیک.
داشتم دیوونه می‌شدم. مگه می‌شد آخه؟ خون‌بس چه کوفتی بود خدایا؟ دستی توی صورتم کشیدم و نگاهش کردم. سرش رو آورد بالا و زل زد توی چشم‌هام.
- میشه یه چیزی رو ازت بشنوم؟ برای آخرین بار؟
لبخند زدم و آروم گفتم:
- تو همیشه چشم قشنگ منی.
یه لحظه مکث کرد. لباش یه‌کم لرزید، ولی لبخند نزد. فقط گفت:
- کاش یه دنیا بود که توش فقط من و تو بودیم. بدون رسم، بدون خون، بدون اجبار. فقط تو و من.
از ماشین پیاده شدم و رفتم اون‌ور ماشین و در سمت شاگرد رو باز کردم و گفتم:
- اون دنیا رو ساختم بهار. توی ذهنم، توی خواب‌هام، توی هر لحظه‌ای که نفس کشیدم. ولی تو نیستی توش... بدون تو، اون دنیا فقط یه خیال لعنتیه.
اشکاش شدت بیشتری گرفت. مثل بارونی که شبونه می‌باره. گفت:
- من می‌ترسم. نه از اون مرد، نه از ازدواج. از اینکه یه روز بیدار شم و یادم نیاد چه‌جوری دوستت داشتم. اون همه خاطره قشنگی که داشتیم.
نگاهی به دستبند دور دستم که بهار خریده‌بود کردم و گفتم:
- من هر روز یادم می‌مونه. هر روز، هر شب، هر لحظه. حتی اگه صد سال بگذره، حتی اگه بچه‌دار بشی، حتی اگه اسمم‌رو فراموش کنی... من هنوزم همون پسری‌ام که زیر این درخت گردو، عاشقت شد.
از ماشین پیاده شد و یه قدم جلو اومد. دستش‌رو بالا آورد، ولی مكث كرد. انگار دلش می‌خواست صورتم‎رو لمس کنه، ولی رسم لعنتی، دستش‌رو گرفته بود. گفت:
- اگه فردا دیدی لبخند می‌زنم، بدون دارم می‌میرم. اگه دیدی ‌دستش‌رو گرفتم، بدون دارم خودم‌رو می‌کُشم. اگه دیدی چشمام برق داره، بدون اشکام‌رو قورت دادم.
دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. واقعاً حالم بد بود. با هق‌هق گفتم:
- نرو... خواهش می‌کنم نرو. بذار یه‌بارهم خودت رو انتخاب کنی، نه طایفه‌ت رو.
لبخند زد و گفت:
- این‌جوری گریه نکن محمد. مگه یادت رفته این چشم‌ها دنیای من هستن؟ من خودم رو انتخاب کردم محمد. خودِ واقعی‌مو. همون دختری که عاشق شد، ولی حالا باید عشقش رو قربانی کنه، تا یه نسل بعدی بتونه عاشق بمونه.
بعد برگشت. آروم، بی‌صدا، مثل کسی که داره از خودش جدا می‌شه. و من همون‌جا موندم. دو قدم که رفت وایستاد و گفت:
- برو محمد؛ برو!
دیگه نتونستم چیزی بگم. زبونم بند اومده‌بود. راه افتادم به سمت امام‌زاده؛ از خدا عصبی بودم، از همه ناراحت بودم. از خودم حالم بهم می‌خورد. نشستم توی ایوون و فریاد زدم:
- خدایا... این رسم لعنتی رو کی نوشته؟ کی گفته صلح باید با قربانی کردن عشق بیاد؟ چرا باید بهار، اون دختر آروم، اون دختری که عاشقم بود، حالا با لباس سفید بره توی یه خونه‌ای که بوی خون می‌ده؟
دست‌هامو مشت کردم. خاک رو فشار دادم. دلم می‌خواست فریاد بزنم، ولی فقط صدای گریه‌م توی امام‌زاده پیچید. یه لحظه، صدای باد اومد. شاخه‌های درخت‌ها تکون خوردن. انگار خدا هم داشت گریه می‌کرد. زمزمه کردم:
- بهار... فردا که گفتن زنِ فلانی شدی، بدون یه نفر این‌جا، زیر این درخت، داره می‌میره. بی‌صدا، بی‌تاب، بی‌تو.
بلند شدم و رفتم داخل امام‌زاده، تکیه دادم به دیوار و یه لحظه چشم‌هامو بستم. توی ذهنم، بهار با لباس سفید، ولی با چشم‌های غمگین، از دور می‌اومد. لبخند نمی‌زد. فقط نگاه می‌کرد. از سرد بودن هوا نفهمیدم کِی خوابم برد. فقط یادمه سرم رو تکیه داده‌بودم به دیوار داخل امام‌زاده، اشکام خشک شده‌بودن روی صورتم، و صدای باد لای شاخه‌های درخت گردو می‌پیچید. سرما تا مغز استخونم رفته‌بود. ولی دلم سردتر بود. از دور یه صدای آروم اومد:
- پسرم... بیدار شو، سرما می‌خوری.
چشم‌هامو باز کردم. یه پیرمرد با عبای مشکی و عمامه‌ی سبز، چراغ‌قوه به دست، بالای سرم ایستاده‌بود. سید بود. متولی امام‌زاده. همیشه آروم و بی‌صدا، ولی انگار همه‌چی رو می‌دید. گفت:
- بیا تو خونه‌ی من. هوا سرده، دل تو هم که انگار یخ زده.
رفتم دنبالش. توی اتاق کوچیکی کنار صحن، یه چراغ نفتی روشن بود و یه قابلمه‌ی کوچیک روی شعله. نشستم کنار آتیشی که توی خونه بود. دست‌هام رو جلوش گرفتم. سید یه لقمه نون و پنیر داد و گفت:
- بخور، شاید یکم آرومت کنه.
لقمه رو گرفتم، ولی بغض داشتم. سید نشست روبه‌روم. یه‌کم نگام کرد. بعد گفت:
- من ماجرای شما رو می‌دونم آقا محمد. از همون روزی که بهارخانم با چشم خیس اومد زیارت، فهمیدم یه چیزی تو دلش شکسته.
ساکت موندم. فقط آتیش رو نگاه می‌کردم. شعله‌ها می‌رقصیدن، ولی انگار داشتن گریه می‌کردن. سید ادامه داد:
- رسم خون‌بَس رسم سنگینیه. ولی گاهی، همین رسم‌ها، با یه دلِ عاشق، با یه فریاد، با یه قلم، می‌تونن تموم بشن. شاید نه امروز، ولی یه روز.
نگاهش کردم و گفتم:
- ولی اون روز برای من دیگه دیر شده. فردا بهار زنِ کسی می‌شه که حتی اسمشم نمی‌خوام بدونم.
سید لبخند زد و گفت:
- عشق، همیشه توی دل آدم می‌مونه. حتی اگه طرفش دور بشه. حتی اگه اسمش عوض بشه. حتی اگه رسم، عشق رو لِه کنه.
یه لحظه سکوت شد. فقط صدای قل‌قل قابلمه و نفس‌های سنگین من می‌اومد. سید ادامه داد:
- امشب این‌جا بخواب. فردا هرچی شد، تو باید زنده بمونی. چون فقط زنده‌ها می‌تونن قصه‌ها رو تموم کنن.
اون شب، امام‌زاده فقط یه پناه‌گاه نبود. شد جایی که یه پیرمرد، با یه لقمه نون، یه آتیش کوچیک، و چند جمله‌ی ساده، دلِ یه عاشقِ زخمی رو آروم کرد. و من، همون‌جا، کنار آتیش، با چشم‌های خسته، خوابم برد.


«برگرفته از جلد اول رمان پارادوکس سرخ، اثری از سیدعلی جعفری»
 
مقدمه :من قوی هستم از غولی که تو وجودم ریشه داره و آروم آروم منو ضعیف می‌کنه ،نمی ترسم از اینکه یه روزی بمیرم ، نه از اونم نمی‌ترسم ولی ، از اینکه نمی‌دونم بعد از مرگم چی سر کسایی که دوست شون دارم میاد ، خیلی میترسم.

یعنی بعد از من چی به سر کسایی که دوستشون دارم میاد ؟

کسایی که باهاشون خندیدم و گریه کردم اونا چی میشن ؟

عنوان ؟بغض نفس گیر
پاییز بود. پاییزِ تلخِ بی‌پایان. پاییزِ همان سالی که دکترها اسمش را گذاشتند «پاییزِ شروعِ جنگ». جنگی نابرابر در تنِ سارایِ هجده‌ساله. سارا پشت به پنجره نشسته بود و از لای کرکره‌های نیمه‌بسته، آسمانِ خاکستری را تماشا می‌کرد. رنگِ موهایش، همان قهوه‌ایِ تیره‌ای بود که همیشه دوست داشت، اما حالا می‌دانست که به زودی، دیگر روی سرش نخواهد بود.

اتاق بیمارستان بویِ استریل و غم می‌داد. بویی که حالا مترادف شده بود با زوالِ جوانی و پایانِ امیدهای زودرس. پرده‌ها ضخیم بودند، اما نورِ کم‌جانِ بیرون نتوانسته بود از جداره‌های سربیِ آن عبور کند. سارا در تختش نیمه‌نشسته بود. بدن نحیفش زیر ملحفه‌های سفید، بیشتر شبیه سایه‌ای بود تا یک انسانِ زنده.
هجده سال زندگی، آن هم زندگی‌ای که قرار بود پر از شور و بالندگی باشد، حالا در یک کلمه خلاصه شده بود: سرطان. بیماری‌ای که نه تنها جسم، بلکه روح او را نیز به فرسایش کشانده بود.
پرستار با لبخندی که سعی می‌کرد مهربان باشد، نزدیک شد. لبخندی که به تلخی می‌زد، لبخندی از سر ترحمِ حرفه‌ای. در دستش یک ماشین اصلاح بود. دستگاهی کوچک و فلزی که صدای وزوزِ خفیف اش، مانند نویدِ یک پایانِ دردناک در فضا پخش می‌شد. همان صدایی که هر روز می‌شنید، حالا در قالب جمله‌ای کوتاه تکرار شد: «وقتشه سارا. برای درمان لازمه…». شیمی‌درمانی تأثیرات مخرب خود را گذاشته بود، و حالا مرحله‌ی بعدی، جدایی از آخرین نمادِ هویتِ ظاهری‌اش بود:موهایش.

اما سارا فقط نگاه کرد به موهایش. موهایی که تا کمرش می‌رسیدند، همیشه مرتب، همیشه براق. به تار به تارِ موهایی که در تمامِ هجده سالِ زندگی‌اش، بافته بود، با آن‌ها رقصیده بود، و در آغو*شِ باد رهایشان کرده بود. او یادش آمد که چه خوب در باد حرکت می‌کردند، هر تار مو، یک خاطره بود. خاطره‌ی جشنِ تولدِ شانزده‌سالگی‌اش، وقتی مادرش آن‌ها را با دسته‌های گلِ رز سفید تزیین کرده بود. خاطره‌ی اولین قرارِ عاشقانه با پسری که فکر می‌کرد تا ابد دوستش خواهد داشت، خاطره‌ی خنده‌های بی‌دلیل با دوستانش زیر نور چراغ‌های خیابان. هر گره در موهایش، نمادی از گره‌گشایی‌های زندگی بود.
اشک، آرام، از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد. قطره‌ای شفاف که مسیرش را روی گونه‌ی خشکیده‌اش پیدا کرد. آرام‌تر از همیشه. چون دیگر توانِ گریه‌های بلند و شورانگیز را هم نداشت. سینه برای کشیدن آهی عمیق، یاری‌اش نمی‌داد. به مادرش نگاه کرد که در گوشه‌ای دیگر از اتاق، رویش را برگردانده بود و شانه‌هایش می‌لرزید. مادر، قوی‌ترین زنِ دنیا بود، زنی که یاد گرفته بود چگونه در برابر تمام سختی‌ها بایستد، اما حالا، حتی او هم توانِ نگاه کردن نداشت. این تماشا، برای مادر، دشوارتر از هر دردی بود؛ دیدنِ فرسایشِ ثمره‌ی زندگی‌اش.
سارا دستش را به سمت موهایش برد. انگشتانش لرزان بودند، اما نوازشی پر از عشق در آن‌ها جاری بود. آن‌ها را نوازش کرد. نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست، بویِ تمام خاطره‌ها، بویِ شامپوی مخصوص، بویِ خاکِ حیاط خانه را در ریه‌هایش ذخیره کند، تا شاید بعداً، وقتی دیگر نباشند، بتواند به یاد بیاورد. پرستار دستش را جلو آورد، ماشین اصلاح آماده بود. سارا سرش را تکان داد، صدایش ضعیف و ناتوان بود: “نه… خواهش می‌کنم…” او می‌دانست که این تنها یک “لازمه” پزشکی نیست؛ این وداع است.

اما پرستار کارش را شروع کرد. او نیز ناراحت بود، اما وظیفه بود که باید اجرا می‌شد. صدایِ وزوزِ ماشین اصلاح، در اتاق پیچید. صدایی مکانیکی، بی‌احساس، اما ویرانگر. تارِ اول، تار دوم، تار سوم… گویی هر تار، ریسمانِ یک خاطره بود که پاره می‌شد و به زمین می‌افتاد. سارا چشمانش را محکم بست. دیگر نه مویی حس می‌کرد، نه خاطره‌ای، نه حتی دردی جسمانی. این حس، نوعی خروج از بدن بود. فقط یک تهیِ مطلق. سکوت، سنگین‌تر از هر زمانِ دیگری شد، سنگینیِ وزشِ بادی که همه چیز را با خود برده بود.

پرستار کارش که تمام شد، با احتیاط به او نگاه کرد. سری که حالا مانند یک نوزاد، تازه متولد شده بود؛ پوستی سفید و نازک که زیر نور فلورسنت اتاق، جلوه می‌کرد. اما سارا، آنجا نبود. نگاهش به دوردست‌ها خیره شده بود، به نقطه‌ای که هیچ‌کس نمی‌دید، جایی در میانِ کهکشانِ موهای از دست رفته‌اش. دستش از روی موهای تراشیده شده‌اش افتاد و برای همیشه، ساکت شد.

دو روز بعد، هوا همچنان سرد و خاکستری بود. شهر در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود، گویی طبیعت نیز عزادار بود. مراسم ترحیم در آرامشی متشنج برگزار شد. خانه کوچک سارا پر بود از سایه های سنگین مردمی که دردِ این فقدانِ نابهنگام، زبانشان را بند آورده بود. پدر سارا، مردی که همیشه لبخند به ل*ب داشت، حالا شبیه مجسمه‌ای از سنگ مرمر بود. مادر سارا، حالا زنی با چروک‌های تازه بر پیشانی، در گوشه‌ای ایستاده بود، نگاهش به سنگ مزارِ خالیِ خیالی بود.

ناگهان، درب ورودی باز شد و گروهی از دختران جوان وارد شدند. آن‌ها دوستان نزدیک سارا بودند؛ همان‌هایی که با او در نیمکت‌های کلاس کناری، خنده‌ها و آرزوهای ناتمام مشترک داشتند. دخترانی که قرار بود با هم دانشگاه بروند، با هم ازدواج کنند، و با هم پیر شوند. اما امروز، آن‌ها با ظاهری متفاوت آمده بودند.

هرکدام از آن‌ها، سرِ خود را تراشیده بودند. نه اصلاح کامل، مانند سارا، بلکه موهایی کوتاه و نامرتب، به شکلی که نشان می‌داد این یک عمل شتاب‌زده نبوده، بلکه یک تصمیم عمیق و از پیش گرفته شده است. کلاه‌هایشان را برداشته بودند، انگار که می‌خواستند در برابر جهان اعلام کنند که آن‌ها بخشی از جامعه‌ی «سالم» نیستند، بلکه وارثانِ زخمِ سارا هستند. هر تار موی ریخته شده بر روی زمین، اعلامیه‌ای بود از سوی دوستانش؛ اعلامیه‌ای در برابر سرنوشت ناعادلانه. این کار، نمادی بود از همبستگیِ محض، فراتر از کلمات و تصاویر مرسوم سوگواری.
عاطفه، بهترین دوست سارا، که همیشه موهای بلند و پرپشتی داشت، به سمت مادر سارا رفت. قدم‌هایش استوار بود، اما صدایش لرزید اما محکم بود: «مامان سارا، ما اومدیم تا بهش بگیم… ما هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنیم. اون همیشه موهاش رو دوست داشت. حالا ما هم بخشی از موهای اون رو با خودمون نگه می‌داریم… و بخشی از موهای خودمون رو بهش هدیه دادیم.» او این را گفت و دستش را روی سر تراشیده‌اش گذاشت، جایی که هنوز کرکی نرم حس می‌شد.

او به سمت تابوت رفت. دوستان دیگر او را همراهی کردند. آن‌ها دسته‌دسته از موهای کوتاه شده‌شان را که با دقت در کیسه‌های کاغذی کوچکی جمع کرده بودند،بیرون آوردند. این موها، رنگ‌ها و بافت‌های مختلفی داشتند؛ مشکی، خرمایی، و حتی اندکی بلوند – هر کدام نماینده‌ی یکی از جوانب شخصیتی دوستان سارا بودند. آن‌ها این موها را با احترام، روی پارچه‌ای که روی تابوت کشیده شده بود، رها کردند. گویی می‌خواستند آخرین آرایشِ ناتمامِ سارا را با عشق خودشان تکمیل کنند. این موها، تارهای جاودانگی بودند که قرار بود در کنار او آرام بگیرند.

پدر سارا، که تا آن لحظه ساکت بود، بالاخره نتوانست خود را کنترل کند. سنگینی سکوت و عظمتِ این اقدام، سد اشک‌هایش را شکست. اشک‌هایش جاری شد، اما این بار، نه از سر ناامیدی، بلکه از سر قدردانیِ عمیق. او به دختران نگاه کرد و زمزمه کرد: «سارا… سارا جان…ببین، دخترم. دنیا هرگز تو رو یادش نمی‌ره. این دخترها… عشق تو رو به نمایش گذاشتن. اون‌ها با موهاشون، بهت وفاداری کردن.»

در آن لحظه، تمام آن بغضِ نفس‌گیر، در گلوگاهِ بازماندگان گیر کرد. موها تراشیده شدند، اما این بار، نه از روی اجبار بیماری و مرگ، بلکه از سر یک پیمانِ نانوشته. پیمانی که می‌گفت: “ما زنده می‌مانیم، با درک این حقیقت که زندگی چقدر شکننده است، اما سهمی از درد تو را با خود حمل خواهیم کرد تا یادمان باشد که چرا باید برای زندگی ارزش قائل باشیم.”


یک روز، نازنین یک شعر کوتاه برای سارا نوشت و آن را در یک بطری کوچک قرار داد و به یاد موهای ریخته شده‌اش، آن را در جایی نزدیک درخت مورد علاقه‌ی سارا دفن کرد:
تو قوی هستی قوی تر از قهرمانی
تو زیبا هستی زیبا تر از هر قاب عکسی
تو پاک و بی گناهی پاک تر از هر بی گناهی
تو یک انتخاب نه یک درد بی انتهایی
این داستان، داستان سارا بود؛ دختر زیبایی که رفت، اما با رفتنش، درس بزرگی از عشق، همدلی و نمادگرایی را برای کسانی که ماندند، به یادگار گذاشت. بغض او، نه با مرگ، بلکه با پیمان دوستانش، شکسته و به شکلی جدید، در قلب‌ها ماندگار شد.
سال ها گذشت ، سارا از دور نگاه می کرد .
حتی مادرش هم او را فراموش کرده بود، فقط و فقط عاطفه بود که بعداز گذشت سال ها ، هنوز به سارا سر میزد .
سارا با حسرت به خاک سردی که در آن دفن شده بود ، می نگریست فرصت زندگی بد فرجام من ، یک روز از همین خاک آغاز شد، از عزل تا خوانش غزل مرگ فقط به اندازه ای لمس دستان دوستی و عشق فرصت بود اما،من آغوش مهربانی را نادیده گرفتم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
داستانک فراغ بال🕊

رهایی همچون نسیمی خنک، از میان وجودم گذشت و سبکساری لذیذی در رگ‌هایم دوید.
با لبخند شیرینِ حاصلِ همین حس، از بالا به جسم بی‌حرکتم روی صندلی چوبی نگریستم؛ اشک‌هایی که زمانی بی‌وقفه جاری بودند، اکنون روی گونه‌های رنگ پریده‌ام خشک شده بودند.

آغاز این اشک ها به روزی بازمیگشت که پدر برای لحظه‌ای به نگاه ملتمس من توجهی نکرد، قلم برداشت و نامم را پای قرارداد نوشت. هنوز جوهر امضایش خشک نشده بود که بوی دود در همه‌جا پیچید، فریادهای بریده بریده‌ی کارگران گوش می‌خراشید، شعله‌های آتش بالا می‌رفتند و همه‌چیز را نابود می‌کردند.
میان آن هیاهو نمی‌دانستم چه می‌گذرد، نمی‌دانستم قلب بیمارم تاب نمی‌آورد و زیر بار این اتفاقات له می‌شود.

نگاهم به قاب‌های چوبی دیوار افتاد؛ خاطرات، یکی‌یکی در ذهنم ورق خوردند.
هفت سال بود که در این کلبه نفس می‌کشیدم، دیوارهای این کلبه شاهد تبعید کسی بودند که نه مقصر آتش‌سوزی بود نه قاتل کارگرهایی که سوختند، تنها قربانی تصمیمی شد که نام آن را «آبرو» می‌گذاشتند.
هیچ‌کس نپرسید چرا آتش درست زمانی شعله کشید که برای نخستین‌بار موادخام گران‌قیمت خریداری شده بود.

بعد از این همه سال هنوز نگاه‌ سنگین مردی که یک عمر قهرمانم بود، روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد، نگاهی که باور داشت دخترش با لجبازی زندگی‌اش را نابود کرده. با این حال با نفوذش نگذاشت من درگیر خون‌خواهی خانواده‌ی مقتول‌ها شوم یا پایم به زندان باز شود، اما مرا طرد و درنهایت به این کلبه تبعید کرد.

صدای آهسته‌ی چرخش قفل، باز شدن در مرا از گرداب خاطراتم بیرون کشاند.

پدر بود با همان موهای جوگندمی‌، از آستانه‌ی در با صدایی آمیخته به شوق نامم را صدا زد. چند قدم که جلوتر آمد، چشمش به بدن بی‌جانم افتاد؛ بدنی که حتی پس از جدایی روح، آثار درد حمله‌ی قلبی‌ در آن هویدا بود؛ ناگهان نفس‌هایش تند شد، مردمک‌هایش گشاد و وحشت‌‌زده شدند.

آرام و لرزان به سویم آمد، کمی در صورتم خم شد؛ وقتی چشم‌های مات مانده، لب‌های کج شده‌‌ام را دید، تمام رنگ از چهره‌اش پرید، زانوانش خم شدند، انگار ستون وجودش فرو ریخت.

ضجه‌ای از عمق جان کشید، با صدایی شکسته تکه‌تکه کلمات را بیان می‌کرد:
– بلند شو دخترم، اومدم ببرمت خونه، بالاخره همه‌چیز روشن شد.

لبخندی تلخ بر لبم نشست. چه شب‌هایی که تا سپیده‌دم در حسرت شنیدن همین تک کلمه «دخترم» خون اشک نریختم.

دستم را با دست‌هایی که سال‌ها لمسشان را از من دریغ کرده بود، گرفت. انگشتانش نه از سرما بلکه از وحشت رسیدن به حقیقت می‌لرزیدند، دست دیگرش روی قلبم نشست، انگار امید داشت معجزه‌ای کوچک زیر انگشتانش رخ دهد، نمی‌دانست حتی برای معجزه هم بسیار دیر شده.

کسی که همیشه مثل کوه بود، حالا مثل شیشه‌ای ترک‌خورده در حال فروپاشی بود، لب‌هایش باز و بسته می‌شدند اما انگار حرفی برای گفتن نداشتند.

از نفس‌افتاده حرف‌های نامفهوم زمزمه می‌کرد:
ـ نه! نه! دخترم، ببخش… من… من اشتباه کردم، می‌خواستم اسم و اعتبار کارخونه خدشه‌دار نشه، با اون قرارداد می‌خواستم آینده‌ات تأمین باشه، فکر می‌کردم فرستادنت به اینجا هم نجاتت می‌ده.

جمله‌هایش به یکدیگر ربطی نداشتند، سرش را بی هدف به چپ و راست تکان می‌داد:
ـ مقصر تو نبودی، قتل کارگرها، همه اتفاقا، صحنه‌سازی بود، از من کینه داشتن، دشمن من بودن.

نفس بلندی کشید، دست بر دهان خود کوبید و انگار به خودش گفت: «چی داری میگی الان، به جای اینکه کاری کنی».

بعد از آن، گویی او را جنون گرفت محکم تکانم می‌داد، التماس می‌کرد، دست‌هایم را گرم می‌کرد، نامم را فریاد می‌کشید طوری که فریادهایش عرش را نیز می‌لرزاند. هق می‌زد و ترک‌های بیشتری روی چهره‌اش می‌نشست.

اما من دیگر حتی دل‌تنگ هم نبودم، دوست داشتم حالا که حقیقت آشکار شده با آرامش پلک روی هم بگذارم. به این امید که شاید جهانی دیگر جلا دهنده روح خسته‌ی من باشد، او را تنها گذاشتم.

پ.ن: الهام گرفته از داستانی واقعی.
 
آخرین بوم

«سِحرنگار»، ویراستار انجمن «آوای رمان»، هر روز قلم جادویی خود را به دست می‌گرفت و آثار نویسندگان انجمن را ویرایش می‌کرد. او با صبر و حوصله‌ی فراوان و دقت و ظرافت تمام، به‌دنبال «ویرگول‌های فراموش‌شده» و «نقطه‌ویرگول‌های تکراری» می‌گشت؛ حواسش جمع بود تا «فاصله و نیم‌فاصله‌ها» رعایت شده باشد و «غلط‌های املایی» و «واژه‌های غیرمتعارف و بیگانه» و خلاصه هر عیب و ایراد نگارشی که نباید باشد و هست، با دقت اصلاح و واژه‌ی مناسب جایگزین شود تا در نهایت آثار نویسندگان به متنی زیبا، بی‌عیب و دلچسب تبدیل گردد.

او از کار خود راضی و خشنود بود؛ آثار نویسندگان را دقیق و درست می‌خواند؛ نه یک‌بار، بلکه چندین بار، جمله به جمله، خط‌به‌خط و کلمه‌به‌کلمه، بدون اینکه حتی نقطه یا ویرگولی را جا بیندازد. او در واقع هیچ لذتی از داستان، رمان و دلنوشته‌ها نمی‌برد؛ فقط و فقط دنبال «ویرگول‌های فراری» و «نقطه‌ویرگول‌های دعوت‌نشده» در متن می‌گشت تا هر یک را سر جای خود بنشاند.

او می‌خواند تا خوب ویراستاری کند و قطعاً وقتی به پایان کار خود می‌رسید، لذت می‌برد از اینکه توانسته متن را از همه‌ی ایرادات پیراسته و به این زیبایی آراسته سازد؛ فقط همین...

با گذشت زمان کم‌کم متوجه شد که دقت وسواس‌گونه‌اش او را به یک ماشین عیب‌یاب بدل کرده است. او خود در بن‌بست حصار تنگ واژه‌ها، افعال و علائم نگارشی گیر افتاده بود که با ویرایش هیچ ویراستاری و کشیدن هیچ خط قرمزی بر روی آن، اصلاح‌شدنی نبود. این تقدیر شوم، فرصت خواندن برای لذت بردن از متن داستان‌ها را از او ربوده بود.

یک سال به همین منوال گذشت؛ بالاخره طاقتش طاق شد و تصمیم گرفت خود را از کابوس «جدا و سرهم‌نویسی»، «فاصله و نیم‌فاصله‌ی رعایت‌نشده» و «نقطه‌ویرگول‌های نابجا و تکراری» که آسایش را از او سلب کرده بودند رها سازد؛ بی‌درنگ درخواستی نوشت و با موافقت sajjad، معاون‌کل انجمن، از «ویراستاری» استعفا داد تا نفس راحتی بکشد.
پس از استعفا، بی‌وقفه شروع به خواندن کرد؛ ‌ آنقدر غرق خواندن شد که شب و روز برای او مفهوم خود را از دست داد. چای می‌نوشید، قهوه‌ی تلخ سر می‌کشید و با ولعی سیری‌ناپذیر، یکی پس از دیگری رمان می‌خواند.

ابتدا رمان زیبای «جسور» زهرا رمضانی و «جادوی کهن» فاطمه سادات هاشمی را خواند؛ سپس «دلبرشاه» یاسمین بهادری، «هم‌پی» الهه-آ ‌ و «جوخه‌ی وهم» امیراحمد را تمام کرد.

قضیه به همین‌جا ختم نشد؛ او بی‌وقفه و بدون خستگی می‌خواند و می‌خواند.

رمان «من در جستجوی رویای بی‌انتها»ی رحیمه محرابی، «خاکریز شیشه‌ای» غزاله الف و «چشمان اقیانوس» نگین قاسم‌پور را هم خواند.
آنگاه به سراغ «النا و سایه‌های بی‌پایان» ماهایا کیازاده و «روایت منفی» راوی خاموش رفت.

به خواندن ادامه داد؛ «پارادوکس سرخ» سیدعلی جعفری، «فن‌فیکشن لنگه کفش شوم» Dark dreamer‌‌ و «واله‌وار» حدیثه شهبازی را هم تمام کرد، بدون اینکه کوچکترین اثر خستگی در خود بیابد.

او علاوه بر ویراستاری طراح بود و عاشق «تصویرگری». کنون فرصت کافی داشت تا با خیالی آسوده و اشتیاقی دوچندان، دست‌به‌کار خلق چهره‌ای ماندگار برای «نقاب دروغین» قصه‌های دوستانش شود.
برای «وهم ماهوا»ی سارا بهار، تصویر دختری را کشید که نیمی از آتش گداخته و نیمی دیگر از یخ‌زدگی کبود شده بود، دقیقاً نماد تضاد روح خودش .

برای دلنوشته‌ی «محروم از مهر» مهرسا، تصویر دختری با نگاهی گره‌خورده به پشت‌سر ترسیم کرد که توان دل کندن از ویرانه‌های گذشته را نداشت.

برای «هفت روح خسته در تاریکی» ماهک مهاجری، جلدی سیاه که نماد ناامیدی مطلق بود طراحی کرد که خودش هرگز نتوانست روی آن نام نویسنده را بخواند، حتی زیر نور فرابنفش. (بمیرم برای ماهک! چه شوکی به او وارد شد از دیدن طرح جلد اثرش!)

طرح جلد «پارادوکس سرخ» سیدعلی جعفری را هرچند nazi عزیز، مدیرکل انجمن، خود شخصاً پذیرفته بود، اما او دور از چشم همه و صرفاً برای رضایت دل خونین خود، رُز سرخی آغشته به خون ترسیم کرد که فریاد زخم کهنه و التیام‌ناپذیر نویسنده هم بود؛ طرحی که هیچ‌کس، حتی خود نویسنده، هرگز آن را ندید.

در طراحی جلد «جنون خونین» مهرسا چناری، میان جنگل ترسناک، گودال و طناب دار، تبر فرودآمده و مورچه‌های رهاشده در جمجمه‌ی جسد پسرک، با ترس و وحشتی آمیخته با ناباوری معلق ماند.

نوبت به بوم «قانون‌شکن» هانا رسید که علیرغم تقلایش، مطلقاً سفید ماند؛ درست مثل فصل آخر زندگی خودش، چون هیچ چشم‌اندازی نداشت. با دیدن این سفیدی مطلق، لرزی سرد بر ستون فقراتش دوید.

اما ضربه‌ی نهایی وقتی بر پیکرش وارد شد که با نام عجیب «وِرجِمه» روبه‌رو شد. «وِرجِمه دیگر چیست؟»؛ گیج شده بود، چشمانش را مالید و با خود گفت: «بی‌خیال! لابد سارا بهار باز متوهم شده و شاهکار فانتزی دیگری می‌آفریند.»

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که قلم در دستانش سنگین شد و با کشیده شدن بر بوم، صدای گوش‌خراشی شبیه جیغ واژه‌ای در حال مرگ برخاست.
احساس خستگی شدیدی کرد؛ قلم را روی میز رها کرد تا قدری استراحت کند‌.
به محض این‌که سرش را بالا آورد با ناباوری دید که دیوارهای اتاقش به خطوطی از کلمات درهم‌برهم بدل می‌شوند. راه نفسش بسته شد، وحشت‌زده از جا پرید، به سمت در فرار کرد و از پله‌ها پایین دوید، اما زمین زیر پایش دهان باز کرد و پله‌ها مانند آسانسوری سقوط‌کرده در هم فرو رفتند و محو شدند.

او در جا می‌دوید و با هر قدم، بخشی از وجودش شفاف می‌شد؛ انگشتانش شیشه‌ای شدند و درست مانند آبرنگی که در آب شسته شود، در الیاف کاغذ فضا نفوذ کردند.
صدای تایپ‌کردن کسی در کائنات می‌پیچید؛ شاید صدای کیبورد nazi، مدیرکل پر تلاش و شب‌زنده‌دار انجمن بود که داشت با عجله آخرین واژه‌ها را تایپ می‌کرد تا پرونده‌ی این داستان را ببندد و به سرنوشت و تقدیر سِحرنگار پایان بدهد.

لرزه بر اندامش افتاد؛ صدایی ترسناک به گوشش خورد: «سِحرنگار! تو یک شخصیت خیالی اسیر در حصار انجمن هستی که حتی اختیار تعیین نام، نقش و سرنوشت خویش را نداری. تو محکومی تا زمانی که نویسنده می‌نویسد، نقش بازی کنی و با ثبت آخرین نقطه، برای همیشه خاموش خواهی شد.»

سِحرنگار با الهام از داستان‌هایی که خوانده بود، با خود گفت: « نترس ،آرام باش.کسی چه می‌داند؟ شاید این پایان ماجرا نباشد و تو در داستان دیگری از «TELMA» ،«Natasha» یا «مونبلات» دوباره جانی تازه بگیری؛ درست مثل ققنوسی که از خاکستر واژه‌های خویش برمی‌خیزد تا در دنیایی نو نفس بکشد.»

(پیوست: این داستانک، ادای احترامی است به قلم‌های خلاق شما نویسندگان گرامی انجمن؛ به‌ویژه «سارا بهار» که از «وهم ماهوا»، «ورجمه» و «اِل تایلر» ایشان در روایت این داستان الهام گرفتم. اشاره به نام و اثر شما عزیزان در این داستانک، بازتابی از لحظات نابی بود که با خواندن آثار شما تجربه کردم.)




@Sajjad @Nazi @Ali81 @Dark dreamer @Natasha @TELMA @سارابهار @زهرارمضانی @TELMA @سادات.82 @امیراحمد @یاسمن بهادری @رحیمه محرابی @pen lady @NEGIN @Three point @راوی خاموش @Hadiseh @مهرسا @ماهک مهاجری @مونبلایت @Elaheh_A و هانا شیخ پوری 𝓗𝓪𝓷𝓪.𝓼𝓱@
 
آخرین ویرایش:
تنهایی، تاوانِ امنیت

نگار، که سال‌ها در هزارتوی پیچیده روان انسان کندوکاو کرده بود تا ریشه اضطراب‌های دیگران را بخشکاند، خود در برابر نهال هراس کهنه‌ای که در جانش ریشه دوانده بود، تسلیم و بی‌سلاح مانده بود.

هر بار که عطر گل و فضای رسمی آشنایی در خانه می‌پیچید و نگاه‌های مشتاقی برای آغاز یک پیوند به او دوخته می‌شد، نگار به جای تپش شوق، سرمای اضطرابی فلج‌کننده را در رگ‌هایش حس می‌کرد.

او با همان نگاه نافذ و تحلیل‌گری که در اتاق درمان آموخته بود، روح این مشتاقان تازه‌وارد را کالبدشکافی می‌کرد، نه برای یافتن زیبایی‌ها، بلکه برای پیدا کردن بهانه‌ای کوچک جهت گریز.

برای او، «طنین صدای بلند یکی» یا «سکوت بیش‌از‌حد دیگری»، تنها نقاب‌هایی روشنفکرانه بودند تا حقیقت عریان وحشتش را پشت واژه کلیشه‌ای «تفاهم نداشتیم» پنهان کند.

او استاد بی‌بدیل فرار بود؛ فرار از لحظه‌ای که قرار باشد دلی بلرزد و دوباره آن ریسمان امنیت خیالی‌اش، به دست دیگری سپرده شود که تضمینی برای ماندنش نیست.

هنوز هم در ناخودآگاه عمیقش، همان دخترک پنج‌ساله‌ای بود که وسط هیاهوی کرکننده بازار ایستاده و دستی که تمام دنیایش بود، ناگهان در خلاء رها شده است.

علم روانشناسی با تمام نظریاتش به او آموخته بود که «دلبستگی» نیاز حیاتی بشر است، اما تجربه زیسته خون‌بارش فریاد می‌زد که هر دلبستگی، مقدمه‌ای قطعی است برای یک «گم‌شدن» دوباره و دردناک‌تر.

مادر، که تمام جوانی و عمرش را وقف بالندگی او کرده بود، حالا با چشمانی نگران و صدایی لرزان می‌پرسید: «مگر آن‌ها چه عیبی داشتند؟» و نگار تنها سکوت می‌کرد.

چگونه می‌توانست به آن زن فداکار و دلسوز که تنها آرزویش خوشبختی او بود، حقیقتی را بگوید که حتی در واژه‌ها نمی‌گنجید؟

چگونه می‌توانست بگوید: «مادر جان، عیب بزرگ آن‌ها این است که "هستند" و هر که اکنون "هست"، پتانسیل هولناک "نبودن" و رفتن را با خود حمل می‌کند؟»

حتی زمانی که «سهیل» پا پیش گذاشت؛ آن استاد دانشگاه خوش‌نام که از هر نظر هم‌فکر و هم‌تراز او بود و کلامش بوی درک و پختگی می‌داد، نگار مکانیزم‌های دفاعی‌اش را چون دیواری بتنی و بلند بالا کشید.

او منطق عشق را می‌فهمید، فرمول‌های شیمیایی مغز در هنگام عاشقی را برای دانشجویانش تدریس می‌کرد، اما جرأت چشیدن حتی یک قطره از این معجون سکرآور را نداشت.

او تا مغز استخوان می‌لرزید؛ می‌لرزید که اگر دوباره دستش را در دست گرم کسی بگذارد، روزی در شلوغ‌ترین بازار سرنوشت، سر برگرداند و ببیند که باز هم تنها مانده است.

تنهایی برای نگار امروز، زندان و مجازات نبود؛ بلکه قلعه‌ای نفوذناپذیر و امن بود که در آن، هیچ‌کس نمی‌توانست او را ترک کند، چون اساساً کسی را به درون راه نداده بود.

تراژدی تلخ زندگی او این بود که هر روز برای بیمارانش نسخه «شجاعت در ارتباط و پذیرش آسیب‌پذیری» می‌پیچید، اما نوبت به خودش که می‌رسید، دستانش می‌لرزید و دفتر سرنوشتش را سفید و نانوشته باقی می‌گذاشت.

گاهی در آینه قدی اتاقش به زنی زیبا می‌نگریست که جوانی‌اش داشت پشت این حصار نامرئی، آرام‌آرام خاکستری می‌شد و از خود می‌پرسید: «تا کی می‌خواهی نگهبان این ویرانه باشی؟»

پس هر بار که پاسخ قاطع «نه» را بر زبان می‌آورد، احساس پیروزی می‌کرد؛ پیروزی عقل محافظه‌کار و محتاط بر قلب ریسک‌پذیر و مشتاق.

او مردان را رد نمی‌کرد چون لایق عشق نبودند؛ آن‌ها را می‌راند تا پیش از آنکه آن‌ها فرصت کنند او را بشکنند یا گم کنند، خودش تصویر بی‌نقص و کنترل‌شده تنهایی‌اش را حفظ کرده باشد.

نگار با تلخی یک بلوغ دردناک پذیرفته بود که «امنیت سرد نرسیدن» را به «گرمای پرخطر وصل» ترجیح دهد، حتی اگر بهای این تصمیم، حسرتی باشد که تا پایان عمر بر دلش سنگینی کند.

اما وقتی سهیل رفت، او در سکوت مطلق اتاقش فهمید که در آسمان تیره سرنوشت، دیگر هرگز در میان قلب‌های عاشق، «ستاره سهیلی» برای بام تنهایی او طلوع نخواهد کرد.

پایان
(♡𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻♡)​
 
استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا