Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
به نام خالق عشق
نام اثر: سارقِ رویا
ناظر @~مَهوا~
نویسنده: الهه آذری مقدم
ژانر: فانتزی_عاشقانه
خلاصه: در جنگلی که جنگ و صلح در مقابل هم و عشق و نفرت با یکدیگر در جدالاند، دختری دلباخته در رویای عشقش میزیست.
غافل از اینکه دلِ معشوقش در گِرؤ شخص دیگری است!
بعد از صدهها عشق و جدال، دوباره معشوق را دیده و درخت عشقی که سعی در نابودیاش داشته، نمایان میشود.
نویسندهی عزیز 🌸
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقابل پنجرهی سراسریِ اتاقش نشسته بود و به منظرهی بیرون نگاه میکرد. قلمموی درون دستش را روی پالت رنگ کشید و پس از آنکه به طور کامل به رنگ زرد آغشته شد، آن را روی بوم زد و نورِ چراغهای خیابانِ درون تصویر را کامل کرد.
این کار برایش عادت شده بود؛ از هر شهر و کشوری تابلوهای بسیاری داشت. او مجبور بود هر سیسال یکبار محل زندگیاش را عوض کند تا مبادا انسانهای اطرافش متوجه هویت اصلی او شوند.
با دست چپش چندتارِ مزاحم از موهایِ خرمایی رنگش را کنار زد و دوباره از پنجره به خیابان چشم دوخت؛ هربار که اینگونه غرق در کشیدن نقاشی میشد روزها و سالهای گذشته را به خاطر میآورد.
لابه لای رنگها گم میشد و جایی در میان گذشته پیدا میشد؛ بوی رنگهای پیچیده در اتاق را دوست داشت اما از آن مهمتر بوی خاکِ باران خورده بود.
از روی صندلی چوبی بلند شد و قلمموی درون دستش را به عادتِ همیشگی روی آن گذاشت. با قدمهایی آهسته به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد.
رفت و آمد مردم و شلوغیِ همیشگیِ این خیابان را دوست داشت. میتوانست ساعتها این موجودات فانی که بزرگترین دغدغه زندگیشان مُد روز است را ببیند.
دم عمیقی گرفت و با ذره ذرهی وجودش بوی خاک باران خورده را حس کرد. عقبگرد کرد و پاکت سیگار و فندک مشکی رنگش را که روی تخت افتاده بود برداشت و دوباره به سمت بالکن رفت.
نسیم سردِ پاییزی گونههایش را نوازش میکرد و با خود طراوت هوای بعد از باران را میآورد. با آرامشِ خاصی یک نخ سیگار درآورد و مابین لبانش گذاشت، با دست دیگرش فندک را بالا آورد و سیگار را روشن کرد.
پُک عمیقی به سیگارش زد و چند ثانیهای حبسش کرد سپس به آرامی دود سیگار را از طریق دهانش بیرون فرستاد. نسیم باعث میشد دود سیگار برگردد و به صورتش بخورد.
فارغ از هیاهوی خیابان مشغول کام گرفتن از سیگارش بود و در آن سوی خیابان، درست در ساختمانی که مماس با ساختمانِ محل سکونت او بود و درست در همان طبقهی رو به رو، پسری غرق در تماشای حرکات او بود.
با هر حرکتی از این دخترکِ لطیف، قلب او ذره ذره آب میشد. دلش میخواست فقط و فقط تماشا کند.
نیوان همانطور که مشغول مزه-مزه کردن محتویات درون فنجانش بود به حرکات دست دخترک که چگونه به دور فندک پیچیده میشد و مدام آن را روشن و خاموش میکرد، خیره بود.
او هم همانند دخترک درون بالکن ایستاده بود و اگر لحظهای دختر این سوی خیابان را نگاه میکرد، نیوان را میدید اما او همانند تمامی این سالها حتی ذرهای توجه به نیوان نشان نمیداد.
هرچند که رفاقت دیرینهای با یکدیگر داشتند اما آرزوی یک ملاقاتِ دیگر با او را هنوز در دل داشت.
نگاهِ غم بارش را از دختر گرفت و با افسوس زمزمه کرد:
- هیچوقت نگاهت به من نبود.
نیوان لحظهای به دخترک پشت کرد و روی صندلی نشست، دوباره نگاهِ اقیانوسی رنگش را معطوف دخترک کرد؛ به راستی این دختر برایش همانند مخدری قوی عمل میکرد!
صدای تلفن همراهِ دختر، باعث شد دخترک دل از بالکن بکند و ناچاراً به داخل برگردد. نام "اِستِفِن" بر روی صفحه خودنمایی میکرد.
آیکون سبز را لمس کرد و سپس صدای مرد بر فضا غالب شد:
- هی نیلدا حالت چطوره؟
لبخندی از این لحن صمیمانهی او بر لبش نقش بست و پاسخ داد:
- خوبم استفن، تو چی؟
سپس بدون اینکه به او اجازهی حرف زدن دهد ادامه داد:
- برای بردن سفارشاتت میای؟
از پشت خط صدای بسته شدن در آمد و استفن در جواب گفت:
- آره همین الان سوار ماشین شدم، تا ده دقیقهی دیگه اونجام.
نیلدا به آرامی زیر لب زمزمه کرد:
- خوبه.
سپس تماس را قطع کرد و به سمت اتاق نشیمن رفت، تابلوهای کادو پیچ را مجدد چک کرد و آنها را برداشت.
کت چرم مشکی رنگش را از روی مبل برداشت و پس از پوشیدن آن از خانه خارج شد.
نیوان که همچنان نظارهگر او بود بلافاصله پالتویش را برداشت و بیرون رفت.
این کار برایش همانند یک تفریح و عادت شده بود؛ قرنها همانند سایه به دنبال نیلدا بود و لحظه به لحظهی زندگیاش را میدید. قد کشیدنها و رنجهای این دختر را با چشم خودش دیده بود.
از ساختمان خارج شد، خوبیِ محل زندگی آنها وجود کافه و رستورانهایی بود که درست در مجاورت ساختمان محل سکونتشان بود. مکانهای شلوغ باعثِ مخفی ماندن آنها میشد و توجه کمتر کسی را جلب میکرد.
نیوان از حرکت ایستاد و به دیوار پشتش تکیه زد، نور چراغ باعث شده بود یک طرف صورتش روشن بماند. نیلدا را تماشا میکرد که بستههای درون دستش را با لبخند به آن مرد میداد.
او را میشناخت، "استفن" مرد آمریکاییِ درشتاندامی بود. زمانی که نیلدا به این شهر آمده بود، استفن او را در یک نمایشگاه نقاشی دیده و چنان شیفتهی آثار او شده بود که همیشه چند سفارش برای دختر داشت.
درست قبل از اینکه نیلدا به سمتِ نیوان برگردد و به او نگاه بیاندازد؛ رایحهی آشنای ارکیده، حواسِ نیوان را از دختر پرت کرد و به سمت خودش کشید.
رایحهی ارکیده او را به یاد دوستی قدیمی میانداخت، شخصی که اصلا دلش نمیخواست حضورش را در کنار خودش و دخترِ ظریف مقابلش ببیند.دختری که آوارگی اکنونش، تاوان محبتهای گذشتهاش بود.
در میان شلوغی خیابان فردی را دید که با سرعت فراطبیعیاش به داخلِ یکی از ساختمانها رفت. این موضوعی نبود که نیوان به راحتی از آن بگذرد. دردسری در راه بود و حتما باز هم یکی از دروازهی سرزمین مادریاش وارد دنیای انسانها شده!
بلافاصله نیوان با اخمِ کمرنگی وارد همان ساختمان شد، باید آن موجود را پیدا میکرد؛ اگر اشتباهی رخ میداد همه چیز نقشِ بر آب میشد.
از روی رایحهی بدنش به دنبال او بود، در دل آرزو میکرد که این رایحه متعلق به شخصِ درون ذهنش نباشد. سرعت ماوراییاش باعث شد خیلی زود به دنبالِ رد او، مقابل درب پشتبام قرار گیرد. قبل از خروج از در، ایستاد و به صداها گوش کرد. زنی ضجهزنان برای آزادیاش التماس میکرد و صدای خندهی مردانهای به گوشش میرسید.
- آقا تو رو خدا ولم کن.
آرام در را باز کرد و وارد پشتبام شد، نورِ ماه باعث میشد تصویر اندکی از آن دو را ببیند. دانههای اشک با سرعت روی گونههای زن روانه میشد و بدون هیچ دفاعی در میان حصار دستانِ مردی تنومند زندانی شده بود.
مرد با حالتی وحشیانه زنِ بیدفاع را در دستش جابهجا کرد، بلافاصله دندانهای نیشش بلندتر شده و با حالتی وحشیانه در رگ گردنِ زن فرو رفت.
صدای شکافته شدنِ گوشتِ زن و فرو رفتن نیشها در رگش، مو بر تنِ نیوان سیخ کرد! صورتش را از روی انزجار جمع کرد و سرش را با افسوس تکان داد.
او نمیتوانست همینطور ابلهانه کشته شدن زن را تماشا کند.
از طرفی نمیخواست کسی مزاحمتی برایشان ایجاد کند، بلافاصله نگاهی به ماه انداخت و بدنش شروع به تغییر کرد.
صدای شکسته شدنِ استخوانهایش و تغییر شکل آنها به گوشِ مرد رسید، پوزخندی روی لبان مرد نقش بست. اما اهمیتی نداد و به نوشیدنِ خون مشغول شد. انگار او منتظر همین واکنش بود.
بدن نیوان در کسری از ثانیه تغییر شکل داد و صورتش نیز به دنبال آن تغییر کرد، قدش چند برابر شده بود و هیکلش ورزیدهتر از هر زمانی. نورِ ماه باعث برق زدنِ آروارههای بُرندهاش میشد.
ثانیهای تعلل نکرد و به سمت مرد هجوم برد، بیرحمانهتر از هر زمان دیگری پنجههای عظیمش را همانند صاعقه بر کمر مرد زد و بلافاصله پوست کمر و پیراهن مرد شکافته شد، به دنبال آن خون از کمر مرد جاری شد.
زخمِ یک گرگینه بر پوست خونآشام به این راحتیها ترمیم نمیشد!
مردِ خونآشام جسد بیجان زن را رها کرد و به سمت نیوان برگشت، با اینکه کمرش شکافته شده بود اما ذرهای آثار درد در صورتش دیده نمیشد. او مغرورتر از آن بود که خم بر ابرو آورد.
مرد با حفظ همان پوزخندش گفت:
- سلام دوستِ من!
نیوان شوکه شد و نفس حبس شده در سینهاش را با آهی بیرون فرستاد، همان کسی که نمیخواست ببیند را دید!
مرد قدمی به نیوان نزدیکتر شد و با سرخوشی خندید، در میان خندههایش حرفش را به زبان آورد:
- هنوزم عین قبل احساساتی میشی.
دندانهای نیشش کوتاه شده و مویرگهای تیرهی زیر چشمش درون پوستش برگشتند. حالا صورتش همانند مردم این سرزمین عادی شده بود.جنازهی زن را رها کرد و قدمی به سمت نیوان برداشت. نیوان با اخمی روی صورت و اقیانوسِ طوفانیِ چشمانش خیره به چشمانِ مشکی او بود.
انگار با نگاهشان در حال جدال با یکدیگر بودند، سکوت سنگینی میانشان برقرار بود. تا اینکه نیوان به حرف آمد و گفت:
- دوباره چه آشوبی با خودت آوردی؟
مرد، دستی در موهای مشکیاش کشید و انگار که لحظهای در حال افسوس خوردن باشد سرش را پایین انداخت؛ سپس چیزی نگفت و به سمت جنازهی زن رفت. لباسی که زن روی تیشرتش پوشیده بود را در آورد و به سمت نیوان گرفت:
- بگیر خودتو بپوشون.
لباسهای نیوان پس از رفتن در کالبد گرگش از هم متلاشی شده بود و دیگر قابل استفاده نبود، پس لباس را از دست او گرفت و به زن اشاره کرد:
- فعلا یه مشکلِ بزرگتر از تو دارم!
مرد درحالی که جسد زن را روی دستش جابهجا میکرد گفت:
- این دیگه مشکل منه.
سپس با همان سرعت فراطبیعیاش همانند باد از کنارِ نیوان گذشت. صورتِ سفید نیوان از عصبانیت به سرخی میگرایید و پشیمان بود که چرا به جای گازگرفتنِ او و ریختن زهر در خونش، فقط او را چنگ انداخته است!
***
پس از برداشتن دفتر نقاشیاش از اتاقِ مستطیل شکلش خارج شد. مداد سیاهش را از روی کاناپهی سورمهای رنگ برداشت و با گامهایی بلند از در چوبی خانه عبور کرد.
دستهی فلزی و سرد در را در دست فشرد و درب اتاق را قفل کرد.
از ساختمان خارج شد و هجوم باد صبحگاهی و سردِ پاییزی، امواج موهایش را به تلاطم انداخت.
چند قدمی را پیمود و روی یکی از صندلیهای کافهی کنار خانهاش به عادت همیشگی نشست.
دفترش را روی میز گذاشت، در میان مردمی که برای صرف صبحانه میآمدند منتظر سوژهای بود که روی برگهی کاهی دفترش نقش ببندد.
بیهدف شروع به کشیدن خطهایی افقی و عمودی کرد؛ پیش از هرچیز باید دستش را گرم میکرد.
سرش پایین بود و تقریبا کل برگهی مقابلش سیاه شده بود که صدای پسری جوان حواس او را پرت کرد:
- چی میخورید خانم؟
لبخندی به صورت جوانکِ مقابلش که در لباسی سیاه و با پیشبندی سفید بود، زد. لبخندش را پررنگتر کرد و گفت:
- فقط یه قهوه.
پسرک سری تکان داد و از میان میزهای چیده شده عبور کرد. نیلدا با نگاهش مشغول بدرقه کردن آن پسر گارسون بود که مردی با بارانی بلند توجهاش را به خود جلب کرد.
درست روی صندلی مقابلِ درب کافه نشسته بود؛ پشتش به دختر بود و چهرهاش را نمیدید.
ژست مردانهای که داشت و دستی که روی میز، فنجان را به بازی گرفته بود دقیقا همان چیزی بود که نیلدا دلش میخواست نقاشیاش کند.
دفتر را ورق زد و صفحهای خالی مقابلش قرار گرفت. مداد را پشت گوشش زد و چند ثانیه به آن مرد خیره شد.
مداد را برداشت و در دست گرفت، آن را نزدیک برد و رقصِ دستانش روی کاغذ کاهی شروع شد. خطها را یکی پشت یکی میکشید و پس از چند دقیقه به نقاشیاش نگاه کرد.
موهای مشکی و خوش حالت آن مرد را دقیق سایه زد، پاهای بلند و خوشتراشش که در آن شلوار پارچهای زندان شده بود را نیز سایه زد.
مدادش روی آن بارانی خاکستریِ تیره در رفت و برگشت بود که سنگینی نگاهی را احساس کرد.
نگاهی که در تمام زندگیاش همانند یک سایه احساسش میکرد و هیچوقت نفهمید که او کیست.
درست چند میز آنطرفتر نیوان درحالی که صبحانهاش را میخورد، حرکات دخترک را زیر نظر داشت.
نیلدا سرش را بالا آورد، بلافاصله نیوان با روزنامهای صورتش را پوشاند و از جا بلند شد.
نیلدا نباید او را میدید؛ نه اینکه دلش نخواهد برعکس دلش میخواست همین حالا برود و روی صندلی مقابلش بنشیند. بنشیند و بدون حرف تا ساعتها آن چشمان قهوهای روشن را تماشا کند.
برخلاف میلش قدمی برداشت و به سمت خانه پا تند کرد. روزنامه هنوز مقابل صورتش بود و نیلدا او را نمیدید. نیلدا از جا بلند شد تا برود و این مرد مرموزی که سایه روی روزهایش انداخته را ببیند که با آمدن پسر گارسون سر جایش ایستاد.
پسر جوان قهوه را روی میز گذاشت و رفت. نیلدا جرعهای از آن نوشید و دفترش را در دست گرفت. به جای خالی آن مردی که همیشه در تعقیبش بود نگاه کرد و پوف کلافهای کشید.
حداقل حالا باید نقاشیاش را به صاحبِ نقاشی نشان میداد. به طرف میزی که سوژهاش آنجا بود برگشت اما با جای خالیِ مرد بارانی پوش مواجه شد!
کِی رفته بود که نیلدا متوجه نشد؟ دوباره آن مردِ سایهای حواسش را پرت کرده بود.
کلافه و عصبیتر از قبل روی صندلی نشست و قهوهاش را نوشید.
***
نور خورشید پس از عبور از شیشهی بیرنگ به حریم مغازه وارد میشد و صورت نیلدا را نوازش میکرد.
موهای فندوقی رنگش درخششی خفیف پیدا کرده و آزادانه روی شانههایش رها بودند.
با دقت و وسواس خاصی تیوپهای رنگ روغن را پس از خواندن شمارهی آنها درون سبد خریدش میگذاشت. صدای باز شدنِ در نشان از ورود شخصی میداد که رایحهی ارکیده را با خود به همراه داشت.
نیلدا پس از چک کردنِ لیست درون دستش آرام به سمت صندوق حرکت کرد که ناگهان محکم با شخصی برخورد کرد و تمام محتویات سبدش روی زمین ریخت.
بلافاصله دخترک دوزانو روی زمین نشست و وسایلش را تندتند درون سبد گذاشت که اتفاقی دستش با دستانِ سردی برخورد کرد. نگاهش را از دستان برنزهی پسر گرفت و توجهاش به آستین بارانیِ خاکستریِ تیرهاش جلب شد. فوراً سرش را بالا گرفت و چشمان قهوهای رنگش را به دو تیلهی مشکی رنگ آشنایی دوخت.
با ناباوری و چشمانی ریز شده نامش را زیر لب زمزمه کرد:
- اِدوارد!
گوشهی لبِ پسرک بالا رفت و صورتش به لبخند دلفریبی آراسته شد. با آن صدای گرمش خیره به چشمان دختر گفت:
-نیلدای من.
نفسهای نیلدا هر لحظه تندتر میشد و با هرنفسش، بوی ارکیده و طراوتِ جنگل را احساس میکرد. دلش برای این رایحه تنگ شده بود! چطور اینهمه سال از او دور مانده بود؟ قلبش انگار توان تحمل این دیدار را نداشت که خودش را بیمهابا به در و دیوار میکوبید. همانطور که زیرِ نگاهِ ادوارد ذرهذره آب میشد؛ ناگهان دستی او را به روزهای گذشته پرت کرد.
سرزمین نیدورا_گذشته
نوارهای باریک و طلایی نور خورشید از لابهلای درختانِ سرسبز و سر به فلک کشیده عبور میکردند و به آرامی روی سبزهها فرود میآمدند. اوایل پاییز بود و درختان انگار قصد تغییر نداشتند.
ادوارد روی تخته سنگی میان درختان نشسته بود و نیلدا را تماشا میکرد که چگونه غرق در تماشای آسمان است. او عاشق آسمان بود، اما آسمان شب و ستارگان را بیشتر دوست داشت.
دخترک روی زمین دراز کشیده بود و دستانش را سایهبان چشمانش کرده بود، ادوارد از جا برخاست و با قدمهایی آرام کنار او نشست. به آرامی دستش را به سمت او آورد و موهای خرمایی رنگش را نوازش کرد.
نیلدا با لبخند به سمت او برگشت و به کهکشانِ بیپایان و مشکی رنگِ چشمانش نگریست. در دل باور داشت که بدون این پسر زندگیاش بیمعناست. نمیدانست چطور و از کجا انقدر دلباختهی او شده بود اما میدانست که قلبش فقط برای او میتپد.
ادوارد نزدیکتر آمد و نیلدا با خشنودی چشمانش را بست، صدای سرفههای مکرری باعث شد بلافاصله از هم جدا شوند و چهرهی خندان و پر از شیطنتِ نیوان را ببینند.
نیوان همانطور که دستانش را در جیب شلوارش فرو کرده و میخندید جلو آمد و گفت:
- ببخشید نمیخواستم مزاحمتون بشم!
ادوارد با اخمی مصنوعی از جا بلند شد و در جواب گفت:
- باید دفعه بعد تو رو دست آنتونیا بسپارم!
با این حرف هر سه شروع به خندیدن کردند؛ صدای قهقههای بیپایانشان در جنگل میپیچید و پرندگان را از روی شاخهها میپراند. همانطور که قدم میزدند، با یکدیگر حرف میزدند و موسیقی خندههایشان دوباره جان میگرفت. تقریبا همسن و سالِ یکدیگر بودند و باهم بزرگ شده بودند؛ دوستی صمیمانهای میانشان برقرار بود. انگار که پیوندی جاودانه در میانشان وجود داشته باشد.
به دهکده بازگشته بودند، جایی که در سمت راستِ منطقه خونآشامها اسکان داشتند و در سمت چپ گرگینهها. دریاچهی پایینِ دهکده نیز جایی بود که سایرنها سکونت میکردند. آنها هیچگاه جز موارد مهم از دریاچه بیرون نمیآمدند. به همین دلیل بود که نیلدا نتوانسته بود مربعِ دوستی تشکیل دهد و به مثلث اکتفا کرده بود!
نیلدا یک دورگهی گرگینه_خونآشام بود، پدرش از قبیلهی گرگها و مادرش یک خونخوار بود. او اولین نوع از نژاد خودش بود و هیچکس به زندهماندن او ایمان نداشت.
برخی از مردم هر دو قبیله نیز هنوز اعتقاد دارند که او زنده نخواهد ماند و منتظر بودند که روز تولد هجدهسالگی او را ببیند.
با اینکه برخی از مردم او را اذیت میکردند اما نیلدا نزدِ رؤسای هر دو قبیله جایگاه والایی داشت چراکه او نشانهی همبستگی و اتحادِ آنها بود؛ درست بعد از به دنیا آمدن او بود که بقیهی خونآشامها جرئت ازدواج با گرگینهها را پیدا کرده بودند.
با اینحال نیلدا هنوز هم دلش میخواست با یکی از سایرنها دوست باشد.
امروز مراسم ازدواجی در حال برگزاری بود که سایرنها نیز دعوت بودند، برای چندمین بار پیوندِ یک گرگینه و خونآشام. پس فرصتی بود که بتواند با یک سایرن دوست شود.
هوا تاریک شده بود و در هر گوشه و کناری مشعلهای سوزان روشنی بخشِ اطراف بود، ستارگان سوسو میزدند و صدای هلهله و شادی بلند شده بود.
زنان و مردان با نوشیدنی از خود پذیرایی میکردند و این ازدواج را جشن گرفته بودند. نیلدا با شادیِ مضاعفی در کنار نیوان و ادوارد ایستاده بود و به عروس و داماد نگاه میکرد.
نگاهش به آنها و در ذهنش، خود و ادوارد را میدید که عاشقانه به هم نگاه میکنند و جشن عروسیشان برقرار است. ناگهان دستان گرمی به دور کمر او حلقه شد و صدای مخملی ادوارد را زیر گوشش شنید:
- فندوقِ من چیو با این اشتیاق نگاه میکنه؟
نیلدا خجالتزده دستی به موهای فندوقیاش کشید و گفت:
- هیچی!
ادوارد لبخند شیطنت آمیزی زد و دختر را به سمت خود چرخاند، خیره در چشمانش شد و با صدای پایینتری گفت:
- ولی چشمات دارن بهم پیشنهاد ازدواج میدن!
گونههای دخترک سرخ شد و هوای پاییزی برایش گرمتر از جهنم شد. سرش را با خجالت پایین انداخت و از صدای تپشهای نا منظم قلبش کلافه شد.
نیوان با چشم حرکات آن دو را تماشا میکرد، چطور میتوانست دلباختهاش نباشد و فقط یک دوست ساده باشد؟
صدای آوای دلنشین و مدهوش کنندهای باعث شد نیوان چشم از دخترک بردارد به ورودِ باشکوه سایرنها بنگرد. دستهی سایرنها درحالی که لباسهایشان از کمترین مقدارِ پارچه تشکیل شده و بدنشان را به نمایش میگذاشت، یکی یکی در حال جلو آمدن بودند.
موهایشان آزادانه به دست باد سپرده شده بود و نوای دلنشینی که از دهانشان خارج میشد هر شنوندهای را به عالمِ خیال میبرد.
سایرنها ذاتا مکار بودند و این آواز اصلیترین شِگردِ آنها بود اما از بدِ ماجرا، این آوازها روی نیلدا و نیوان اثر نمیگذاشت و انها میدیدند که دیگر افراد چگونه در حال از دست دادنِ کنترل خودشان هستند.
بزرگ و کوچک دست از شادی و پایکوبی برداشته بودند و انگار که فقط برای تماشای سایرنها زاده شده باشند، جلو آمده و راهرویی برای ورود آنها تشکیل داده بودند.
نیلدا از نیت اصلیِ سایرنها باخبر شده بود، آنها میخواستند با این کار تمامِ حواسها را به خود جلب کنند و به نوعی اعلام کنند که قدرتِ برتر از آنِ خودشان است!
البته که موجودات قدرتمندتری در این سرزمین زندگی میکردند و سایرنها حتی جرٵت رویاریی با آنها را نداشتند.
خشم در چشمهای قهوهایِ روشنِ نیلدا هویدا بود و صورتِ سفیدش به سرخی میزد، درست قبل از اینکه کاری دستِ خودش دهد صدای سایرنها متوقف شد و مردم به حالت عادی بازگشتند. اما نگاهِ ادوارد همچنان روی بدن و صورتِ آنتونیا میچرخید.
اخمی ظریف روی صورت نیلدا نقش بست و با پایش لگدی به ادوارد زد، آن زمان بود که پسرک به خود آمد و با دستپاچگی لبخندی به نیلدا زد.
این مورد از اثرات آن صدای مسحور کننده نبود!
نیلدا مجدداً نگاهی به آنتونیا انداخت، فارغ از زیباییِ دلفریب و ظاهر اغواکنندهاش او دختر رهبر سایرنها بود و البته جانشینِ مادرش!
آنتونیا که متوجه نگاهِ خیرهی آنها بود به سمتشان آمد، موهای طلاگونش با هر قدمی که برمیداشت در هوا میرقصید و لباسهایش پستی و بلندیهای بدنش را به نمایش میگذاشت. به راستی که زیباییِ این دختر هرکسی را به تماشا وادار میکرد! ادوارد که دیگر عددی نبود!
آنتونیا که حالا مقابلِ نیلدا ایستاده بود چشمهای دریاییاش را به او دوخت و با پوزخندی لب زد:
- دورگه.
نیلدا که ابداً انتظار شنیدن چنین چیزی نداشت، ابتدا شوکه شد و سپس برای حفظ ظاهر لبخندی زد و گفت:
- خوشحالم میبینمت.
اما آن سایرن بیتوجه به حرفی که نیلدا زد به سمت ادوارد رو کرد و با چشمکی گفت:
- خوشتیپ شدی!
سپس با نگاه بدی سر تا پای نیوان را از نظر گذراند و از آنها فاصله گرفت.