Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نیوان با تعجب به او نگاه کرد و دلیلِ رفتار او را درک نکرد اما ثانیهای بعد بوی حسادت را از او استشمام کرد. نمیدانست سایرنِ زیبا و بالغی چون او چرا باید حسادت بِوَرزد اما این را میدانست که حسادت او کار دستشان خواهد داد.
همانطور که حسادت اِلفها به اتحادِ میان گرگینهها و خونآشامها باعث شده بود که هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند و نسبت به هم کینه توزی کنند.
دیگر توجهی به او نکرد، نیلدا هم با شنیدن کلمه "دورگه" نه تنها از فضای عروسی دور شده بود بلکه استرس عجیبی در سراسر بدنش رفت و آمد میکرد.
برایش مهم نبود که چشمانِ سیاهِ ادوارد به دنبال آن مرواریدِ سفید در حال گردش است، مهم این بود که ۳ شبِ دیگر زنده بماند و حالا آنتونیای مکار این موضوع را برایش یادآوری کرده بود.
او تاکنون همانند یک انسان زندگی کرده بود، نه مزهی خون را چشیده بود و نه با گرگها به تمرینات ورزشی پرداخته بود. او اجازهی این کارها را نداشت؛ باید در هجدهسالگی خودش را ثابت میکرد.
با تکانهای ریزی به خود آمد و فهمید که نیوان چندباری او را صدا زدهاست، با شرمندگی و صدای آرام گفت:
- متاسفم نفهمیدم چی گفتی.
نیوان با لبخند کمرنگی به صورت دلنشین او چشم دوخت و پاسخ داد:
- گفتم وقت شامه.
نیلدا سری تکان داد و بیتوجه به ادوارد با نیوان همراه شد. نیوان حامیِ او در این دهکده بود، همیشه به او همانند برادر خود نگاه کرده و به او تکیه کرده بود.
***
دومین روز از "سه روزی که باید نیلدا زنده میماند" گذشته بود و امروز نیلدا هجده ساله میشد.
لباسهایش را در دستش جا داده و به قصدِ حمامکردن به سمت دریاچه به راه افتاده بود؛ مردم دهکده با سایرنها توافق کرده بودند که گوشهای از دریاچه را مخصوص اینکار قرار دهند و کسی به آنجا وارد نشود.
دخترک همانطور که به سمت دریاچه میرفت انتهای دامنش روی چمنها کشیده میشد و او حتی به خود زحمت نمیداد که با دست دامنش را بالا بگیرد.
همینکه از خواب بیدار شده بود برایش زیادی بود.
حتی دلش نمیخواست به حمام برود و اگر اصرار مادرش نبود اینکار را نمیکرد؛ از صبح که چشمانش را باز کرده بود دلش میخواست که مرده باشد! مردن در تنهایی بهتر از تحقیر شدن و مردن پیش چشمِ همه است؛ تولدهای دیگر افراد را به یاد داشت. همه چیز خیلی ساده و در کلبههای خودشان برگزار میشد.
اما اینبار فرق داشت؛ او یک دورگه بود و امشب نیز ماهِ کامل! چه اصراری بود که همه او را ببینند. چرا به حال خود رهایش نمیکردند.
نیلدا از اولین چالش امروزش جان سالم به در برده بود ولی در دلش حتی ذرهای امید نداشت که بعد از هجدهسالگی را ببیند! حتی اگر نمیمرد هم این استرس و دلشوره او را میکشت.
در همین فکرها بود که به دریاچه رسید، بازتاب نور خورشید از دریاچه باعث شد برای چند لحظه چشمانش را ببندد؛ دستش را سایهبان چشمهایش کرد و پس از اینکه به نور عادت کرد. لباسهایی که با خود آورده بود را کنارِ درخت گذاشت و پس از درآوردن لباسهایش به داخل دریاچه رفت.
دمای معتدلِ آب باعث میشد روحش جلا یابد و دلش بخواهد ساعتها آنجا بماند؛ چشمانش را بست و سرش را زیر آب برد. دلش میخواست دور از هیاهوی این جهان باشد و امروز تولدش نباشد!
اگر قرار بود بمیرد پس هدف از خلقتش چه بود؟
چند دقیقهای مشغول حمامکردن بود که صدای آواز ریزی پردهی گوشش را نوازش کرد. با خشم و عصبانیتی مشهود به طرف صدا برگشت و چهرهی مغرور آنتونیا را در دید که به آرامی جلو میآید.
او با لوندی همانطور شناکنان جلو میآمد و موهای طلاییاش درون آب پخش میشد. نیلدا در دل اعتراف کرد که موهای طلاییِ او بینهایت به پوست سفیدش میآید. نیلدا سرش را با حرص از آب بیرون آورد و به چشمانِ آبی او زل زد، رد شیطنت را به وضوح در آن دید. آنتونیا حالا در یک قدمیِ نیلدا ایستاده بود و با همان پوزخندِ آزاردهندهاش گفت:
- امیدوار بودم مرده باشی.
نیلدا شکسته شدنِ چیزی را در زیر قفسهی سینهاش احساس کرد و ناخودآگاه پلکی زد، نمیدانست چرا یکنفر باید آرزوی مرگ او را داشته باشد. در این روز کذایی فقط همین حضورِ نحس آنتونیا را کم داشت!
در دل اعتراف کرد که سایرنها بیرحمترین موجودات زمین هستند!
دهانش را برای زدن حرفی باز کرد که آنتونیا اجازه نداد و زودتر گفت:
- امشب همه جمع میشن، حتی ما!
همان بهتر که اجازه حرف زدن به نیلدا را نداده بود، چه میگفت؟ چه داشت که بگوید!
آنتونیا همانطور که به او پشت میکرد و دور میشد ادامه داد:
- هیچکس نمیخواد جون دادنِ یه دورگه رو از دست بده!
صدای قهقهاش در فضا پیچید و باعث شد نیلدا به خود بلرزد، دیگر نمیتوانست جلوی گریهاش را بگیرد. کاش دهن باز کرده بود و الفاظ رکیک بارش کرده بود. کاش گفته بود کور شود چشمی که مردنم را ببیند. اما باز هم مثل یک احمق در برابر او سکوت کرده بود. بغضش با صدای هقهق بلندی ترکید و مرواریدهای کوچک و درخشان اشکهایش در میان آب دریاچه گم میشدند.
پس از چند دقیقه گریه و زاری از آب خارج شد، چشمانش میسوخت و بینی و گونههایش سرخ شده بود؛ هر بار که گریه میکرد همین میشد.
با کرختی از دریاچه بیرون آمد. لباسهایش را پوشید و تقریباً به طرف خانه دوید.
درِ چوبی را باز کرد و به محض ورودش به کلبه مادرش را دید که روی زمین نشسته، روی دامن چین چین آبی رنگش گلهای کوچک جنگلی قرار گرفته است؛ او با آرامش حلقهای از گل درست میکرد. آنا چه خوش خیال بود! حتما باور داشت که دخترک نحیفش زنده میماند.
نیلدا به سمت مادرش رفت و با مهربانی بوسهای روی گونهی برجستهاش زد. با لبخند به صورت دلنشین مادرش نگاه کرد و به چشمانِ قهوهای روشنش که سراسر آرامش بود، چشم دوخت. نیلدا شباهت زیادی به مادرش داشت. کاش او هم میتوانست مثل مادرش آرام باشد.
روی زمین کنار مادرش نشست و پرسشگرانه لب زد:
- این چیه؟
مادرش درحالی که به حلقهی کامل گلها نگاه میکرد لبخندی زد و به دخترش چشم دوخت:
- تاجِ گل، برای تولدت.
سپس لبخندش را پررنگتر کرد و به آرامی آن را روی موهای خیسِ نیلدا گذاشت. در دلش طوفان بود و ظاهرش این را نشان نمیداد، او خونآشامِ قویای بود نباید برای چنین موضوعی ضعف نشان میداد. آن هم وقتی که تشویش و نگرانیِ دخترش را از چشمانش میخواند. چشمان نیلدا زیادی زلال بود.
آنا درحالی که از جا بلند میشد ادامه داد:
- من مطمئنم تو از پسش برمیای، تو دختر منی!
در همین حال مردی با هیکلی ورزیده و چشمان طوسی رنگش وارد شد، درحالی که میخندید دست در موهای مشکی رنگش کشید و گفت:
- هِی خانوم اون دختر منم هست!
لبخند نیلدا تبدیل به خندهی شیرینی شد، همیشه این صمیمیت پدر و مادرش را دوست داشت. دلش میخواست او و ادوارد نیز همینقدر عاشق و مهربان باشند. همانطور که پدرش به آنا احترام میگذارد، ادوارد نیز به او احترام بگذارد و عاشقانه پرستشش کند.
با یاد آوری ادوارد لبخندی روی لبش نشست و با فکرِ اینکه امشب آن پسرک جذاب را میبیند دلش آرام گرفت.
از وقتی که به خانه بازگشته بود با همان تاجِ گلِ روی سرش جلوی درب کلبه نشسته بود، خیره به آسمان بود و انگار که روحش جای دیگری بود. هرچه از روشنی هوا کاسته میشد تشویش و نگرانی در او بیشتر میشد. و البته ساعتها نشستنش جلوی کلبه باعث ضعف بدنی او شده بود.
او دید که خورشید به پشت کوهها رفت و رنگ نارنجی زیبایی با نیلی ترکیب میشد و حالا آسمان به رنگ آبی کبود درآمده و ستارهها یکی پس از دیگری نمایان میشدند؛ و در دلِ این دریای پرشور قرصِ ماهِ کامل، پادشاهی میکرد.
پدر و مادرش از کلبه خارج شدند و او مجبور بود با آنها همراه شود، به سمت محلی که از پیش تعیین شده بود میرفتند. در راه مردم را میدید که همانند یک سرگرمی به او نگاه میکنند و پشت سرش به راه میافتادند.
اولین روز تبدیل شدنِ نیوان را به خاطر داشت.
در دهکدهی گرگها یک قانون وجود داشت که، وقتی یکی از گرگینهها برای اولینبار تبدیل به گرگ میشد هیچ فردی در نزدیکی او نباشد؛ اما نیلدا آن را زیر پا گذاشته بود و پشت یکی از درختها پنهان شده بود.
او دید که چگونه نیوان از درد به روی زمین افتاد و صدای شکستن استخوانهای او و تغییر شکل دادنش، مو بر تنش سیخ کرد. اما ایستاد تا ببیند که نیوان در نهایت چه شکلی میشود.
در آخر او یک گرگ با ابهت شد که سیاهیِ خزهایش به شب طعنه میزد و دو تیلهی اقیانوسی رنگش چنان برق میزد که نیلدا دلش میخواست تا صبح او را تماشا کند.
صدای هلهلهی مردم باعث شد او از فکر کردن دست بکشد و به شلوغبازارِ پیش رویش چشم بدوزد، اگر تبدیل شدن او را از پا درنمیآورد قطعا استرسی که از صبح دامنگیرش شده بود امانش را میبرید!
پدرش او را در آغوش کشید و پس از اینکه بوسهای روی موهایش کاشت گفت:
- نگران نباش نیلدا، تو از پسش برمیای.
مادرش نیز پیشانی او را بوسید و بدون حرف تنهایش گذاشت. نیلدا آرامآرام به سمت محوطهی دایرهای شکل قدم برمیداشت. مردم دورتادور او جمع شده بودند و سایرنها نیز مشتاقانه به او نگاه میکردند.
در همین حین چشمش به نیوان افتاد که با لبخند دلگرم کنندهای به او نگاه میکند. در چنین وضعیتی چگونه میتوانست انقدر آرام باشد؟ یا حتی لبخند بزند! مگر نمیدید چگونه مردم با لذت به او خیره شدهاند.
هوا سرد نبود اما دستان نیلدا همانند یک کوه یخ بود، هرچه دستانش را به هم میفشرد ذرهای از سرمای آن کم نمیشد. دلش میخواست به خانه بازگردد و تا خود صبح گریه کند.
با نگرانی به جمعیت اطرافش نگاه کرد. با چشم دنبال ادوارد میگشت و هرچه در میان جمعیت چشم چرخاند ادوارد را ندید!
کورسویِ امیدی که در دلش جوانه زده بود به یکباره خاموش شد. نبودنِ کسی که در میانِ این آشوب انتظارش را میکشید بر دلش سنگینی کرد. انگار کسی با یک دستِ قدرتمند بر گوشش سیلی زد و جایش با زق زقی شدید میسوخت.
با نگرانی آب دهانش را پایین فرستاد و دوباره چشمان لرزانش را بین جمعیت چرخاند، لبخند پیروزمندانهی آنتونیا را چه تعبیر میکرد؟
محتویات معدهاش درحال جوشش بودند و فقط یک صدا در سرش میپیچید. "ادوارد اینجا نیست"
آن مردکِ درازِ چشم مشکی چطور توانسته بود نیلدا را تنها بگذارد؟
ماه درست در وسط آسمان قرار گرفت و دیگر هیچ صدایی از کسی در نمیآمد. همه به طرز عجیبی ساکت شده بودند و تنها صدای وزش بادی که ناگهان شروع به وزیدن کرده بود به گوش میرسید.
وزش باد مشعلهای اطراف را یکباره خاموش کرد و تنها نور ماه باعثِ روشنایی بود، نیلدا درست در مرکز دایره ایستاده بود و حسی عجیب در بدنش داشت. احساس میکرد تمام محتویات معدهاش در حال فوران است و بلافاصله دستش را جلوی دهانش گرفت.
علاوه بر آن انگار چیزی درونش بود که اجازهی بیرون رفتن میخواست، چیزی که اگر بیرون نمیآمد قطعا او را میکشت.
نگاهی به ماه انداخت و در دل به خدا التماس میکرد! ناگهان دردی عجیب در سراسر بدنش پیچید و باعث شد روی زمین بیافتد. سرش محکم با زمین برخورد کرد و برای چند ثانیهای چشمانش سیاهی رفت. میخواست به خودش تکانی دهد اما نمیتوانست. نفسهایش به شماره افتاده بود و حتی چشمهایش باز نمیشد.
صدای نگران مادرش به حال بدش دامن زد:
- اوه خدای من! دیوید اون چشماشو بست!
هیچ درکی از اطرافش نداشت و در یک لحظه انگار سلولهای بدنش قصد داشتند شکل دیگری به او بدهند.
تمامِ دردی که در بدنش بود به یکباره درون پاهایش رفته و انگار که استخوانها توانِ تحملِ اینهمه درد و انرژی نداشته باشند، یکی پس از دیگری میشکستند!
با شکستن اولین استخوان فریادی کشید و از درد درون خودش جمع شد، طعم خون را چشید و باری دیگر فریاد کشید. استخوانها میشکستند و همزمان شکلِ دیگری میگرفتند.
علاوه بر دردِ شکستن استخوانها گمان میکرد که درون کورهای از آتش است. احساس میکرد که پاهایش در حال عوض شدن هستند، انگشتان آنها کشیدهتر میشد و طول ساق پا و رانهایش نیز بیشتر میشد.
دستانش نیز کشیدهتر شده و ناخنهایش شروع به رشد کرده بودند؛ غیرقابل تحملترین دردش شکسته شدنِ جمجهاش بود. دیگر چیزی جز دردِ زجرآور جمجهاش احساس نمیکرد.
و ثانیهای بعد در عالم سیاهی فرو رفت. انگار قلبش از حرکت افتاده بود اما طولی نکشید که دوباره شروع به تپیدن کرد اما آهستهتر از هر زمانی.
گویی خونآشامِ درونش نیز بیدار شده بود! نیلدا هماکنون بدنش ترکیبی از خونآشام و گرگینه بود. یکجای کار میلنگید! او باید یک گرگ کامل میشد، همانند پدرش و دیگر اعضای قبیلهی گرگها. با ناباوری سرش را تکان میداد. دردی که هنوز در بدنش جریان داشت را فراموش کرده بود و به ماه که حالا درخشانتر از هرزمان دیگری بود خیره شد، انگار پوزخند آنتونیا بر صورت ماه هم بود!
او در اولین تبدیلش به گرگِ کامل نرسیده بود بلکه همانند آنها خز داشت و پوزهای دراز نیز احساس میکرد.
دلش نمیخواست خودش را ببیند اما میشنید که مردم زمزمه میکنند:
- اوه اون مشکیه!
- اون یه گرگِ کامل نشد!
- معلومه که کامل نیست، اون دورگهاست!
در میان صداها توانست صدای آنتونیا را تشخیص دهد که میگفت:
- اون بازم نمرد!
همانطور که روی زمین افتاده بود، گوشهی پوزهاش همانند یک پوزخند بالا رفت. دیگر دردی در بدنش احساس نمیکرد و حالا فقط قدرت بود. باز هم صدای مادرش که با هق-هقی آمیخته بود به گوشش رسید:
- بچم سالمه... بچم زندهس!
از جا برخاست که برخی از مردم چند قدمی عقبتر رفتند، چشمانش را برای لحظهای روی هم گذاشت و سپس از هم گشود. میتوانست احساس کند که بیناییاش قویتر شده!
این بار صدای دیوید که با ذوق آمیخته شده بود به گوشش رسید:
- اوه چشمای دخترمو ببین!
او هماکنون چشمانش به رنگ طوسی در آمده بود، درست مثل پدرش. او در پوستهی گرگش کاملا شبیه به پدرش بود با همان ابهت و حتی مشخص نبود که او یک ماده گرگ است. هرچند نصفه و نیمه، اما او بالاخره تبدیلش را پشت سر گذاشته بود و حداقل نیمچه گرگ شده بود!
دستهی سایرنها با نگاهی نفرت آمیز به نیلدا، عقبگَرد کرده و از آن مکان خارج شدند. کم-کم از جمعیت کاسته میشد و جز پدر و مادرش و نیوان فردِ دیگری در آن نزدیکی نبود. او هماکنون به حالت عادی بازمیگشت.
دوباره همان دردها را کشید اما اینبار قابل تحمل بود چراکه او خودش را به همه ثابت کرد و حالا هم عضوی از قبیلهی گرگها بود و هم یک خونآشام.
این موضوع باعث میشد به دردی که میکشید توجه نکند. به حالت یک جنین در خودش جمع شده بود و با صدای بلند گریه میکرد.
نه از دردهایی که کشیده بود و نه از نگاهِ مردم، بلکه قلبش از نبودِ ادوارد تکه و پاره شده بود.
نیوان درحالی که یک پیراهنِ بلند سبز رنگ به دست داشت جلو آمد و آن را روی دخترک انداخت.
کنارش روی زمین نشست و با لبخندی که مهمان صورتش شده بود و چشمهایی که علاقهاش را فریاد میزد گفت:
- تو موفق شدی.
بلافاصله پدر و مادرش نیز رسیدند و با احتیاط نیلدا را بلند کردند. آنا درحالی که سعی میکرد اشکهای خودش را پاک کند، به نیلدا دلداری میداد و لباس را تنش میکرد.
دیوید با لبخند تشکرآمیزی شانهی نیوان را فشرد و نیوان نیز از روی زمین بلند شد. تا جلوی کلبهی آنها نیلدا را همراهی کرد و سپس به محل تمرین گرگینهها رفت.
(ایالات متحده آمریکا_ حال)
نیلدا خیره در چشمان مشکی رنگ ادوارد بود و روزهای گذشته را با خود مرور میکرد؛ چند دقیقهای بود که به او خیره شده و چیزی نمیگفت. تا اینکه ادوارد بالاخره سکوتِ میانشان را شکست و گفت:
- نمیخوای از روی زمین بلند شی؟
نیلدا تازه موقعیتش را درک کرد، هنوز روی زمین نشسته و در حال جمع کردنِ تیوپ رنگروغنهاست. تیوپهایی که تا دانهی آخر را ادوارد درونِ سبد گذاشته بود و دست نیلدا بیهدف روی زمین میچرخید.
لعنتی به خودش فرستاد و با کشیدن ابروهای کم پشتش در هم، از جا بلند شد. دلش نمیخواست اهمیتی به ادوارد بدهد، اما همان دل میخواست که در آغوشش زندانی شود.
سعی کرد به خودش مسلط باشد؛ به طرف صندوق رفت و خریدهایش را حساب کرد. سعی میکرد توجهی به ادوارد نشان ندهد اما این سوال که "چرا اینجاست؟" او را آزار میداد. ادوارد همانند پسری که به دنبال مادرش درحال خرید است، دنبالِ نیلدا به راه افتاده بود.
نیلدا با اخمی غلیظ از مغازه خارج شد که بازوی لاغرش اسیر دستِ تنومند ادوارد شد. بلافاصله با آرامترین لحن ممکن به حرف آمد:
- وایسا نیلدا باهات کار دارم.
اَبروهای دخترک در نزدیکترین جایِ ممکن به هم بودند و با این حال باز هم گِره بین آنها را کورتر کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- من خیلی وقته با تو کاری ندارم.
سرِ چند عابرِ پیاده به طرف آنها چرخید و نگاههای متعجب آنها باعث شد صورت نیلدا از خجالت سرخ شود، سپس با خشونت بازویش را از دست ادوارد خارج کرد.
همانطور که به راهش ادامه میداد شنید که ادوارد گفت:
- گفتم وایسا!
از لحنِ دستوریِ پسر بود یا از دلتنگیِ شنیدن صدای گرمِ او، سر جایش ایستاد اما بر نگشت. صدای مخملی ادوارد زیر گوش چپش طنین انداخت و هرم نفسهای گرمش گردن دخترک را قلقک داد:
- از من رو نگیر فندوق.
قلبش بی امان میکوبید و نفسهایش به سرعت تند شد. او حق نداشت اینطور دخترک را به بازی بگیرد! دلش میخواست لغزیدن دستان ادوارد را به دور کمر خود احساس کند اما با بیرون فرستادن نفسش از او فاصله گرفت.
با چشمهایی که پوشیده از اشک شده بود به آسمانِ شبِ نهفته در چشمان ادوارد زل زد و با ناباوری لب زد:
- تو حق نداری...
بغضی که همانند یک تودهی سرطانی راهِ نفس کشیدنش را سد کرده بود فرو فرستاد و ادامه داد:
- حق نداری بهم بگی فندوق!
سرش را سمت مقابل چرخاند و قطرهی اشکی که لجوجانه پایین آمده بود را پاک کرد. غم درون چشمان ادوارد نشست و سرش را با حالتی متاسف تکان داد. چرا هیچکاری نمیکرد؟ باید نیلدا را به آغوش میکشید و میگفت که همه چیز یک اشتباه بزرگ بوده اما این کار را نکرد.
با حالتی کلافه دستش را درون موهایش کشید و دو لبهی پالتوی خاکستریاش را به هم نزدیک کرد. هرچه تلاش کرد نتوانست کلمات را پشت هم ردیف کند و دلجویی کند اما بالاخره گفت:
- باید باهات حرف بزنم.
نیلدا تیز نگاهش کرد و همینکه میخواست مخالفت کند دوباره ادوارد گفت:
- ساعت 10 کافهای که همیشه میری.
بیتوجه به مکان و دنیای انسانها با سرعت ماوراییاش از نیلدا دور شد. رفت و ندید که دخترک روی زمین افتاد و همانجا زار زد.
به خانه باز گشته بود. از صبح که ادوارد را دیده بود با ذهنی درگیر در اینسو و آنسوی خانه میچرخید و حتی دستش به کشیدنِ نقاشی نمیرفت.
احساسات متفاوتی همزمان به او حمله کرده بودند و سردرد شدیدی را متحمل شده بود، خسته و کلافه به نظر میرسید. نمیدانست باید چه کند. چرا باید پا روی غرورش میگذاشت و به دیدار او میرفت.
قرنها از او فرار کرده و به دنیای انسانها پا گذاشته تا با دوکلام حرف همه چیز را فراموش کند و به دیدارش برود؟
نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و کلافه دستش را حائل سرش کرد، زیر لب گفت:
- چقدر تغییر کرده بود.
در دل با خود میاندیشید که او از قبل هم جذابتر شده اما صد حیف که دیگر تعلقی به نیلدا ندارد. دیدارش باعث شده بود قلب نیلدا دوباره بلرزد و تمام فکر و خیالاتی که در ذهن داشت دود شود و به هوا رود.
نیلدا با خود عهد کرده بود که او را فراموش کند؛ فکر میکرد که توانسته. اما اکنون تصویر آن دو گوی مشکی رنگ از جلوی دیدگانش محو نمیشدند.
انگار کسی نشسته بود و هربار قلبش را با دست میفشرد که اینگونه با فکر به ادوارد دردِ عظیمی را در سینهاش احساس میکرد.
دلش میخواست گریه کند، اما خیلی وقت بود که برای کسی اشکی نریخته و نمیخواست اینکار را بکند.
اصلا برای چه باید گریه میکرد؟ مگر ادوارد کم به او بدی کرده که حالا بنشیند و برایش زانوی غم بغل بگیرد؟ زانوهایش را خیلی وقت پیش به بغل گرفته بود و حالا وقت آن بود که ایستادگی کند.
اما با آتشِ عشقی که هنوز قلبش را میسوزاند چه میکرد؟ دست چپش را روی پایش گذاشت و از جا بلند شد. کمی هوای آزاد میخواست. پنجره را باز کرد و هوا را با تمام وجودش بلعید، آخر این دوگانگی احساس دیوانهاش میکرد.
پس از چند دقیقه پنجره را بست و تصمیم گرفت که برای ملاقات با ادوارد برود. به قول اسفتن، همان مرد آمریکایی که نقاشی سفارش میداد، هرچه بادا باد!
به داخل خانه بازگشت، درب چوبی کمد را از هم گشود و شلوار و کراپ مشکی رنگی را بیرون کشید و پوشید، موهای مواج فندوقی رنگش را شانه زد و یک طرف صورتش ریخت. رژی بر روی لبش زد و در آخر کت چرمش را پوشید و بعد از برداشتن جعبهی فلزی سیگار و فندک مشکی رنگش، از خانه خارج شد.
از راهروی طویل و عریضِ ساختمان عبور کرد و وارد آسانسور شد. پس از خروج از ساختمان هوای سرد پاییزی صورتش را نوازش کرد. به طرفِ چپ ساختمان رفت و پس از دقایقی پیادهروی به کافهی مدنظرش رسید.
درب شیشهای را بازکرد و وارد شد. گرمای مطبوعی در جریان بود و بوی قهوه و سیگار در فضا پیچیده بود؛ با چشم دنبال ادوارد میگشت که او را روی یک صندلی مقابل پنجره دید. درست در سمت چپش.
او را برانداز کرد، کت بلند مشکی رنگش تنها چیزی بود که دید، آهسته به سمت او رفت. متحویات معدهاش میجوشید! دلش میخواست فوراً برگردد.
یک لحظه ایستاد تا از همان راهی که آمده بازگردد اما دوباره به راهش ادامه داد. ادوارد به احترام او از جابرخواست و صندلی چوبی را عقب کشید تا بنشیند. همین رفتارهایش بود که نمیگذاشت نیلدا از او متنفر باشد! اگر دوستش نداشت پس اینهمه احترام برای چه بود؟
نیلدا روی صندلی نشست، موهایش را با دست مرتب کرد و دستانش را روی میز گذاشت و در هم قفل کرد. با نگاهش درحال رصد کردنِ آسمانِ مشکی و بیانتهای چشمان ادوارد بود.
هرچه بیشتر در چشمانش دقیق میشد، بیشتر به آن پِی میبرد که این سیاهی آسمان نیست و سیاه بختیِ خودش است.
ناگهان چشمانش را بست و خندهی کوتاهی کرد، زیر لب گفت:
- من چطور از توی چشمات نفهمیدم اون عشق نیست.
مردمک چشم ادوارد تنگ شد، تعجب کرده بود. فکر نمیکرد نیلدا بخواهد از گذشته گِله کند. دهانش همانند ماهی باز و بسته میشد اما هیچ کلمهای برای پاسخ پیدا نمیکرد. چه باید میگفت؟
نیلدا با پوزخندی زهرآگین گفت:
- هوس بود! بد باهام بازی کردی ادوارد.
عرقِ شرم بر پیشانی پسرک نشسته بود، سنگینی نگاهی را روی خود حس میکرد اما این کم اهمیتترین موضوع پیش رویاش بود.
بلاخره کلمات از دهن ادوارد خارج شدند:
- اما من دوستت داشتم.
نیلدا پوزخند صداداری زد و جعبهی فلزی سیگارش را از جیبش درآورد. آن را همانند کتاب باز کرد و از بین ردیف سیگارهایی که با یک کِش ثابت شده بودند؛ یکی را بیرون کشید و مابین لبانش گذاشت.
دست در جیبش فرو برد که فندکش را بیرون بکشد اما ادوارد شمعِ کوچکی که روی میز بود را برداشت و به طرف سیگار او برد. نیلدا دست چپش را بالا آورد تا حرارت شمع خاموش نشود. لبهی سیگار قرمز شده بود که نیلدا پُکی زد و ادوارد شمع را روی میز برگرداند.
نیلدا با حفظ همان پوزخند، دود سیگار را بیرون فرستاد. حالا کمی آرام شده بود و دیگر معدهاش نمیجوشید. اما قلبش هنوز درحال فشرده شدن بود.
مجدد به چشمان ادوارد خیره شد و لب زد:
- دیگه هیچی برام مهم نیست.
دروغ محض بود، او هنوز هم خالصانه و عاشقانه این پسر را میپرستید. هنوز هم در گوشه و کنار نه، در کل قلبش عاشق او بود. پس از این حرف انگار که نفس کشیدن برایش سخت بود؛ قلبش فریاد میزد که هنوز دوستش دارد اما زبانش چیز دیگری گفته بود. صدای ادوارد او را به خودش آورد:
- من برای چیزِ دیگهای اینجام.
نیلدا فرو ریختنِ چیزی را در قلبش احساس کرد؛ ادوارد بلد بود دل بشکند. حتی اگر دخترک را دوست داشت باز هم بلد بود زخم زبان بزند. نیلدا خودش را جمع و جور کرد و با حالتی سوالی به او خیره شد.
تردید را در صورت ادوارد دید، پسرک نمیدانست که باید بگوید یا نه. در این لحظه از آمدنش پشیمان شده بود، آمدنش به اینجا در شأن یک رئیس نبود؛ اما بالاخره کاری بود که خودش کرده.
مجبور بود از او کمک بخواهد حتی به قیمت شکستن غرورش، دستش را با کلافگی درون موهای مشکی رنگش کشید و سپس نفسِ حبس شدهاش را بیرون فرستاد و گفت:
- آنتونیا برگشته.
نیلدا تهماندهی سیگار را در دستش فشرد و با حرص گفت:
- خب خوش به حالِ تو.
چشمان ادوارد درشتتر شد و با تعجبی که در تکتک اجزای صورتش هویدا بود گفت:
- اینبار فرق داره.
نیلدا خندهای کرد و به صورتِ بی ریش و برنزهای ادوارد نگاه کرد و با لحنی تلخ زمزمه کرد:
- معشوقهی روانپریشت چه فرقی کرده؟
نیوان که تاکنون روی یک صندلی در گوشهی شرقی کافه نظارهگر آنها بود از روی صندلیاش بلند شد و با قدمهایی آهسته نزدیک آمد، وقتی حرفِ سایرنها به میان بود برایش اهمیتی نداشت که نیلدا از حضور او بیخبر است.
او باید میفهمید آنتونیای مکار به قصد انجام چه کاری به آن سرزمین بازگشته. او که پس از تصاحبِ دهکدهی گرگها ناپدید شده بود!
انگار کبودِ آبی ِ چشمهای نیوان وارد صورتش میشد؛ شاید هم هوای پر از دودِ این کافه جایی برای نفس کشیدنش نمیگذاشت. هرچه که بود نزدیکیِ ادوارد به نیلدا روی اعصابِ پسرک صبور خط میانداخت.
یقهی بافت سورمهای رنگش را از گردنش فاصله داد و زیر لب گفت:
- دیگه نمیذارم ازم بگیریش.
با قدمهایی بلند خودش را به آخرین میز نزدیک پنجره رساند و با اخم به ادوارد خیره شد.
رگههای دلتنگی و حیرت در میانِ رگههای عسلی رنگِ چشمان نیلدا دیده میشد؛ باور نمیکرد حضور نیوان را در این ساعت و درست رو به روی خودش. بلافاصله از روی صندلی بلند شد و بیتوجه به مکان و ادواردی که نشسته بود، دستانش را باز کرد و نیوان را به آغوش کشید.
نیوان انتظار این واکنش را از نیلدا نداشت، گمان میکرد سیلی محکمی را روی صورتش بنشاند. دستانش به آرامی روی کمر دخترک لغزید و حلقهی محکمی به دورش زد. نیلدا دلش برای این آغوش برادرانه تنگ شده بود و بینهایت به آن نیاز داشت.
در این روزهای پرهیاهو وجودِ حمایتگر نیوان میتوانست مرهمی باشد برایش؛ صدای سرفههای ادوارد باعث شد نیلدا به ناچار از پسرک جدا شود.
نیلدا به چشمانِ اقیانوسی رنگ ِنیوان خیره شد و گفت:
- دلتنگت بودم نیوان.
پسرک لبخند کمرنگی زد و در دل افسوس خورد که این دلتنگی تنها از روی رفاقتی است که در گذشته میانشان بوده؛ سپس به آرامی زمزمه کرد:
- منم دلتنگ بودم دختر.
ادوارد نیز از جا بلند شد و دستش را به سمت نیوان دراز کرد، نیوان بیتوجه به دستِ دراز شدهی ادوارد، نیم نگاهی به او انداخت، هرچه کینه در دلش بود را درون چشمانش ریخت. صندلیای بیرون کشید و نشست.
نیوان هنوز هم دلخور بود از او؛ ادواردی که نیوان را برادر میدانست و زخم زد بر جانش. رسم رفاقتی که نیوان آموخته بود این نبود.
هرچند که بار ها ادوارد طلب بخشش کرده بود اما نیوان هرچه تلاش کرد نتوانست دلش را با او صاف کند. نیوان برای اینکه جوّ سنگین بینشان را متحول کند کمی گلوی خود را صاف کرد و به آرامی زمزمه کرد:
- داشتید راجب آنتونیا حرف میزدید.
ادوارد دستِ در هوا ماندهاش را مشت کرد و نشست، نیلدا نیز با پوزخندی که روی لبش جاخوش کرده بود به ادوارد چشم دوخت.
نگاهِ منتظرِ دخترک به چشمانِ مشکی رنگ ادوارد بود و پسر برای لحظاتی در سکوت با انگشتان دستش بازی میکرد سرانجام نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و گفت:
- دوباره برگشته.
صدای عصبی نیوان از حدش فراتر رفت:
- اینو که شنیدم اصلِ حرفتو بزن!
مشت کلافهی ادوارد روی میز نشست و باعث شد چند نفری که نزدیک به آنها بودند به سمتشان برگردند. ادوارد با صدایی که سعی در کنترلش داشت و چشمهایی که دو-دو میزد گفت:
- اینبار کلِ نیدورا رو میخواد.
با اینکه نیلدا سالهای زیادی از نیدورا دور بود و البته خونآشامها مجبور به پراکندگی شده بودند اما هنوز هم دلش در حوالی آن سرزمینِ سرسبز خوش آب و هوا بود.
قلبش با شنیدن این حرف به درد آمد و نفرتی که از آنتونیا در دل داشت دوباره تازه شد، با اخم غلیظی که روی صورتش نقش بسته بود و تلخیای که در کلامش داشت گفت:
- تاحالا کدوم گوری بوده؟ چی میخواد دوباره اونجا.
ادوارد با بیحوصلگی دستی در موهای مشکی رنگش کشید و زمزمه کرد:
- نمیدونم.