Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
به نام خداوندِ قلم
نام اثر: دفترچه شعر مرگ ماه شروع دختری
بی گناه
ژانر : فانتزی ، تراژدی ,عاشقانه
نویسنده: ماهک مهاجری
قالب : شعرنو و قصیده
خلاصه: ماه زندانی و اسیر شب شده بود، تاریکی در عمق وجود ماه و ستاره ها ریشه کرد ، تا آنجایی که ستاره ها ماه را به اسارت خود در آوردند و اورا
زندانی آسمان کردند.
دختری پاک و بی گناه در یکی از آن شب ها چشم بر جهان گشود، اما بی خبر از اینکه نفرین ماه دامن گیر او شده ، دختر نمی دانست که دیگر زندگی معمولی نخواهد ، داشت .
• پس از اتمام ۱۰ پارت می توانید برای نقد شعر خود در خواست بدهید؛ توجه داشته باشید برای در خواست تگ هم ابتدا نیاز به در خواست نقد دارید. تاپیک جامع در خواست نقد آثار تالار ادبیات
شب بود، شبی که از نفس افتاد آسمان،
و مهر تابنده، سر به سجود غبار نهاد.
ماه، شهبانوی بیتاجِ بیمرزِ شب،
در تلهٔ گرانسنگِ سیاهچالهای اسیر شد.
نبودنِ نور، صدایی شد در اعماق هستی،
و هر ستاره، زنجیری از جنسِ سردی شد،
که بر پیکر نقرهایاش سایه افکند.
او مینالید، اما نالهاش در خلاء گم میشد،
صدای یک زندانی که کلیدش را فراموش کرده.
آسمان، دیگر گهواره نبود، گورستانی بود،
جایی که زیبایی، محکوم به فنای خاموش بود.
من ناظر بودم، ناظرِ آغازِ یک نفرینِ کیهانی،
که از مرکز آن سکوتِ مطلق سرچشمه میگرفت.
در آن دمی که آخرین شعلهٔ امید در ماه مُرد،
و تاریکی، تمام رگهای شب را پر کرد،
زمین زیر بار سنگینِ اندوهِ او لرزید.
و از شکافِ این سکوتِ سرد و ابدی،
پاکیِ محض، زاده شد، دختری که نامش نبود،
یا نامش، پژواکِ غمی بود که تازه آغاز شده بود.
چشمانش… آه، چشمانش که به رنگِ آبیِ یخزدهٔ همان ماهِ زندانی بود.
او برهنه بر بسترِ خاکِ سردِ دنیا آمد،
بیخبر از نفرینی که در تار و پودِ خلقتش دوخته بودند.
نمیدانست که هر دم، هر لبخندِ بیگناهش،
هزینهای است که باید با جوهرِ ستارههای مرده پس دهد.
بشنو از من قصهٔ دخترکِ بیپناه را،
کز لبِ شب، دیدهاش پر ز آه را.
نورِ او از مهتابِ گمگشته میتراوید،
قصهاش را بادِ سردی میسرایید.
هر نفس، آهی ز سوزِ ماهِ دربند است،
بختِ او در سایهٔ نفرینِ او پَند است.
هر کجا پای نهاد، برفِ غم بارید،
آسمانِ دیگری بر سرِ او گردید.
معصومیتش، چون بلوری بود در دستِ ستم،
که با هر لرزشِ دست، میرفت به سوی عدم.
زندگیاش، نه زندگی، که تکرارِ یک کابوسِ یخی بود.
میدوید در روز، اما سایهاش شب بود.
مردم میدیدندش، میگفتند: “عجب زیباییِ سردی!”
اما نمیدانستند این سرما، نه از زمستان، که از اعماقِ چاهِ ماه است.
او میخواست بخندد، اما خندهاش در گلو میشکست،
چون خندهاش، یادآورِ سکوتِ ماه در لحظهٔ اسارت بود.
عشق، کلمهای ممنوعه بود در قاموسِ سرنوشتش،
زیرا عشق، نور میخواست و او در انجمادِ محض زندگی میکرد.
هر وعدهٔ گرمی، خیالی بود زودگذر،
که با اولین نسیمِ واقعیت، به خاکستر بدل میشد.
آتش عشقی که در سینهٔ او شعلهور بود،
از جنسِ نورِ ماهِ زندانیتر بود.
سوختنِ او، قصهای از جنونِ زیبا بود،
که در مرزِ هستی و نیستی پیدا بود.
گرچه دستانش به سوی آفتاب میرفت،
اما سرنوشتش به سوی شب روان میرفت.
مرگ برای دیگران پایانِ راه است،
اما برای او، آغازِ رهایی از این سیاهی و آه است.
گاهی در خواب، به افق خیره میشد،
و میدید که زنجیرهای ستارهای بر تنِ ماه، میدرخشند.
و ماه، با همان چشمهای آبیِ غمگین، او را میخواند.
نه با کلام، که با ارتعاشِ یک دردِ مشترک.
دختر میفهمید: او بخشی از روحِ اسیر شدهٔ ماه است،
قطعهای از نوری که برای همیشه در تاریکی زندانی شد.
این ارتباط، وحشتناکترین هدیهٔ تولد بود؛
احساسِ ابدیتِ اندوه در رگهای خستهٔ یک انسان.
بر لبهٔ پرتگاهی که دنیا را به پایان میبرد،
تنها او با سایههای گمشده همسخن میشد.
از شبحِ درختی سوخته، رمزی میگرفت،
از کلبهای متروک، درسی از سکون میکِشید.
اینجا که مرگ، عادیترین نسیم است،
او میدانست که پیوندش با آسمان عظیم است.
نه شورِ زندگی، نه بیمِ فنا او را میبرد،
بلکه میلِ پیوستن به ماهی که در چاه میپوشد.
او سخن نمیگفت، زیرا زبانش از واژههای گرم، بریده بود.
هر کلمهای که میخواست بگوید، تبدیل به سوزنِ یخی میشد.
کلماتش در حنجرهاش، مانند پرندگانی در قفسِ استخوان، بال میزدند.
آیا میتوان با یخ، از آتش عشق سخن گفت؟
آیا میتوان در اوجِ سردی، گرمای یک لمس را حس کرد؟
پاسخ این بود: نه. تنها سکوتِ محض،
جوابی بود بر این اسارت طولانی