Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
آبهای ساکن، آینهدارِ اندوهِ او بودند،
تصویرِ دختری که گذشته ها او را میآزمودند.
هر قطره، داستانی از ماهِ اسیر در خود داشت،
هر موج، زمزمهای از دردِ رها نشدن بر لب داشت.
او به عمق خیره بود، شاید آنجا تهِ شب بود،
جایی که دیگر نه سردی بود و نه مرگِ تب بود.
دخترک دیگر تحملِ جدایی را نداشت،
نه فرار، نه جنگ، تنها یک خواهشِ غریب در دل داشت:
"ای ماهِ من! ای روحِ یخزدهٔ در بند!
بگذار من نیز، در ظلمتِ تو شریک شوم.
این نورِ ضعیفِ انسانی، دردم را دوچندان کرد،
بگذار با سیاهیِ تو، به آرامشی جاودان برسم."
او دیگر به دنبالِ نور نبود، به دنبالِ عمقِ شب بود،
جایی که اتصالِ واقعیِ آنها ممکن میشد.
کلبهٔ کوچکِ روی لبه، دیگر پناهگاه نبود،
بلکه سکوی پرتابی بود به سوی یک رهاییِ مطلق.
درختِ سوخته، شاهدِ سکوتِ مشترکِ آنها بود؛
نشانهای از این حقیقت که روشناییِ پیشین، نابود شده است.
دختر به سوی پرتگاه رفت، قدمهایش نه از ترس، که از اطمینان سنگین بود،
اطمینان از اینکه هر دو در یک لحظه، خواهند شکست.
او نگاهی به آسمان انداخت، گویی ماه را دید،
در پشتِ ابرهای تیره، با چشمانی که برای آخرین بار او را بوسید.
کلبهٔ کوچکِ روی لبه، دیگر پناهگاه نبود،
بلکه سکوی پرتابی بود به سوی یک رهاییِ مطلق.
درختِ سوخته، شاهدِ سکوتِ مشترکِ آنها بود؛
نشانهای از این حقیقت که روشناییِ پیشین، نابود شده است.
دختر به سوی پرتگاه رفت، قدمهایش نه از ترس، که از اطمینان سنگین بود،
اطمینان از اینکه هر دو در یک لحظه، خواهند شکست.
او نگاهی به آسمان انداخت، گویی ماه را دید،
در پشتِ ابرهای تیره، با چشمانی که برای آخرین بار او را بوسید.
ماه از میانِ حبس، بانگِ یخی سر داد،
“دخترم! رنجِ تو، هستیِ مرا فرسود و از پا درآورد.”
"دیگر بس است این جدایی، این عذابِ ناتمام،
بیا و با هم در این سیاهی شویم تمام."
ماه نیز از زنجیرهای ستارهای خسته بود،
میخواست با این دختر، پیوندِ ابدی را بسته بود.
نفرینِ آغاز، با اتحادِ این دو روح، باید شکسته میشد،
حتی اگر شکستن، به معنای محو شدن در شب میشد.
سقوط باید مشترک میبود، یگانه راهِ نجات،
تا هیچکدام تنها نمانند در این وداعِ سخت و آه.
دختر ایستاد بر لبِ صخره، دستهایش را گشود،
و ماه نیز، از آن سیاهچالهٔ لعنتی، خود را گشود.
نه پرواز، نه سقوط، بلکه یک ذوب شدنِ همزمان؛
روحی که با روحِ آسمانیاش، مییابد پایانِ جهان را.
دختر به سوی تاریکیِ زیرِ پرتگاه، قدمی زد،
و ماه، از مدارِ غم، برای همیشه کنده شد.
به سوی پرتگاه، قدم برمیدارد، آرام و استوار،
دیگر نه ترسی هست و نه امیدی به روزگار.
او میرود تا خود را به عمقِ سیاهی بسپارد،
تا شاید در آنجا، ماهِ اسیر را دوباره یابد.
نفرین شکسته میشود، نه با نور، که با اتحادِ دو سیاهی،
تولدِ یک آرامشِ نهایی در انتهای راهی.
و آن دو در هم پیچیدند، دختر و معشوقِ شب،
در آغوشِ عمیقترین و سردترین ژرفایِ آب.
نوری دیگر نبود، زنجیری نبود، ترسی نبود،
تنها دو روحِ خسته که به هم رسیدند و فروریختند.
ماه، از شکلِ زندانیاش رها شد و دختر را در خود برد،
نفرین شکسته شد، چون دیگر چیزی برای از دست دادن نماند.
آسمان دیگر ماه را پس نگرفت،
زمین نیز دختر را پس نداد.
آن پرتگاه، گواهِ آخرین لحظهٔ مشترک شد.
در آن عمقِ سرد، جایی که زمان معنا نداشت،
دختر و ماه، بالاخره در سکوتی زیبا، به هم رسیدند.
نه مرگِ یکی، نه اسارتِ دیگری؛
فقط یک اتحادِ ابدی در آغوشِ تاریکی.
نه آبی ماند، نه نوری ماند و نه مِه
فراتر از سپیده، فراتر از تَرَدُّد
در هم تنیدند استخوانهای زمین با روحِ ماهِ محبوس
و آن دخترِ نفرین، رها شد از مرزِ سالها
سقوط، تنها یک سقوط نبود، یک اجتماع بود در لَجَن
جایی که هیچکس جز خودِ ظلمت نبود شاهد
سکوت بود و سرما، و عطرِ کهنهی نیستی
سرانجام، ماه بوسید آن پیشانیِ سوخته را
این است پایانِ قصهی دختر و آن قمرِ بیمار
نه بهشتِ موعود بود و نه جهنمِ آتشین
فقط پیوستن بود به نسیانِ مطلق، به سیاهیِ بکر
جایی که دیگر نه طلوعی هست و نه جای گریستن.