انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

درحال انتظار جیزل گریان| نیلی کاربر انجمن آوای رمان

باد از میان صلیب‌های سنگی گذشت و بوی خاک نم‌خورده را در هوا پخش کرد.
شبح دخترک بر روی لبه‌ی مزار نشست، چشم‌هایش در مه می‌درخشید.
با صدایی که از عمق روح می‌آمد گفت:
«اسم... اسمم رو می‌دونی؟»
پسر لب گشود، اما کلمات در گلویش مُرده بودند.
دخترک لبخند تلخی زد.
«اون شب... تالار پر از نور بود. صدای موسیقی، خنده‌ی تماشاگرها... من رقصیدم، مثل همیشه.
صداهای تشویق و اشک شوقی که از گوشه‌ی چشمم روون بود عجیب حس زنده بودن داشت»
در میان افکار و خاطرات مبهمش تنها چیزی بود که به یادش می‌آمد.
ناگهان پسر فریاد کشید و گریست؛ نه از ترس و وحشت! از غم و بیچارگی...
از این حس خفقان‌آوری که دچارش شده بود‌.
او می‌دانست، او را می‌شناخت!
پسرک دستش را به سمت دختر گرفت؛ همراه با بغض، لبخند غمگینی مهمان لب‌هایش شد.
دخترک مردد دستش را بالا اورد، با خود می‌گفت اگر نتواند دستم را بگیرد چه؟
پسرک پیش دستی کرد و محکم دستش را گرفت و آرام فشرد و آن دو در میان قبرها قدم زدند.
مه در اطرافشان می‌چرخید و خنده‌هایشان در سکوت شب گم می‌شد.
همه‌چیز سبک بود، بی‌وزن و رویایی.
دخترک می‌خواست نمایشی از جیزل را اجرا کند؛ این‌بار بی‌حسرت، بدون آن آتش سوزان.
تنها نرم، عاشقانه، با نوری که از دلش می‌تابید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
باد دامنش را رقصاند، او ماهرانه می‌رقصید در مقابل چشمان حیرت‌زده و غمگین آن مرد جوان فووِته می‌زد.
در آخرین چرخش، روبه‌روی او ایستاد، جوانک لب گشود:
«تو زیباترین و ظریف‌ترین دختر زندگی من بودی لوسِل، درسته اسمت لوسله! تو بزرگ‌ترین شب زندگیت جلوی هزاران چشم اجرای جیزل رو داشتی، صحنه آتیش گرفت و تو... چرا تو لوسل؟ چرا تو باید من‌رو تنها می‌ذاشتی؟ چطور باید بدون تو دووم بیارم؟»
لوسل دستانش را قاب صورت جوانک کرد و در کمال ناباوری صورتش، آن سوختگی از بین رفته بود و به همان زیبایی قبل مرگ برگشته بود.
چشمان لوسل خیس از اشک بود و زمزمه‌وار گفت:
«ازت ممنونم آدریان، الآن دیگه همه‌چیز رو به یاد می‌آرم.
می‌دونی اون شب، وقتی صحنه آتیش گرفت، هیچ‌چیز برام ترسناک نبود.
فقط به تو فکر می‌کردم…
به نوری که همیشه تو چشمای تو بود، نوری که می‌تونست حتی از شعله‌ها هم گرم‌تر باشه اما دلچسب.
وقتی شعله‌ها من‌رو بلعیدن، نمی‌تونستم برم و تو رو تنها بذارم.
برای همین تو خونه‌مون گیر کرده بودم و انگار نمی‌خواستم خداحافظی کنم.
ولی وقتی که مردم جیغ می‌زدن، من فقط صدای تو رو می‌شنیدم که از بین جمعیت صدام می‌زدی.
اون لحظه… دلم می‌خواست فقط یک‌بار دیگه بغلت کنم و کنارت باشم، همین برای من کافی بود!»
صدایش لرزید و در چشمان اشک‌آلود آدریان خیره شد و گفت:
«اما حالا دیگه دردی نیست آدریان.
فقط آرامش و خاطره‌ی دستات که تا ابد با من می‌مونه.
تو نباید با مرگ من بسوزی.
نباید زندگیتو وسط خاکستر جا بذاری.
من از تو نمی‌خوام فراموشم کنی… فقط بخند، نفس بکش و زندگی کن.
زندگی حسرت آخرین آغوش را به آن دو هدیه داده بود، لوسل در میان بازوان آدریان محو میشد و آدریان بار آخر لبخند زیبای معشوقش را به خاطرش سپرد.
حال مانده بود گورستانی سرد و جوانی که بر زانوانش افتاده بود و می‌گریست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
picsart_01-25-05.28.34_n6p1.jpg

از اینکه انجمن ما را برای عرضه آثار خود برگزیده‌اید، صمیمانه سپاسگزاریم🌸​
 
عقب
بالا