انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

متفرقه ♧نامه♧

متفرقه
صبر کن بلاخره درست میشه :))
 
عزیزِ من
دلتنگی‌ها میشن بی‌خوابی‌هایِ شبونه..
 
بسم رب النور
دلربایم سلام
گاهی اوقات دلتنگی میزند به سرم.میدانی پیش از اینها فکر میکردم دلتنگی یک حس خاص است،یک حس ویژه.حس میکردم آدم ها فقط دلتگ چیز ها یا کسانی میشوند که روزی برای آنها بودند ولی حالا ندارندشان،شاید...مثل تو،برای من.
آه ه...که در چه اشتباهی غرق بودم.
میدانی مهربانم،گاهی اوقات به خودم می آیم و میبینم حس عجیبی دارم.حسی آمیخته از حسرت و عطشِ خواستن،فهمیدم اسمش دلتنگی ست.دلتنگ چیزهای عجیبی میشوم.مثلا صدای معاونی که در حیاط مدرسه میپیچید و میگفت دانش آموزان گرامی..زنگ تفریح تموم شده بیا برو سر کلاست ببینم.) یا مثلا زل زدن به عکس های کتاب های داستان.گاهی اوقات دلتنگ وقتی میشوم که برای چند دقیقه بازیِ بیشتر ،ساعتها با مادرم چانه میزدم.یا مثلا دلتگ داستان هایی که برای ابرها میساختم آخر میدانی که قد کوچکم باعث میشد از پنجرۀ ماشین فقط آسمان را ببینم.میدانی کجایش عجیب است؟این که من هیچوقت دلتنگ لحظۀخاصی نمیشوم..مثلا هیچ وقت دلتنگ لحظه*ای که به خاطر معدلم جایزه گرفتم نمیشوم.
این طور وقت ها از «او» میپرسم:دلتنگی؟ او هم چند لحظه ای مکث میکن و بعد میگوید:نه.. بعد من میپرسم:یعنی دلت برای روز هایی که باهم میرفتیم خرید فرم مدرسۀ من تنگ نشده؟ بعد او میگوید:چرا؟دلم تنگ شده... بعد تا من می آیم بپرسم چرا؟ او ادامه میدهد:میدانی..انگار این دلتنگی ها جزئی از وجودم شده اند...مثل همان اخلاق های بدی که هستند...ما هم میدانیم هستند ولی ترجیح میدهیم نبینیمشان...بعد زل میزند به چشم هایم و میگوید:آخرش من را هم مثل خودت دیوانه کردی...
امروز رفتم سراغ دوست پر از معلومات،گوگول،معنای دلتنگی را جویا شدم.نتیجه بدین شرح بود:
ملالت . پریشانی . اضطراب .
بعد دوستِ دوستم،ویکی پریا،گفت:نوستالوژی (به فرانسوی: Nostalgie)، خاطره انگیز، یادمانه یا دریغ پنداشت، یک احساس غم انگیز همراه با شادی به اشیا، اشخاص و موقعیت های گذشته است.[۱] آرزومندی عاطفی و احساس گرمی نسبت به موقعیتی در گذشته[۲] که از جنبه های اصلی آن دلتنگی شدید برای زادگاه است. (نُ لُ) (اِمص) دلتنگی به سبب دوری از وطن یا دلتنگی حاصل از یادآوری گذشته های درخشان یا تلخ و شیرین.

تازه ادامه داد:برخلاف قدیم که دریغ خوردن برای گذشته نوعی بیماری تلقی می شد، ظاهراً امروز اغلب معتقدند این احساس نتایج بسیار مثبتی برای فرد به همراه دارد، هیجان و هم زمان وقار را افزایش می دهد، عزت نفس و ارتباطات اجتماعی را رشد می دهد، با ایجاد ارتباط بین گذشته و حال به زندگی معنی می بخشد و با احساس مرگ مقابله می کند.
بگذریم مهربانم
تو چی نور دوچشمم؟تو هم دلتنگ میشوی؟
پ.ن.:میدانم تازگی ها پر حرف شده ام.ببخش.
 
  • بغض
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا