- تاریخ ثبتنام
- 4/4/25
- نوشتهها
- 180
- موضوع نویسنده
- #21
بدنش سردِ سرد بود. خونی غلیظ دورش را گرفته بود. منشاء خون احتمالاً زخمِ شکمش بود چون ردای خاکستریاش از آن قسمت، با خون رنگی شده بود.
داشتم با خودم فکر میکردم که اگه این پیرزن غرق در خون، جانش از دماغش در رفته، پس صدای چه کسی بود که کمک میخواست؟ که در یک لحظهآنی گلویم اسیر شد توسط دستهای کریهی پیرزنِ گوربهگور شده که تازه متوجه سوخته بودن تمام پوست دستهایش شدم. به شّدت به گلویم فشار میآورد و همزمان خُرخُری ناهماهنگ با ظاهرش، از حنجرهاش خارج میشد. نفسم چیزی با بند آمدن فاصله نداشت. دُرست است که کارم طوری بود که ترس در آن جایی ندارد؛ ولی خوب میدانستم این تو بمیری از اون تو بمیریها نبود! درحالیکه بدنم به طرز عجیبی تمام قدرتش را از دست داده و قفل کرده بود و من توسط پیرزن داشتم خفه میشدم، خیره به قیافهی کریهاش که از مردمکهای چشمهایش خون میچکید همینطور از دهن و بینی و گوشهایش خون فواره میزد، آنقدر زیاد که لحظهای بعد تا گلویم، دقیقاً تا جایی که دستهای سوختهی زنیکهی پیری که نمیدانم چه پدر گشتگیای با من فلکزده داشت، گلویم را اسیر کرده بودند، رسید. پیری گردنم را ول کرد؛ ولی من همچنان بدنم قفل بود و بیحرکت. درحالیکه داشت ازم فاصله میگرفت و دور میشد همزمان زمزمه کرد:
- اون میمیره... اون میمیره و تو هیچوقت به هویتت نمیرسی!
توانی برای فکر کردن برایم نمانده بود و همه دنیا مقابل دیدگانم تاریک شد.
***
- آندرا... باز کن چشمات رو دیگه. هوی خر کلنگی!
با صدای رابینِ بیشعور که باز داشت مرا فحشکش میکرد چشمهایم را باز کردم. توی خانهمان بودیم و نفس راحتی کشیدم بابت اینکه روی تخت گرم و نرم هستم و دیگر در یک خروار خون درحال گوربهگور شدن نیستم.
- چرا حرف نمیزنی نکنه لال شدی به سلامتی؟
با حرصی که از پیرزن داشتم خطاب به رابین غریدم:
- توأم که منتظری من لال شم تا فقط لیچار بارم کنی!
زد زیر خنده و درحالیکه جفت دستهایش که توی جیبهای شلوار مشکیاش بودند را کشید بیرون و یک صندلی کشید کنار تختم و نشست، از او پرسیدم:
- چطوری اومدیم خونه؟
چینی به بینی قلمیاش داد خونسرد گفت:
- وقتی رفتی تا مشکل اتوبان رو آنالیز کنی، کمی بعدترش بیهوش شدی و افتادی. البته بهتره بگم مثل همیشه غشیدی!
و پشت بند این حرفش، زد زیر خنده و تا خواستم چیزی بارش کنم ادامه داد:
- بعدشم من یکی از اون ماشینهایی که به فنا رفته بود رو دو دره کردم، انداختمت صندلی عقب و دِ برو که رفتیم!
از اینکه ماشین را کش رفته بود اعصابم قاطیتر شد؛ ولی بیشتر نگران وضع اتوبانی بودم که سرتاسر توسط موجودات تاریکی احاطه شده بود و خدا میدانست چه بلایی قرار بود سر مردم بیگناه بیاورد، که در همین حین صدای رابین مرا از نگرانیام نجات داد:
- نگران وضع اتوبان هم نباش، قبل اینکه برت دارم و بزنم بهچاک، طلسم پاکسازی زدم روی اتوبان.
داشتم با خودم فکر میکردم که اگه این پیرزن غرق در خون، جانش از دماغش در رفته، پس صدای چه کسی بود که کمک میخواست؟ که در یک لحظهآنی گلویم اسیر شد توسط دستهای کریهی پیرزنِ گوربهگور شده که تازه متوجه سوخته بودن تمام پوست دستهایش شدم. به شّدت به گلویم فشار میآورد و همزمان خُرخُری ناهماهنگ با ظاهرش، از حنجرهاش خارج میشد. نفسم چیزی با بند آمدن فاصله نداشت. دُرست است که کارم طوری بود که ترس در آن جایی ندارد؛ ولی خوب میدانستم این تو بمیری از اون تو بمیریها نبود! درحالیکه بدنم به طرز عجیبی تمام قدرتش را از دست داده و قفل کرده بود و من توسط پیرزن داشتم خفه میشدم، خیره به قیافهی کریهاش که از مردمکهای چشمهایش خون میچکید همینطور از دهن و بینی و گوشهایش خون فواره میزد، آنقدر زیاد که لحظهای بعد تا گلویم، دقیقاً تا جایی که دستهای سوختهی زنیکهی پیری که نمیدانم چه پدر گشتگیای با من فلکزده داشت، گلویم را اسیر کرده بودند، رسید. پیری گردنم را ول کرد؛ ولی من همچنان بدنم قفل بود و بیحرکت. درحالیکه داشت ازم فاصله میگرفت و دور میشد همزمان زمزمه کرد:
- اون میمیره... اون میمیره و تو هیچوقت به هویتت نمیرسی!
توانی برای فکر کردن برایم نمانده بود و همه دنیا مقابل دیدگانم تاریک شد.
***
- آندرا... باز کن چشمات رو دیگه. هوی خر کلنگی!
با صدای رابینِ بیشعور که باز داشت مرا فحشکش میکرد چشمهایم را باز کردم. توی خانهمان بودیم و نفس راحتی کشیدم بابت اینکه روی تخت گرم و نرم هستم و دیگر در یک خروار خون درحال گوربهگور شدن نیستم.
- چرا حرف نمیزنی نکنه لال شدی به سلامتی؟
با حرصی که از پیرزن داشتم خطاب به رابین غریدم:
- توأم که منتظری من لال شم تا فقط لیچار بارم کنی!
زد زیر خنده و درحالیکه جفت دستهایش که توی جیبهای شلوار مشکیاش بودند را کشید بیرون و یک صندلی کشید کنار تختم و نشست، از او پرسیدم:
- چطوری اومدیم خونه؟
چینی به بینی قلمیاش داد خونسرد گفت:
- وقتی رفتی تا مشکل اتوبان رو آنالیز کنی، کمی بعدترش بیهوش شدی و افتادی. البته بهتره بگم مثل همیشه غشیدی!
و پشت بند این حرفش، زد زیر خنده و تا خواستم چیزی بارش کنم ادامه داد:
- بعدشم من یکی از اون ماشینهایی که به فنا رفته بود رو دو دره کردم، انداختمت صندلی عقب و دِ برو که رفتیم!
از اینکه ماشین را کش رفته بود اعصابم قاطیتر شد؛ ولی بیشتر نگران وضع اتوبانی بودم که سرتاسر توسط موجودات تاریکی احاطه شده بود و خدا میدانست چه بلایی قرار بود سر مردم بیگناه بیاورد، که در همین حین صدای رابین مرا از نگرانیام نجات داد:
- نگران وضع اتوبان هم نباش، قبل اینکه برت دارم و بزنم بهچاک، طلسم پاکسازی زدم روی اتوبان.