انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دنباله‌دار °•. همین الان چه احساسی داری؟! .•°

آرومم
همیشه احساساتم عجیب و مسخرهس ؛ الا باید کلی استرس داشته باشم , کلی نگران باشم که جنگ بشه چی میشه ؛ مثه سری قبلی ترس از مرگ و شرایط عجیب غریبش جای خود ؛ سخت شدن سربازی و دستور ها و سرباز های دیگه و کلا داستان شدنش یه طرف دیگه ولی آرومم
خیلی آرومم حتی آرومتر از هفته های قبل که میگفتم باز شنبه باز پادگان چرا تموم نمیشه یا هفته پیش اصن حالم خوب نبود هی ذهنم میگف ماه رمضون فلان بیسار جنگ فلان
همیشه احساساتمو نمیتونم پیش بینی کنم مخصوصا این یه سال گذشته و شرایط خاصی که هست(سربازی)
آرومم خیلی آروم......
 
بلاخره جنگ شد : )
+
معده م درد میکنه
 
دندون قرچه+نمی دونم
 
نیاز دارم دو دیقه هیچ احساسی نداشته باشم.
 
هوا، هوای مطبوعمه.. ابری، خورشید پشت ابر، خنک، دلنشین، صدای گنجشکا و بوی بهار؛بوی بهار؛ بوی بهار...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: TELMA
هرچه به شب نزدیک تر میشی یه موج استرس بهت حمله می کنه..
 
احساس میکنم کشورمون شده میدون جنگ و زورآزمایی کشورای دیگه و تلفاتش ما داریم میدیم.. همه چی یه جوریه تو چشمم یه جور غیر عادی.. خدا کنم پایانش برا مردم ایران بد نشه و باز چیزی بهمون تحمیل نکنند...
 
کاش آدم می تونست راحت حرف بزنه ادم احساس می کنه داره خفه میشه...
 
تنفر و تاسف از حماقت یه سریا..
 
عقب
بالا