Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
این اثر متعلق به مسابقه رمان نویسی انجمن میباشد.
نام: یکی از ما ژانر: فانتزی، تراژدی
ناظر: @SEYRAN
نویسنده: @مائـــدهـ خلاصه:
ادموند، جاودانهای در ظاهرِ انسانی فانی که به دنیای آنها مهر و موم شده. حال بعد از گذشت هزارسال دنبال تناسخ کسی میگردد که او را به این روز انداخته؛ ریسمان پیچیده شده به دور دستانش او را به اعماق باتلاق خواهند کشاند تا جایی که برای رهایی از این نفرین پا در مسیری یک طرفه میگذارد. مسیری که جز نابودی چیزی برای او به ارمغان نخواهد آورد و تنها یکی از آنها باقی خواهند ماند!
مشاهده فایلپیوست 6610 نویسندهی عزیز🌸
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
به نام خدا
از دهانش خون چکه میکرد. سفیدی چشمهایش به سرخی میزد و تنش را انگار در کوره داغ میسوزاندند. از شدت درد عربده میکشید ولی کسی به دادش نمیرسید. جز خودش کسی در آن مزرعه گندم نبود. مردم دهکده از آنجا رفته بودند و همین اندک گندمی که باقی مانده و رشد کرده هم معلق به پادشاه بود.
درد شمشیر نشسته در قلبش لحظه به لحظه بیشتر میشد تا جایی که نتوانست بایستد و بر روی زمین سنگی زانو زد. تکه سنگ کوچکی در زانویش فرو رفت اما این درد در مقابل چیزی که تحمل میکرد، هیچ بود. دستش را به سمت دستهی نقرهای شمشیر برد تا آنرا از تنش بیرون بیاورد. نفسهایش به شماره افتاده بود که زنجیری از جنس طلا به دور دستهایش پیچیده شد. برخلاف انتظارش فلز آن سرد نبود! انگار همه چیز در این زمان دست به دست هم داده بود تا تکتک سلولهای بدنش را بسوزاند ولی او را نکشد.
فردی که روبهرویش قرار داشت، دستش را زیر چانهی او قرار داد و سرش را به سمت بالا گرفت. نور خورشید آنقدر شدید بود که نمیتوانست چهره او را ببیند. از درد پلک بر روی هم فشرد و زیر لب غرید:
- از اینکه این همه عذابم دادی خسته نشدی؟
چانهاش از اسارت او آزاد شد، آرام پلک گشود و دستهای شخصی که روبهرویش ایستاده بود را دید که ماهرانه در هوا تکان خورده و انرژی آسمان را درون خود جای میدادند. باد میان گندمهای اطرافش پیچید و عجیب بود که صدای آواز آنها را میشنید!
طولی نکشید که تمام آن سحر به سمت تن او روانه شد. درد به یکباره از نوک انگشت تا فرق سرش پیچید و در قلبش جمع شد. زنجیر پیچیده شده به دور دستانش به آرامی محو شد و قبل از اینکه خون در دهانش به بیرون پرتاب شود، صدایی در گوشش پیچید:
- تو نقطه شروع ماجرا بودی.
از خواب پرید. نفس نفس میزد و عرق سرد بر روی تن عریانش نشسته بود. پتوی مشکی را از روی پاهای خود کنار زد و لبهی تخت نشست. این کابوس مبهم نه قصد اتمام داشت و نه میخواست شفاف شود، فقط میخواست همسان یک موریانه ذهن او را بجود و چیزی باقی نذارد.
چشمهای مشکیاش را به مچهای دستش دوخت. با اینکه اثری از رد زنجیرها باقی نمانده بود اما هربار بعد از دیدن این کابوس، عجیب میسوختند! دم عمیقی گرفت، درد نشسته بر تنش آرام گرفته بود. نهصد و نود و نه سال بود که زندگیاش اینگونه به خفت افتاده و نه میتوانست خودش را بکشد و نه کسی قادر بود او را از بین ببرد، فقط میبایست تا زمانی که حتی نمیدانست کی به اتمام میرسد نفس بکشد و زندگی نکند.
به آرامی از روی تخت برخاست. نگاهی به ساعت دیجیتالی روی میز کنار تختش انداخت. مثل همیشه راس ساعت شش از خواب پریده بود. تصمیم گرفت به سمت حمام برود تا رد کابوس را از تنش پاک کند. فاصلهی تخت تا درب مشکی رنگ حمام تنها پنج قدم بود. با آرنجش آن را باز کرده و به سمت دوش آب گام برداشت. حمام کردنش پنج دقیقه طول کشید و توانست اندکی از انرژی تحلیل رفتهاش را بازگرداند. حال جلوی آیینه بخار گرفته ایستاده بود و موهایش را شانه میزد. چهرهاش همسان یک مرد سی و دو ساله بود اما در اصل نهصد و نود و نه سال سن داشت! ته ریش روی صورتش و چشمهای کشیده مشکی همراه با پوستی که همسان آیینه شفاف بود به زیباییاش اضافه میکرد.
حوله را به دور تنش پیچید و از حمام بیرون آمد. قطرههای آب نشسته بر روی پایش، پارکت کف اتاق را خیس میکرد ولی برای او اهمیتی نداشت. ترجیح داد با همان حوله مجدد بر روی تخت دراز بکشد تا دوباره خوابی که دیده بود را مرور کند. گذشتهاش که انگار یک پاککن به جانش افتاده خیلی از چیزهای مهم را پاک کرده بود، برای همین هیچوقت نفهمیده بود که کی او را جاودانه کرده. تنها چیزی که به خاطر داشت این بود که هربار با دیدن آن فرد در رویاهایش که هرکدام متفاوت از دیگری بودند، قلبش تیر میکشید و دهانش پر از خون میشد.
به پهلو چرخید و دستش را زیر سرش گذاشت. به آسمان آبی که از میان پرده اتاق مشخص بود، خیره شد و در دل آرزو کرد که ای کاش روزی به جای اینکه از پایین به آسمان بنگرد این کار برعکس انجام شود.