انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دنباله‌دار داستان طورییی:)

یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
بعد از جیغ زدن همه شروع به فرار به عمق جنگل کردن
صداهای عجیب غریبی به گوش میرسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن......
در حالیکه نمیدونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می کنن و امکان برگشت صفر میشود!

سیران که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده و جیغ گوش خراشی کشید.
 
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
بعد از جیغ زدن همه شروع به فرار به عمق جنگل کردن
صداهای عجیب غریبی به گوش میرسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن......
در حالیکه نمیدونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می کنن و امکان برگشت صفر میشود!
سیران که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده و جیغ گوش خراشی کشید.

زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد.
 
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
بعد از جیغ زدن همه شروع به فرار به عمق جنگل کردن
صداهای عجیب غریبی به گوش میرسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن......
در حالیکه نمیدونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می کنن و امکان برگشت صفر میشود!

سیران که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده و جیغ گوش خراشی کشید.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد.
پسری که نهان شیدا(کراش) روی سیران داشت لباسش را در کسری از ثانیه کَند و برای نجات او به دریا پرید
 
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
بعد از جیغ زدن همه شروع به فرار به عمق جنگل کردن
صداهای عجیب غریبی به گوش میرسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن......
در حالیکه نمیدونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می کنن و امکان برگشت صفر میشود!

سیران که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده و جیغ گوش خراشی کشید.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد.
پسری که نهان شیدا(کراش) روی سیران داشت لباسش را در کسری از ثانیه کَند و برای نجات او به دریا پرید
شنا کنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید
 
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
بعد از جیغ زدن همه شروع به فرار به عمق جنگل کردن
صداهای عجیب غریبی به گوش میرسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن......
در حالیکه نمیدونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می کنن و امکان برگشت صفر میشود!
سیران که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده و جیغ گوش خراشی کشید.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد.
پسری که نهان شیدا(کراش) روی سیران داشت لباسش را در کسری از ثانیه کَند و برای نجات او به دریا پرید
شنا کنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
 
یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه
به همدیگه نگاه میکنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
آرسن ، پسر کوچیک جمع ، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی‌ان؟
مانلی در جواب آرسن گفت:
فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم
آرسن: وای، مامانم همیشه بهم می گفت فراتر از خط قرمزهات نرو......
صدایی از دورشنیده شد که میگفت: تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد
بعد از جیغ زدن همه شروع به فرار به عمق جنگل کردن
صداهای عجیب غریبی به گوش میرسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن......
در حالیکه نمیدونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می کنن و امکان برگشت صفر میشود!
سیران که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده و جیغ گوش خراشی کشید.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد.
پسری که نهان شیدا(کراش) روی سیران داشت لباسش را در کسری از ثانیه کَند و برای نجات او به دریا پرید
شنا کنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد: کار خودته پسری که نهان شیدا داری روی سیران ( بابا یه اسم برای این بنده خدا میذاشتین😭) ، تنها کسی که میتونه نجاتش بده خودتی! یالا تا از دست نرفته دست به کار شو.
 
•••تووووجه•••
متن خیلی درهم و بی نظمه
الان اوکی میکنم، یه متن خوشگل میسازم.
×××


یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه، به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
-فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم!
شایان: وای، مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
-تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن، در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود!
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده بود فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه ی صخره کنترل کند.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد!
رهام که نهال رو خیلی دوست داشت و مدت ها بود عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید!
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
-کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو!
 
•••تووووجه•••
متن خیلی درهم و بی نظمه
الان اوکی میکنم، یه متن خوشگل میسازم.
×××


یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه، به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
-فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم!
شایان: وای، مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
-تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن، در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود!
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده بود فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه ی صخره کنترل کند.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد!
رهام که نهال رو خیلی دوست داشت و مدت ها بود عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید!
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
-کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو!
از اینجا ادامه بدید لطفا، اینبار هم قشنگ بنویسید درهم برهم نشه متن، تا آخرکار یه متن خوشگل داشته باشیم❌
من دوتا از اسم ها رو هم عوض کردم، اسامی ایرانی باشن بهتره، طبق اون بریم جلو.
 
•••تووووجه•••
متن خیلی درهم و بی نظمه
الان اوکی میکنم، یه متن خوشگل میسازم.
×××


یه روز ی یه دختره و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه، به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
-فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم!
شایان: وای، مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
-تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن، در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود!
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده بود فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه ی صخره کنترل کند.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد!
رهام که نهال رو خیلی دوست داشت و مدت ها بود عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید!
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
-کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو!
رهام با حسرت گفت:
-آخه اسلام دست و پامو بسته نمیتونم کاری بکنم!
 
یه روز ی مانلی و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه، به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
-فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم!
شایان: وای، مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
-تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن، در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود!
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده بود فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه ی صخره کنترل کند.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد!
رهام که نهال رو خیلی دوست داشت و مدت ها بود عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید!
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
-کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو!
رهام با حسرت گفت:
-آخه اسلام دست و پام رو بسته نمی‌تونم کاری بکنم!
مانلی با حرص روی صورت نهال خم شد و در همون حال به رهام گفت:
-الان موقع مسخره بازی نیست، این دختر داره میمیره!
سپس به شدت قفسه سینه نهال رو فشرد و از طرف دیگه بهش تنفس داد!
 
عقب
بالا