Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نیوان با ذوقی که نتوانست آن را مهار کند پرسید:
- چطور ممکنه؟
ذوقِ آشکارای نیوان، تعجب و شاید کمی عصبانیت را درون نیلدا ایجاد کرد. نیلدا گیجتر از قبل شد و واکنشش دست خودش نبود. با عصبانیتی که هر لحظه بیشتر میشد و صورت او را کبود میکرد از روی صندلی بلند شد. بلافاصله صندلی با صدای بدی روی زمین افتاد و شانههای نیوان بالا پرید. نیلدا به سختی لرزش دستش را کنترل میکرد در حالی که میگفت:
- چرا یه جوری میپرسی که انگار منتظرش بودی؟
نیلدا خبر نداشت که پسر واقعا منتظر همین بود! انگار معجزهای در زندگیاش رخ داده بود و میتوانست نیلدا را به دست بیاود. به درک که عاشقش نبود، به مرور زمان میتوانست این مشکل را هم حل کند. صدای عصبیِ نیلدا رنگِ رخسارهی نیوان را زرد میکرد:
- من تو رو برادر خودم میدیدم! من کنار تو بزرگ شدم! اسم منو از روی اسم تو برداشتن! تموم این مدت تو منو جورِ دیگهای میدیدی؟
دخترک کم مانده بود گریه کند. نیوان با خودش فکر کرد مگر عشق و علاقه دست خودش است که او را جور دیگری ببیند. برادر ی کجا بود؟ لبهای نیوان مثل ماهی باز و بسته میشد اما کلامی از آن خارج نمیشد. اِل که موقعیت را به ضرر نیوان دید سعی کرد مداخله کند:
- بس کن نیلدا! اینا حرفای تو نیست اثرات طلسمیه که سالها باهات بوده وگرنه هر آدم کوری میدید نیوان برات بال بال میزنه!
نیلدا با چشمهای گِرد شده سمت او برگشت، این زنِ جادوگر از همه چیز خبر داشت. ال درحالی که به سمت طاقچهی پشت سرش میرفت، از سکوتِ ایجاد شده استفاده کرد و گفت:
- توی ماه کامل ازدواج میکنید، با خونتون پیمان میبندید و تمام! گرگت میاد بیرون و بعد از تموم شدن قائلهی آنتونیا از نیوان جدا شو!
نیوان در دل پوزخندی زد و با خود گفت مگر مرده باشم بعد از آن، دخترکِ مو فندوقیام را از دست بدهم! توجه نیوان به ال جمع شد. ظرفی شیشهای که حاوی پودری سفید رنگ بود در دست داشت. دوباره پشت میز نشسته بود و انگشتان کشیدهاش را روی ظرف میکشید. وِردهایی زیر لب میخواند و کم کم رنگِ پودر به قرمزِ تیره در آمد. در چشمهای قهوهایِ زن برقِ پیروزی نشسته بود و بعد از اتمام کارش ظرف را جلوی نیوان گذاشت.
درحالی که سعی میکرد حرفهایش تاثیرگذار باشند، کلماتش را شمرده شمرده بیان کرد:
- این پودر رو قبل از مراسم میریزید توی نوشیدنی گرگینهها، حواستون باشه که حتما همه بخورنش. به هرکسی که فکر میکنید قراره با آنتونیا یا هر سایرنی رو به رو بشه بدید.
نیوان با احتیاط شیشه را برداشت و مقابل چشمانش گرفت. چیز خاصی در آن نمیدید، فقط یک پودر قرمز بود. اما میدانست که این زن برخلاف جادوگرانِ دیگر، که صرفاً برای منفعت خود کاری انجام میدادند، بدون هیچ چشم داشتی به نیوان کمک میکند. مثل همان روزِ اخراج شدنِ نیلدا از قبیله که قبل از آن، نیوان پیش اِل آمده بود و از او خواهش کرده بود به دخترک پناه دهد. و باز هم ال بدون هیچ چشمداشتی او را به دنیای انسانها فرستاده بود تا در امان باشد.
با اینحال باز نیوان پرسید:
- چه طلسمیه؟
ال به پشتی صندلی تکیه داد و موهایی که بالای سرش به حالت یک گوجهی کوچک بسته بود، باز کرد. همانطور که ریشههای دردمندِ موهایش را نوازش میکرد گفت:
-این باعث میشه طلسمِ سایرنها روشون اثر نکنه، ولی یادتون نره باید طوری وانمود کنید که انگار هیپنوتیزم شدید. یادتون بمونه تا وقتی که از مردنش مطمئن نیستید نباید ازش سرپیچی کنید.
عرق سردی روی ستون فقرات نیلدا نشست. موضوع از آنچه که فکر میکرد مهمتر بود، انگار واقعا آنتونیا به قصد نابودی گرگینهها آمده بود. نیلدا در دل تاسف خورد که سرنوشت آنها به دستانِ ناتوانش افتاده است. ال از نگاهِ غمآلود چشمانِ روشنِ نیلدا فهمید که او نمیتواند به این راحتیها با مسئلهی ازدواج مقدس کنار بیاید. به آرامی دستِ قندیل بستهی نیلدا را در دست گرفت و فشار خفیفی به آن وارد کرد. ولی هرچه سعی کرد مهربان باشد نشد! در آخر دستش را رها کرد و با اخم غرید:
- فکر نمیکنم دیگه انقدر کودن باشی که بخوای گرگینهها رو فدای اون حس مسخرت بکنی!
حرفِ ال سیلیای شد و بی رحمانه روی صورت نیلدا فرود آمد. دختر به نیوان نگاه کرد که بیوقفه در حال تشکر از آن زنِ ساحره است. با خود گفت اینهمه عزت و احترام لایق آن جادوگرِ بدگفتار نیست!
درحالی که نیوان خداحافظیِ گرمی میکرد، نیلدا فقط سری تکان داد و بدون فوت وقت از آن کلبهی خفقان آور خارج شد.
هوای آزاد را با تمام وجودش بلعید. باید سرش را از فکرِ حرفهای اِل خالی میکرد. نیوان با او همقدم شد و نامحسوس به قدمهای بیمقصدِ نیلدا جهت بخشید. پسر با صدایی که لطافت در آن نهفته بود گفت:
- نظرت چیه به دهکده بریم؟
ناگهان خون در شریانهای نیلدا یخ بست. زمان و مکان به دور سرش چرخید! صحنههای رانده شدنش از قبیله، محاکمهی مسخرهاش... همه و همه در یک چشم به هم زدن به او هجوم آوردند.
سر جایش میخکوب شد و دهانش تنها باز و بسته میشد. حتی صدای گنجشکهای کوچک نیز برایش رعب آور بود. با هر نُتِ آن آواز، متهای در مغزش فرو میرفت.
صدای نیوان دوباره به گوشش رسید:
- باورکن اونقدرا هم سخت نیست.
نیوان قدمی نزدیکتر شد و درحالی که با احتیاط بازوی دخترک را لمس میکرد ادامه داد:
- پدرم از دیدنت خوشحال میشه.
گرمای غیرقابل تحملی در بدن نیلدا به جریان افتاد، یخهای درون رگهایش شکسته شد و اینبار خونها به جوشش افتادند. با خشونت دستش را از بین دست نیوان آزاد کرد و غرید:
- مخصوصا اگه یه بار دیگه مثل آشغال منو بندازه بیرون!
چشمانِ نیوان آیینهای برای انعکاس غم شد. با کلافگی دستی در موهای مشکیاش کشید و گفت:
- داستان اونجوری که تو فکر میکنی نیست.
نیلدا سرش را به طرفین تکان داد و سعی میکرد آرام باشد:
- پدر و مادرم کجان؟ میخوام برم پیششون.
نیوان آب دهانش را قورت داد و به سختی لب به دروغ باز کرد:
- توی دهکده، دنبالم بیا.
بدون اینکه منتظر واکنشی باشد به راه افتاد؛ نیلدا هم ناچاراً با او همراه شد.
صدای جیغ دردمند پاهایش را میشنید اما همچنان در سکوت جنگل و هیاهوی درون ذهنش، با نیوان قدم بر میداشت.
نگاهی به نیمرخ او انداخت؛ چشمان اقیانوسی رنگش خسته به نظر میرسید. تک تک اعضای صورت او را از نظر گذراند. چطور میتوانست این چهرهی مهربانی که همیشه از او حمایت کرده بود را به عنوان همسرش ببیند.
در دل لعنتی به گرگینهی درونش فرستاد که خود را به زنجیر کشیده و انگار او هم منتظر است که نیوان نجاتش دهد. سوالی که ذهنش را درگیر کرده بود به زبان آورد:
- واقعا باید باهات ازدواج کنم؟
دست نیوان درست روی شاخهای که سعی میکرد آن را کنار بزند، خشک شد. گلوی خود را صاف کرد و جواب داد:
- خب...اگه حرفای ال...
نیلدا میان حرفش پرید:
- تو چی؟ از روی اجباره برات؟
با اینکه نیوان پشتش به او بود و صورتش را نمیدید، با خجالت زمین را نگاه کرد و گفت:
- نمیخوام بین تو و کسی که دوستش داری بیفتم.
نیوان به سختی بزاقش را قورت داد. چه میگفت این دخترِ مو فندوقی، کسی که نیوان عاشقانه میپرستید بدون شک خودش بود. او که نگرانِ وجود شخص دیگری بود. لبهای نیوان از دو طرف کِش آمدند:
- مطمئن باش هیچ اجباری برای من نیست.
از حرکت ایستاد و به سمت دخترک رو کرد، به چشمان روشنش خیره شد و ادامه داد:
- تا وقتی هم که تو براش آماده نباشی انجامش نمیدیم.
نیلدا نگاهش را از علفهای روی زمین گرفت و به دریای طوفانی چشمهای نیوان داد:
- یعنی حست توی تموم این سالها به من...
بلافاصله نیوان انگشت اشارهاش را جلوی دهان نیلدا گرفت و گفت:
- الان بهش فکر نکن!
پس از اینکه مطمئن شد نیلدا دیگر حرفی نخواهد زد، به او پشت کرد و راهش را ادامه داد. نیلدا فکر میکرد حرف زدن با نیوان میتواند کمی ذهنش را آرام کند. درست وقتی که بفهمد برای او هم اجباری در کار است و به اندازهی خودش سردرگم و ناراحت شده؛ اما حرفهای او باعث شد ذهنش پریشانتر از قبل شود.
با تکان دادن دستش جلوی صورتش سعی کرد از گرمای ایجاد شده کم کند. نفس عمیقی کشید و سعی کرد توجهاش را به اطراف دهد، خورشید درحال غروب و آسمان پذیرای پالت بینظیری از رنگها بود.
مشعلهای نورانیای که از دور دیده میشد، دهکدهی گرگینهها را نشان میداد. دهکدهای که حتی فکر پا گذاشتن در آن، نیلدا را تا لب مرگ میبرد.
هرچه به دهکده نزدیکتر میشدند نفس کشیدن برای نیلدا سختتر میشد. اگر دوباره اشتباهی مرتکب میشد، اگر اینبار بدتر از گذشته تحقیر میشد و باز هم از قبیله اخراج میشد، اینبار باید به کجا پناه میبرد؟ نه، نباید به دهکده برمیگشت. باید برگردد و از ال بخواهد او را دوباره به دنیای انسانها بفرستد.ناگهان ایستاد، عقبگرد کرد و دوید. ثانیهای بعد نیوان یکباره جلوی او قرارگرفت و با دو دست بازوهای نیلدا را گرفت. با اینکار دخترک از حرکت ایستاد.
نیوان، نیلدا را به خود نزدیکتر کرد و دخترک در گرمای آغوشش ذوب شد. بالاخره سد محکمی که ساخته بود فرو ریخت و اشکهایش پیراهنِ نیوان را خیس کرد.
دستان نوازشگر نیوان سعی در آرام کردن او داشت. انگشتش را زیر چانهی دختر برد و با فشار اندکی سرش را بالا آورد. با انگشت اشارهی دست دیگرش اشکهای او را پاک کرد. صورتش را با دو دست قاب گرفت و گفت:
- نترس نیلدا من کنارتم.
اینبار اشکها با شدت بیشتری روی گونههای دختر ریختند. در میان هق هق گریههایش نالید:
- من...نمیتونم... .
سرش را به سینهی ستبر نیوان تکیه داد و نیوان هم اجازه داد او از این آرامش نهایت استفاده را ببرد. با اینکه حالِ خودش هم دست کمی از نیلدا نداشت؛ با این تفاوت که سد او محکمتر بود. لب از هم باز کرد و گفت:
- هرچی بشه من کنارتم، نمیذارم دوباره اذیت بشی.
دست نیلدا را در دست گرفت و با سرعت ماوراییاش او را به سمت دهکده راهی کرد.
با برخورد اولین اشعهی نور ساطع شده از اولین مشعل به صورتش، فهمید دیگر راه بازگشتی ندارد. ضربان قلبش شدت گرفت و نیوان به وضوح سرمای دستش را حس میکرد.
رو به رو شدن با گرگینهها تا این حد برایش سخت بود؟ برقِ وحشیانهی چشمهای گرگینهها را حس میکرد، که بدون توقف درحال نگاه به او بودند. ناخوداگاه دست نیوان را بیشتر فشرد. صدایش به سختی بالا آمد:
- مگه نگفتم اول میخوام بابامو ببینم؟
بوی چوب سوخته دماغش را میسوزاند. اما ردی از سوختگی روی خانههای گرگینهها دیده نمیشد. گردن کشید و اطراف را نگاه کرد. چشمانش تیزتر از هر زمان دیگری پشتِ تپه را شکار کرد. با بهت زمزمه کرد:
- خون آشاما... .
چرا خانههای آنها سوخته بود؟ چرا بوی خونآشامها را حس نمیکرد؟ چرا هیچ صدایی از هیچکس در نمیآمد؟
نیوان سرش را پایین انداخت و گفت:
- همه چی رو برات تعریف میکنم فقط باهام راه بیا.
نیلدا نگاهِ دیگری انداخت. تمامی کلبههای آنطرفِ تپه سوخته بود. کلبههایی که زمانی محل زندگی خونآشامها بود. کلبهای که زمانی پدر و مادرِ نیلدا در آن زندگی میکردند.
همانند مجسمهای به درِ چوبیِ بزرگترین کلبهی دهکده خیره بود. اشکها روی صورتش روانه بود و خاطرات در ذهنش جاری. هیچ تغییری در ظاهر کلبه به وجود نیامده بود؛ درست مثلِ همان چندین سالِ گذشته با این تفاوت که دیگر نیلدا در آن جایی نداشت.
در به آرامی توسط نیوان باز شد و تصاویرِ گذشته با شدت به نیلدا هجوم آوردند. کودکیاش در همین خانه و درست مقابل آن شومینهی کوچک گذشته بود. اما در آخر تمام آن لحظات خوب لابهلای شعلههای آتش سوخته بود.
نگاهش با بیقراری کلبه را میکاوید و قلبش از هجوم خاطرات لبریز از احساسات بود. درِ اتاقی که سمت چپِ کلبه بود باز شد و قامت خمیده و رنجورِ آرتور_پدر نیوان_ در چارچوب در نمایان شد.
نه! این تصویری که میدید آن آرتورِ قوی هیکل و بلند قامت نبود! چه بر سر او آمده که اینطور قابل ترحم به نظر میرسید؟
نیلدا باور نمیکرد که رهبر گرگینهها روزی با عصا و به سختی راه برود. نیوان بازوی پدرش را گرفته بود و به او کمک میکرد که جلو بیاید.
- اومدی... .
صدای پر صلابت و محکمِ او حالا انگار از قعر چاه بالا میآمد، گویی که سالهای زیادی حنجرهاش بیاستفاده مانده.
صورت نیلدا درهم رفت و بیهوا گفت:
- اوه چه داغون شدی.
تمام اتفاقاتی که قبل از ورود به کلبه افتاده بود با دیدنِ آرتور از ذهنش پریده بود. ترسش نیز. حتی اگر مجبور به بحث و مجادله میشد نسبت به او برتری داشت.
آرتور به زور لبخندی روی لب نشاند و دخترک را در آغوش کشید. آغوش آرتور یادآور روزهای کودکیاش بود؛ وقتهایی که نیلدای کوچک روی شانههای او نشسته بود و باد موهایش را به بازی میگرفت. زمانهایی که صدای خندههای کودکانهاش با حرفهای آرتور به هوا برمیخواست و دلِ نیوان را میلرزاند.
شاید همان روزها بود که آنتونیا نقشههای شومی را در سرش میپروراند.
آرتور از او جدا شد. نیلدا به خودش آمد و بیشتر از قبل دلش برای پدرش تنگ شد. آغوش پدرانهاش هیچوقت تمامی نداشت.
همانطور که به او کمک میکرد روی صندلیهای راحتی بشیند پرسید:
- پدرم کجاست؟ چرا اون طرفِ تپه سوخته؟
غبار غم بر چهرهی آرتور نشست. نیوان با سه استکان چای کوهی به آنها پیوست. درحالی که یکی از آنها را به نیلدا میداد گفت:
- الان دیروقته استراحت کن فردا راجبش حرف میزنیم.
نیلدا دلیلِ اینهمه تعلل را درک نمیکرد، شاید هم نمیخواست قبول کند. هرچه که بود ذهنش خستهتر از این بود که اتفاقات را تحلیل کند.
آفتاب تابستان سوزانندهتر از هر زمان دیگری از شیشههای پنجره میگذشت و پوست نیلدا را میسوزاند. از روی صندلی بلند شد و به سختی خودش را تکان داد. بدنش حسابی درد میکرد. چند قدمی راه رفت و دستهایش را در هوا تکان داد. پنجره را باز کرد تا هوای کلبه عوض شود.
نسیم خنکی درحال وزیدن بود. به آشپزخانه رفت و کمی آب به صورتش زد. همیشه آرزو داشت در این کلبه زندگی کند یا حداقل کلبهی آنها هم به اندازهی همین بزرگ باشد. فکر خبیثانهای به ذهنش رسید. حالا که مجبور بود با نیوان ازدواج کند میتوانست همینجا زندگی کند.
ناگهان درِ کلبه باز شد و نیوان درحالی که پارچ شیشهایِ پر از شیر در دست داشت وارد شد.
شیرِ تازه در دست چپش و نانِ گِرد در دست راستش بود. در را با پا بست و وسایل درون دستش را روی میزی که درست در وسط کلبه بود گذاشت.
نیلدا به خودش آمد. به سمت میز رفت و روی صندلیای که چند دقیقه پیش از روی آن بلند شده بود نشست. آرتور از اتاق بیرون آمد. امروز کمی سرحالتر از دیروز به نظر میرسید.
خودش را به میز رساند و روبهروی نیلدا نشست. نیوان بقیهی وسایل صبحانه را روی میز قرار داد و کنار نیلدا جای گرفت. با اشاره دست آرتور شروع به خوردن کردند.
نیلدا تکهای از پنیر سفید را روی نان که به وضوح گرمی و تازگی آن حس میشد گذاشت. یک گردوی کوچک روی آن گذاشت و لقمهاش را توی دهانش قرار داد.
با اینکه صبحانهای ساده به نظر میرسید اما عمیقا دلش برای این طعم تنگ شده بود. دلش برای دستان مادرش، برای لقمههایی که آماده میکرد، برای غذاهایش و برای همه و همه تنگ شده بود.
بغضش را با چند لقمهی دیگر فرو فرستاد. جرعهای از شیر نوشید و گفت:
- هنوزم قرار نیست بگی؟
آرتور را خطاب قرار داده بود. پیرمرد دست از خوردن کشید و گلوی خود را صاف کرد:
- آمادهای؟
نیلدا مصمم سرش را تکان داد و آمادهی شنیدن حقایقی شد که هیچوقت حتی به ذهنش خطور نمیکرد.
آرتور دم عمیقی گرفت. آن را افسوس مانند بیرون فرستاد. کمی تعلل کرد، بر زبان آوردن حقایق برایش دشوار بود. تا حالا به این فکر نکرده بود که چطور و از کجا شروع کند. واکنش نیلدا چه خواهد بود و چه میشود. با وجود اینها شروع کرد:
- بعد از تبعیدت حدودِ...
آرتور مکث کرد تا زمان دقیقِ این جدایی را به یاد آورد که نیلدا بلافاصله جملهی او را کامل کرد:
- هشتاد سالِ قبل! آره بخاطر همین مجبور بودم هر پونزدهسال یه بار جامو عوض کنم.
سپس با خشمی که در چشمانش ریخته بود به آرتور چشم دوخت. مرد نگاه ناباوری به او انداخت. سرش را تکان داد و گفت:
- درسته، نیوان بعد از اون سعی کرد ماجرا رو بفهمه.
- همونکاری که تو نکردی!
بازهم نیلدا میان حرفش پریده بود. آرتور باز هم با صبوری چشم بست و ادامه داد:
- متاسفم بابت اون کار، ولی بذار حرف بزنم.
نیلدا سکوت کرد. همزمان پای چپش روی زمین ضرب گرفته بود و انگشت شصت دست راستش روی میز. آرتور به طور خلاصه گفت:
- بعد از یک سال نیوان بالاخره با کمکِ اِل تونست حقیقتِ ماجرا رو بفهمه.
حقیقت ماجرا؟ نیلدا آن زمان حال و روز خوبی نداشت و حتی خودش هم فکر میکرد قتلِ آن پسرِ گرگینه به دست خودش بوده. با وجود این نیوان به دنبال اثبات بیگناهی دخترک بود؟ کاری که خودش به آن فکر هم نکرده بود؟
- نیوان فهمید اون گرگینه رو یه خون آشام کشته.
تا اینجای ماجرا را که خودش هم میدانست. آن پسر گرگ بود و خودش خون آشام. پس حقیقت کجای آن نهفته است؟ صدای آرتور دختر را از افکار خود بیرون کشید:
- اون با کمک یه سایرن این کارو کرده بود. با کمکِ آنتونیا.
آرتور ساکت شد، چشمانش را مستقیم به دخترک دوخت:
- اون قاتل ادوارد بود.
نیلدا اما انگار نشنید. یا شاید هم مغزش شنیدههای گوشش را پردازش نکرد. زبانش برای بردن نام او نمیچرخید:
- اد...ادوارد؟
نیوان با تاسف سرش را تکان داد. با احتیاط دستش را روی دست او گذاشت و گفت:
- این تموم ماجرا نیست.
نیلدا نگاهِ ناباورش را به نیوان داد. تمام ماجرا؟ کدام ماجرا به اندازهی خیانت دوبارهی ادوارد اهمیت دارد؟ مگر کار دیگری هم مانده که او انجام نداده باشد؟ نفس کشیدنش به شماره افتاد. دَم بازدم، تیک تاک، دم بازدم، تیک تاک...
بوم!
صدای نیوان نه با گوش بلکه با تمام وجودش شنیده شد:
- اونا پدر و مادرتو گرفتن.
انفجاری درونش رخ داد، بیگمان قلبش بود.
بعد از تبعید نیلدا، زمان و مکان را فراموش کرده بود و فقط به این فکر میکرد که چطور پرده از این ماجرا بردارد. در این راه با کمک دیوید_ پدرِ نیلدا_ بیوقفه تلاش میکرد تا بفهمد قتل چطور رخ داده.
آنها به واسطهی نیروی دیدن خاطرهها میتوانستند خیلی زودتر به نتیجه برسند البته اگر آن پسر زنده بود. نیوان یک بار دیگر به گردنِ پسر بیجان نگاهی انداخت. دو حفرهی عمیق روی شاهرگ اصلیاش بود و بدنش خالی از قطرهای خون. تا اینجا خیلی راحت اتهام قتل توسط یک خونآشام را پذیرفته بود؛ اما چیزی که نیوان آن را درک نمیکرد کبودیهای ارغوانیِ زیر چشم او بود. عمدهی بیشتر این کبودیها روی قفسهی سینهی جسد بود.
دیوید بری هزارمین بار دست روی کبودیها گذاشت و درحالی که حالش از بوی جسد به هم میخورد گفت:
- قاتل یه همدست داشته ولی تاحالا قتلی اتفاق نیفتاده بوده که ما بدونیم کارِ کیه.
نیوان با حسی شبیه خشم و ترحم به او نگاه کرد، دوری دخترش باعث زوال عقلش شده؟ یا چشمش را به روی حقیقت بسته؟
همانطور که از زیرزمین خارج میشدند نیوان اظهار نظر کرد:
- اون یه گرگینهس، قطعا یه گرگینه هم نوع خودشو نمیکشه که اگرم میکشت باید رد چنگال روی بدنش باشه یا حداقل تیکه پاره شده باشه.
بعد درحالی که در کلبه را باز میکرد ادامه داد:
- ساحرهها هم خیلی وقته این اطراف دیده نشدن و قطعا روش کشتار اونا هم خفه کردن نیست.
حالا درون کلبه بودند و آرتور به مکالمهی آنها پیوست:
- نیوان میگه قطعا یه سایرِن بهش کمک کرده، بار اولی که جسدِ توماس پیدا شد لباساش خیس بود و بعد از اینکه بدنش رو شکافتیم توی ریههاش جلبک بود.
آنها زمان زیادی را صرف بررسی جسد کرده بودند و حالا تمام مدارکی که میخواستند را داشتند. تمام چیزهایی که قبل از متهم کردن نیلدا نداشتند.
صبحِ روز بعد ادوارد وسط گود بود، همانجایی که نیلدا سالِ گذشته به طور رقتانگیزی نشسته بود.
اما ادوارد سرش را بالا گرفته و چشمان مشکیِ باریک شدهاش را مستقیم به نیوان دوخته بود.
او هیچیک از اتهاماتِ وارد شده را رد نکرد. نه تنها رد نکرد بلکه گفت:
- من از این کار پشیمون نیستم.
او پسر رئیس خونآشامان و جانشین پدرش، با این حرف تمام اتحادی که بین دو نژاد گرگینه و خونآشام بود را زیر سوال برد. این یک اعلام جنگ است؟
آنها مهمترین بند قانون اتحاد را زیر پا گذاشته بودند، کشتن متحدین به هیچ عنوان قابل بخشش نیست!
خون در رگهای آرتور به جوش آمد و با غضبی وحشتناک به پدر ادوارد گفت:
- تو خبر داشتی؟ معلومه که داشتی! تو گند زدی به هرچی اتحاده!
گورِ پدرِ اتحاد! باید همین حالا این موجودات خبیث را از دهکده بیرون کند. آرتور به سمت رئیس دستهی خائنین حملهور شد. بلافاصله انفجار مهیبی زمینِ زیر پایش را لرزاند. قبل از اینکه حتی دستش به او برسد دود سیاه بدنش را در بر گرفت و آرتور روی زمین افتاد.