انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

همگانی متن کوتاه

«ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ‌اﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ‌ﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ
ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ‌ﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ‌اﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ‌اﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ»
 
من اگر میدانستم دنیا اینقدر شلوغ
است
نمی آمدم.
 
خواب های بد من
تمامی ندارد.
اما این بار
کابوس تا بیداری هم رخنه کرده است.
 
خودم را به خیابان انداختم
دلم میخواست لای آدم ها،
مثل وَرق بازی جوری بُر بخورم
که کسی نفهمد چه خالی هستم.
 
گفت: بادهای زمستانی، برف می‌آورند و برف اگرچه سرد و استخوان‌سوز
اما نجات بخش است... برای رسیدن به بهار، باید مصیبت‌های زمستان را تحمل کنی...
 
او مثل دیگران نبود یعنی عادت نکرده بود. چرا؟
او خسته بود خسته به حد مرگ. همه چیز برای او بی‌معنی و پوچ شده بود.

نمی‌دانم‌ها
 
ویکتور هوگو چقدر زیبا میگه:
"آدم دوستانش را از دست نمیدهد، دشمنان مخفی اش را پیدا میکند، دوستان واقعی هر اتفاقی بیوفتد تا پایان دوست می مانند."
 
آزار دهنده است که بدانی تمام این تقلا و مبارزه، نه برای یک زندگی مرفه، بلکه فقط برای یک زندگی عادی است.

• سعید هلیچی
 
خيلی مهم است كه یک نفر، فقط یک نفر...." كمی مكث كرد. انگار بغض راه گلويش را گرفت، اما زود به خودش مسلط شد... يک نفر توی دنيا آدم را از ته دل دوست داشته باشد. می‌فهمی؟ حتی اگر بد دوست داشته باشد يعنی از طرز دوست داشتنش خوشت نيايد!

همه افق - فریبا وفی
 
و ما روزی خواهیم رقصید، روی همان زمینی که به ما درد را یاد داد.
 
عقب
بالا