در واقع از وقتی یادم میاد من مشغول جمع کردن خاطره بودم. تو دفترچه چرمی مشکی راهنمایی، دفترچههای سفید و آبی، دفتر انشام، بله همونی که گم شد و هنوز ازش عبور نکردم، من در واقع از هیچی عبور نمیکنم. دفتر برنامههای کنکورم هم تبدیل شد به چیزی که توش همه چیز رو بنویسم. بعدش نوت گوشی و دیلی تلگرام رو گیر آوردم.
امروز دیدم مرسدسا تعیین خط رو گرفتن و نیاز به جایی داشتم که غر بزنم! بله من اواخر سال گفتم که بالغ شدم و از راسل خوشم اومده ولی نه در این حد. با این قضیه موتور مرسدس رسما بازی رو زدن و ببخشید مکس Q2 حذف شد؟
انقدر پرش ذهنی دارم که نتونم یه متن منسجم بنویسم و مهم هم نیست؟ هست؟
به هرحال فکر میکنم نشه اسم واگویهها یا در واقع هذیون های ذهنی رو گذاشت ادبیات ولی خب! کی تعیین میکنه چی درسته؟ اگه من بودم احتمالا نمیکردم چون من بدفازم! همونقدر که به آوانگارد بودن اهمیت میدم، سنتی پیش رفتن همه چیز هم واسهم مهمه! احتمالا اگه نیما یوشیج هم شعراش رو بهم نشون میداد میگفتم جمع کن برو این شعر و ور هات رو!
ب ن: چرا فونت ب نازنین نداریم؟ ذوق ادبی من فقط با ب نازنین شکوفا میشه!