انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دفترِخاطرات دفترچه خاطرات SEYRAN |کاربر انجمن آوای رمان

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
1774706368603.webp

به نام خدا
این دفترچه متعلق به @SEYRAN می باشد.
و کاربر دیگه ای حق فرستادن پیام در تاپیک رو نداره

تذکر :با افرادی که مطالب این تاپیک رو کپی یا مسخره کنند جدی برخورد میشه
 
حالا تا اومدیم چرت و پرتامون رو با محیا اینجا شیر کنیم یه خانومی اومد بهمون گفت "اه اه ایده‌ش خیلی چرته (فحش)" خب ترشحات مغز‌ مریض‌مون رو کجا بریزیم؟
حالا از ترشح مغز گذر کنیم، چند روزیه اعصابم بهم ریخته، شاید بخاطر تغییر فصله؛ بماند که در حالت طبیعیم هم زیاد اعصاب آرومی ندارم. به قول محیا پرش ذهنیم خیلی زیاده نمی‌تونم تمرکز کنم و یه متن منسجم بنویسم. دیروز یکی بدجور اعصابم رو خط خطی کرده و اگر پریا نبود الان هفت جد و آبادش رو به فحش ناموسی کشیده بودم؛ اما پریا میگه باید خانوم باشم و با این "جونورها" دهن به دهن نشم. از نظر پریا این آدم‌ها "عوقی" هستن و اگه باهاشون حرف بزنیم بهمون میگه عوقی Yytges منم دلم نمی‌خواد عوق صدام کنه!
آدم دراما دوستی هستم، خودم رو باهاش سرگرم می‌کنم به تازگی یکی از دوستام رو از دست دادم و هنوزم با درامای اون سرگرمیم با پریا، هنوز دراماش از برق کشیده نشده؛ البته چرت میگم دوستم نبود.
میزان علاقه‌م برای درست کردن دراما اون‌قدر زیاده حاضرم حتی به یکی آتو بدم ولی بعدش بهش بخندم. دست خودم نیست بیکارم😔
شنیدم بعضی از دراماهای زندگیم فقط چیزی شنیدن و از اصل ماجرا هیچ‌ خبری ندارن و همون رو پرچم عثمانی کردن فکر می کنن خیلی باحالن، افسوس که نمی‌دونید اون پرچمی که توی دستتونه خودم دادم به دست‌تون که بهتون بخندم✨🚩
حالا این‌ها به کنار، دلم پیش یه پالت رژگونه‌ست اما ساغر میگه نباید بخرم چون معتقده من همیشه پولامو حروم می‌کنم و باید بریزم به کارت اون تا برام سیو کنه من که واقعا پرنسس نیستم! حالا درسته پرنسسم اما نه از نظر جیب!!!
دارم می‌رم پیش دوستم تا براش تعریف کنم این چند وقت چه گندایی به بار آوردم؛ من دوستای خوبی دارم همیشه توی گندایی که بالا میارم کنارمن تا تشویقم کنن✨️
امروز روز قشنگیه در کل✨️

پ.ن:با تشکر از دوستای نازم که همیشه حضور در خاطراتم دارن
@Paria
@SAGHAR
@mahaflaki
 
آخرین ویرایش:
همیشه از دو راهی متنفرم و همیشه بر سر دو راهی قرار می‌گیرم؛ دو راهی و دو انتخاب بین بد و بدتر، خوب و خوب‌تر. نبوده بین خوب و بد که خوب و انتخاب کنم و راحت تموم بشه، و این همیشه آزارم میده.
گاهی با خودم فکر می‌کنم اگه یک نوجوان توی آمریکا بودم و سیتیزن آمریکا بودم زندگیم همین‌قدر واژگون میشد؟ شاید هم یه نوجوان معتاد می‌شدم اونجا؛ چه فرقی داره خاورمیانه‌ی نزدیک باشم یا دور، سرنوشت همینه که هست.
مامانم همیشه میگه من خیلی یاغی‌ام، اما من همیشه تسلیم سرنوشت بودم؛ حتی بین انتخاب و دو راهی‌های مزخرفمم سرپردم دست سرنوشتِ خاک بر سرم که هرچی شد شد، هر کی اومد اومد، هرکی رفت رفت. زیاد برام اهمیتی نداره؛ کجای من یاغیه آخه، فقط یکم زبون نفهمم همین!
شاید برای تغییر روحیه‌م لازمه برم توی "واحد بازرگانی جم" اما پولشو ندارم از خاور خارج بشم. حقیقتا پرنسسِ بی پول بودن واقعا خسته‌م کرده.
راستش رمان‌مون با غزاله خیلی ایده‌ی خوبیه ولی دوتامون اونقدر درسر داریم نمی‌تونیم حتی بشینیم درست حسابی پارت بنویسیم. راستی واقعا نورا همون اندازه خوشگله که همه کفو خون براش قاطی می‌کنن؟ شایدم من و غزال اغراق کردیم.
 
دیروز زن‌داییِ واقعا زن داییم یا شایدم زن داداش مامانم زنگ زد بیایید ۱۳ رو خونه ما، مثل هر سال:/
قرار بود مثل هر سال به من تیکه بندازه!!! مامانمم گفت "نه"؛ ممنونم ازت مادر جان.
مشکل اینا نمی‌دونم دقیقا با من چی بود همیشه؛ بد اخلاقم خیلی زود عصبی میشم اما من که با اونا کاری ندارم واقعا (جز مواقع ضروری که مجبور میشم).
حس می‌کنم این تیک خیلی به اسمم اومده واقعا.
حزب کارگر با ما کاری کرده متن رو طولانی کنیم وگرنه که با ۳ خط هم تموم میشد اما عذاب وجدانش ول نمی‌کنه که، پس ۳۰ خط شر و ور می‌نویسم. الان حزب کارگری وجود نداره منتها در من و محیا درونی شده دیگه نمی‌تونیم ترکش کنیم.
راستی ایوان بند صدای اون پسر لاغره واقعا بده، دوسش ندارم.
چیزایی که منو به گذشته می‌برن رو خیلی دوس دارم مثل اهنگ we don't talk anymore یا آهنگ‌های بیبی رکسا، منو به دورانی می‌برن که از زندگی رضایت بیشتری داشتم. چی بود اون آرزوی ۱۸ ساله شدن، فکر می‌کردم اینجا اروپاست یا آمریکا؟ تا سن رفت بالاتر که وضع بدتر شد.
دیشب برای داداشم غذا درست کردم و انقد خوشمزه بود دیگه انگشتای دستشو باهاش خورد و الان انشگت نداره. خودمم در حین غدا پختن انگشتم شهید شده و از دیشب هنوزم ازش خون میاد و قطع نشده.
از وقتی ساغر شوهر کرده زندگیم خیلی حوصله سربرتر شده؛ احساس می‌کنم سرم هوو آورده، اون بود همش به این و اون می‌خندیدیم، الان واقعا زندگیم یک نواخت شده و کسل کننده. نمی‌دونم چرا شوهر کرد واقعا؟ ازدواج که همه‌ش دردسره بخدا من از مجردی راضی‌ام.
جدیدا احساس می‌کنم سرطان دارم، فکرش مثل خوره افتاده توی تنم.
کاش کتابای مدرسه‌م به زبان کوردی بود، چیه آخه مگه زوره من می‌خوام آموزشم به زبان مادری باشه ولاغیر. یک سوسیالیست تُخ و وطن دوستم. آره جناح سیاسیم همینه؛ وطن دوست. همش می‌گم کاش یه کوه بلند و استوار بودم توی کردستان✨️ زندگیم قشنگ‌تر میشد به عنوان کوه!
راستی مازیار چرا رفت آلمان مگه سیاسی بود؟
 
غصه دنیارو کوچیک می‌کنه، مثل یه کاغذ مچاله میشه قلبت طوری که پنج قدم جلوت رو نمی‌بینی.
آدم رفیق‌بازی هستم، رفیق و دوست و آشنا زیاد دارم. با ناراحتیِ رفیقم ناراحت می‌شم، با خوشحالیش خوشحال. وقتی دچار مشکلی بشه، پابه‌پاش دنبال راه حل می‌گردم، وقتی موفق می‌شه همه‌جا، جار می‌زنم این رفیق منه. از خود تعریفی نیست، خیلی جاها این باگه و همیشه چوبش رو خودم می‌خورم. رفیقای خوبی هم دارم. تنها چیزی که از ازدست دادنش خیلی ناراحت میشم رفیقمه. همیشه‌ی خدا هم فداکاری‌های بی خود می‌کنم انگار من حسین فهمیده‌م! بلد نیستم وقتی پای رفیقم در میونه بتمرگم سر جام. ساعت 4:24 دقیقه صبح از خواب بیدار شدم. خواب رفیقم رو دیدم که با دشمن دیرینه‌مون دوست شده و با من قهر کرده. این دومین باریه که من این خواب رو می‌بینم.
من این رفیقم رو خیلی دوست دارم، خیلی همدم هم بودیم. توی سختی و ناراحتی و مشکل و خوشی و ناخوشی. کل دیتای زندگیِ همو داریم.
چند مدتیه خیلی کم خبر از من می‌گیره، اون مشام سگم بهم میگه که بیخود نیست! چندین بار ازش خبر گرفتم ولی اون یه بار هم از من خبری نگرفته! حدود یک ماهه و این عجیبه!!!!
باشگاه میره و من نمیرم. باشگاه رفیق جدید پیدا کرده و یکی از رفیق‌های قدیمیش که منم باهاش تقریبا دوست کرده اما خیلی معمولی دوستیم، اونم باشگاه میره.
به این فکر کردم شاید چون حالا رفیق قدیمی‌ترش باهاش باشگاه میره و هر روز باهمن، برای همین منو رو از یاد برده؛ اما این ناراحتم می‌کنه، چطور من هیچ‌وقت اون رو از یاد نمی‌برم، اما اون من رو از یادش برد؟!
امان از مشامِ سگم که میگه "خیر، یه چیزی این وسط می‌لنگه". من برای رابطه‌مون انقدر ارزش قائلم چرا اون نیست؟!
ساغرم که شوهر کرد، انگار واقعا شدم اون رفیق مجرد عیاش که شوهرش نمی‌ذاره زیاد با من در ارتباط باشه! انگار واقعا دارم رفیق نه، نصف وجودام رو از دست میدم.
شایدم خیلی دل نازک شدم:(
اره مامانم همیشه میگه "تو خیلی زود می‌رنجی" شایدم واقعا فقط مشکل داره رفیقم برای همین یکی دو ماهه اصلا از من خبری نمی‌گیره، و پیامی هم که براش فرستادم تیکه‌وار جوابم رو داده!
شایدم واقعا با دشمنِ مشترک‌مون رفیق شده!!
عجیب دلم گرفته. آدمِ وابسته‌ای نیستم، ولی از دست دادن رفیقام همیشه ناراحتم می‌کنه.
الان دقیقا از اون وقتاییه که قلبم مچاله شده، و 5 قدم جلوتر از خودم رو نمی‌بینم! نمیدونم چه اکتی داشته باشم، واقعا ازش بپرسم؟ نپرسم؟ بسپرم دستِ سرنوشت؟
کاش آدم‌ها بی شیله‌پیله‌تر از اینا بودن، وقتی از یکی ناراحتن یا مشکلی دارن رک و راست بهش بگن. این همه پیچیدگی واقعا زندگی رو سخت کرده!
 
زیاد بلد نیستم خاطره بنویسم، اینو از دفتر خاطرات ۱۳ سالگیم میشه فهمید! اون‌قدر توش چرت و پرت نوشتم خودم میگم " یعنی اینا کارِ منه؟ واقعا عقلم کمه پس" حتی از گریه و نق و نوقای پسر عمه‌م که تازه به دنیا اومده نوشتم داخلش اونم با یه دست و خطِ توی دیوار!
خلاصه دیروز نرفتیم پیش زن داداشِ مامانم و من در نهایت موفق شدم از گریه‌های پسر خالم استفاده کنم و بریم خونه‌ی خالم :Bigsmilies:
همیشه دوست داشتم با ماشین برم خیابون گردی و صدای باند و تا آخر زیاد کنم و ایجاد مزاحمت کنم، و دقیقا دیروز از اون روزایی بود که با چندتا دیوونه‌تر از خودم این کارم آنلاک کردم. البته خیلی وقت پیش هم انلاک کرده بودم، ولی دوس داشتم هیجانی‌تر باشه. حالا هر وقت از فقر در اومدم و پرنسس ماشین‌دار شد این‌ کارم می‌کنم.
دیروز در کل روز جالبی بود، گوشیم توی ماشین جا موند و با ضبط ماشین آهنگ رو عوض می‌کردن داداشم و پسر خاله‌م که یهو دست‌شون به چی می‌خوره نمیدونم و تماس برقرار می‌شه، اونم با کی؟ با "coffee ☕️". الانم مثل سگ می‌ترسم برم خونه قراره با چه الم شنگه‌ای روبه‌رو بشم!؟
غصه پشتِ غصه. صبح اول وقت باید بشینم " چای‌ام رو بنوشم و به غم‌های دیروز و امروزم بی‌اندیشم." ساعت 4:55 دقیقه‌ی صبح شد. دیشب از غصه‌های غیرقابل هضم، خیلی زود خوابم برد و الان دیگه خوابم نمیاد.
فکر می‌کنم لازمه واقعا به دوستم بگم که "آیا از من دلخوری؟" آخه واقعا هرچقدر فکر می‌کنم من هیچ کاری نمی‌کنم که بخواد دلخور بشه از من!!! شاید اون دفعه که گفتم:
- "دسته گل رو میگیم داد به تو و من از تو گرفتم به این بهونه می‌تونم ببرم خونه"
و اونم گفت:
- " مامانت رو نسبت به من بد دل نکن خواهشا"
منم باشه گفتم و حتی نه دسته گل رو بردم خونه و نه از اون حرفی زدم! شایدم فکر کرده من به مامانم گفتم. ولی بعد از اون هم باهم اوکی بودیم که!
اه بسه خود خوری، تموم شدم.
ساعت 5 صبح شد و من هنوز دارم به این فکر می‌کنم!
حالا واقعا مازیار چرا رفت آلمان؟!
 
فکر داشتن سرطان ولم نمی‌کنه، هر چقد به coffee ☕️ میگم که من سرطان دارم و اون هر بار می‌زنه توی دهنم و میگه "تو سرطان پی‌پی داری پی‌پی!" فردا می‌رم نوبت بگیرم و آزمایشات رو شروع کنم ببینم واقعا سرطان دارم یا یه فکر چرت و پرته مثل بقیه‌ی فکرا و توهماتم!
راستی ابی چرا خودش نمی‌رفت اون ور پل اگه تحمل دوری سخت بود براش؟ چرا باید خانوم‌گل می‌رفت اون سمت پل و ابی حاضر نبود زحمت به ماتحتش بده؟
 
هیچ‌وقت نخواستم زیبای بی عیب و نقص باشم، یا بهم بگن "تو زیبایی". من همیشه خواستم تاثیرگذار باشم، به عنوان دوست، آشنا، همدم یا هرچی. اینجوری باشم که انقلابی کرده باشم، مفید باشم، بی خاصیت اکسیژن حیف نکنم.
خیلی جاها فقط تونستم تابوهای خانواده‌ی خودم رو فقط بشکنم بیشتر از اون حدش در توانم نبود، همونم خیلی سخت تونستم. خیلی جاها خیلی زود کم آوردم، دیگه نشد تاثیرگذار باشم.
حسادت یه حسیه که شاید همه داشته باشن، حالا کم و زیاد داره؛ اما تنها جایی که عمیقا حسرتش رو داشتم و حسادت کردم به کسایی بود که بالا رفتن از پله خیلی براشون راحت‌تر بود؛ اما باید جون می‌کندم و با هزار آرزو و خواسته تا بتونم موقعیت عادی زندگیِ بقیه رو داشته باشم؛ پس نشد تاثیرگذار باشم؛ چون سد سر راهم فراوون بوده همیشه!
قلمرو زندگیم خیلی محدوده، تنها جایی که تونستم تاثیر بذارم اون‌جایی بود که گفتن " ببین درسشو خوند و رفت بهترین جا" همین، اما از رویای من فرسنگ‌ها فاصله داشت.
یه روز شاید برگشته‌م و این نوشته رو دوباره خوندم و گفتم " آره من تونستم، من تونستم اون چیزی بشم که می‌خوام، شد". فعلا که هیچی نشدم Hhcyxyzjcivutztzyzydydyd
 
یعنی اونم دلش تنگ می‌شه؟
coffee ☕️ عزیزترین آدمِ زندگیمه، رفیقم، برادرم، خواهرم، مادرم، پدرم، همه چیز!
گاهی با خودم میگم چقد این آدم توی زندگیم نقش پر رنگی داره، چقد این آدم همه جوره حامیم بود، چقد بود. هست؟
شکستم؟ قطعا آره؛ اما نه بخاطر اینکه خودم خواستم نباشه، بخاطر اینکه نتونستم تصمیم درست رو موقع درستش بگیرم، همیشه صبر کردم ظرفیتم پر بشه تا بدتر بشکنم. همه‌ش امروز و فردا و دست دست کردم تا به امشب برسه. همیشه در حق خودم بد کردم. Abandon من خیلی ضعیفه! کاش یادبگیرم، کاش یاد بگیرم. نشخوار فکریی که دارم همیشه باعث می‌شد عمیقا درد بکشم و دم نزنم؛ اما امشب فرق داشت، امشب به خودم اومدم دیدم غرقم، غرق! خونه‌ی من روی آب بود و دم نمی‌زدم، خیلی سخت بود، خیلی سخت؛ ولی من از این سخت‌ترش رو هم دیدم، چه شبایی که صبح نشدن رو دیدم...
الان خالی‌ام، دقیقا یک قاب عکس خالی.
همه‌ش به این فکر می‌کنم برای اونم دیگه آسمون آبی نیست؟ اونم حالش بده؟ اونم فکر می‌کنه چکار کنه؟ انتظار چی؟ اونم با عشق خونه ساخت؟
حالِ اونم بعدِ من غمه؟ حال اونم بده؟ آه، این سوالا که جوابش رو نمی‌دونم آزارم میدن. قطعا هست، اما سوالا توی سرم می‌چرخن می‌چرخن، آزارم میدن، خیلی آزار.
رازِ چشماش چی بود؟ غمِ چشماش از چی بود؟ منِ لعنتی همیشه توی بدترین شرایط ترکش کردم.
اینا رو نوشتم که یکم از فکرای مزاحمم کم بشه.
لابه‌لای خاطراتم همیشه می‌مونی coffee ☕️ عزیزم.
 
تصمیم دارم دیگه کلا کارای مفید انجام بدم، والا یه آدم بی‌خود و بی کفایت که دارم هوا رو حیف و میل می‌کنم.
از کتاب خوندن و رفتنِ دوباره به کتابخونه شروع کردم. کتابخونه‌ی فجر همیشه به من حس و حال خوبی میده، اونجا کلی خاطرات خوب دارم که برام تداعی میشن، وقتی به کنار پنجره‌ها یا حیاط، یا کوهِ پشت کتابخونه نگاه می‌کنم، صحنه‌هایی که با پریا و اَوین و روژینا می‌خندیدم و درد و دل می‌کردم میاد جلوی چشمم. یا وقتایی که با پریا گریه می‌کردیم، نماز خونه‌ش رو نگم، باهم غذاهامونو شریک می‌شدیم و از غذاهای هم کش می‌رفتیم. صبحا من نون کره‌ای می‌بردم و پریا مربای گل میاورد، یا عصرایی که اَوین چای میاورد و سر چای دعوامون می‌شد و با فلاسک چای می‌رفتم کوهِ پشت کتابخونه و از اونجا به غروب خیره می‌شدیم. همیشه عاشق ماگِ گربه‌ایِ پریا بودم. آخراش هانا و آرینا هم به اکیپ‌مون اضافه شدن. دمِ دمای غروب می‌رفتیم کنار آبشار و رودی که خیابون پایین‌ترِ کتابخونه بود و اونجا قدم می‌زدیم با پریا، و از قلبای شکسته‌ای که داشتیم حرف می‌زدیم. چند بارم که با پریا کاشف به عمل اومدیم برای تغییر روحیه و تجدید قوا پاشیم بریم پارک و ولگردی. بعضی وقتا که به اخرای ماه می‌رسیدیم همه‌مون پولامون ته می‌کشید، مجبور بودیم قرون قرون روی هم بزاریم بریم یه چیزی بخریم بخوریم. کل پولای جیب‌مون رو می‌ریختم تو جیبِ صاحب فروشگاهِ کنار کتابخونه.
پریا رفت روسیه، اَوینم رفت تبریز. منم موندم اینجا. کتابخونه‌ی فجر رو ترک کردم؛ اونجا تنها بودم، خیلی حسِ تنهایی داشتم. کتابخونه‌مو عوض کردم و رفتم وحشی‌خونه!!!! هرچی خاطره‌ی بد بود برام اونجا ساخته شد، جز وقتایی که با coffee ☕️ وقت می‌گذروندم.
دوباره تصمیم گرفتم برم فجر، کسی اونجا نیست، نه پریا نه اَوین، نه هانا و آرینا و نه حتی اسرا و بقیه. دوتا دخترن که اصلا نمی‌شناسم و حتی کنجکاو نیستم بشناسم‌شون.
گاهی با خودم فکر می‌کنم من چقد زود همیشه تنها می‌شم. از اون دوستمم که هنوز خبری ندارم و ازم خبر نمی‌گیره، دوباره خودم بهش پیام دادم و خیلی معمولی جوابم رو داده، ساغرم که شده لوله‌کش خونه‌شون.
باز خوبه خداروشکر فاطمه پریا هست بکوبه تو سرم، یا غزاله باهاش بگو بخند کنم، ارغوانم که شبا بساط کارت برامون پهن می‌کنه، حداقل دور هم می‌خندیم، وگرنه این روزا به شددت سخت و کُند دارن برام می‌گذرن.
 
عقب
بالا