انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

نقد اعضا رمان بامداد خمار | مسابقه کتابخوانی ویژه عید نوروز

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نهـنـگ
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

نهـنـگ

فیلم باز
فیلم باز آوا
گنجینه آوا
تاریخ ثبت‌نام
8/28/24
نوشته‌ها
558
  • موضوع نویسنده
  • #1
سلام به همه‌ی دوستان کتاب‌خوان و همراهان مسابقه

در این تاپیک می‌تونید دیدگاه‌تون رو درباره‌ی رمان منتخب این دوره[بامداد خمار] بنویسید؛ چه تحلیلی، چه احساسی، چه نقدی کوتاه. تأکید ما روی ارائه‌ی نظراتی فراتر از یک جمع‌بندی ساده‌ست. یعنی دیدگاه‌هایی که نشون بدن چطور با جهان اثر ارتباط برقرار کردید، شخصیت‌ها رو درک کردید، از فضاسازی یا نوع روایت چه برداشتی داشتید، و چه چیزهایی براتون متفاوت یا ماندگار بود.

🔹 نقد تخصصی لزوماً لازم نیست؛ هدف، شنیدن صدای شما به‌عنوان خواننده‌ی واقعی اثره.
🔹 اگه دوست داشتید، می‌تونید بخشی از جملات یا صحنه‌های موردعلاقه‌تون رو (بدون اسپویل) نقل کنید.
🔹 احترام متقابل در نظرات الزامی‌ست؛ هر برداشت و تحلیلی در دایره‌ی گفت‌و‌گوی آزاد ارزشمنده.​

📖 عنوان اثر: بامداد خمار
📄 تعداد صفحات: ۲۸۴ صفحه
🗓️ مهلت ارسال نظر: ۲۰ روز
📥لینک دانلود فایل: کلیک کنید
 
کتاب: بامداد خمار
نویسنده: فتانه حاج سیدجوادی
نشر البرز
چاپ هفتاد

بامداد خمار روایت زندگی دختری به نام محبوبه است که در ابتدا رمان با کشمکش سودابه و مادرش درباره‌ی ازدواج سودابه با پسری آغاز می‌شود که از نظر فرهنگی و خانوادگی سنخیتی ندارند.
مادر سودابه برای جلوگیری از این ازدواج، آخرین راه چاره را عمه‌ی سودابه، محبوبه، که اکنون سالخورده است می‌داند و ...

اول از همه بگم که من چندان علاقه‌ای به خوندن رمان‌های عاشقانه ندارم ولی نقد تاثری هم ندارم و سعی کردم مثل آدم‌های قدیم بشینم ایرادهای متن رو پیدا کنم بریزم رو کاغذ انجمن؛ البته که از خوبی‌های قلم نویسنده هم نمی‌شه گذشت.

۱:
من نظرات مثبت زیادی راجع به کتاب شنیدم و انتظار یه شاهکار داشتم که متاسفانه خیلی تو ذوق زد.
در ابتدای بامداد خمار، متوجه میشیم محبوبه دوران جوانی‌ش رو زمان قاجار و پهلوی گذرونده.
صفحات اول اشاره میکنه به اینکه در پانزده سالگی دختری پر شور بوده و معنی و مفهومی از شوهر و ازدواج نمی‌دونسته؛ اما چهارصفحه بعد با دیدن رحیم و توصیفات کلیشه‌ای کاملا متفاوت از حرف اولیه‌ی دختر پانزده ساله هست چرا که تقریبا با یه توصیف سوسیالیستی از مرد مواجه هستیم که میتونه متعلق به یه زن سن بالا باشه که با مردهای زیادی آشناست؛ (بابت صراحت کلام شرمنده)
نه دختری که زمان قاجار از مرد جماعت دور نگه داشته می‌شه.
عمه جان میگه که عاشق شدن در اون دوران چه عواقبی برای دختر داره اما در طول داستان ما با این عواقب روبه رو نمی‌شیم؛ انگار که دوران قاجار و الان هیچ تفاوتی با هم نداشتن.
دلیل عاشق شدن محبوبه، فصل بهار معرفی میشه.
قاعدتا همچین عشقی بسیار زودگذره ولی خب...
دلیل عشق محبوبه اصلا منطقی نیست و نمی‌تونم قبولش کنم؛ حتی در ادامه داستان نویسنده تلاش کرده به هر دلیل غیرمنطقی این عشق رو منطقی کنه که از نظر من موفق نبوده.
قسمت دیگر داستان، در حالی که پدر محبوبه می‌خواد اون رو بکشه و به سمت مطبخ فرار کرده، داره به زیبایی‌های محوطه‌ی عمارت توجه می‌کنه.

ما داریم تو روند داستان عمه جانی رو میبینیم که از ۱۵ سالگی تا ۶۰ ۷۰ سالگی هیچ تفاوت و پختگی در شخصیتش وجود نداره.
با گذروندن اون همه سختی باز هم با فکر به رحیم چشماش برق میزنه و ...؟

یه سری موارد دیگه هست که فقط اشاره ریز می‌کنم.
ما تو داستان خیلی از فرهنگ و روشن فکری پدر محبوبه می‌خونیم و انتظار داریم اگر دخترش رو نکشته لااقل با دیدن سختی کشیدن‌هاش کمکش کنه.
کدوم پدری می‌تونه ببینه چی به سر فرزندش میاد و سکوت کنه؟
محبوبه خودش انتخاب کرد ولی چرا توقع داشت مادر رحیم باهاش مثل پرنسس برخورد کنه؟ و چرا با این حال خودش رو وفق نداد؟
کلا با وفق دادن موافق نیستم ولی وقتی شرایطی کاملا متفاوت رو می‌پذیری باید باهاش کنار بیای.

۲:
روند داستان خوب بود. حوصله سر بر و کند نبود و به موضوعی اشاره شده بود که هنوز هم بعضی خانواده‌ها درگیرش هستن.
همه فکر میکنن فقط خود طرف مهمه در حالی که خانواده هم همون اندازه اهمیت داره.
خیلی کم پیش میاد آدمی از طبقه پایین در برابر یه نفر با تفاوت خیلی زیاد بتونه خودش رو کنترل کنه و فکر نکنه خبریه.
اگر یکم روی ایرادات جزئی و کلیشه‌ای داستان کار مب‌شد خوندن این کتاب رو برای قبل از ازدواج پیشنهاد می‌دادم.

من کتاب رو کامل نخوندم و قصدش رو هم ندارم تمومش کنم. تا همین‌جا رو از من بپذیرید.
 
آخرین ویرایش:
قرار بود شاهکار بخونم اما حتی یک صدم شاهکار هم نبود!
"- اه به من دختر خانوم؟"
خط زمانیِ رمان خیلی درهمه! حتی خود نویسنده نمی‌دونه داره چیکار می‌کنه. همه می‌دونیم که در زمان گذشته چقد زن ستیزی بیشتر رواج داشته و چقد بیشتر به زن‌ها سخت گرفته شده، حتی سودابه احتمالا در زمان اوایل انقلاب بوده. نویسنده‌هایی که زیاد با سنت و قدیم و کرونولوژی آشنایی ندارند و دست به قلمِ ژانر تاریخی می‌شن و همه‌ی قیمه‌ها رو می‌ریزن تو ماستا اذیتم می‌کنه و باعث میشه به کل قید اون کتاب رو بزنم. دقیقا مثل دیالوگ بالا! با این دیالوگ به حدی خورد به ذوق من که دوست نداشتم یک خطِ دیگه از کتاب بخونم! آیا این نوع تیکه انداختن در زمان دوره‌ی پایانی قاجار و اوایل پهلویی جالبه؟!
اون روشنفکری و بابات تا شب مطالعه نکنه خوابش نمی‌بره و تکرار بعضی چیزها توی رمان خیلی زننده بود.
قلم مصنوعی نویسنده که کلا باعث می‌شد نتونم ارتباط برقرار کنم با رمان. خیلی بی حس!
نگاه و دیدِ از بالا به پایین اقشار جامعه همیشه بوده و هست اما این عشق‌های کلیشه‌ای که برای الان هست رو نسبت دادن به اوایل دوره پهلویی و پایان قاجار خیلی عجیبه! توصیفات عجیب یک دختر ۱۵ ساله از عشق اونم به یک نجار به قول دوست‌مون اصلا مناسب یک دختر ۱۵ ساله نبود. شاید اگر در دوره‌ی دهه ۶۰ بود قابل پذیرش‌تر بود!
سیر داستان هم برام جذاب نبود حتی!
در کل جالب نبود برای من به شخصه.


پ.ن: من خیلی کم از رمان رو خوندم و اصلا هم نمی‌خوام ادامه بدم، حس می‌کردم زود قضاوت می‌کنم در مورد کتاب اما واقعا قابل ارتباط برقرار کردن باهاش نبودم و ادامه نمیدم اصلا. تا همین‌جا هم نقدم همین بود.
 
اول از همه بین کتاب و سریالش، سریالش رو انتخاب می‌کنم.
با اینکه تفاوت‌هایی توی جزییات داشتن ولی توی سریال خیلی چیزها بهتر بهش پرداخته شده بود. حرف زدن شخصیت‌ها، اون حساسیتی که روی دخترها و زن‌هاشون داشتن و خیلی چیزهای دیگه، توی سریال بهتر بود.
و اما کتاب...
شخصیت پردازی رمان خیلی جای کار داشت و به نظرم تنها کسی که شخصیتش رو درست و حسابی نوشته بودن رحیم و مادرش بود. انگار نویسنده قصدش فقط این بود که خواننده یه حس نفرتی نسبت به رحیم پیدا کنه و تمام تلاش خودش رو در این زمینه به کار برده بود.
شخصیت محبوبه رو دوست نداشتم. با اینکه بچه بود و عاشق شده بود، ولی وقتی با خودم فکر می‌کنم می‌بینم که کی عاشق بازوی یکی میشه و میگه من می‌خوامش؟ هیچ صحنه‌ی عاشقانه یا حتی دیالوگ خاصی نبود که بگیم محبوبه به خاطر این موضوع رحیم نجار رو می‌خواست. به نظرم اگه منصور هم رکابی می‌پوشید، محبوبه عاشقش میشد🦦
عشق محبوبه به رحیم قابل درک نبود. اگه پدر محبوبه از این آدم‌های زورگو بود بهش حق می‌دادم که این رو بخواد، ولی پدرش خیلی ماه بود.
پدر محبوبه هم از یه طرف، حالا درسته که زاویه دید اول شخص بود و محبوبه نمی‌تونست متوجه بشه که پدر یا مادرش بعد از ازدواج اومدن نیم‌نگاهی بهش انداختن یا نه. ولی نویسنده می‌تونست جوری این رو به خواننده برسونه. اینکه یهویی دختر عزیز کرده‌شون رو که حتی بعد از طلاقش بازم بهش نمی‌گفتن بالای چشمت ابروعه رو حدود هفت سال سراغی ازش نگرفتن، یه کم غیر قابل باور بود. هرچند که نویسنده یه کم به این موضوع اشاره کرد که پدر محبوبه حواسش به رحیم بوده ولی خب این خیلی کم بود...
با گذشت زمان هم پختگی توی شخصیت محبوبه ندیدم. بعد از اون همه سختی کشیدن انگار همون نوجوان پونزده ساله قبل بود. همون حس، همون لحن و همون افکار...
توی کتاب نه جمله تاثیر گذاری بود که بخوای هایلایتش کنی، نه شخصیت‌ها باعث میشدن روشون کراش بزنی البته منصور یه کمی پسندم شد که خب اینم اواخر رمان بود نه اوایلش...پسره اون همه عربده کشید که محبوبه رو می‌خوام و تهشم تا محبوبه گفت نمی‌خوامت پا پس کشید. درسته که به غیرت و غرورش بر خورده بود ولی آدمی که این همه ادعای عاشقیش میشد نمی‌بایست به این زودی بره عقب...
خلاصه که با خوندن این اثر فقط به محبوبه و خریت‌هاش فحش دادم. به دختری که جایی که می‌بایست از حق خودش دفاع نکرد و جاهایی که می‌بایست زبون به دهن بگیره، دهن باز کرد.

حال باید بروم و اندکی گل گاو زبان بخورم تا اعصابم آرام شود :cr:y:
 
به پاس تشکر از همراهی شما سه نفر، به هر کدام از شرکت کننده نفری 300 پسند اعطا شد🍓
*همچنین به دلیل عدم شرکت باقی شرکت کننده ها مسابقه در همین قسمت خاتمه می‌یابد.
 
استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا