تولد
آخرین بادکنک را هم گره زدم و به نیلو سپردم. نگاهی عمیق به شاهکاری که با آن همه خنزرپنزر خلق کرده بودیم انداختم.
با این همه تدارکات، اگر خانوادهی داماد را هم دعوت میکردیم میتوانستیم بجای تولد، آیلین را رهسپار خانهی بخت کنیم.
البته مادر من معتقد است هیچکس از پس هزینههای او برنمیآید و در آخر روی دست خانوادهاش میماند.
اما من نظری متفاوت دارم. دختری که خرج دارد ارج دارد. مثلا خود من که چندین سال است کسی تولدم را به یاد هم نمیآورد شوهر دارم؟ خیر! نشستهام برای تولد یک فسقل بچه بادکنک باد میکنم.
زن داییام که به معنای واقعی زن دایی است و چشم ندارد ببیند دو دقیقه سر جایم بیکار نشستهام، با همان لبخند مرموز نزدیک میشود.
غرغرکنان، زیر لب و عامدانه جوری که من بشنوم میگوید:
- اصلا یک ذره به فکر جیب پدرش نیست. تو این گرونی کی میاد چندین میلیون هزینهی تولد کنه؟ تو فقط کیک رو در نظر بگیر که نزدیک به چهارمیلیون شده. هی خدا؛ کاش همه دخترها شبیه تو خوب و حرف گوشکن بودن.
خب زن دایی جان راست میگوید. همهاش زیر سر آیلین هشتنُه ساله است. مثلا او میداند با نصف همین هزینهها میتواند تولد جمع و جور ولی باصفاتری ترتیب دهد. امان از چشم و همچشمیهای این بچه کوچکها. زندگی برای این بزرگترهای بیچاره نگذاشتهاند که. کاش یکم دختردایی من شبیه مادرش میشد و دیگر ما را ول معطل یک تولد در حد عروسی دختر رئیس جمهور نمیکرد.
پ.ن۱: نوشتههایی که قرار میدم ممکنه قدیمی یا جدید باشن.
پ.ن۲: بعضی وقتها موقع نوشتن خاطرات ممکنه قلم چپ کنه و از خاطرات واقعی به سمت تخیلات بره.
* همیشه هم میگن هیچوقت تعریف یا نوشتن خاطرات به صورت کاملا واقعی پیش نمیره و ممکنه گوینده یا نویسنده اون رو بسط بده یا ازش کم کنه.
پ.ن۳: در این تاپیک خندیدن و مسخره کردن مجازه فقط عواقبش پای خودتون هست چون ممکنه بعضی شوخیها به نویسنده بربخوره و ادب حکم کنه که بیادب شه.♥️