انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دفترِخاطرات دفترچه خاطرات SEYRAN |کاربر انجمن آوای رمان

با عشق به جایی نمیشه رسید.
با ژیلا به این نتیجه رسیدیم که دیگه باید عقل‌مون رو به‌کار بندازیم، دوتایی رو هم رفته ۱۰ سال از عمرمون پاسوز آدم‌هایی شد که تکلیف‌شون هنوز با زندگیِ خودشونم مشخص نبود و ما موندیم و آواری از خاطره.
دیروز بعد از اینکه کل شهر و قدم زدیم، کلی حرف زدیم و نتیجه این شد "عشق پوچه".
دلم هوای رفتن کرده، هر موقع که خیلی دلتنگ می‌شم، هر موقع دلم از آدمای این شهر می‌گیره، هر وقت شکسته شدم، فرار رو به قرار ترجیح دادم. چمدون صورتیم رو آخرین بار که بستم و رفتم خیلی خوشحال بودم، دلم لک زده دوباره ببندمش و فرار کنم.
اشکالی نداره، یه تجربه‌ی شیرین و دوست داشتنی بود؛ اما وقتی یادم میوفته چقدر زور زدم و اونی بشه که می‌خوام و نشد، عمیقا و روحا ناراحت می‌شم.
راستش من روحم با روحش بود، از فیزیکی گذشته بود، روحی بود هر چه بود، اونقدر عمیق بود.
اما خب باز هم خودم رفتم.
پشیمونم؟ نه، نیستم. باری از روی شونه‌م برداشته شده، باری سنگین؛ حسِ سبکی دارم.
دلم می‌خواد برم و شهر رو هم ترک کنم و بزارم برای اون. اون لحظه‌ای که سرم رو به شیشه‌ی اتوبوس تکیه داده بودم و از تهران برمی‌گشتم، تصورش رو هم نمی‌کردم اینطوری پیر و فرتوت بخوام برگردم. آره، می‌خوام برگردم تهران، این شهر برای بار هزارم به من فهموند جای من نیست!
اون لحظه که با شوق و ذوق داشتم چمدونم رو می‌بستم و بی‌تابی و بی‌قراری می‌کردم واسه این شهر ، هیچ حواسم نبود که این شهر من رو همیشه شکوند این بار هم هیچ فرقی با قبل نکرده، این شهر و آدم‌هاش، هنوز همونن.
 
دیروز اون دوستم که مدتی بود ازش خبری نبود زنگ زد، ۱ ساعت مکالمه داشتیم. گفت برگشتی خونه بیا بریم بیرون، از اتفاقات اخیر براش حرف زدم، از ژیلا، از پریا، از coffee ☕️ از رفتنم به کتابخونه‌ی فجر و از خوشحالیم برای رفتن به سفر از خارج‌از کشورش. انگار حس کرده بود ازش دلخورم، راستش هرچقدر من حس ششم قویی داشتم، اون دوبرابر من قویی‌تر بود. گفتم اون دسته گل رو بندازه سطل آشغال دلم نمی‌خواد ببینمش؛ حتی از تصمیمات جدیدم واسه زندگیم و متقابلا اون هم حرف زد و حرف زدیم.
زمان از یادمون رفته بود؛ دلم تنگ شده بود برای حرف زدن باهاش و من چقد ساده بودم توی رفاقت، بدون ذره‌ای سیاست!!!!
امیدوارم که خردادماهی بودنش کمتر تاثیر بزاره روی روحیاتش؛ همیشه سعی می‌کردم اخلاقا و مودی بودنش و تفاوت‌هاش رو با خودم درک کنم و همون‌جور که هست پذیراش باشم و دوستش داشته باشم، اما اینکه ناراحتم کنه رو توقع ندارم ازش!!!
من روابطم با رفیقام خیلی خیلی برام مهمه، متقابلا توقع دارم طرفم هم اینجوری باشه، اما اگر نباشه خب چه کاری از دستم بر میاد جز ترک کردن؟
ازش دلخور نیستم دیگه، کنار اومدم.
ساغرم که دیگه نیست، می‌ترسم عروسی کنه خیلی از نبودن الانش بدتر باشه، الان فقط عقده رفته غیبت صغری، مطمعنم عروسی کنه دیگه نمی‌تونم هیچ‌جایی پیداش کنم و از الان عمیقا ناراحتم. خاک تو سرت که ازدواج کردی عزیز دلم.
اینکه همیشه تلاش می‌کنم بقیه رو تحت هر شرایطی درک کنم، حس می‌کنم گاو بودنم رو می‌رسونه، همین و تمام!
 
برگشتن به خونه اصلا ایده‌ی خوبی نبود.
اصلا خونه مگه نباید گرم باشه، آرامش بهت بده؟
اینجا طوفان و زلزله‌ست.
 
گاهی نمی‌دونم چی بنویسم که احساساتم رو منتقل کنم، عمقِ دردم، عمقِ خوشحالیم؛ توی بیان‌شون می‌مونم. احساسات توی لحظه خیلی عمیقن و کلمات برای وصف و بیان‌شون هم کم میاره چه برسه من!
چند شب پیش شوهر خالم بهم گفت "چه گُل دختری" و من دقیقا اون شب گُل نبودم، گِل بودم. امشبم خاکم، فردا شبم خاکم و پس فرداشم. کوه نشدم که، بزار خاک باشم. چی‌ می‌شد آدم به هر چی که می‌خواست تبدیل بشه؟ الانم یه میمون جهش یافته‌م صرفا. اما مثلا می‌خواستم کوه باشم، ولی نیستم!
الان با این قلبِ بهم ریخته و کوهی از خاطره‌ی توی مغزم چکار کنم؟ چرا این دلِ تنگ همه‌ش به اون وصل می‌شه؟! زندگیم باز رفته لب پرتگاه این چند وقتِ اخیر، و هرکاری می‌کنم جمع و جور نمی‌شم. یعنی می‌شم، اما فروپاشی‌ها اون‌قدر پی‌در‌پی هست که فرصت نمی‌کنم به قبلی فکر کنم و یک جدیدش میاد و این باعث میشم ندونم دارم چکار می‌کنم؛ هم جمع و جورم هم نیستم!
ای دادِ بی‌داد، آره عزیزم، من دوباره گم شدم.
آه، عزیزِ من کاش لااقل اگر کوه نشدم، شیطان می‌شدم.
 
رفیقِ عزیزم، امشب بیشتر از هر شبِ دیگه‌ای دلم برات تنگ شده.
رفیقِ روزای تلخ و شیرینم، رفیقِ صفر و صدم، رفیقِ هم سفر اما نه هم مسیرم.
گاهی می‌گم شاید واقعا مقصر داستان من بودم؛ من که از اولش هم می‌دونستم ته مسیر و راه کجاست. آخه می‌دونی، تو برام یه رهگذر ساده نبودی!
کاش دنیا بچرخه بچرخه، دوباره بهت برخورد کنم اما این بار مسیر‌مون از هم جدا نباشه! من دلم طاقتِ این همه جدایی رو نداره. بعد از این همه جدایی، چرا یک وصال نباشه که دلمون به زندگی خوش‌تر بشه؟ اصلا چرا زندگی می‌کنیم؟ زندگی چه ارزشی داره؟ آیا زندگی اونقدر زیباست که بخاطرش خودکشی نکنیم؟ یا همین‌قدر زشته؟ اندازه امشب زشت و قبیح؟ اندازه‌ی امشب تاریک و سرد؟
رفیق عزیزم، نیستی برات تعریف کنم، بشینیم چای بنوشیم و غصه بخوریم، نیستی منتظر سرمای زمستون باشیم تا اون شرابی که هرگز خورده نشد رو بنوشیم، نیستی بهت بگم این روزا چقد روزا سخت می‌گذرن! گُلم چرا اینجوری شد؟
دلی دیگه لانه‌ات شد و تا ابد و خانه و زندگی‌ات میشه؟
وضعیتِ اسفناکی‌ست عزیزِ من.
 
امشب احساس می‌کنم یه بارِ سنگین از روی دوشم برداشته شده، اما مگر مادر گرامی اجازه میده یه نفس راحت بکشم؟ جدی مادرا چرا اینجوری‌ان که گندایی که سابقا زدی رو همه‌ش بزنن توو صورتت؟! حالا مامان بکنار، داداشم که خودشم یه پا مادره واسم حتی از همه نوعش بدتر! ای نازنینم ولم کن داشتم نفسمو میخوردم، تازه فردا می‌خواستم بعد ۳ روز توی مطب یه چای بنوشم و این‌بار به غصه‌هام فکر نکنم، به اینکه چقد هوا خوبه و مطب نزدیک coffee ☕️ عزیزمه فکر کنم.
می‌خوام به روتین قبلِ زندگیم، قبل این چند هفته ی اخیر، خوش‌گذرونی‌های گذری، کارای احمقانه‌م، ریسکام، ول خرجیام توی کافه، پیاده رویی‌هام برگردم. این زندگی چند هفته‌ی اخیر اصلا زندگیی نبود که من همیشه آرزوشو داشتم! راستش پرواز خیلی سخت‌تر از اون چیزیه که فکرشو می‌کردم. بک زدن زشته؟ بک به گذشته‌ی دور؟ یا شایدم آینده‌ی دور، می‌خوام ببینم ارزشش رو داره یا همین الان خودکشی کنم!
 
امروز حس می‌کردم زمستانم؛ شروع جالبی نداشتم، اما اشتباه حس کردم، اتفاقا امروز بهار بودم تابستان بودم؛ گرم، سرشار از ذوق، امیدوار، شاد و سر زنده.
اینکه تعداد خیلی اندکی روی زمین سنس اف هیومرم بهشون می‌خوره و می‌تونم کنارشون خود واقعیم باشم و به هر چرت و پرتی که می‌گم بخندیم، خیلی حس جالبیه. مثلا کسی که ژانر طنزم بهش نمی‌خوره بگم "من این سنگو دوس ندارم" یا بگم "صبح زیباتون بخیر و روز پر از شادی داشته باشید، امروزتان پر از عطر خوشِ زندگی" و اون مثل چوب خشک نگام کنه و نفهمه، و مجبور بشم توضیح بدم در صورتی که هیچ توضیحی نداره و طرف نمی‌فهمه، رو اعصابه و مجبور می‌شم مکاله‌م رو قطع کنم با طرف مقابلم.
خلاصه بگم اون آدمای اندک که کنارشون شادو خوشحالم، دوست دارم مکالمه‌ باهاشون!
امروز هم فهمیدم این آدم‌های اندک چقد نقش پرنگی توی زندگیم دارن و چقد مهمن، متوجه شدم چقد روز خوبیه البته اگر خستگی و خیلی خواب‌آلودگی و به شددت گشنگیم رو ازش فاکتور بگیریم!
دلمم واسه رابرت تنگ شده واقعا، تنها موجودِ بی مزه‌یِ با مزه‌ست.
 
الان نمی‌دونم واسه کدوم مشکل غصه بخورم؛ واسه اینکه کرم پودر ندارم یا کفش سبزآبی مدل پریسایی پیدا نمی‌کنم یا اینکه پول ندارم که هیچ کدوم رو بخرم. یا برای این غصه بخورم که بجای آستر کرم رنگ مامانم آستر سبزآبی خریده:(((((
واقعا وقتی نمی‌تونم خرید کنم روحیه‌م به شددت ضعیف میشه و شکننده، ناراحت، گریون:(
دنیام خیلی کوچیک شده
من کفش سبزآبی می‌خوام:((((
 
فکر‌هام آزار‌ دهنده‌ن،ولم نمی‌کنن و نمی‌ذارن بخوابم. ساعت 4:48 دقیقه صبحه و من به ترک دیوارم فکر می‌کنم.
دوستم رفته کشور دوست و عزیز همسایه مسافرت، قبلش زنگ نزد خداحافظی کنه یا بیاد دیدنم ولی رفت دیدن اون یکی دوستش! توقعی ازش ندارم ولی اینکه اونجور که من هستم براش و اون نیست ناراحتم می‌کنه عمیقا. نمی‌دونم واقعا شاید من رفیقِ بدی‌ام؛ تو رو خدا اگه انقدر توی رفاقت بدم بهم بگو جه لزومی داره رفتارت انقد زشت باشه؟! چطور وقت داره بره دیدن اون اما برای من دنیا به آخر می‌رسه؟!
اه ولش کن، فکر کنم وقتشه ببوسمش و بزارمش کنار. در کل توی رفاقت شانس ندارم، هر کدوم یه جوری گند می‌زنن، یکی به اعصابم، یکی به روحم.
هر بار می‌گم یه نامزدی ساده ارزش ۴ تمن پول داره بعد بشورمش؟ اه واقعا همه چیز اونقدر گرون شده دیگه کم کم واقعا به فکر فروش کلیه‌مم.
راستی از اون دوستم که شبا تا نصف شب نگرانش می‌شدم و هی از احوالش می‌پرسیدم که بمب نخوره فرق سرش در صورتی که لوکیشنش رو حتی نداشتم چخبر؟ هیچی اونم حتی دیگه نیست.
یا از اون یکی دوستم که فقط وقت سختیاش یاد من میوفته چخبر؟ سلامتی، خبر مرگش!
راستش دیگه این حقیقت رو قبول کردم که توی رفاقت شانس ندارم و اگه دستم رو تا آرنج با عسل بکنم تو دهن طرف، نمک نشناس از آب در میاد.
ساغرم تا همین چند ماهه دیگه هست، بعدش خودشم بخواد بخاطر کوزتی خونه شوهر نمی‌تونه دیگه به من فکرم کنه. ساغرِ بی لیاقت! نه ساغر خیلی با لیاقته قوربونش برم، یدونه‌ست بخدا♡
ساعت شد 4:56 دقیقه و محسن چاوشی توی گوشم داره می‌گه "همه زهرمو کشیدن، ولی کشنده‌م هنوز" آیا واقعا کشنده‌م؟ نه بابا از من بی آزارتر.
چند روز پیش با یکی مستقیم چشم توی چشم شدم، اون "یکی" کی بود؟ یه آدمی که در سال‌های قبل خیلی برام با ارزش بود! عجیبه، توی عمرم انقدر بی حس نبودم! خیلی دلم می‌خواست بدونم چی توی ذهن و قلب اونم می‌گذره؛ ای کاش فالگیری مولکی جنی چیزی داشتم. زندگی توی شهر کوچیک به شددت سخته، مثلا هر روز با کسی که قبلا اون همه شفیق بودی الانم از هر غریبه‌ای غریبه‌تره چشم تو چشم میشی و لام تا کام جیک نمی‌زنی، حتی یه لبخند ساده!
ساعت شد 5 صبح و من هنوزم نمی‌تونم بخوابم و فردا روز سختیه برام، اما فکرِ فکرهام ولم نمی‌کنن.
 
سرم درد می‌کنه برای دردسر درست کردن واسه خودم و کمک به آدمای بی لیاقتِ اطرافم.
آخه بگو مثلا من چیکاره باشم، وقتی حرفم خریدار نداره، من نخود کدوم آشم دنبال کارای بقیه‌م؟ چرا من باید مشکلات‌شون رو حل کنم؟ در صورتی که سر آخر هم بگن وظیفته در حالی‌که وظیفه‌م نیست و قدر هم نمیدونن!
حالا اگر من جای اون بودم بخدا می‌گفتن " این همه بزک دوزک واسه چیته، همه‌ش ادا و اصول داری میای دختره‌ی ول‌خرج" اما برای بقیه لازمه و باید حتما این کارارو انجام بدن.
واقعا لازمه حالا؟
همکلاسیم بهم میگه "بی اعصاب" چون بهش گفتم اکست خیلی *** فحش رو سانسور می‌کنم بچه نشسته.
لاک و کفش و گوشواره می‌خوام، اما چون پول ندارم می‌رم ذرت می‌خرم می‌خورم، خوشمزه‌تره.
جدای گرونی، همه‌‌چی دیگه کمیاب شده، اصن توو بازار همه دارن از انبار استفاده می‌کنن فکر کنم یکم دیگه ادامه‌دار بشه، مردم هم‌دیگه رو بخورن.
زندگی چقد سخته آقای رنگو می‌بینی.
چند روزه خیلی دارم حرص می‌خورم پوستم چروک شده، انقد دیگه اخم کردم چروک خط لبخند ندارم چروک پیشونی دارم بجاش.
آه سیران آه، پیشونی و شانس و بخت اقبال نداشتی، بجاش خدا پوستِ چروک و خشک، موی شکننده، سردرد، ریزش مو، نابینایی و افت فشار خون داد.
دمت گرم گاد♡
 
عقب
بالا