انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دفترِخاطرات دفترچه خاطرات Paria |کاربر انجمن آوای رمان

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
1774687723189.webp


به نام خدا
این دفترچه متعلق @Paria به می باشد.
و کاربر دیگه ای حق فرستادن پیام در تاپیک رو نداره

تذکر :با افرادی که مطالب این تاپیک رو کپی یا مسخره کنند جدی برخورد میشه.
 
آخرین ویرایش:
من ادم نوشتن نبودم و نیستم،هیچ وقت تو زندگیم دفترچه خاطرات نداشتم،اصلا نمیدونم روش استفاده ازش چیه،ولی نظرم اینه اینجا بیشتر شبیه نوشتن روزمرگی هامونه تا خاطراتمون،فکر کنم باید تجدید نظری درباره اسم این قسمت از انجمن بشه.
به هر حال اینجا مال منه،پس هرچی که دوست دارم مینویسم.
نمیدونم از کجا شروع کنم،دارم تو پسه ذهنم دنبال چیزی میگیردم ولی انگار شبیه یه لوح سفید
هیچی توش نیست.
آیا من انسان غمگینیم؟
آیا من خوشحالم؟
آیا من خوشبختم؟!
هه،همیشه فکر میکردم چرا باید زندگی انسان در این صفت های انقدر ساده خلاصه شه؟!
مگه اشرف مخلوقات همه چیزش همینقدر سادس؟!
انگاری هست، همینقدر ساده،همینقدر غیر قابل باور!
واقعا نمیدونم ته این فکرایی که تو ذهنمه چی میشه فقط اینو میدونم که میخوام از این وضع در بیام
و بیشتر از همیشه حالم از بعضی ادما بهم میخوره.

#امروز_ساعت۱۲_فروردین ۱۴۰۵
 
امشب بزرگترین شوکی که میتونست بهم‌وارد شد
جوری که یادم نمیاد اخرین بار کی بود که اینحوری تعجب کردمو قلبم درد گرفت
فکرشو نمیکردم سرنوشت کسی که یه روزی واقعا باهاش خیلی رفیق بودم از گوشتو،خونم بود از یه خانواده فامیلی بودیم این بشه که با ی بچه جدا بشه،سنی نداره از منم حتی کوچیک تره ولی باید این فقدان تحمل کنه
و دوری بچه ۴ سالش چون دادگاه ندادتش بهش
امشب قطعا شب سختیه براش!
قطعا نمیتونه بخوابه چون فردا قراره جدا شه
درسته بهم خوبی نکرده این اخریا دلم صاف نیست باهاش ولی عمیقا ناراحت شدم
هرچند جوون بیشک میتونه ازدواج‌کنه ولی
بازم فقدان یه زندگی که یه بچه هم ازت جداشده و تازه تو سن ۲۴ سالگی هستی!
یکم غیر قابل تحمل
خیلی غم انگیز بود
درسته شاید با ادمای زیاد ارتباط خوبی نداشته باشم ولی واقعا از ته دلم نمیخوام اتفاقی بیوفته براشون که از ته دلشون زجر بکشن.

#امروز_نمیدونم چه تاریخیه#چهارشنبه
 
عقب
بالا