چو گل در دست بیداد تو پرپر شد نگاه من
چنان کاندر سرای سینه ره گم کرد آه من
پلنگ خشمگینی دید این آهوی صحراگرد
چه زود از نیمه ره برگشت سرگردان نگاه من
دلم میسوزد و کاری ز دستم برنمیآید
چو با آن کولی خوشبخت میآیی به راه من
تو با او رفتی و رفت آنچه با من نور و شادی بود
کنون من در پناه بادهام غم در پناه من
درون سینه عمری آتش عشق تو پروردم
ولی هرگز ندیدم ذرهای مهر از تو ماه من
هنوزت دوست میدارم چو شبنم بوسهٔ گل را
نگاه دردناک و آرزومندم گواه من
نمیدانی نمیدانی چه مشتاق و چه محرومم
نمیدانم نمیدانم چه بود آخر گناه من
چه کرد ای مهربان ترسای پیر می فروش امشب
می گرم و سپیدت با دل سرد و سیاه من،
که چون آتش به مجمر سوزم و چون می به خم جوشم
پرند از آشیانِ دل، کبوترهای آه من
مهدی_اخوان_ثالث