Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
عنوان: خاکستر دل انگیز
ژانر: عاشقانه، جنایی
ناظر: @SEYRAN
نویسنده: رقیه کروشاتی
خلاصه رمان: دختری که در دل خطر دنبال حقیقت است حقیقتی که زندگی دختر داستان رو به مردی مرموز گره میزند.
نویسندهی عزیز🌸
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمانخود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
باید به پرونده مردی که قاچاقچی بود رسیدگی میکردم. دنبال حقیقت این بودم که چطور وارد این راه شده عمارت بزرگی داشت بسیار بی رحم و شرور بود. اسمش اصلان محمدی بود. ۳۲ ساله اما فعلا باید به خونه میرفتم وقتی به خونمون رسیدم اول دوش گرفتم بعد ناهار جوجه کباب خوردم تنها زندگی میکردم پدر مادرم رو از دست داده بودم. اسمم حدیث بود دوش ده دقیقهای گرفتم بعد تو اینترنت درمورد اصلان تحقیق کردم اما اطلاعاتی نبود پس زیادی مرموز بود. دوستم زهرا بهم زنگ زد جوابش رو دادم:
- سلام زهرا خانم چطوری؟ چه عجب زنگ زدی.
زهرا: سلام حدیث خانم چهخبرا؟ خوبم مرسی.
- خبری نیست درگیر پرونده قاچاقچی هستم سرم زیادی شلوغه.
- که اینطور ، پایهای بریم پارکی چیزی؟
- نه زهرا حال و حوصله ندارم بذار روز دیگه. چه کارا میکنی؟
- والا درگیر تمیز کردن خونه هستم مهمون داریم شب. اگه گفتی کیان؟ عموم اینا هستن.
- خوبه که بهت خوش بگذره من دیگه قطع کنم بوس بای.
- خداحافظ گلم.
وقتی قطع کردم به ساعت نگاه کردم یک ظهر بود.
کمی چرت زدم بعد باید به عمارت اصلان میرفتم.
روز بعد ماشین گرفتم و به سمت عمارت اصلان رفتم در زدم که دو نگهبان با اخم درو باز کردن خودم رو پرستار دختر خواهر اصلان معرفی کردم.
وقتی داخل حیاط شدم با دیدن استخر پر آب و درختای میوه دهنم باز شد عجب امکانات خوبی داشت. وارد عمارت شدم اصلان دنبال کارش رفته بود فقط خدمتکارا بودن. پس تو حیاط منتظر شدم. گفتن ساعت ده صبح میاد باید خودم رو آماده میکردم پلیس بودم و باید وظیفه رو درست انجام میدادم. تازه هشت بود پس رو تاب حیاط نشستم و خودم رو تکون دادم وقت دیر میگذشت.
خدمتکاری واسم چای آورد تشکر کردم و کمی خوردم. بعد لیوان رو تو آشپزخونه گذاشتم خدمتکارا درگیر غذا درست کردن بودن منم تو حیاط چرخی زدم. میوه پرتقال چیدم و پوست کندم و خوردم زیادی پروو بودم. بعد نیم ساعتی ماشینی وارد عمارت شد استرس گرفته بودم. دستام رو در هم گره کرده بودم اصلان پیاده شد با دیدن من اول تعجب کرد بعد اخم کرد. اومد کنارم و گفت:
- سلام واسه چه کاری اومدی؟ اصلاً تو عمارت چکار میکنی؟
- سلام اومدم پرستار دختر خواهرتون شم آدرس اینجا رو دادن.
دستی به سیبیلش کشید و وارد عمارت شد منتظر موندم چیزی بگه.
اصلان: کی گفته بیای عمارتم؟ من نیازی به پرستار ندارم. بهتره بری.
با اخم گفتم:
- ولی آقا آگهی دیدم که نیاز به پرستار دارین من به این شغل احتیاج دارم لطفاً بیرونم نکنین.
اصلان نفس عمیقی کشید و گفت:
- باشه حقوقت ده میلیونه قبول میکنی؟
- آره چرا که نه دختر خواهرتون کجاست؟
- بیا از پلهها بالا اتاقش سمت راسته.
وقتی وارد اتاق شدیم پسر بچهایی دیدم که خوابیده بود سریع چکش کردم باید ازش آزمایش میگرفتم. در خواب بود کنارش رو تخت نشستم. صورتش معصوم بود بهش شیش سال میخورد.
وقتی علائمش رو فهمیدم تاسف خوردم. بیماری آنفولانزا داشت. دستی به صورتش کشیدم اصلان من رو به اتاق کوچیکی فرستاد تا استراحت کنم.
لباسام رو عوض کردم خوبه باخودم لباس آوردم.
کمی خوابیدم بعد واسه نماز ظهر بیدار شدم نمازم رو خوندم و دعا کردم از پس مسئولیت بر بیام. کارم حساس بود اصلان رو تو خونه ندیدم حتماً کار داشت. کمی به گوشیم سر زدم شکمم به غار و غور افتاده بود پایین رفتم و ناهار فسنجون بود رو با اصلان خوردم. اصلان بهم نگاه کرد به خوردن مشغول شد خدمتکارا گوشهایی ایستاده بودن و ما رو نگاه میکردن. بعد ناهار به اتاقم رفتم و کمی روی تخت دراز کشیدم. به آیندم فکر کردم کاشکی ماموریتم رو درست انجام میدادم. کمی اینستا چرخیدم استوری عکسم و اتاق رو گذاشتم و زیرش نوشتم حالم خوبه. عمارت زیادی سکوت بود به دوستم مهشید زنگ زدم که جواب داد:
- چطوری خُله؟ اوضاع چطوره؟
- خوبم اوضاع بد نیست چهخبرا؟
- سلامتیت تو پاسگاه کار میکنیم حتماً بهت خوش گذشته نه؟
- چرت و پرت نگو گیر کردم ماموریتم سخته تازشم باید پرستار یک بچه شم. چیکارا میکنی؟
- هیچ مهمونی داریم همسایمون خونمون منم اتاقم نشستم.
- خوبه کاری نداری؟
- نه مواظب خودت باش خدافظ.
وقتی قطع کردم نفس راحتی کشیدم به پنجره نگاه کردم هوا خنک بود باغچه حیاط رو پر کرده بود.
اصلان تو اتاقش خواب بود ساعت دو بود باید به اصلان نزدیک میشدم. روز بعد وقتی بیدار شدم اصلان رو پیدا نکردم. پس بیخیال تو حیاط چرخیدم. دختر خواهرش خواب بود و من روی تاب تاب نشسته بودم. روزها کند میگذشت باید با اصلان حرف میزدم باید به اتاق کارش میرفتم و اطلاعاتی ازش میگرفتم. رفتم وارد اتاقش شدم مدارکش فقط اتاق کارش بود چیز خاصی پیدا نکردم. رفتم اتاق بچه که دیدم بچه بیداره با تعجب نگاهم میکرد خودم رو بهش معرفی کردم. که اسمش رو گفت اسمش طاهر بود. ازم سوال پرسید:
- تو پرستارمی؟ من شما رو نمیشناسم.
- آره پسر خوب میخوام در روند بیماریت کمکت کنم.