انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دفترِخاطرات دفترچه خاطرات rogaye26| کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mahak
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
1779046552965.webp


به نام خدا
دفترچه خاطرات @rogaye26
 
دلم گرفته از اینکه از گوشی مادرم استفاده میکنم ولی اجازه نمیده رمان بنویسم درسته اینترنت خیلی مصرف میکنم اما محروم شدن خیلی بده.
 
بچه که بودم با دختری دوست بودم اتاقش کلی عروسک داشت یک روز بدون روسری تو خیابون بودم که زن و مردی اومدن گشواره‌هام رو دزدیدن.
 
حتی عموم واسم پلی استیشن خرید و من با دستگاه بازی کردم آخر پسر عموم خرابش کرد تو خونمون باغچه داشتیم گوجه فرنگی کاشتیم. حتی چندبار مادرم واسم جوجه خرید که گربه بردتشون.
 
وقتی کلاس اول بودم رفتم مغازه ماست بخرم که سرم محکم به زیر نیمکت نانوایی خورد و خون از سرم جاری شد سرم رو بخیه زدن خاطره‌ ی بدی بود.
 
دلم گرفته از بی انصافی آدما راهنمایی بودم که پدرم پرنده مینا آورد پرنده از خودش صدا در میآورد آخر پر زد رفت ۱۶ سالگیم رفتیم مشهد خیلی شهر خوبی بود.
 
با هواپیما به مشهد رفتیم از ارتفاع می‌ ترسیدم بهمون شام دادن سالاد الویه بعد مشهد سوم راهنمایی از فراهانی رد میشدم وقتی رفتیم بروجرد برای زندگی کردن فعال بودم پدرم برام چیپس و پفک و بسکوییت می‌خرید.
 
و اما صبحی دیگر تا اینکه عارف برادرم زن گرفت زن برادر عفریتم دخترش بیماری گال گرفته بود من اون بیماری رو گرفتم پاهام همش جوش گرفته بود و خارش داشتم تا اینکه با سرکه و دارو خوب شدم بعد یک ماه خیلی اذیت شدم.
 
خواستگار فارس داشتم پدرم قبول نکرد به خونه ی دوست بابام میرفتیم اونا هم خونمون می‌اومدند وقتی پدرم سکته قلبی گرفت شوکه شده بودم پدرم یک دفعه افتاد داروهاش رو نمیخورد حتی فاتحه مادربزرگم من خونه پیش پدرم موندم و براش آشپزی کردم مراقب حالش بودم.
 
آخرین ویرایش:
سر قبر پدرم کلی گریه کردم بعد سه سال واسش سنگ قبر ساختند مادرم خونه‌ی داییم رفت و من پیش برادرم و زن نحسش زندگی می کردم گرسنگی کشیدم منی که ناز پروده بودم الان گیر برادر طمع کارم و عموهام موندم.
 
  • عررر
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا