انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

شعر اشعار مهدی اخوان ثالث

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش..

مهدی_اخوان_ثالث
 
چو گل در دست بیداد تو پرپر شد نگاه من
چنان کاندر سرای سینه ره گم کرد آه من

پلنگ خشمگینی دید این آهوی صحراگرد
چه زود از نیمه ره برگشت سرگردان نگاه من

دلم می‌سوزد و کاری ز دستم برنمی‌آید
چو با آن کولی خوشبخت می‌آیی به راه من

تو با او رفتی و رفت آنچه با من نور و شادی بود
کنون من در پناه باده‌ام غم در پناه من

درون سینه عمری آتش عشق تو پروردم
ولی هرگز ندیدم ذره‌ای مهر از تو ماه من

هنوزت دوست می‌دارم چو شبنم بوسهٔ گل را
نگاه دردناک و آرزومندم گواه من

نمی‌دانی نمی‌دانی چه مشتاق و چه محرومم
نمی‌دانم نمی‌دانم چه بود آخر گناه من

چه کرد ای مهربان ترسای پیر می فروش امشب
می گرم و سپیدت با دل سرد و سیاه من،

که چون آتش به مجمر سوزم و چون می به خم جوشم
پرند از آشیانِ دل، کبوترهای آه من


مهدی_اخوان_ثالث
 
بیا ای خسته‌‌خاطر دوست
ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ ا‌ست
بیا ره‌توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم ...!

مهدی_اخوان_ثالث
 
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناحوانمردانه سرد است…آی…
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
 
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم.
 
با ندیمانی به‌سانِ اختران، رخشنده‌تن
هم بهاران، بس‌که گل داریم و نسرین و سمن
کِی گوارَد بی تو عیش؟
ای بی تو من بی خویشتن!

مهدی_اخوان_ثالث
 
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی
خود می‌گذرد
عشق ها می‌میرند
رنگ ها رنگ دگر می‌گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به‌جا می‌مانند .

مهدی_اخوان_ثالث
 
عشق ها می‌میرند
رنگ ها رنگ دگر می‌گیرند
و فقط خاطره‌هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می‌مانند.

مهدی_اخوان_ثالث
 
ای تکیه‌گاه و پناهِ
زیباترین لحظه‌های
پرعصمت و پرشکوهِ
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من
ای با تو من گشته بسیار
در کوچه‌های بزرگ نجابت…
 
من از این غفلت معصومِ تو ای شعله‌ی پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم
منشین با من، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی‌پا و سرم؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده‌ی من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی‌ست؟
یا نگاه تو، که پرعصمت و ناز
برمن افتد، چه عذاب و ستمی است

دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی‌خویشتنم
پوپکم! آهوکم!
تا جنون فاصله‌ای نیست از این‌جا که منم
 
عقب
بالا