انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

همگانی متن کوتاه

هر دو می‌دانستند ‏آنکه بیشتر سکوت می‌کرد ‏زخمی‌تر بود
 
کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما‌ کنی.
فروغی_بسطامی
 
" این چنین پای مزن بر منِ افتاده به خاک ،
من همان برگ بهارم که غمت مرگم داد . "
 
میگه ك :
من نشستم بروی مِی بخری برگردی
ترسم این است مسلمان شده باشی جایی!:)
 
آهوان گم شده‌اند در شب دشت، آه از آن رفتگان بی‌برگشت .
جناب ِ هوشنگ ابتهاج
 
‹ اما چه باید گفت از انسان‌نمایانی که ننگِ نام انسان‌‌اند؛ آنان که انسان‌ بودنِ خود را در پای دین کشتند؟ ›
- هوشنگ ابتهاج
 
‌
گفت مرا یادت هست ؟
دویدم و در راه فکر کردم
که من چه یادی دارم.
چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی می‌کنند؟
و من در یاد هیچ‌کس نیستم...

عباس_معروفی
 
هر که از این دنیا چیزی برمیدارد
من دست برداشتم...

صادق_هدایت
 
خیلی از ماها روحمون در بیست سالگی می میره ولی جسم مون در هشتاد سالگی به خاک سپرده میشه.
 
من از تبارِ درختانم؛
هرچه زخم بیشتر، ریشه‌ها عمیق‌تر و سبزیِ جان ماندگارتر
 
عقب
بالا