انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

همگانی متن کوتاه

و اما نبودنت سوزاند آن بهار خاطراتی که ساخته بودیم را..
 
ᵗʰʳᵒᵘᵍʰ ᵗʰᵉ ᵘᵖˢ ᵃⁿᵈ ᵈᵒʷⁿˢ
ⁱ ʷᵃˢ ᵐʸ ᵒʷⁿ ᵒⁿˡʸ ᶠʳⁱᵉⁿᵈ
میان پستی و بلندی ها
خودم تنها دوست خودم بودم
 
امیدوارم اینکه میگن:
«روزی که ما هم بار سفر ببندیم، کسایی که دوستشون داشتیم میان استقبالمون»
حقیقت داشته باشه.
 
از سکوت در این شرایط بدم میاد،

کاش میتونستم کاری کنم،
دلم آروم شه.
 
ای بی‌وفای سنگلدل قدرناشناس ،
از من همین ڪه دست کشیدی تو را سپاس
فاضل_نظری
 
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی امد و زین گونه بسی رفت

ابتهاج
 
جهان میتواند زیبا باشد، فقط زمانی که انسان‌ها جای کشتار، به دیگری کمک کنند.
 
اگر کفش‌ات پایت را می‌زد و از ترس سخن مردم پابرهنه نشدی و درد را به پایت تحمیل کردی، دیگر در مورد آزادی شعار نده!

آلبرکامو
 
نقاب اشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم اشنایان را

شهریار
 
آقای ناظم، بعضی چیزها را نمی‌شود گفت. بعضی چیزها را احساس می‌کنید. رگ و پی شما را می‌تراشد، دل شما را آب می‌کند، اما وقتی می‌خواهید بیان کنید می‌بینید که بی‌رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عیناً همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می‌فشارد، در آن نیست...

چشم‌هایش - بزرگ علوی
 
عقب
بالا