انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

ادبیات کهن

  1. Mahak

    همگانی اشتباهات رایج در گفتار ضرب المثل

    به نام خداوند رنگین کمان غلط ننویسیم / ضرب المثل اولین اشتباه دل و دَماغ نداشتن / دل و دِماغ نداشتن: با توجه به اینکه دَماغ به معنی بینی است و دِماغ به معنی مغز، پس گویش درست ضرب المثل چنین است: «دل و دِماغ انجام کاری ندارم
  2. Mahak

    همگانی غزل به سبک شیراز

    غزل به سبک شیراز بیا که ترک شیرازی به ناز خود نگر آمد که در بزمِ رقیبان، عقلِ ما را در سفر آمد به یک گردشِ چشمِ شوخ و شوریده‌ات ای یار دلِ زاهدِ بیچاره به دستِ حذر آمد بگوییم که چون ساقی می از جامِ لعل ریزد که هر کس را نصیبی از میِ مستی‌ات آید ریاضت‌های پیران، عاریت دان و مپسندش که در...
  3. Nazanin

    متفرقه ادبیات دوره باستان

    ادبیات ایران باستان به مجموعه داستان‌های شفاهی و مکتوب ایرانی‌ها (مادی، پارسی، سکایی، اوستایی) گویند که توسط مآخذ دینی (اوستا)، نثر (تاریخ یونانی و سنگ‌نوشته‌های پارسی باستان و نظم شاهنامه فردوسی، گشتاسب و کتایون، شیرین و فرهاد) به دست ما رسیده‌است. از داستان‌هایی که در ایران پیش ازسولیکیان...
  4. Nazanin

    گلستان سعدی| باب اول درسیرت پادشاه

    درسیرت پادشاه، حکایت اول: پادشاهی را شنیدم به کشتنِ اسیری اشارت کرد. بی‌چاره در آن حالتِ نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفته‌اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سرِ شمشیرِ تیز إِذا یَئِسَ الْإِنسانُ طالَ لِسانُهُ کَسِنَّورٍ...
  5. Nazanin

    گلستان سعدی

    دیباچه: بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم منّت خدای را عزَّ وَ جَلّ که طاعتش موجبِ قُربَت است و به شکر اندرش مَزید نعمت. هر نفسی که فرو می‌رود مُمدِّ حیات است و چون بر می‌آید مُفَرِّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب. از دست و زبان که برآید کز عُهدهٔ شکرش به‌در‌آید؟
  6. دلبَهــآر

    ▪︎ غزل‌سرا ▪︎

    اگر می‌دانستم اشعار از کجا می‌آیند، به آنجا می‌رفتم.. ،،، تاپیک جامع ارسال اشعار و غزل‌های شاعران همه‌ی دوران‌ها
  7. Nazanin

    شاهنامه فردوسی| داستان کیومرث

    «به نام نگارنده هستی» خجسته سیامک یکی پور داشت که نزد نیا جاه دستور داشت گرانمایه را نام هوشنگ بود تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود به نزد نیا یادگار پدر نیا پروریده مر او را به بر نیایش به جای پسر داشتی جز او بر کسی چشم نگماشتی چو بنهاد دل کینه و جنگ را بخواند آن گرانمایه هوشنگ را همه گفتنی‌ها...
  8. Nazanin

    شاهنامه فردوسی| داستان طهمورث

    «به نام خداوند بخشاینده مهربان» پسر بد مر او را یک هوشمند گرانمایه طهمورث دیو بند بیامد به تخت پدر بر نشست به شاهی کمر بر میان بر ببست همه موبدان را ز لشکر بخواند به خوبی چه مایه سخن‌ها براند چنین گفت کامروز تخت و کلاه مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه جهان از بدی‌ها بشویم به رای پس آنگه کنم...
  9. Nazanin

    شاهنامه فردوسی|داستان اکوان دیو

    🍁به نام نگارنده هستی🍁 تو بر کردگار روان و خرد ستایش گزین تا چه اندر خورد ببین ای خردمند روشن‌روان که چون باید او را ستودن توان همه دانش ما به بیچارگیست به بیچارگان بر بباید گریست تو خستو شو آنرا که هست و یکیست روان و خرد را جزین راه نیست ایا فلسفه‌دان بسیار گوی بپویم براهی که گویی مپوی
  10. Nazanin

    شاهنامه فردوسی| داستان بیژن و منیژه

    بخش اول: شبی چون شبه روی شسته به قیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر دگرگونه آرایشی کرد ماه بسیچ گذر کرد بر پیشگاه شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ ز تاجش سه بهره شده لاژورد سپرده هوا را به زنگار و گرد سپاه شب تیره بر دشت و راغ یکی فرش گسترده از پرّ زاغ
  11. P

    متفرقه نظم و نثر ادبی و اشعار دوبیتی

    •بسم رب قلم• سلام و وقت بخیر! اینجا قراره هر روز یک یا چند متن یا شعر کوتاه ثبت بشه:) نظراتتون رو با واکنش به ما نشون بدید^^
  12. hana

    غزلیات سنایی

    غزل شماره ۱ احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا بگشای کمر پیاله بستان آراسته کن تو مجلس ما تا کی کمر و کلاه و موزه تا کی سفر و نشاط صحرا امروز زمانه خوش گذاریم بدرود کنیم دی و فردا من طاقت هجر تو ندارم با تو چکنم به جز مدارا
  13. hana

    رباعیات رودکی

    رباعی شماره ۱ در رهگذر باد چراغی که تو راست ترسم که بمیرد از فراغی که تو راست بوی جگر سوخته عالم بگرفت گر نشنیدی، زهی دماغی که تو راست!
  14. hana

    غزلیات مولانا

    غزل شماره ۱ ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها ای آتشی افروخته، در بیشه اندیشه‌ها امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی بر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا خورشید را حاجب تویی ، اومید را واجب تویی مطلب تویی طالب تویی ، هم منتها هم مبتدا در سینه‌ها برخاسته، اندیشه را آراسته هم خویش حاجت خواسته، هم...
عقب
بالا