Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
به نام سکوتی که فریاد میزند
اثر: نِقاهتِ بیسوگ
به قلم: SONIYA_RPR
ژانر: عاشقانه، تراژدی
ناظر : @ماهک مهاجری
دیباچه:
در امتدادِ واژههایی که هرگز گفته نشدند، عشقی نفس کشید که نه آغاز داشت و نه انجام. در گورستانِ لحظهها، بوسهای دفن شد که طعمِ ابدیت میداد.
روایتِ پرسهی یک روحِ عاشق است در...
به نام سکوتی که فریاد میزند
اثر: خاموشیِ وراء
به قلم: SONIYA_RPR
ژانر: فلسفی-تراژدی
ناظر : @ماهک مهاجری
دیباچه
هنگامی که جادهها به انتهای خود میرسند، نه دیواری برای توقف وجود دارد و نه پرتگاهی برای سقوط؛ در آنجا تنها یک افقِ بیرنگ حکمفرماست. ما، مسافرانِ این لحظهی مُتلاشی، چمدانهایمان...
به نام سکوتی که فریاد میزند
اثر: شبهاتِ مُکَرر
به قلم: SONIYA_RPR
ژانر: اجتماعی، تراژدی
ناظر: @ماهک مهاجری
دیباچه:
در این مُثلهگاهِ نگاه، هر نفسی که برمیآید، حکمِ نهایی قاضیای است که هرگز او را ندیده است. اینجا، آناتومیِ سکوتِ درونی، زیر تیغِ تشریحِ هزاران زبان، پارهپاره میشود. او، تندیسِ...
به نام سکوتی که فریاد میزند
اثر: اطلسِ زوال
به قلم: سونیا ریپر
ژانر: عاشقانه، تراژدی
به این اثر تگ پیشرفته تعلق گرفت.
ناظر @ماهک مهاجری
دیباچه:
این اوراق، نقشههاییاند که از فروریختن تدریجی قلهای حکایت دارند؛ نه کوهی از سنگ، بلکه شاهتیرِ هستیِ دلدادهای که زیر بار سنگینیِ فقدانی ابدی خم شده...
به نام سکوتی که فریاد میزند
اثر: مرثیه بیمزار
به قلم: سونيا ريپر
ژانر: تراژدی
ناظر @ماهک مهاجری
دیباچه:
در دیاری که خاطرهها پیش از تولد میمیرند، واژهای بییاور در دل سکوتی بیحد حیات گرفت. نه از ژاد فروغ بود، نه از ژاد تیرگی؛ شاید از ژاد دم لحظهای که چراغها خاموش میشوند و هیچک.س...
گفت: زیاد که غمگین شدم، پناه میبرم به دلخوشیهای کوچک در دسترس، گاهی به موسیقی و گاهی چای و گاهی یک نارنگی در انتظار پوست کندهشدن...
گفت: مشکلات و سختیها آدم را سرسخت میکنند، مثلا من پیش از آنکه در اقیانوس متلاطم مشکلات گرفتار شوم، فکرش را هم نمیکردم که میتوانم چقدر قوی باشم و تا چه...
هنوز صداش خوب یادمه... فرقی نداشت سر صبح یا سر ظهر، هر وقت میومد با صدای بلند تو بلندگو داد می زد " کهنه بیار و نو ببر... " کارش همین بود... ظرف و قابلمه ی رویی قدیمی رو با نو عوض می کرد و یکم پول سر می گرفت... قدیما واسش صف می کشیدن و حسابی کاسبیش خوب بود... ولی از یه جایی به بعد روزگار عوض...