- تاریخ ثبتنام
- 9/25/25
- نوشتهها
- 1,064
- موضوع نویسنده
- #21
شبی که لعنت از مهتاب میبارید
و پاهامان ورم میکرد و میخارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت:
باید رفت
و ما با خستگی گفتیم:
لعنت بیش بادا گوشمان را، چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تختهسنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند:
کسی رازِ مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند…
و پاهامان ورم میکرد و میخارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت:
باید رفت
و ما با خستگی گفتیم:
لعنت بیش بادا گوشمان را، چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تختهسنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند:
کسی رازِ مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند…