انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

متفرقه برای کودکی که هرگز متولد نشد.

متفرقه

یـآرا

اسپرت لاور
اسپرت لاور
گنجینه آوا
تاریخ ثبت‌نام
11/23/24
نوشته‌ها
325
  • موضوع نویسنده
  • #1
برای ِ تویی که اینجا نیستی.
تویی که جآنی
جهآنی
ولی هیچوقت نمیفهمی..
اگه اینجا دُنیا باشه،
تو هرگز متولد نمیشی،
تو هرگز نمیفهمی حرفایی
که برای تو هست.
عزیز ترین
این
روزها
🌼🌾
_


۲۹/۲/۴​
 
  • موضوع نویسنده
  • #2
حرف ها اگر حرف باشند خودشان را برای به تو رساندن میرسانند، تو اگر تویی که از تو ساختم باشی خودت میفهمی! فعل اگر فعل باشد به گذشته نمیرود، بودند و میرسند و بودی و میفهمیدی و بودش، تیغ کُشدارِ قلب من است کاش نروند کاش..
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
میدانی؟ بودنت را از هر چه هست وُ نیست بیشتر دوست دارم وُ میخواهم هرچه جُز رنجیدن خودم! شاید الان هست که بگویی تو چقد خودخواهی! خودت را از منم بیشتر دوست داری! بگو.. هر چه میخواهی بگو اصلاً برایم مُهم نیست! چون نمیدانی...
ولی نبودنت، نبودنت را از هر چه هست و هر چه نیست کمتر میخواهم! اصلاً نمیخواهم، ولی حتی نبودنت را هم دوست دارم، این احساس که میگوید کاش بودی را و ُعقلم داد میزند هیس! هم دوست دارم.
برای دلی که دست و پا میزدن برای بودنت محبوبِ من؛ برای دیدنت، برای آن لهجه ی شیرین که دوست دارم!
میخواهم باشی! امّا نمیخواهم بدانی....
احساس من همان تاسیانی است که بارها معنایش کرده بودم برایت،
نمیدانستم قرار است زمان بچرخد تا تو تاسیان را در من زنده کُنی! تاسیان بودن را..
من آن شهر دورم که دریا نداره، پُر از جای ِخالی
چقد فکر کردم به دلبستگی‌هام،
به یه خواب راحت واسه خستگی هام،
خدا رو چه دیدی؟! شاید دستتو زیر بارون گرفتم!
شاید خنده برگشت، خدا رو چه دیدی؟!..
خوشی دورمون زد، بلا دورمون گشت!
خدا رو چه دیدی؟!...
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
آواز قو را شنیدی تا به حال؟! میگویند قوها لالند! وقتی میخواهند جان بدهند سر به آواز میگذارند، حالا غیر این است که من برای نبود تو سخن بگویم و جان ندهم؟! سوختنم از بیم نبودت نیست از اینکه کل یاد من را برای خود برداشتی و در یاد تو؟! نبودنم آشکار است. اثری نداشتنم..
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
بعد از مدت ها سلام! دیگر حس و حال شاعرانه نوشتن برایت ندارم! همین که هنوز هم مثل روز اول پُر رنگی، یعنی مثل هیچکس نبودی..
،
یادته عاشق آهنگای داریوش بودی و چقد به سلیقت گیر میدادم؟! الان یجوری بعضی اهنگاشو دوست دارم، یجوری یادم نمیاد چطور از سلیقت بدم میومد که نگو! نیستی که ببینی دیگه..
نخواستم باشی که ببینی
"راهی ِ این سفر نشو
بری تو وُ مرگ من..."

27بهمن404
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
عزیزکم،
همه‌ی ما این روزها به شکلی غمی را در دل پنهان کرده‌ایم؛ غمی که نه نام دارد و نه قرار، اما هر صبح بی‌صدا کنارمان بیدار می‌شود.
حتی برف و بوران هم دیگر توان شستن این تیرگی را ندارند؛ انگار جهان یاد گرفته غم را در منتهای دلش نگه دارد.
ما هم یاد گرفته‌ایم.
کم می‌آوریم، می‌شکنیم، گاهی در سکوت فرو می‌ریزیم، اما باز مثل همیشه خودمان را با روزگار وفق می‌دهیم. عادت کرده‌ایم ادامه بدهیم، حتی وقتی دل‌مان جا مانده است. عادت، گاهی تنها شکل ممکن زنده ماندن است.
اما با همه‌ی این‌ها،
آرزو می‌کنم تو در دنیای من نباشی.
نه از سر دوری یا از بی‌میلی؛ نه!
از سرِ عشق.
می‌خواهم شاد باشی؛
برقصی بی‌آن‌که زمین زیر پایت بلرزد،
بخندی بی‌آن‌که صدایت را قورت دهی،
و نفس بکشی، بی‌آن‌که هوایت کدر باشد.
می‌خواهم تو باشی و آبادی؛
تو باشی و آزادی،
تو باشی و صبح‌هایی که هنوز چیزی برای خراب شدن ندارند.
می‌خواهم تو باشی و آرزوهایت؛
و بدانی هر روزی که برایشان تلاش می‌کنی،
حتی اگر خسته یا لرزان،
چند قدم به آن‌ها نزدیک‌تر شده‌ای.
می‌خواهم امید برایت معنا داشته باشد، مسیر داشته باشد، فردا داشته باشد.
تو باشی و عشق.
نه آن عشقی که زخمی شود،
بلکه آن عشقی که بلد است بماند،
بلد است بسازد یا رها کند.
تو باشی،
به دور از هر آن‌چه در دل من رخ داد؛
با فاصله‌ی کلان از شکست‌ها، سکوت‌ها،
و شب‌هایی که بیش از حد طولانی شدند.
تو باشی، آزاد و رها؛
بی‌نیاز از توضیح یا دفاع،
بی‌نیاز از شبیه شدن به آن‌چه من دوام آوردم.
و اگر روزی،
به هر دلیلی،
به دنیای من آمدی،
نامت را رها می‌گذارم؛
بی‌قاب، بی‌تعریف، بی‌زنجیر.
بگذار نامت هم مثل خودت آزاد باشد.


نمیدونم تاپیک عمومی هست یا نه
فقط همین یدونه رو قدیما نوشتم
دیگه مزاحم نمیشم😓😂
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
برگردم؟ نمیبینی خوابشم دیگه...
با اینکه دل منم دفاعش شکسته شد، ی حس دلتنگی عمیقی دارم، حتی بازم برگرده بازم میگم نه ولی دلم تنگه!
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
بُریدم دیگه، دلم میخواد از دستت بذارم برم، برم یجای دور که نه تو باشی نه خاطراتت، نه اشناهات...
تو بابت کدوم کار بدم اومدی تو زندگیم؟ کارمای کدوم کاری؟ مگه میشه دوست داشتن یِ ادم بشه تیغ رو شاهرگت...
با پنبه سر بریدن، بدترین نوع شکنجه ست.
خدایا خودت نجاتم بده! خسته شدم. من هر کاری کردم، نشد، تو بخوا که بشه
. نذار......
 
عقب
بالا