انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستانک تندیس های سکوت| ماهک مهاجری کاربر انجمن آوای رمان

ماهک مهاجری

مدیر تالار ادبیات+ گوینده آزمایشی
کادر مدیریت
مدیر تالار
ناظر اثر
منتقد
آزمایشی
نویسنده آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
540
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام خداوند رنگین کمان

نام اثر: تندیس های سکوت
نویسنده: ماهک مهاجری
ناظر @~مَهوا~
خلاصه :
انتقام، عشق ، اسارت ، از دست دادن ، باختن ، بردن. برگشتن به سوی زندگی یا گم شدن در تاریکی؟

رمان: تندیس‌های سکوت
فصل ۱
آذر، در آتلیه‌ای سرد و نمور در قلب پایتخت، زندگی‌اش را صرف تراشیدن سختی سنگ و گریز از نرمی احساسات کرده است. او در کودکی، شاهد خفقان و مرگ پدرش بوده و این واقعه او را به «تحلیل‌گر رنج» تبدیل کرده است؛ او دنیا را نه با قلب، بلکه با نگاهی تیزبین و هنری کالبدشکافی می‌کند. در موزه، در مقابل تندیس «چشم اشک‌آلود» می‌ایستد. این تندیس برای او صرفاً یک اثر هنری نیست، بلکه بازتاب روان زخمی خودش است.

ورود آرش: سردار آرش آریان وارد می‌شود. او نه یک شرور ساده، بلکه یک نیکوکار کاریزماتیک است که با سخنان دلربا دربارهٔ «نظم» و «قربانی‌های ضروری»، آذر را جذب می‌کند. آذر از این قدرت و آسودگی در او متنفر است، اما در عین حال، به طور پنهانی مجذوب او می‌شود.

فرهاد: فرهاد، مأمور نفوذی، آذر را زیر نظر دارد. او در ذهن خود با بحران هویت درگیر است: آیا او وظیفهٔ خود را انجام می‌دهد یا صرفاً به دیکتاتوری ظریف آرش خدمت می‌کند؟ اولین جرقهٔ عشق با احساس مشترک تنهایی در چشمان آذر زده می‌شود.
کشمکش آغاز می‌شود. آذر دفترچه‌های مرموز پدرش را که پر از استعاره‌های کاری و سیاسی است، پیدا می‌کند. او تلاش می‌کند با همان دقت روشنفکری که آثار هنری را تحلیل می‌کند ، زندگی پدرش را رمزگشایی کند.

درگیری آذر و فرهاد دربارهٔ هنر و سیاست در آتلیهٔ متروک. فرهاد می‌گوید: «هنر در برابر قدرت هیچ است.» آذر پاسخ می‌دهد: «هنر تنها حقیقتِ برهنه در برابر پوشش ریا است.» در شبی که مهاجمان برای دزدیدن مدارک پدرش به آتلیه می‌آیند، فرهاد به جای گزارش، جان آذر را نجات می‌دهد. آذر در لحظهٔ وحشت و نجات، برای اولین بار پس از سال‌ها، اجازه می‌دهد که حس وابستگی جایگزین نیاز به تنهایی شود. این وابستگی، او را از مسیر “انتقام” دور می‌کند.

فصل ۲:
مرگ استاد آذر، ضربهٔ روحی بزرگی به او وارد می‌کند. استاد، دکتر “سعدی”، شخصیت نامتعارفی بود که اصرار داشت آذر هنر را نه برای رنج، بلکه برای لذت و ترمیم به کار برد . او در یک وصیت‌نامهٔ محرمانه به آذر می‌گوید که در پسِ هر تندیس غم‌انگیز، باید یک نوای شاد وجود داشته باشد.

آذر متوجه می‌شود که کلید و نقاشی نصفه، مربوط به یک دفترچهٔ قدیمی دربار به نام «دلقکِ محزون» است که در آن، هنرمندی دربار چگونه توسط آریان و همدستانش قربانی شده است. آذر میان میراث انتقام پدر و میراث شفقت استادش در مورد هنر، سرگردان است. آیا باید هنرمندِ زخم‌های کهنه باشد یا سازندهٔ امیدهای نو؟
آذر و فرهاد، که اکنون رسماً در حال فرار از سیستم هستند، به یکدیگر پناه می‌برند. آن‌ها وارد یک بازی موش و گربهٔ پرسرعت با نیروهای آریان می‌شوند. فرهاد در این فصل، تصمیم نهایی را می‌گیرد: او باید «فرهاد» باشد نه «مأمور». او با شکستن تمام اصول خود، آذر را در یک پناهگاه زیرزمینی مخفی می‌کند. او در آینه به خود نگاه می‌کند و می‌فهمد که برای اولین بار، زندگی‌اش نه به دلیل وظیفه، بلکه به دلیل عشق و ایمان به عدالت، معنی پیدا کرده است. این عشق، او را تبدیل به یک خائن تمام‌عیار در چشم مافوق‌هایش می‌کند.


فصل ۳:
آرش آریان به فرهاد مشکوک است. او فرهاد را به یک ویلای مجلل فرا می‌خواند و با ارجاع به گذشتهٔ سخت فرهاد، به او یادآوری می‌کند که «نظم» آریان تنها چیزی است که از سقوط او جلوگیری می‌کند. آریان با روان فرهاد بازی می‌کند و به او القا می‌کند که آذر، تنها یک ابزار برای برهم زدن ثبات است.

همزمان، آذر به اطلاعاتی در مورد سازمان زیرزمینی پدرش می‌رسد. او متوجه می‌شود که این سازمان، در گذشته خود مرتکب خطاهای اخلاقی بزرگی شده است. آذر با ترسناک‌ترین حقیقت مواجه می‌شود: آیا طرف خیر و شر مطلق وجود دارد، یا همهٔ ما فقط درجات مختلفی از خاکستری هستیم؟ این ترس از نسبیت اخلاقی، او را به سمت وسوسهٔ آرش آریان می‌کشاند.

آذر با رمزگشایی از تندیس و دفترچه، به یک گورستان قدیمی می‌رسد. او متوجه می‌شود که تندیس موزه، سنگ قبر نمادین قربانیان آریان است. او به «نقطهٔ تاریک» تاریخ خود و پدرش می‌رسد. لیست قربانیان، نه تنها شامل کارگران، بلکه شامل نخبگان هنری نیز هست که از هنرشان برای انتقاد از آرش آریان استفاده کرده بودند.

آذر در حین رمزگشایی، لحظه‌ای دست از کار می‌کشد و به زندگی معمولی فکر می‌کند؛ زندگی بدون انتقام. اما تصویر پدرش، او را دوباره به دام “تعهد به رنج” می‌اندازد.

فصل ۴:
آرش آذر را دعوت می‌کند. این صحنه، نقطهٔ اوج کشمکش آذر است. آریان با استفاده از فن بیان و قدرت اقناع خود، به آذر پیشنهاد می‌دهد که نه تنها او را ببخشد، بلکه هنرش را تبدیل به ابزار رسمی قدرت کند. او می‌گوید: «آذر، تو می‌توانی هنرمند نظام جدید باشی. این مجسمه‌ها را بساز تا نشان دهی نظم چقدر زیباست. تو انتقام خود را در قالب قدرت می‌گیری.»

آذر در این لحظه، میان “قدرت مطلق” و “حقیقت دردناک” سرگردان است. او تقریباً تسلیم می‌شود. فرهاد، که از دور این وسوسه را می‌بیند، ناچار می‌شود در حضور همه، با سخنانی تلخ آذر را تحقیر کند و او را “شیدای قدرت” بخواند تا آریان شک نکند. این خیانت ظاهری، آذر را از وسوسهٔ آریان بیرون می‌کشد، اما او را در عمق درد فرو می‌برد.

فرهاد می‌داند که آرش دیگر به او اعتماد ندارد. او باید قبل از اینکه آریان، آذر را به طور کامل نابود کند، حرکت کند. او با همکار وفادار خود، ناصر، که یک فرد خشن اما پایبند به قانون است، درگیر می‌شود. در یک تعقیب و گریز نفس‌گیر در بازار، فرهاد باید ناصر را متوقف کند. او این کار را با روش‌های غیرمنتظره و خلاقانه انجام می‌دهد، نه با خشونت محض. فرهاد با زیر پا گذاشتن اصول سخت‌گیرانهٔ ناصر، نشان می‌دهد که گاهی برای نجات یک حقیقت، باید از مسیرهای غیرقانونی و غیرمتعارف استفاده کرد
فصل ۵:
فرهاد و آذر با یکدیگر آشتی می‌کنند و تصمیم می‌گیرند که آخرین و بزرگترین اقدام خود را انجام دهند: افشای لیست قربانیان در قلب قدرت. آن‌ها با مهارت‌های مجسمه‌سازی و نفوذ فرهاد، وارد یک جلسهٔ محرمانهٔ مجلس می‌شوند. آذر شاهد ریاکاری مطلق سیاستمداران است که همگی صورتک‌های شرافت بر چهره دارند.

آذر در این جلسه، یک سخنرانی پنهان و کوتاه ایراد می‌کند، نه با کلمات، بلکه با یک قطعهٔ هنری کوچک که ناگهان وسط میز قرار می‌دهد؛ تندیسی از یک دلقک بی‌زبان که دهانش با نخ‌های طلا دوخته شده است. این حرکت، نشان می‌دهد که حقیقت، حتی در سخت‌ترین شرایط هم خود را نشان خواهد داد.

آذر خود را فدا می‌کند تا فرهاد فرصت فرار با مدارک اصلی را پیدا کند. این فصل تماماً به سلول انفرادی و ذهن آذر اختصاص دارد. او از ابزارهای هنری، قلم، و حتی آرزوهایش محروم شده است. او برای حفظ عقل، زندگی‌اش را مانند یک متن علمی دقیق تحلیل می‌کند.

او به خود می‌گوید: «من یک اثر کامل نبودم. من فقط یک طرح ناتمام از انتقام بودم.» او متوجه می‌شود که بیش از حد بر دقت حقیقت تمرکز کرده و احساس انسانی را فراموش کرده است. در این سلول تاریک، او برای اولین بار به جای تفکر در مورد انتقام، به آیندهٔ ترمیم و عشق فرهاد فکر می‌کند.

فصل ۶:
فرهاد می‌داند که آرش قصد دارد آذر را در زندان به قتل برساند. او تصمیم می‌گیرد که برای نجات آذر و تندیس، از یک طرح جنون‌آمیز استفاده کند: ایجاد یک شورش ساختگی در شهر. او با استفاده از هوش و نفوذ قبلی خود، یک موج خبری جعلی و سپس یک تظاهرات عظیم خیابانی ترتیب می‌دهد تا حواس نیروهای امنیتی پرت شود.

او به یک انبار قدیمی برمی‌گردد و با دستان خالی، تندیس اصلی را که حالا حاوی پیام نهایی آذر است، به بیرون منتقل می‌کند. این عمل، آخرین پردهٔ جدایی فرهاد از نظم و تبدیل او به یک قهرمان شورشی است.

تقابل نهایی در یک کنفرانس مطبوعاتی بزرگ. فرهاد به طور علنی، شواهد را رو می‌کند. سروش آریان که حالا دیگر هیچ راهی برای انکار ندارد، به سمت فرهاد حمله می‌کند. در درگیری، آریان با چاقوی خود، فرهاد را به شدت زخمی می‌کند. آذر که از زندان فرار کرده و به صحنه رسیده، شاهد از دست رفتن زندگی فرهاد است. او میان انتقام (کشتن آرش) و عشق فرهاد قرار می‌گیرد.

او بر انتقام غلبه می‌کند. آذر به جای کشتن آرش، با تمام قدرت و مهارت خود، اثری را که آرش با خون فرهاد روی زمین خلق کرده، تبدیل به مدرکی زنده می‌کند و فریاد می‌زند: «این حقیقت شماست، آقای آرش!» آریان دستگیر می‌شود.

فصل ۷:
جامعه در یک شوک عظیم فرو می‌رود. فرهاد زنده می‌ماند، اما به دلیل آسیب‌های نخاعی، مجبور به پذیرش ناتوانی جسمی است. آذر به طور رسمی تبرئه می‌شود. اما زندگی آن‌ها دیگر عادی نیست.

دیدار آذر و فرهاد در بیمارستان یک صحنهٔ عمیقاً احساسی است. آن‌ها در سکوت، درد مشترک خود را درک می‌کنند. دیگر عشق آن‌ها رمانتیک و پرشور نیست، بلکه یک پیوند عمیق و دردناک از بقا و هدف مشترک است. آذر می‌فهمد که ناتوانی فرهاد، مجازات او برای خیانت به اصولش نبوده، بلکه نشانهٔ فداکاری نهایی او برای انسانیت بوده است.
آذر تمام تمرکز خود را از هنر «تراژدی» به هنر «ترمیم» تغییر می‌دهد. او آتلیهٔ خود را به یک مدرسهٔ رایگان هنر و زندگی تبدیل می‌کند .

او تندیس اصلی، «چشم اشک‌آلود»، را از موزه می‌گیرد و یک تندیس جدید به نام «لبخند آفتابی» در کنار آن می‌سازد؛ تندیسی که نشان می‌دهد رنج می‌تواند به شادی تبدیل شود.

فرهاد، با وجود معلولیت، مشاور اصلی اوست و از صندلی چرخدار خود، به جوانان می‌آموزد که چگونه از طریق نظم و قانون (که زمانی به آن پایبند بود) برای عدالت بجنگند.

آذر و فرهاد در آتلیه نشسته‌اند، نه با شور یک عاشقانهٔ ساده، بلکه با آرامش عمیق دو روح که از آتش عبور کرده‌اند. آن‌ها در می‌یابند که وظیفهٔ آن‌ها، نه انتقام، بلکه ساختن یک حقیقت جدید برای نسل آینده است اما این حقیقت که هرکدام، چه در دلشان می‌گذرد و آیا هنوز هم یکدیگر را دوست دارند ، هیچکس نمی تواند بفهمد .

پایان

نویسنده ـ ماهک مهاجری
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا