- تاریخ ثبتنام
- 7/26/25
- نوشتهها
- 1
- موضوع نویسنده
- #1
نام اثر: داستانک گل فروشی
نویسنده: آقای ماه پرست
حقیقتا سعی میکنم آدم منصفی باشم و کار را درست انجام دهم. چه کسی دلش میخواهد حرف مردم پشتش باشد؟ ولی استثنا هم وجود دارد.
یک روز ناخودآگاه تصمیم گرفتم تا حرف پشتم باشد. نمیدانم چرا این تصمیم را گرفتم. شاید چون وقتی وارد مغازه شدید، چند ثانیه فقط نگاهتان کردم و دیر جواب سلامتان را دادم. شاید هم بخاطر سرگیجهی بعد از استشمام عطرتان بود. شاید هم بخاطر لباس زیبایتان بود. نمیدانم، اما به هر حال تصمیم گرفتم کارتان را نصفه نیمه انجام دهم. پس وقتی موبایلتان را تحویل دادید تا تعمیر کنم، نیمه کاره رهایش کردم و گفتم: خانم، فکر کنم درست شد. اگر نشد حتما برگردید تا راه حل دیگری را امتحان کنم. اما خوب میدانستم فردا هم بر میگردید. مدام ساعت را نگاه میکردم و چشم به در دوخته بودم. تا اینکه آخر شب پیدایتان شد. لباستان عوض شده بود و با ترکیب سفید و صورتی لبخندتان را زیباتر میکرد. اما چشمهایتان... همان جادو روز قبل را داشت. گویی دریای سیاهی بود که هرکس میخواست در آن غرق شود. دوباره همان ادب و همان درخواست. داشتم کارتان را انجام میدادم که دلم ریخت. احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده وقتی دیدم دسته گل کوچکی را روی ویترین گذاشتهاید تا لباستان را مرتب کنید. آهی کشیدم و به کارم مشغول شدم. به خودم لعنت فرستادم که مال من نبودید تا آن دسته گل را تقدیمتان کنم. دلم گرفته بود که دیگر آن چشمها را نمیبینم، پس سریع کار را تمام کردم و در آخرین لحظه گفتم: چه دسته گل قشنگی. چه خوب که کسی را دارید تا به شما گل بدهد. لبخند ریزی روی صورتتان نقش بست و گفتید: مال من نیست. این را برای مادرم برداشتم. من در گلفروشی سر خیابان کار میکنم.
و من آنجا بودم. فردای آن شب، با بهترین لباسهایی که داشتم در گل فروشی شما بودم. بهترین عطرم را هم زده بودم اما در میان بوی گلهای شما گم شده بود. حالا متوجه شدم عطرتان چیست که هوش از سر میبرد؛ مانند لبخندتان.
وقتی از من پرسیدید که چطور میتوانید به من کمک کنید، یادم افتاد که بدون نقشه آمدهام. بنابراین تصمیم گرفتم که کمی داستانتان را عوض کنم: برای پدرم گل میخواهم.
پدرم؟ شاید آن را سر خاک پدرم میبردم. مجبور شدم برای رسیدن به شما دروغ بگویم. تصمیم گرفتم اگر مال من شدید، این حقیقت را برایتان فاش کنم.
وقتی شروع کردید، دلم نمیخواست تمام شود. میخواستم تا ابد صحبت کنید و از گلها بگویید و قبل از معرفی هر گل یک دور آن را ببویید و فقط تماشایتان کنم. اما ابدیتی وجود نداشت. بعد از چند دقیقه، بدون صحبت به هم نگاه میکردیم. گویی دلمان میخواست حرف بزنیم و کلمههایمان تمام شده بود. تا اینکه سکوت را شکستید: فردا گلهای جدیدتری برایمان میآید. حتما برگردید تا راه حل دیگری را امتحان کنم.
نویسنده: آقای ماه پرست
حقیقتا سعی میکنم آدم منصفی باشم و کار را درست انجام دهم. چه کسی دلش میخواهد حرف مردم پشتش باشد؟ ولی استثنا هم وجود دارد.
یک روز ناخودآگاه تصمیم گرفتم تا حرف پشتم باشد. نمیدانم چرا این تصمیم را گرفتم. شاید چون وقتی وارد مغازه شدید، چند ثانیه فقط نگاهتان کردم و دیر جواب سلامتان را دادم. شاید هم بخاطر سرگیجهی بعد از استشمام عطرتان بود. شاید هم بخاطر لباس زیبایتان بود. نمیدانم، اما به هر حال تصمیم گرفتم کارتان را نصفه نیمه انجام دهم. پس وقتی موبایلتان را تحویل دادید تا تعمیر کنم، نیمه کاره رهایش کردم و گفتم: خانم، فکر کنم درست شد. اگر نشد حتما برگردید تا راه حل دیگری را امتحان کنم. اما خوب میدانستم فردا هم بر میگردید. مدام ساعت را نگاه میکردم و چشم به در دوخته بودم. تا اینکه آخر شب پیدایتان شد. لباستان عوض شده بود و با ترکیب سفید و صورتی لبخندتان را زیباتر میکرد. اما چشمهایتان... همان جادو روز قبل را داشت. گویی دریای سیاهی بود که هرکس میخواست در آن غرق شود. دوباره همان ادب و همان درخواست. داشتم کارتان را انجام میدادم که دلم ریخت. احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده وقتی دیدم دسته گل کوچکی را روی ویترین گذاشتهاید تا لباستان را مرتب کنید. آهی کشیدم و به کارم مشغول شدم. به خودم لعنت فرستادم که مال من نبودید تا آن دسته گل را تقدیمتان کنم. دلم گرفته بود که دیگر آن چشمها را نمیبینم، پس سریع کار را تمام کردم و در آخرین لحظه گفتم: چه دسته گل قشنگی. چه خوب که کسی را دارید تا به شما گل بدهد. لبخند ریزی روی صورتتان نقش بست و گفتید: مال من نیست. این را برای مادرم برداشتم. من در گلفروشی سر خیابان کار میکنم.
و من آنجا بودم. فردای آن شب، با بهترین لباسهایی که داشتم در گل فروشی شما بودم. بهترین عطرم را هم زده بودم اما در میان بوی گلهای شما گم شده بود. حالا متوجه شدم عطرتان چیست که هوش از سر میبرد؛ مانند لبخندتان.
وقتی از من پرسیدید که چطور میتوانید به من کمک کنید، یادم افتاد که بدون نقشه آمدهام. بنابراین تصمیم گرفتم که کمی داستانتان را عوض کنم: برای پدرم گل میخواهم.
پدرم؟ شاید آن را سر خاک پدرم میبردم. مجبور شدم برای رسیدن به شما دروغ بگویم. تصمیم گرفتم اگر مال من شدید، این حقیقت را برایتان فاش کنم.
وقتی شروع کردید، دلم نمیخواست تمام شود. میخواستم تا ابد صحبت کنید و از گلها بگویید و قبل از معرفی هر گل یک دور آن را ببویید و فقط تماشایتان کنم. اما ابدیتی وجود نداشت. بعد از چند دقیقه، بدون صحبت به هم نگاه میکردیم. گویی دلمان میخواست حرف بزنیم و کلمههایمان تمام شده بود. تا اینکه سکوت را شکستید: فردا گلهای جدیدتری برایمان میآید. حتما برگردید تا راه حل دیگری را امتحان کنم.
آخرین ویرایش توسط مدیر: