انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دفترِخاطرات دفترچه خاطرات A u r o r a | کاربر انجمن آوای رمان

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
1774687777098.webp

به نام خدا
این دفترچه متعلق به @A u r o r a می باشد.
و کاربر دیگه ای حق فرستادن پیام در تاپیک رو نداره

تذکر :با افرادی که مطالب این تاپیک رو کپی یا مسخره کنند جدی برخورد میشه.
 
آخرین ویرایش:
تولد

آخرین بادکنک را هم گره زدم و به نیلو سپردم. نگاهی عمیق به شاهکاری که با آن‌ همه خنزرپنزر خلق کرده بودیم انداختم.
با این همه تدارکات، اگر خانواده‌ی داماد را هم دعوت می‌کردیم می‌توانستیم بجای تولد، آیلین را رهسپار خانه‌ی بخت کنیم.
البته مادر من معتقد است هیچ‌کس از پس هزینه‌های او برنمی‌آید و در آخر روی دست خانواده‌اش می‌ماند.
اما من نظری متفاوت دارم. دختری که خرج دارد ارج دارد. مثلا خود من که چندین سال است کسی تولدم را به یاد هم نمی‌آورد شوهر دارم؟ خیر! نشسته‌ام برای تولد یک فسقل بچه بادکنک باد می‌کنم.
زن دایی‌ام که به معنای واقعی زن دایی است و چشم ندارد ببیند دو دقیقه سر جایم بیکار نشسته‌ام، با همان لبخند مرموز نزدیک می‌شود.
غرغرکنان، زیر لب و عامدانه جوری که من بشنوم می‌گوید:
- اصلا یک ذره به فکر جیب پدرش نیست. تو این گرونی کی میاد چندین میلیون هزینه‌ی تولد کنه؟ تو فقط کیک رو در نظر بگیر که نزدیک به چهارمیلیون شده. هی خدا؛ کاش همه دخترها شبیه تو خوب و حرف گوش‌کن بودن.
خب زن دایی جان راست می‌گوید. همه‌اش زیر سر آیلین هشت‌نُه ساله است. مثلا او می‌داند با نصف همین هزینه‌ها می‌تواند تولد جمع و جور ولی باصفاتری ترتیب دهد. امان از چشم و هم‌چشمی‌های این بچه کوچک‌ها. زندگی برای این بزرگ‌ترهای بیچاره نگذاشته‌اند که. کاش یکم دختردایی من شبیه مادرش می‌شد و دیگر ما را ول معطل یک تولد در حد عروسی دختر رئیس جمهور نمی‌کرد.



پ.ن۱: نوشته‌هایی که قرار می‌دم ممکنه قدیمی یا جدید باشن.

پ.ن۲: بعضی وقت‌ها موقع نوشتن خاطرات ممکنه قلم چپ کنه و از خاطرات واقعی به سمت تخیلات بره.
* همیشه هم میگن هیچ‌وقت تعریف یا نوشتن خاطرات به صورت کاملا واقعی پیش نمی‌ره و ممکنه گوینده یا نویسنده اون رو بسط بده یا ازش کم کنه.

پ.ن۳: در این تاپیک خندیدن و مسخره کردن مجازه فقط عواقبش پای خودتون هست چون ممکنه بعضی شوخی‌ها به نویسنده بربخوره و ادب حکم کنه که بی‌ادب شه.♥️
 
آخرین ویرایش:
رها

بچه‌ها همیشه منتظر استراحت بین کلاس بودند تا بیایند و برایم از روزمره‌شان بگویند.
هرکدام حرفی، با‌ربط یا بی‌ربط، برای گفتن داشتند و من با لبخند، ذوقشان را موقع حرف زدن تماشا می‌کردم.
دانش‌آموز جدید کلاس هم زود راه افتاده بود؛ سریع می‌آمد و یک روز از زن‌دایی سلیطه‌اش می‌گفت و روزی دیگر از مدادی که پارسال از خارج برایش آورده بودند.
حتی یک‌بار به من گفت:
- کاش دایی‌ام این زن زشت را نمی‌گرفت و شما زن‌دایی من می‌شدید.
آن روز خندیدم و گفتم:
- همه‌ی زن‌دایی‌ها همین‌طورند؛ فرقی ندارد دایی تو با چه کسی ازدواج کند.
آخرین روز کلاس، درباره‌ی اجزای جمله صحبت می‌کردیم.
رو به رها گفتم:
- رها دوست دارد کجا برود؟
گفت:
- رها؟ رها هیچ‌جا دوست ندارد برود.
گفتم:
- ولی جمله‌ی ما باید کامل شود.
گفت:
- خب، رها دوست دارد به قبرستان برود.
راستش آن لحظه خیلی غمگین شدم. رهای شاد چرا باید چنین چیزی بگوید؟
جمله‌اش را ویرایش کردم:
رها دوست دارد سوگند را به اتاق فرار ببرد.
آن روز دلم می‌خواست به رها بگویم قبرستان اصلا جای خوبی نیست، اما نگفتم و گذشتم.
آن روز تمام شد.
مدرسه تمام شد.
و رها، همان روزها، طی حادثه‌ی گازگرفتگی مادرش را از دست داد؛
و تنها جایی که می‌شد پیدایش کرد، قبرستان بود.
رها پدر نداشت.
مادرش را هم از دست داد.
رها تنها شد.
اما من می‌دانم
رهای من قوی است.
رها استعداد زندگی دارد.
رها از این جهان بی‌رحم
جان سالم به در خواهد برد.

برای رهای من.



پ.ن۱ : این قضیه برمی‌گرده به اول دی ماه، اما دوست دارم توی تاپیک باشه.
 
آخرین ویرایش:
ماشین مشتی ممدلی

با دیدن آیلین بر صندلی‌های عقب ماشین، در کمک راننده را باز کردم و خود را اول به خدا و باز هم به خدا سپردم.
زن دایی با خنده‌ای ترسناک ماشینش را ماشین مشتی ممدلی معرفی کرد و من فهمیدم ماشین مشتی ممدلی می‌تواند بوق و صندلی داشته باشد اما ترمز نه!
با هر بار عوض شدن دنده خود را در ۴۰۵ مشکی و وسط مسابقات رالی تصور می‌کردم؛ با این تفاوت که به جای محسن لرستانی ریمیکس‌های بانو هایده فضا را پر کرده بود.
با نذر کردن سه‌تا صلوات، در کمال تعجب زنده به خانه‌شان رسیدیم.
در دلم عروسی برگزار شده بود و خوشحال از اینکه ادامه‌ی مسیر، دایی خودش رانندگی می‌کند و دیگر خبری از ماشین مشتی ممدلی نیست.
همه چیز خوب بود البته فقط تا زمانی که به اولین سرعت‌گیر برسیم.
تجربه‌های تلخ از ترمزهای سیخ، پیچ‌هایی که می‌پیچیدند و ما جا می‌ماندیم، شست پای آیلین در یک سانتی چشم راستم، پروازهای موفقیت‌آمیز و ... همگی باعث شدند ایمانم چنان تقویت شود که امام‌های جدیدی کشف کنم و آیاتی ناشناخته از پیامبری ناشناخته در ذهنم نقش ببندند.
هزاران بار قربان ماشین مشتی ممدلی رفتم و حالا که بالاخره مسافت سه ساعته را در یک ساعت طی کرده‌ام در تلاشم کلیه‌ی چپم را از میان گره‌های روده‌ام دربیاورم و طحالم را قورت بدهم.
امیدوارم دیگر چنین خاطره‌ای از خاطرم عبور نکند.
 
آخرین ویرایش:
ما همه زود می‌میریم

مثل همیشه آماده شدنم طول کشید و به قول مجید، باز هم مدرسه‌ام دیر شد.
سکوت شهر توجهم را جلب کرد؛ سکوتی جدید ولی عجیب نه.
یک نفر کلید ماشین در دستش، منتظر اتوبوس در ایستگاه نشسته.
دیگری در صف عابر بانک ایستاده و تسبیح می‌چرخاند.
من هم به همه‌شان فکر می‌کنم و در خیالاتم چند لحظه قبل و بعدشان را متصور می‌شوم.
پوست لبم را از چنگ دندان‌ها رها می‌کنم.
ما همه زود می‌میریم.
ما هر کدام به گونه‌ای در استرس غرق شده‌ایم. استرس جوانی‌مان که چگونه می‌گذرد؛ استرس گذشته، حال و آینده‌ی بلاتکلیف.
استرس خودمان، اطرافیان و حتی غریبه‌ها. استرس سربازان، استرس زندانی‌های اوین و بیماران. استرس دانش آموزانی که دیوار به دیوارشان لانچر است.
ما از استرس خواهیم مرد.
هوا آلوده است؛ این بار نه تنها از کربن دی اکسید.
در هر نفسی که انواع ذرات مضر فرو می‌رود؛ حیات به خطر می‌افتد و و چون بر می‌آید سرفه‌های پی‌درپی.
ما از بیماری‌های گوناگون خواهیم مرد.
ما از سرطان و بیماری‌های ریوی خواهیم مرد.
ما با دیدن نوزادانی که نارسایی‌های متفاوت دارند و ناقص‌اند خواهیم مرد.
ما همه خواهیم مرد؛ نه به سن طبیعی.
ما همه زودخواهیم مرد.
ما از غم خواهیم مرد.
غمِ از دست رفتگان.
با شنیدن خبر فوت عزیزان؛ مثلا شنیدن خبر فوت دکتر دادبه.
ما از استرس، آلودگی، غم و زندگی نکردن خواهیم مرد.
به مقصد رسیدیم.
هنوز نمرده‌ام، اما می‌دانم که ما همه خواهیم مرد.

۱۶ فروردین.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا