- تاریخ ثبتنام
- 8/11/24
- نوشتهها
- 26
- موضوع نویسنده
- #1
سرآغاز
هنگامی که از جهان داستانی سخن بمیان میآید، احتمالا نخستین چیزی که بذهن میرسد مجموعهای از مکانها، سرزمینها، شهرها، بناها و موقعیتهاییست که شخصیتهای داستان در آنها زندگی میکنند. ممکناست نویسنده تصویری روشن از خیابانهای یک شهر، ساختار یک پادشاهی، تاریخ یک خاندان یا شکل زندگی در آیندهای دور داشته باشد و تصور کند با تعیین این جزئیات، جهان اثر خود را ساختهاست. اما جهان داستانی صرفا مجموعهای از مکانها و اطلاعات نیست. آنچه به عناصر پراکندهی یک روایت وحدت میبخشد، روابطیست که میان آنها برقرار میشود و شرایطیست که تعیین میکند چه رخدادهایی امکان وقوع دارند، شخصیتها با چه محدودیتهایی روبرو میشوند و کنشهایشان چه پیامدهایی بهمراه میآورند. حتی داستانی که در خانهای کوچک و طی چند ساعت اتفاق میافتد، جهان خاص خود را دارد. روابط میان اعضای خانواده، قواعد نانوشتهی رفتار، جایگاه قدرت، امکانات انتخاب و نتایجی که از شکستن یک قاعده پدید میآید، همگی بخشی از نظامی هستند که جهان آن روایت را میسازند.
ازاینرو، مسئلهی اصلی جهان داستانی تنها این نیست که روایت در کجا و چه زمانی رخ میدهد، بلکه ایناست که درون آن چه چیزی ممکن، پذیرفتنی، ارزشمند یا پرهزینهاست. جهانی که در آن هیچکس نمیتواند از طبقهی اجتماعی خود خارج شود، با جهانی که جابجایی اجتماعی در آن امری عادیست تفاوت دارد، حتی اگر هر دو در شهری یکسان اتفاق بیفتند. همچنین جهانی که در آن خیانت همواره مجازات میشود، از نظر معنای روایی با جهانی متفاوتاست که در آن خیانتکاران قدرت میگیرند و وفاداران قربانی میشوند. این تفاوتها فقط ویژگیهای ظاهری روایت نیستند، بلکه بر تصمیم شخصیتها، شکلگیری تعارض، حرکت پیرنگ و برداشت مخاطب از معنای رخدادها اثر میگذارند. نویسنده با ساختن جهان داستانی، نظامی از امکانها، ارزشها و پیامدها پدید میآورد که شخصیتها درون آن زندگی میکنند و روایت از روابط میان اجزای آن شکل میگیرد.
جهان داستانی و تمایز آن از پسزمینهی روایت
هر داستان برای وقوع به زمینهای نیاز دارد، اما این زمینه زمانی به جهان داستانی تبدیل میشود که بتواند بر آنچه رخ میدهد تاثیر بگذارد. توصیف یک شهر، معرفی دورهای تاریخی یا اشاره به ویژگیهای فرهنگی یک جامعه شاید اطلاعاتی دربارهی محل وقوع روایت فراهم کند، اما هنوز روشن نمیسازد که این اطلاعات چه نقشی در ساختار اثر دارند. جهان داستانی هنگامی اهمیت پیدا میکند که عناصر آن از وضعیت اطلاعاتی منفرد بیرون بیایند و به مجموعهای از روابط وابسته تبدیل شوند. در چنین مجموعهای، موقعیت یک شخصیت، امکاناتی که در اختیار دارد و محدودیتهایی که با آنها روبروست، از شرایط جهانی که در آن زندگی میکند جدا نیست.
جهان داستانی همچنین نباید با میزان گستردگی اطلاعات نویسنده دربارهی اثر خود سنجیده شود. ممکناست نویسنده تاریخ چند هزار سالهی سرزمینی خیالی را طراحی کرده باشد، اما بخش بزرگی از این تاریخ هیچ نقشی در روایت نداشته باشد. در مقابل، داستانی محدود دربارهی اختلاف دو همسایه میتواند جهانی کاملا مشخص داشته باشد، اگر روابط مالکیت، اعتماد، قدرت و عرف اجتماعی در آن بر رفتار شخصیتها تاثیر بگذارند. گستردگی جهان بمعنای بزرگی جغرافیایی یا فراوانی جزئیات نیست، بلکه به میزان پیوستگی و کارکرد روابطی بستگی دارد که داستان را امکانپذیر میکنند.
تعریف جهان داستانی بمثابه نظامی از روابط و امکانات
جهان داستانی را میتوان مجموعهای از شرایط و روابط دانست که امکان وقوع رخدادهای روایت را فراهم و در همان حال محدود میکنند. این جهان تنها از چیزهایی که وجود دارند ساخته نمیشود، بلکه چیزهایی که نمیتوانند وجود داشته باشند یا امکان وقوعشان بسیار محدودست نیز در تعریف آن نقش دارند. اگر در جهانی سفر میان سیارهها امری روزمره باشد، فاصلهی مکانی معنایی متفاوت از جهانی خواهد داشت که عبور از یک کوهستان میتواند ماهها طول بکشد. اگر در جامعهای افراد حق انتخاب شغل یا محل زندگی خود را نداشته باشند، تصمیمهای ظاهرا سادهای مانند ترک خانه یا پذیرفتن یک پیشنهاد کاری به مسئلهای پیچیده تبدیل میشوند. بنابراین، جهان داستانی فقط محل وقوع کنش نیست، بلکه شرایط امکان آن را تعیین میکند.
مفهوم نظام در این تعریف اهمیت دارد. منظور از نظام مجموعهای از عناصر نیست که صرفا در کنار یکدیگر قرار گرفته باشند، بلکه ساختاریست که اجزای آن بر یکدیگر تاثیر میگذارند. کمبود یک منبع میتواند مناسبات اقتصادی را تغییر دهد، این تغییر بر روابط قدرت اثر بگذارد و در نتیجه جایگاه اجتماعی شخصیتها را دگرگون کند. همین روابط میتوانند تعیین کنند که یک شخصیت برای رسیدن به خواستهی خود باید از چه مسیرهایی عبور کند. اگر هر عنصر بدون توجه به دیگر عناصر عمل کند، جهان به مجموعهای از ویژگیهای پراکنده تبدیل میشود که ارتباط آنها با ساختار روایت روشن نیست.
جهان داستانی همچنین نظامی از امکانهاست، زیرا نویسنده تنها وضعیت موجود را تعریف نمیکند، بلکه دامنهی وضعیتهایی را نیز مشخص میسازد که میتوانند از دل آن پدید آیند. مخاطب هنگام شناخت جهان بتدریج درمییابد چه تحولاتی در آن قابلتصورند و چه تغییراتی به شرایطی ویژه نیاز دارند. جهانی که در آن قدرت سیاسی تنها از راه وراثت منتقل میشود، امکانهای متفاوتی برای جانشینی، شورش یا اصلاحات فراهم میکند. اهمیت این ویژگی در آناست که جهان داستانی پیش از وقوع هر رخداد، مجموعهای از ظرفیتها را در خود نگاه میدارد و روایت میتواند برخی از این ظرفیتها را به فعلیت برساند.
تفاوت جهان داستانی با مکان، زمان و فضاسازی
مکان یکی از عناصر جهان داستانیست، اما با کلیت آن یکسان نیست. مکان به پرسش «رخداد کجا اتفاق میافتد؟» پاسخ میدهد، درحالیکه جهان داستانی به پرسش گستردهتری مربوطاست: «در این مکان، تحت چه شرایطی و با چه پیامدهایی میتوان عمل کرد؟» یک زندان میتواند محل وقوع روایتی باشد، اما برای شناخت جهان داستانی آن باید دانست چه کسانی اختیار صدور فرمان دارند، زندانیان از چه حقوقی برخوردارند، چه راههایی برای مقاومت وجود دارد و روابط میان نگهبانان و زندانیان چگونه شکل گرفتهاست. دیوارها و سلولها مکان را مشخص میکنند، اما مجموعهی مناسبات حاکم بر زندگی درون آنها بخشی از جهان داستانی را تشکیل میدهد.
زمان نیز بهمان اندازه اهمیت دارد، اما تعیین دورهی تاریخی بتنهایی برای شناخت جهان کافی نیست. دو داستان ممکناست هر دو در قرن نوزدهم رخ دهند، درحالیکه در یکی روابط طبقاتی و مالکیت بر تصمیمها غلبه داشته باشد و در دیگری مناسبات خانوادگی و قواعد حیثیت اجتماعی تعیینکننده باشند. همچنین فضاسازی، هرچند میتواند دریافت عاطفی مخاطب از جهان را شکل دهد، با آن یکسان نیست. تاریکی یک کوچه ممکناست احساس تهدید ایجاد کند، اما اینکه چه نوع تهدیدی در آن امکان وقوع دارد، چه کسانی از آن سود میبرند و شخصیت چگونه میتواند با آن مواجه شود، به منطق جهان وابستهاست.
فضاسازی عمدتا بر کیفیت ادراک و تجربهی محیط تاثیر میگذارد، درحالیکه جهان داستانی به ساختار روابط و امکانات موجود در آن مربوط میشود. این دو میتوانند یکدیگر را تقویت کنند، اما نباید جای یکدیگر را بگیرند. ممکناست نویسنده با توصیفهایی دقیق و تاثیرگذار، محیطی زنده بسازد، اما اگر ویژگیهای آن محیط هیچ نقشی در کنش شخصیتها نداشته باشند، جهان اثر همچنان از نظر روایی کمتعین باقی بماند. جهان زمانی فراتر از فضاسازی عمل میکند که حضور آن نتنها احساس شود، بلکه در چگونگی وقوع رخدادها نیز قابلتشخیص باشد.
عناصر مادی، اجتماعی و فرهنگی سازندهی جهان
بخشی از جهان داستانی از شرایط مادی تشکیل میشود. جغرافیا، اقلیم، منابع طبیعی، فناوری، ابزارها، معماری و شیوههای تولید همگی میتوانند بر امکانات زندگی شخصیتها تاثیر بگذارند. جامعهای که دسترسی محدودی به آب دارد، ناچارست روابط متفاوتی با مالکیت، کشاورزی و قدرت برقرار کند. در جهانی که ارتباطات فوری امکانپذیر نیست، فاصله میتواند مانعی جدی برای انتقال اطلاعات و هماهنگی میان شخصیتها باشد. عناصر مادی زمانی اهمیت روایی پیدا میکنند که شرایط زیستن و عملکردن را تعیین کنند، نه اینکه صرفا تصویری دقیق از محیط ارائه دهند.
در کنار این شرایط، مناسبات اجتماعی نیز جهان را شکل میدهند. ساختار خانواده، طبقات اجتماعی، نهادهای سیاسی، روابط اقتصادی، نظام حقوقی و شیوههای توزیع قدرت مشخص میکنند افراد چه جایگاهی دارند و چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند. ممکناست دو شخصیت از نظر تواناییهای فردی برابر باشند، اما جایگاه اجتماعی متفاوتشان امکانات یکسانی در اختیار آنها نگذارد. یکی بتواند از حمایت نهادهای رسمی برخوردار شود و دیگری حتی امکان طرح شکایت نداشته باشد. چنین تفاوتی نه از خصوصیات روانی شخصیتها، بلکه از سازمان اجتماعی جهانی ناشی میشود که در آن زندگی میکنند.
عناصر فرهنگی لایهی دیگری از این ساختار را میسازند. زبان، باورها، آیینها، خاطرههای جمعی، سنتها و شیوههای داوری دربارهی رفتار انسانها بر معنای کنشها تاثیر میگذارند. عملی که در جامعهای نشانهی احتراماست، ممکناست در جامعهای دیگر توهین تلقی شود. سکوت میتواند نشانهی اطاعت، مخالفت یا بیاعتنایی باشد و معنای آن به قراردادهای فرهنگی وابسته بماند. این عناصر هنگامی به جهان داستانی تعلق پیدا میکنند که در روابط شخصیتها حضور داشته باشند و بر برداشت آنها از موقعیت اثر بگذارند. فرهنگ در این معنا مجموعهای از اطلاعات تزئینی نیست، بلکه یکی از نیروهاییست که رفتار افراد را معنادار میکند.
نسبت جهان داستانی با شخصیت، کنش و پیرنگ
شخصیت هیچگاه مستقل از جهانی که در آن زندگی میکند شکل نمیگیرد. خواستهها، ترسها، عادتها و برداشت او از امکانات زندگی تا اندازهای به شرایط پیرامونش وابستهاند. شخصیتی که در جامعهای مبتنی بر نظارت دائمی بزرگ شدهاست، نسبت به پنهانکاری، اعتماد و آزادی رفتاری متفاوت از شخصیتی دارد که در محیطی باز زندگی کردهاست. این تفاوت بمعنای تعیین کامل شخصیت از سوی محیط نیست، بلکه نشان میدهد ویژگیهای فردی همواره در ارتباط با شرایطی مشخص صورت پیدا میکنند. حتی مخالفت شخصیت با ارزشهای جامعه نیز تنها در نسبت با همان ارزشها معنا دارد.
کنش از برخورد خواستهی شخصیت با امکانات جهان پدید میآید. شخصیت چیزی میخواهد، اما برای رسیدن به آن باید از مسیرهایی عبور کند که جهان در اختیارش قرار میدهد. اگر امکان دستیابی مستقیم به هدف وجود نداشته باشد، او ناچار میشود راه دیگری پیدا کند، از خواستهی خود چشم بپوشد یا شرایط موجود را تغییر دهد. به این ترتیب، جهان داستانی از همان آغاز در شکلگیری تصمیمها حضور دارد. انتخاب شخصیت تنها بیان ارادهی فردی نیست، بلکه پاسخی به موقعیتیست که امکانات و محدودیتهای معینی دارد.
پیرنگ نیز از همین ارتباط تاثیر میپذیرد. رخدادهای داستان هنگامی به یکدیگر وابسته میشوند که بتوان رابطهی آنها را با شرایط موجود و کنشهای شخصیتها تشخیص داد. تغییری در یک رابطهی اجتماعی ممکناست تصمیم تازهای را ضروری سازد و آن تصمیم پیامدهایی ایجاد کند که وضعیت بعدی را دگرگون کنند. جهان داستانی در این فرایند زمینهای ثابت نیست که پیرنگ بر روی آن قرار گرفته باشد، بلکه یکی از شرایط شکلگیری زنجیرهی رخدادهاست. بااینحال، جهان جانشین شخصیت و کنش نمیشود و اهمیت آن در ایناست که به انتخابها زمینه، محدودیت و معنای مشخص میبخشد.
قوانین جهان داستانی و مرزهای امکان
هر جهان داستانی، چه به زندگی روزمره شباهت داشته باشد و چه بر پایهی فرضهایی کاملا خیالی ساخته شده باشد، از مجموعهای از قواعد پیروی میکند. این قواعد مشخص میکنند چه چیزی میتواند رخ دهد، کدام رفتارها با مقاومت روبرو میشوند و چه نوع تحولاتی برای شخصیتها دستیافتنی هستند. همهی قوانین جهان ضرورتا در قالب فرمان، مقررات یا اصولی آشکار بیان نمیشوند. گاهی شخصیتها بدون آنکه دربارهی قاعدهای سخن بگویند، رفتار خود را با آن هماهنگ میکنند. مخاطب نیز از طریق تکرار موقعیتها و مشاهدهی نتایج بتدریج درمییابد جهان بر چه منطقی استوارست.
وجود قوانین بمعنای پیشبینیپذیری کامل رخدادها نیست. جهانی منسجم میتواند از حادثه، استثنا، تصادف و امر ناشناخته برخوردار باشد، اما این عناصر باید نسبتی قابلفهم با شرایط کلی آن داشته باشند. اهمیت قوانین در محدودکردن تخیل نویسنده نیست، بلکه در ایجاد تفاوت میان امکانهای گوناگوناست. هنگامی که هر رخدادی بدون شرط و پیامد امکان وقوع داشته باشد، تصمیم شخصیتها اهمیت خود را از دست میدهد، زیرا دیگر روشن نیست چرا باید از راهی مشخص عبور کنند یا در برابر مانعی معین مقاومت نشان دهند.
قواعد آشکار و نانوشتهی حاکم بر جهان
برخی قواعد جهان داستانی آشکارند. قوانین حکومتی، مقررات سازمانها، محدودیتهای فناوری یا شرایط استفاده از نیرویی فراطبیعی ممکناست مستقیما برای شخصیتها و مخاطب مشخص شده باشند. در چنین مواردی، افراد میدانند چه رفتاری مجازست، چه کاری ممنوع شده و چه شرایطی برای انجام یک عمل ضرورت دارد. برای نمونه، در جهانی که سفر میان مناطق تنها با مجوز رسمی امکانپذیرست، وجود این مقررات میتواند بر برنامهریزی و حرکت شخصیتها اثر بگذارد. بااینحال، آشکاربودن یک قاعده لزوما بمعنای اجرای یکسان آن نیست. قانون ممکناست وجود داشته باشد، اما قدرت، ثروت یا روابط شخصی تعیین کنند چه کسانی عملا از آن پیروی میکنند.
بخش دیگری از قواعد نانوشتهاند. این قواعد از عادتها، انتظارات اجتماعی و شیوههای تثبیتشدهی رفتار سرچشمه میگیرند. ممکناست هیچ قانونی فرزندان را از مخالفت با بزرگترهای خانواده منع نکند، اما مناسبات خانوادگی چنان سازمان یافته باشند که مخالفت آشکار تقریبا ناممکن بنظر برسد. در جهانی دیگر، افراد شاید بتوانند آزادانه سخن بگویند، اما دربارهی موضوعاتی مشخص سکوت کنند، زیرا شکستن این سکوت پیامدهای اجتماعی دارد. قواعد نانوشته اغلب از راه رفتارهای تکرارشونده و واکنش دیگران به نقض آنها شناخته میشوند.
نویسنده باید میان وجود یک قاعده، آگاهی شخصیتها از آن و میزان اجرای واقعی آن تمایز بگذارد. شخصیتی تازهوارد ممکناست از عرفی محلی بیخبر باشد، درحالیکه ساکنان قدیمی آن را بدیهی بدانند. فردی دیگر شاید قاعده را بشناسد، اما به اعتبار جایگاه خود از رعایت آن سر باز زند. این تفاوتها نشان میدهند که قوانین جهان الزاما مجموعهای یکدست و موردتوافق نیستند. آنچه جهان را منسجم میکند، یکسانبودن رفتار همهی شخصیتها نیست، بلکه وجود روابطی قابلشناسایی میان قواعد، موقعیت افراد و پیامدهای پیروی یا سرپیچی از آنهاست.
مرز میان امر ممکن، ناممکن و استثنایی
یکی از مهمترین کارکردهای قوانین جهان داستانی، تعیین مرز میان امر ممکن و ناممکناست. امر ممکن رخدادیست که با شرایط تثبیتشدهی جهان سازگاری دارد، حتی اگر وقوع آن قطعی یا محتمل نباشد. امر ناممکن در مقابل، با محدودیتهایی تعارض دارد که جهان بر اساس آنها شکل گرفتهاست. اگر در روایتی انسانها توان پرواز بدون ابزار را ندارند، پرواز ناگهانی یکی از شخصیتها نمیتواند بدون توضیحی در منطق اثر پذیرفته شود. این محدودیت در داستانی دیگر ممکناست اصلا وجود نداشته باشد. بنابراین، امکان و امتناع در روایت همواره در نسبت با قواعد همان جهان تعریف میشوند.
امر استثنایی جایگاهی متفاوت دارد. استثنا لزوما نقض قانون نیست، بلکه میتواند رخدادی نادر باشد که تنها در شرایطی خاص امکان وقوع پیدا میکند. ممکناست در جهانی همهی انسانها توان استفاده از نوعی قدرت را داشته باشند، اما دستیابی به آن نیازمند سالها تمرین باشد. در چنین حالتی، ظهور فردی بسیار توانمند رخدادی استثناییست، نه ناممکن. همچنین ممکناست رویدادی از نظر ساکنان جهان ناممکن تلقی شود، اما روایت بتدریج نشان دهد که این برداشت از ناآگاهی آنها ناشی شدهاست. آنچه شخصیتها دربارهی جهان میدانند، ضرورتا با تمام ظرفیتهای واقعی آن یکسان نیست.
تمایز میان این سه وضعیت برای حفظ اهمیت رخدادها ضروریست. اگر مخاطب نتواند تشخیص دهد وقوع یک اتفاق عادیست یا استثنایی، اندازهی اهمیت آن نیز مبهم میماند. نجاتیافتن شخصیت از خطری بزرگ در جهانی که رهایی از مرگ امری رایجاست، معنایی متفاوت از جهانی خواهد داشت که چنین چیزی پیشتر هرگز رخ ندادهاست. امر استثنایی زمانی میتواند تاثیرگذار باشد که مخاطب محدودیت معمول را شناخته باشد و دریابد چه چیزی این رخداد را از وضعیت عادی جدا میکند.
محدودیتهای طبیعی، اجتماعی و فراطبیعی
محدودیتهای جهان داستانی خاستگاههای متفاوتی دارند. برخی از آنها طبیعی یا مادیاند و به ویژگیهای محیط، بدن، منابع و ابزارها مربوط میشوند. گرسنگی، بیماری، فرسودگی، فاصلهی جغرافیایی و کمبود منابع میتوانند امکانات کنش را محدود کنند. شخصیتی که برای رسیدن به مقصد باید از بیابانی عبور کند، با شرایطی روبروست که صرف خواستن نمیتواند آنها را از میان ببرد. حتی در جهانی برخوردار از فناوری پیشرفته، محدودیتها ممکناست از شکل دیگری برخوردار باشند. ابزارهای قدرتمند نیز میتوانند به انرژی، مواد اولیه، زمان یا شرایطی ویژه نیاز داشته باشند.
محدودیتهای اجتماعی از روابط و نهادهای انسانی پدید میآیند. قانون، طبقه، مالکیت، اعتبار اجتماعی، وابستگی خانوادگی و روابط قدرت میتوانند انتخابهایی را دشوار یا ناممکن کنند که از نظر طبیعی هیچ مانعی در برابرشان وجود ندارد. ممکناست شخصیتی توانایی ترک شهر را داشته باشد، اما بدلیل تعهدی حقوقی یا ترس از طردشدن نتواند چنین کند. تفاوت این محدودیتها با موانع طبیعی در آناست که از مناسبات انسانی سرچشمه میگیرند و میتوانند با تغییر آن مناسبات دگرگون شوند. البته دگرگونکردن آنها نیز به امکاناتی وابستهاست که در همان جهان وجود دارد.
در جهانهایی که عناصر فراطبیعی حضور دارند، نوع سومی از محدودیتها شکل میگیرد. قدرت جادویی، دخالت موجودات الهی، نفرینها یا قواعدی که به ساختار فراطبیعی واقعیت تعلق دارند، میتوانند مرزهای تازهای برای کنش تعیین کنند. وجود نیرویی فراطبیعی بمعنای بیحدومرزشدن امکانها نیست. اگر نیرویی بتواند بیماری را درمان کند، همچنان باید روشن باشد که آیا همهی بیماریها را درمان میکند، چه کسانی به آن دسترسی دارند و تحت چه شرایطی از کار میافتد. تفاوت جهان خیالی با جهان واقعگرا در ضرورت وجود منطق نیست، بلکه در نوع مقدمات و محدودیتهاییست که این منطق بر آنها استوار شدهاست.
امکانات کنش و هزینههای استفاده از آنها
هر امکان در جهان داستانی لزوما به یک اندازه در دسترس همهی شخصیتها نیست. ممکناست ابزاری وجود داشته باشد که بتواند مسئلهای را حل کند، اما شخصیت برای دستیابی به آن به پول، دانش، اجازه یا حمایت دیگران نیاز داشته باشد. همچنین ممکناست راهی برای رسیدن به هدف وجود داشته باشد، اما استفاده از آن بمعنای چشمپوشی از امکان دیگری باشد. در چنین شرایطی، نویسنده تنها مشخص نمیکند شخصیت چه کاری میتواند انجام دهد، بلکه تعیین میکند برای انجام آن باید از چه چیزهایی بگذرد. همین تفاوت میان وجود یک امکان و دسترسی عملی به آن، زمینهی تصمیمهای معنادار را فراهم میکند.
هزینهی کنش همیشه مادی یا جسمانی نیست. شاید شخصیتی بتواند با افشای حقیقت از مجازات رهایی یابد، اما این کار به ازمیانرفتن اعتماد نزدیکانش بینجامد. فردی دیگر شاید برای رسیدن به قدرت ناچار شود تعهدی را نقض کند که هویت خود را بر اساس آن ساختهاست. گاهی نیز استفاده از یک امکان، فرصتهای آینده را محدود میکند. انتخاب یک مسیر میتواند راه بازگشت را ببندد یا شخصیت را وارد رابطهای کند که خروج از آن دشوار باشد. هزینه در این معنا بخشی از ساختار انتخاباست و ضرورتا شکل مجازات ندارد.
جهانی که امکانات فراوانی دارد، اما استفاده از آنها هیچ محدودیت یا هزینهی قابلاعتنایی ایجاد نمیکند، ممکناست نتواند تصمیمهای شخصیتها را از یکدیگر متمایز سازد. اگر هر مانعی را بتوان با ابزاری تازه و بیزحمت از میان برداشت، دشواری انتخاب کاهش مییابد. بااینحال، نباید تصور کرد که هر کنش باید حتما با زیانی بزرگ همراه باشد. مسئله تناسب میان توانایی، دسترسی و شرایط استفادهاست. حتی امکانی ساده میتواند هنگامی اهمیت پیدا کند که شخصیت در موقعیتی مشخص ناچار شود میان چند راه معتبر یکی را برگزیند.
قراردادهای ژانری و انتظارات مخاطب از منطق جهان
مخاطب هنگام ورود به داستان هیچگاه کاملا بدون انتظار نیست. شناخت او از گونههای ادبی، تجربهی آثار پیشین و نشانههایی که روایت در آغاز ارائه میکند، بر برداشتش از امور ممکن تاثیر میگذارند. در داستانی واقعگرا، ظهور ناگهانی موجودی فراطبیعی بدون زمینهسازی احتمالا با مقاومت مخاطب روبرو میشود، درحالیکه همان رخداد در یک روایت فانتزی ممکناست پذیرفتنی باشد. این تفاوت از قراردادهایی ناشی میشود که میان شکل اثر و انتظارات مخاطب برقرار شدهاند. قرارداد ژانری به مخاطب کمک میکند دریابد با چه نوع جهانی مواجهاست و چه شیوهای از تبیین رخدادها را باید انتظار داشته باشد.
این قراردادها با قوانین قطعی و تغییرناپذیر یکسان نیستند. نویسنده میتواند انتظارات ژانری را دگرگون کند، آنها را با یکدیگر ترکیب کند یا آگاهانه در برابرشان قرار گیرد. داستانی ممکناست با ویژگیهای یک روایت جنایی آغاز شود، اما بتدریج نشان دهد که توضیح معمول رخدادها کافی نیست. اثری دیگر شاید در جهانی فانتزی اتفاق بیفتد، اما در برخورد با روابط انسانی از منطقی کاملا واقعگرایانه پیروی کند. چنین ترکیبهایی زمانی موثرند که مخاطب بتواند قواعد خاص اثر را بشناسد و تغییر انتظارات صرفا بهانهای برای توجیه هر اتفاق تازه نباشد.
قرارداد ژانری بنابراین نقطهی آغاز رابطهی مخاطب با جهاناست، نه جایگزین منطق درونی آن. نویسنده نمیتواند صرفا با انتساب اثر خود به فانتزی، علمیتخیلی یا رئالیسم جادویی از ضرورت سازگاری رخدادها چشم بپوشد. هر اثر در کنار قراردادهای عمومی ژانر، مجموعهای از انتظارات خاص خود را نیز شکل میدهد. مخاطب براساس آنچه داستان تاکنون نشان دادهاست، دربارهی امکانات آینده داوری میکند. اعتبار جهان داستانی تا اندازهی زیادی به این بستگی دارد که اثر بتواند انتظاراتی را که خود ایجاد کردهاست، بشکلی معنادار ادامه دهد یا دگرگون سازد.
آشکارسازی تدریجی قواعد جهان در روایت
وجود مجموعهای از قوانین در تصور نویسنده بمعنای شناختهشدن آنها برای مخاطب نیست. نویسنده ممکناست دربارهی ساختار جامعه، محدودیتهای طبیعی، روابط قدرت و شرایط وقوع رخدادها اطلاعات دقیقی داشته باشد، اما مخاطب تنها از طریق چیزهایی که در متن حضور پیدا میکنند میتواند به این نظام دسترسی یابد. ازاینرو، ساختن قواعد و آشکارکردن آنها دو مسئلهی متفاوتاند. جهان داستانی ممکناست از نظر نویسنده کاملا مشخص باشد، اما اگر اطلاعات لازم برای شناخت آن به مخاطب منتقل نشود، رفتار شخصیتها و اهمیت رخدادها نامفهوم باقی میمانند. در مقابل، انتقال یکبارهی تمام دانستهها نیز میتواند حرکت روایت را زیر انبوهی از توضیحات متوقف کند.
آشکارسازی تدریجی بمعنای پنهانکردن تصنعی اطلاعات نیست، بلکه به چگونگی حضور منطق جهان در تجربهی روایت مربوط میشود. مخاطب لازم نیست پیش از هر کنش، تمام قوانین موثر بر آن را بداند، اما باید بقدری اطلاعات در اختیار داشته باشد که بتواند وضعیت شخصیت را دنبال کند. بخشی از شناخت جهان میتواند پیش از آغاز تعارض شکل بگیرد، بخشی هنگام برخورد شخصیت با موانع آشکار شود و بخش دیگری در نتیجهی تغییر شرایط معنا پیدا کند. آنچه اهمیت دارد، تناسب میان زمان ارائهی اطلاعات و نیازیست که روایت برای فهم آنها ایجاد کردهاست.
نمایش قواعد از طریق رفتار و انتخاب شخصیتها
یکی از طبیعیترین راههای شناخت قوانین جهان، مشاهدهی رفتار کسانیست که در آن زندگی میکنند. افراد معمولا دربارهی تمام قواعد محیط خود توضیح نمیدهند، زیرا بسیاری از آنها را بدیهی میدانند. شخصیتی که هنگام ورود به اتاق از نشستن خودداری میکند تا فرد دیگری به او اجازه دهد، میتواند بخشی از مناسبات قدرت را آشکار کند. فردی که پیش از بیان نام یک شخص مکث میکند یا هنگام شنیدن موضوعی مشخص صدایش را پایین میآورد نیز ممکناست نشان دهد که در جهان او چه چیزهایی حساس، ممنوع یا خطرناکاند. چنین رفتارهایی به مخاطب اجازه میدهند از طریق نشانههای عملی به وجود قواعد پی ببرد.
انتخابهای شخصیتها نیز میتوانند قواعد را آشکار سازند. اگر فردی برای فرستادن پیامی مهم ناچار شود از واسطهای غیرقابلاعتماد کمک بگیرد، مخاطب درمییابد که دسترسی او به راههای ارتباطی محدودست. اگر شخصیتی برای ورود به مکانی عمومی نیازمند همراهی فردی صاحبنفوذ باشد، نوعی نابرابری اجتماعی در پس کنش او دیده میشود. در این موارد، نویسنده لازم نیست ابتدا نظام ارتباطات یا سلسلهمراتب جامعه را بصورت کامل توضیح دهد. محدودیت از طریق تصمیمی که شخصیت میگیرد و راهی که برای رسیدن به هدف انتخاب میکند، قابلشناسایی میشود.
بااینحال، رفتار یک شخصیت بتنهایی همیشه برای شناخت قاعدهای عمومی کافی نیست. ممکناست رفتار او از ترس، عادت شخصی یا برداشتی نادرست ناشی شده باشد. هنگامی که چند شخصیت در موقعیتهای متفاوت واکنشهایی مشابه نشان میدهند، احتمال وجود قاعدهای گستردهتر برای مخاطب روشنتر میشود. همچنین واکنش دیگران به رفتار غیرمعمول میتواند نشان دهد که مسئله تنها به ویژگی فردی شخصیت مربوط نیست. نویسنده از این راه میتواند میان خصوصیات شخصی و قواعد مشترک جهان تمایز ایجاد کند، بیآنکه ناچار باشد هر قاعده را مستقیما اعلام کند.
آشکارشدن محدودیتها در برخورد با موانع
بسیاری از محدودیتهای جهان تا زمانی که شخصیتی برای عبور از آنها تلاش نکردهاست، اهمیت خود را نشان نمیدهند. ممکناست یک قانون در زندگی روزمره حضور داشته باشد، اما مخاطب تنها هنگامی به قدرت آن پی ببرد که شخصیت بخواهد برخلافش عمل کند. برای نمونه، اطلاع از ممنوعبودن ورود به بخشی از شهر میتواند دادهای ساده باشد، اما وقتی شخصیت برای نجات کسی ناچار میشود از همان مرز عبور کند، محدودیت به مسئلهای روایی تبدیل میشود. مانع، قاعده را از وضعیتی انتزاعی بیرون میآورد و قدرت واقعی آن را آشکار میسازد.
برخورد با مانع همچنین میتواند ابعاد ناشناختهی قانون را نشان دهد. شاید شخصیت ابتدا تصور کند مسئله تنها گرفتن مجوزست، اما در جریان تلاش خود دریابد که مجوزها براساس روابط شخصی صادر میشوند یا برخی افراد اصولا امکان درخواست ندارند. در چنین وضعیتی، مخاطب همراه با شخصیت شناخت دقیقتری از جهان پیدا میکند. مانع تنها راه حرکت او را نمیبندد، بلکه نشان میدهد ساختار جهان چگونه عمل میکند و چه نیروهایی در پشت وضعیت ظاهری حضور دارند.
اهمیت این شیوه در آناست که اطلاعات از دل ضرورتی عملی بیرون میآیند. مخاطب دربارهی قاعدهای آگاهی پیدا میکند که اکنون بر سرنوشت شخصیت تاثیر دارد. بااینحال، اگر هر مانع به معرفی قانونی کاملا تازه و پیشتر ناشناخته وابسته باشد، جهان ممکناست ساختگی بنظر برسد. بهترست برخی از محدودیتها پیش از آنکه به مانعی تعیینکننده تبدیل شوند، نشانههایی در روایت داشته باشند. در این صورت، برخورد شخصیت با مانع نه معرفی ناگهانی شرطی دلخواه، بلکه آشکارشدن اهمیت قاعدهای خواهد بود که پیشتر حضور داشتهاست.
نقش عادتها، مناسبات روزمره و جزئیات محیطی
جهان داستانی تنها در لحظههای بحرانی قابلشناختن نیست. بخش مهمی از هویت آن در زندگی روزمرهی شخصیتها حضور دارد، در شیوهی غذاخوردن، رفتوآمد، کارکردن، سخنگفتن و برقراری رابطه با دیگران. این رفتارها نشان میدهند افراد در شرایط عادی چگونه زندگی میکنند و چه چیزهایی برایشان بدیهیست. برای نمونه، در جامعهای که مردم هر روز پیش از خروج از خانه وضعیت راهها را بررسی میکنند، ممکناست ناامنی رفتوآمد بخشی از زندگی معمول باشد. نیازی نیست خطر در همان لحظه رخ دهد تا مخاطب تاثیر آن را بر عادتهای مردم احساس کند.
جزئیات محیطی نیز میتوانند اطلاعاتی دربارهی قواعد جهان فراهم کنند. قفلهای متعدد بر درهای یک محله، تابلوهای هشدار در فضای عمومی، تفاوت آشکار میان پوشاک گروههای اجتماعی یا فرسودگی ساختمانهای یک منطقه، هرکدام میتوانند به مناسباتی گستردهتر اشاره داشته باشند. ارزش چنین جزئیاتی تنها در ملموسکردن محیط نیست، بلکه در رابطهی آنها با شرایط زندگی شخصیتهاست. اگر وجود یک شیء، نوع معماری یا عادت اجتماعی بتواند چیزی دربارهی امکانات و محدودیتهای جهان نشان دهد، جزئیات از کارکرد صرفا توصیفی فراتر میروند.
بااینهمه، هر جزئیات محیطی ضرورتا حامل معنایی پنهان نیست. اگر نویسنده تمام اشیا و رفتارهای روزمره را به نشانههایی برای توضیح نظام جهان تبدیل کند، محیط بیش از اندازه طراحیشده و غیرطبیعی جلوه میکند. زندگی روزمره از عناصر فراوانی تشکیل شدهاست که افراد لزوما دربارهی معنای آنها نمیاندیشند. نویسنده میتواند اجازه دهد بخشی از جزئیات تنها برای ایجاد حس تداوم زندگی حضور داشته باشند و برخی دیگر به شناخت قواعد کمک کنند. تفاوت میان این دو کارکرد، جهان را از مجموعهای از نشانههای آموزشی به محیطی قابلزندگی نزدیک میکند.
توزیع اطلاعات و کشف تدریجی منطق جهان
شناخت مخاطب از جهان داستانی تابع ترتیبیست که اطلاعات در روایت ارائه میشوند. نویسنده ممکناست پیش از آغاز داستان دربارهی بسیاری از روابط و قوانین تصمیم گرفته باشد، اما لازم نیست آنها را بهمان ترتیب در اختیار مخاطب بگذارد. گاهی شناخت یک قاعده پیش از وقوع حادثه ضروریست، زیرا بدون آن اهمیت تصمیم شخصیت روشن نمیشود. در موقعیتی دیگر، ناآگاهی موقت میتواند بخشی از تجربهی روایت باشد. مخاطب شاید رفتاری غیرمعمول را مشاهده کند و تنها پس از چند صحنه دریابد که این رفتار پاسخی به قانونی نانوشته بودهاست.
توزیع اطلاعات همچنین به میزان آگاهی شخصیتها وابستهاست. در روایتی که شخصیت مرکزی با جهانی ناآشنا روبرو میشود، مخاطب میتواند همراه با او قواعد را کشف کند. اما اگر شخصیت تمام عمر خود را در آن محیط گذرانده باشد، توضیحدادن بدیهیات برای خودش طبیعی نخواهد بود. نویسنده در چنین شرایطی باید راههایی پیدا کند که اطلاعات بدون برهمزدن منطق شناخت شخصیت وارد متن شوند. برخورد با فردی تازهوارد، اختلاف بر سر اجرای یک قاعده یا مشاهدهی پیامد رفتار دیگران میتوانند فرصتهایی برای آشکارشدن بخشی از این دانستهها فراهم کنند.
کشف تدریجی زمانی موثرست که میان ناآگاهی مخاطب و توانایی او برای دنبالکردن رخدادها تعادل برقرار باشد. پنهانماندن علت یک رفتار میتواند کنجکاوی ایجاد کند، اما نامعلومبودن پیوستهی قواعد ممکناست فهم اهمیت کنشها را دشوار سازد. مخاطب باید بتواند بر اساس اطلاعات موجود برداشتهایی موقت شکل دهد و در ادامه آنها را اصلاح کند. اگر اطلاعات تازه نشان دهند که نشانههای پیشین معنایی متفاوت داشتهاند، شناخت جهان عمیقتر میشود. اما اگر هر کشف تازه تمام دانستههای قبلی را بیاعتبار کند، بدون آنکه دلیلی در خود جهان وجود داشته باشد، امکان اعتماد به منطق روایت کاهش مییابد.
تفاوت توضیح مستقیم با آشکارسازی روایی
توضیح مستقیم زمانی رخ میدهد که روایت اطلاعات مربوط به جهان را آشکارا بیان کند. نویسنده ممکناست دربارهی تاریخ یک نهاد، ساختار حکومت، محدودیتهای یک فناوری یا قانونی اجتماعی توضیح دهد تا مخاطب بتواند موقعیت را بشناسد. این شیوه ذاتا ضعیف یا نامناسب نیست. برخی اطلاعات را میتوان با چند جملهی روشن منتقل کرد، درحالیکه نمایش کامل آنها به صحنههایی طولانی و غیرضروری نیاز دارد. مسئله بنابراین حذف تمام توضیحات نیست، بلکه تشخیص آناست که کدام اطلاعات باید مستقیما بیان شوند و کدام از طریق رخدادها و رفتارها بهتر شناخته میشوند.
آشکارسازی روایی در مقابل، اطلاعات را درون تجربهی شخصیتها قرار میدهد. بجای آنکه متن صرفا اعلام کند یک سازمان از قدرت گستردهای برخوردارست، میتواند نشان دهد چگونه حضور نمایندهی آن رفتار افراد را تغییر میدهد. بجای توضیح مفصل دربارهی نظام طبقاتی، ممکناست اختلاف برخورد با دو شخصیت در موقعیتی مشابه این نابرابری را آشکار سازد. در این حالت، مخاطب نتنها از وجود یک رابطه آگاه میشود، بلکه تاثیر عملی آن را نیز مشاهده میکند. اطلاعات از طریق موقعیتی منتقل میشوند که خود بخشی از حرکت روایتاست.
بهترین شیوه لزوما انتخاب انحصاری یکی از این دو روش نیست. ممکناست توضیحی کوتاه، زمینهای ضروری فراهم کند و صحنههای بعدی پیچیدگی واقعی آن را نشان دهند. همچنین ممکناست مخاطب ابتدا قاعدهای را در عمل مشاهده کند و سپس توضیحی مستقیم به او کمک کند روابط گستردهتر را بفهمد. معیار اصلی، کارکرد اطلاعات در همان نقطه از روایتاست. اگر توضیح مستقیم بتواند ابهامی غیرضروری را برطرف کند، استفاده از آن موجهاست. اگر اطلاعات از طریق کنش با نیروی بیشتری قابلانتقال باشند، تبدیل آنها به گزارشی مستقل بخشی از ظرفیت رواییشان را از میان میبرد.
نظام ارزشها و اخلاق ضمنی جهان داستانی
جهان داستانی تنها مشخص نمیکند چه چیزی امکان وقوع دارد، بلکه نشان میدهد چه رفتارها، موقعیتها و ویژگیهایی ارزشمند یا ناپسند شمرده میشوند. هر جامعهی داستانی مجموعهای از هنجارها و داوریها دارد که بر روابط میان شخصیتها تاثیر میگذارند. ممکناست وفاداری به خانواده بر استقلال فردی برتری داشته باشد، شجاعت مهمتر از احتیاط شمرده شود یا حفظ نظم اجتماعی ارزشی بالاتر از بیان حقیقت پیدا کند. چنین ارزشهایی ضرورتا بصورت آموزههای رسمی بیان نمیشوند. آنها میتوانند در شیوهی احترامگذاشتن، تقسیم مسئولیت، تعیین جایگاه افراد و واکنش جامعه به رفتارهای متفاوت حضور داشته باشند.
شناخت نظام ارزشی جهان با تعیین پیام اخلاقی اثر یکسان نیست. ممکناست جامعهای داستانی ارزشهایی را پذیرفته باشد که روایت در ادامه آنها را زیر سوال میبرد. همچنین ممکناست شخصیتها از هنجارهای حاکم پیروی کنند، اما پیامدهای رفتارشان تناقضهای آن هنجارها را آشکار سازد. ازاینرو، باید میان ارزشهای پذیرفتهشده درون جهان، باورهای شخصیتهای مختلف و داوریای که از کلیت روایت قابلدریافتاست تمایز گذاشت. این تمایز به نویسنده اجازه میدهد جهانی بسازد که از نظر اخلاقی پیچیده باشد، بیآنکه ناچار شود تمام تعارضها را به تقابل سادهی خیر و شر کاهش دهد.
ارزشها و هنجارهای پذیرفتهشده در جهان
ارزشها معیارهایی هستند که افراد براساس آنها دربارهی اهمیت، مطلوبیت یا شایستگی رفتارها داوری میکنند. در یک جهان داستانی، ممکناست شرافت خانوادگی، ثروت، دانش، قدرت نظامی، دینداری یا آزادی فردی جایگاهی ویژه داشته باشد. این ارزشها بر شیوهی شناخت افراد از خود و دیگران تاثیر میگذارند. شخصیتی که در جامعهای مبتنی بر افتخار جنگاوری زندگی میکند، شاید شکست در نبرد را تنها ناکامی شخصی نداند، بلکه آن را تهدیدی برای جایگاه اجتماعی و هویت خود تلقی کند. در جهانی دیگر، همان شکست ممکناست اهمیتی اندک داشته باشد و ارزش فرد بر اساس معیارهایی متفاوت تعیین شود.
هنجارها صورتهای عملیتر این ارزشها هستند. اگر احترام به سالخوردگان ارزشی پذیرفتهشده باشد، ممکناست قواعد مشخصی دربارهی سخنگفتن، نشستن یا تصمیمگیری در حضور آنان شکل بگیرد. اگر مالکیت خصوصی جایگاهی بنیادین داشته باشد، شیوههای برخورد با قرض، بخشش و تصرف اموال نیز از آن تاثیر میپذیرند. بااینحال، رابطهی ارزش و هنجار همیشه ساده نیست. ممکناست جامعهای از برابری سخن بگوید، اما قواعد رفتاری آن امتیازهایی آشکار برای گروهی خاص در نظر بگیرند. در این حالت، تفاوت میان ارزش اعلامشده و هنجار عملی بخشی از ساختار اخلاقی جهاناست.
نباید تصور کرد که تمام ساکنان یک جهان از ارزشهایی یکسان پیروی میکنند. اختلاف نسلها، طبقات، مناطق، حرفهها و تجربههای تاریخی میتواند نظامهای ارزشی متفاوتی ایجاد کند. حتی درون یک خانواده، ممکناست افراد دربارهی معنای وفاداری یا مسئولیت اختلاف داشته باشند. آنچه جهان را مشخص میکند، ضرورتا توافق همگانی نیست، بلکه وجود میدان مشترکی از ارزشهاست که شخصیتها در نسبت با آن موضع میگیرند. مخالفت با یک هنجار نیز هنگامی معنای اجتماعی پیدا میکند که مخاطب بداند آن هنجار تا چه اندازه پذیرفته شده و چه انتظاراتی از افراد ایجاد کردهاست.
نقش نهادها، سنتها و روابط قدرت در تثبیت ارزشها
ارزشهای یک جامعه تنها از طریق باورهای فردی دوام پیدا نمیکنند. نهادها و سنتها میتوانند آنها را به بخشی از ساختار زندگی تبدیل کنند. خانواده، آموزش، حکومت، دین، نظام حقوقی و سازمانهای حرفهای هرکدام ممکناست رفتارهایی را تشویق و رفتارهایی دیگر را محدود کنند. اگر اطاعت از فرمانروایی ارزشی بنیادین باشد، این ارزش میتواند در تربیت کودکان، آیینهای عمومی و شیوهی توزیع مقامهای اجتماعی حضور پیدا کند. در چنین وضعیتی، افراد تنها بدلیل باور شخصی از آن پیروی نمیکنند، بلکه بخش مهمی از زندگیشان بر اساس همان ارزش سازمان یافتهاست.
سنتها به ارزشها نوعی تداوم تاریخی میبخشند. رفتاری ممکناست در آغاز پاسخی به شرایطی مشخص بوده باشد، اما پس از گذشت نسلها همچنان ادامه پیدا کند، حتی هنگامی که آن شرایط از میان رفتهاند. شخصیتها شاید دلیل نخستین یک آیین را ندانند، اما رعایت آن را نشانهی تعلق به جامعه تلقی کنند. این وضعیت امکان میدهد که ارزشها از طریق عادت و حافظهی جمعی حفظ شوند. همچنین توضیح میدهد چرا تغییر یک هنجار میتواند با مقاومتی گسترده روبرو شود، حتی اگر سود عملی آن برای همه روشن نباشد.
روابط قدرت نیز در تثبیت ارزشها نقش دارند، زیرا همهی افراد توانایی یکسانی برای تعریف رفتار مطلوب ندارند. گروهی که نهادهای رسمی را در اختیار دارد، ممکناست برداشت خود از فضیلت، نظم یا شایستگی را به معیاری عمومی تبدیل کند. در نتیجه، ارزشهایی که ظاهرا همگانی معرفی میشوند، شاید با منافع بخشی از جامعه پیوند داشته باشند. البته نباید تمام ارزشها را صرفا ابزار سلطه دانست. ممکناست هنجاری از پذیرش واقعی و گسترده برخوردار باشد یا برای افراد ضعیفتر نیز امکان حمایت فراهم کند. اهمیت روایی روابط قدرت در ایناست که نشان میدهند چه کسانی حق تعریف ارزشها را دارند و کدام برداشتها از اعتبار اجتماعی بیشتری برخوردار میشوند.
تعارض میان اخلاق رسمی و رفتار واقعی شخصیتها
اخلاق رسمی مجموعهای از ارزشها و معیارهاییست که جامعه یا نهادهای آن آشکارا از آنها دفاع میکنند. این معیارها ممکناست در قوانین، سخنرانیها، آموزشها و آیینهای عمومی بیان شوند. اما رفتار واقعی افراد همیشه با این معیارها هماهنگ نیست. جامعهای ممکناست درستکاری را مهمترین فضیلت بداند، درحالیکه موفقیت اقتصادی و سیاسی در آن بدون فریبکاری دشوار باشد. همچنین ممکناست فرمانروایی بر عدالت تاکید کند، اما نزدیکان خود را از پاسخگویی معاف سازد. چنین تضادهایی نشان میدهند که ارزشهای اعلامشده و شیوهی واقعی ادارهی زندگی ضرورتا یکسان نیستند.
این تعارض میتواند صورتهای متفاوتی داشته باشد. گاهی شخصیتها آگاهانه برخلاف ارزشهایی عمل میکنند که خود از آنها دفاع میکنند. گاهی نیز میان چند وظیفه گرفتار میشوند و برای انجام یکی ناچارند دیگری را نقض کنند. شخصیتی که وفاداری به دوست و اطاعت از قانون را هر دو ارزشمند میداند، ممکناست در موقعیتی قرار گیرد که نتواند به هر دو پایبند بماند. در چنین حالتی، تناقض تنها نشانهی ریاکاری نیست، بلکه از ناسازگاری احتمالی ارزشهایی سرچشمه میگیرد که جامعه همزمان معتبر میشمارد.
وجود فاصله میان اخلاق رسمی و رفتار عملی میتواند بر شناخت مخاطب از جهان تاثیر بگذارد. مخاطب شاید ابتدا جامعهای را بر اساس ادعاهای آن بشناسد، اما بتدریج دریابد که مناسبات واقعی از قواعد دیگری پیروی میکنند. این تفاوت به جهان عمق اجتماعی میبخشد، زیرا نشان میدهد هنجارها همیشه بشکلی ساده و کامل اجرا نمیشوند. بااینحال، نویسنده باید مراقب باشد که تضاد اخلاقی را به ویژگی همگانی و بیاستثنای تمام شخصیتها تبدیل نکند. جامعهای که هیچکس در آن به ارزشهای اعلامشده باور ندارد، احتمالا بقدر جامعهای که همهی افراد کاملا مطابق آن ارزشها رفتار میکنند، سادهسازی شدهاست.
تفاوت نظام ارزشی جهان با باورهای شخصیتها و داوری نویسنده
برای شناخت ساختار اخلاقی یک روایت باید میان چند سطح متفاوت تمایز گذاشت. نخست، ارزشهایی هستند که در جهان داستانی از اعتبار اجتماعی برخوردارند. دوم، باورها و داوریهای شخصیتها قرار دارند که ممکناست با هنجارهای عمومی هماهنگ یا مخالف باشند. سوم، موضعیست که مخاطب میتواند از سازمان کلی روایت دریافت کند. این سطوح همواره با یکدیگر برابر نیستند. شخصیتی ممکناست با اطمینان از درستی تصمیم خود دفاع کند، درحالیکه رخدادهای بعدی محدودیت برداشت او را نشان دهند. همچنین ممکناست جامعهای رفتاری را ناپسند بداند، اما روایت شرایطی فراهم کند که مخاطب بتواند ضرورت یا پیچیدگی آن رفتار را درک کند.
باور شخصیت بخشی از جهان داستانیست، اما نباید هر سخن او را بیان حقیقت آن جهان دانست. شخصیتی ممکناست دربارهی تاریخ جامعه، مشروعیت قدرت یا ماهیت انسانها ادعاهایی داشته باشد که از تجربهی محدود، منافع شخصی یا تعصب او سرچشمه گرفتهاند. حتی راوی نیز بسته به ساختار روایت میتواند از آگاهی ناقص یا داوری جانبدارانه برخوردار باشد. نویسنده با حفظ فاصله میان باور افراد و واقعیتهای قابلشناسایی جهان، امکان میدهد که مخاطب برداشتهای شخصیتها را بررسی کند، نه اینکه ناچار باشد آنها را بیچونوچرا بپذیرد.
از سوی دیگر، داوری نویسنده را نیز نباید مستقیما با سخنان یک شخصیت یا هنجارهای جامعهی داستانی یکی گرفت. اثری ممکناست جهانی خشن، تبعیضآمیز یا بیرحم را بتصویر بکشد، بیآنکه این ویژگیها بمعنای تایید آنها از سوی نویسنده باشد. همچنین نمایش رفتار ناپسند یک شخصیت ضرورتا بمعنای محکومکردن صریح او نیست. موضع اخلاقی روایت، اگر بتوان موضعی برای آن تشخیص داد، از مجموعهای گستردهتر شامل زاویهی دید، نحوهی پرداخت شخصیتها، تقابل موقعیتها و سازمان رخدادها پدید میآید. این تمایز به اثر اجازه میدهد پرسشهای اخلاقی را مطرح کند، بدون آنکه به بیان مستقیم اعتقادات نویسنده محدود شود.
کنش و پیامد در آشکارسازی اخلاق ضمنی
ارزشهای جهان داستانی تنها از طریق آنچه شخصیتها میگویند یا جامعه به آن باور دارد شناخته نمیشوند. بخشی از معنای اخلاقی روایت در رابطهی میان کنش و پیامد شکل میگیرد. هنگامی که شخصیتی تصمیمی میگیرد، رخدادهای پس از آن میتوانند نشان دهند جهان چه واکنشی به انتخاب او دارد و چه نیروهایی بر سرنوشتش تاثیر میگذارند. این واکنش ضرورتا اخلاقی نیست. شاید تصمیمی درست به شکست بینجامد یا رفتاری آسیبزا برای عامل آن سودمند باشد. بااینحال، همین نتایج میتوانند بر برداشت مخاطب از روابط میان ارزشها، قدرت و مسئولیت تاثیر بگذارند.
اخلاق ضمنی روایت را نباید به نظامی ساده از پاداش و مجازات کاهش داد. در بسیاری از داستانها، جهان نه بر اساس شایستگی اخلاقی افراد، بلکه بر اساس مناسبات علی، اجتماعی و تاریخی عمل میکند. شخصیتی ممکناست بدلیل صداقت آسیب ببیند، نه به این علت که روایت صداقت را ناپسند میداند، بلکه چون در جهانی زندگی میکند که صداقت در آن با منافع قدرتمندان تعارض دارد. در چنین موقعیتی، معنای اخلاقی از فاصلهی میان ارزش کنش و نتیجهی آن پدید میآید. نویسنده با سازماندادن این روابط میتواند پیچیدگی اخلاقی اثر را آشکار سازد، بیآنکه ناچار باشد دربارهی درستی یا نادرستی هر تصمیم حکمی صریح صادر کند.
رابطهی انتخاب شخصیت با پیامدهای آن
هر انتخاب روایی زمانی اهمیت پیدا میکند که بتواند وضعیتی را تغییر دهد یا امکان تغییری را پدید آورد. شخصیتی که تصمیم میگیرد حقیقتی را پنهان کند، ممکناست در همان لحظه از بحرانی فوری جلوگیری کند، اما این تصمیم میتواند روابط آیندهی او را تحتتاثیر قرار دهد. پیامد همیشه بلافاصله ظاهر نمیشود. گاهی انتخابی کوچک تا مدتها بیاهمیت بنظر میرسد و تنها در موقعیتی تازه معلوم میشود چه تاثیری بر امکانات شخصیت گذاشتهاست. چنین رابطهای به تصمیمها تداوم میبخشد و نشان میدهد کنش در جهان داستانی اثری محدود به لحظهی وقوع خود ندارد.
پیامد همچنین میتواند با انتظار شخصیت تفاوت داشته باشد. فردی ممکناست عملی را با هدف کمک به دیگری انجام دهد، اما بدلیل ناآگاهی از شرایط، آسیبی ناخواسته ایجاد کند. در مقابل، کنشی خودخواهانه شاید نتایجی سودمند برای دیگران داشته باشد. این تفاوت میان قصد و نتیجه اهمیت زیادی دارد، زیرا مانع از آن میشود که معنای هر رفتار تنها بر اساس نیت اولیه تعیین شود. مخاطب میتواند همزمان انگیزهی شخصیت، میزان آگاهی او و آثار واقعی تصمیمش را در نظر بگیرد.
رابطهی انتخاب و پیامد نباید به زنجیرهای مکانیکی تبدیل شود که در آن هر تصمیم بلافاصله نتیجهای روشن و متناسب داشته باشد. زندگی اجتماعی از کنشهای متعدد و نیروهای گوناگون تشکیل شدهاست و نتیجهی یک تصمیم ممکناست تحتتاثیر انتخاب دیگران یا شرایطی بیرون از کنترل شخصیت قرار گیرد. بااینحال، اهمیت دارد که مخاطب بتواند سهم کنش را در تحولات بعدی تشخیص دهد. پیامدی که هیچ ارتباط قابلفهمی با شرایط و تصمیمهای پیشین ندارد، بیشتر به رخدادی تحمیلی شباهت دارد تا به نتیجهی زندگی شخصیت در جهانی مشخص.
پیامدهای فردی، اجتماعی و ساختاری کنش
برخی پیامدها مستقیما بر زندگی فردی شخصیت تاثیر میگذارند. ازمیانرفتن یک رابطه، تغییر اعتمادبهنفس، احساس گناه، دستیابی به دانشی تازه یا دگرگونشدن برداشت فرد از خود، همگی میتوانند نتیجهی یک انتخاب باشند. این پیامدها لزوما برای دیگران آشکار نیستند، اما بر تصمیمهای بعدی شخصیت اثر میگذارند. ممکناست شخصیتی از نظر بیرونی به هدف خود رسیده باشد، اما تجربهی رسیدن به آن، معنای خواستهی نخستین را برایش تغییر داده باشد. در چنین شرایطی، نتیجهی کنش را نمیتوان تنها بر اساس موفقیت یا شکست ظاهری سنجید.
پیامدهای اجتماعی به روابط شخصیت با دیگران مربوط میشوند. تصمیم یک فرد میتواند اعتبار خانواده، موقعیت حرفهای، اعتماد دوستان یا مناسبات میان گروههای مختلف را تغییر دهد. عملی که از نظر شخصی ناچیز بنظر میرسد، ممکناست در جامعهای مبتنی بر حیثیت خانوادگی نتایجی گسترده داشته باشد. در مقابل، رخدادی بزرگ شاید در محیطی دیگر تنها بر گروه کوچکی از افراد تاثیر بگذارد. اندازهی پیامد اجتماعی به قواعد و روابط موجود در جهان وابستهاست و ضرورتا با بزرگی ظاهری کنش یکسان نیست.
سطح ساختاری زمانی آشکار میشود که کنش بر شرایطی تاثیر بگذارد که زندگی افراد بسیاری را سازمان دادهاند. افشای یک فساد گسترده، تغییر مالکیت منابع یا شکستن انحصار نهادی قدرتمند میتواند امکانات تازهای برای گروههای مختلف ایجاد کند. البته هر کنش فردی به چنین نتایجی نمیانجامد و نباید تاثیر شخصیت مرکزی را بیدلیل به تمام جهان گسترش داد. اهمیت تمایز این سه سطح در آناست که نویسنده بتواند تشخیص دهد انتخابی مشخص چه دامنهای از تاثیر دارد. یک کنش ممکناست در سطح فردی تعیینکننده باشد، اما ساختار جامعه را تغییر ندهد و یا برعکس، تحولی عمومی ایجاد کند، بیآنکه برای عامل آن رضایت شخصی بهمراه بیاورد.
پاداش، مجازات و توزیع نابرابر پیامدها
در برخی روایتها، میان ارزش اخلاقی کنش و نتیجهی آن رابطهای روشن برقرار میشود. شخصیت نیکوکار سرانجام به پاداش میرسد و فرد ستمگر مجازات میشود. چنین ساختاری میتواند با قراردادهای اخلاقی یا ژانری اثر هماهنگ باشد، اما تنها یکی از شیوههای ممکن برای سازماندادن پیامدهاست. در بسیاری از جهانهای داستانی، نتیجهی کنش بیش از آنکه به خوبی یا بدی عامل وابسته باشد، به جایگاه او در روابط قدرت، امکانات مادی و شرایط اجتماعی مربوط میشود. ممکناست دو شخصیت مرتکب عملی مشابه شوند، اما تنها یکی از آنها هزینهی آن را بپردازد.
توزیع نابرابر پیامدها میتواند بخشی از واقعیت اخلاقی جهان را آشکار کند. در جامعهای که ثروتمندان از حمایت نهادهای رسمی برخوردارند، تخلف یک فرد قدرتمند شاید نادیده گرفته شود، درحالیکه همان رفتار برای شخصی فرودست مجازاتی سنگین داشته باشد. همچنین ممکناست افرادی که در وقوع یک فاجعه نقشی نداشتهاند، بیشترین آسیب را ببینند. این وضعیت نشان میدهد که نظام علی جهان ضرورتا براساس عدالت توزیع نشدهاست. بیعدالتی میتواند ویژگی پایدار مناسبات جهان باشد، نه نقصی در طراحی پیامدهای داستان.
بااینحال، نمایش نابرابری بمعنای آن نیست که روایت باید همواره از هرگونه پاداش یا مجازات متناسب پرهیز کند. مسئله ایناست که نتایج از منطق جهان و روابط میان شخصیتها سرچشمه بگیرند، نه از ضرورتی بیرونی برای تایید یک حکم اخلاقی. اگر فردی قدرتمند از مجازات میگریزد، بهترست روشن باشد چه شرایطی چنین امکانی را فراهم کردهاند. اگر همان فرد سرانجام سقوط میکند، سقوط او نیز باید در ارتباط با تصمیمها، تعارضها و آسیبپذیریهای موجود فهمیده شود. در غیر این صورت، پاداش و مجازات به ابزارهایی تبدیل میشوند که نویسنده صرفا برای تعیین سرنوشت اخلاقی شخصیتها بکار میگیرد.
تفاوت پیامد علی با داوری اخلاقی
پیامد علی نتیجهایست که از روابط میان رخدادها، شرایط و کنشها پدید میآید. داوری اخلاقی در مقابل، به ارزیابی درستی، نادرستی، شایستگی یا مسئولیت مربوط میشود. این دو میتوانند با یکدیگر ارتباط داشته باشند، اما یکسان نیستند. شخصیتی که برای نجات انسانی دیگر جان خود را بخطر میاندازد، شاید کشته شود. مرگ او نتیجهی شرایط خطرناک کنشاست، اما ضرورتا بمعنای محکومکردن فداکاری نیست. همچنین شخصیتی که با فریب به ثروت میرسد، شاید در نظام اقتصادی و اجتماعی جهان خود موفق شده باشد، بیآنکه این موفقیت بمعنای تایید اخلاقی رفتار او باشد.
یکیگرفتن علت و اخلاق میتواند روایت را به ساختاری بیش از اندازه ساده تبدیل کند. اگر هر رفتار ناپسند لزوما به شکست بینجامد و هر رفتار پسندیده سرانجام نتیجهای مطلوب داشته باشد، جهان ممکناست بیشتر مانند سازوکاری برای اجرای عدالت نویسنده عمل کند تا محیطی برخوردار از روابط مستقل. البته چنین الگویی در بعضی روایتهای تمثیلی یا اخلاقی میتواند انتخابی آگاهانه باشد. مسئله زمانی پدید میآید که اثر مدعی نمایش جهانی پیچیده باشد، اما پیامدها را بدون توجه به منطق علی تنها براساس ارزشگذاری اخلاقی توزیع کند.
تمایز میان علت و داوری همچنین به مخاطب اجازه میدهد دربارهی مسئولیت شخصیتها مستقل از نتیجهی نهایی بیندیشد. موفقیت یک تصمیم لزوما آن را درست نمیکند و شکست نیز بتنهایی نشانهی نادرستی نیست. ممکناست شخصیتی با اطلاعات محدود، تصمیمی معقول بگیرد و با نتیجهای فاجعهبار روبرو شود. فردی دیگر شاید از روی بیاحتیاطی عمل کند، اما بیاری تصادف آسیبی نبیند. روایت با حفظ این تفاوت میتواند پرسش اخلاقی را از سطح نتیجهی فوری فراتر ببرد و به نسبت میان نیت، شناخت، انتخاب و مسئولیت نزدیک کند.
ابهام اخلاقی و امکان تعارض میان ارزشها و نتایج
ابهام اخلاقی زمانی شکل میگیرد که داوری دربارهی یک کنش را نتوان بسادگی به دوگانهی درست و نادرست کاهش داد. ممکناست شخصیت برای حفظ جان گروهی از انسانها ناچار شود حقیقتی را پنهان کند یا برای دفاع از عدالت، قانونی را زیر پا بگذارد. در چنین موقعیتی، چند ارزش معتبر با یکدیگر تعارض پیدا میکنند. مسئله فقط آن نیست که شخصیت نمیداند چه نتیجهای در انتظار اوست، بلکه نمیتواند تمام ارزشهایی را که برایش اهمیت دارند، همزمان حفظ کند. انتخاب یکی از آنها بمعنای قربانیکردن بخشی از دیگری خواهد بود.
نتایج کنش نیز میتوانند ابهام را افزایش دهند. شخصیتی شاید تصمیمی را به انگیزهای انسانی اتخاذ کند، اما پیامدهای آن به زیان کسانی تمام شوند که قصد کمک به آنها را داشتهاست. در مقابل، عملی که از انگیزهای خودخواهانه سرچشمه گرفته میتواند شرایط زندگی دیگران را بهبود بخشد. چنین وضعیتهایی پرسش از مسئولیت را پیچیده میکنند. آیا ارزش یک کنش را باید بر اساس نیت سنجید، بر اساس اطلاعاتی که شخصیت هنگام انتخاب داشتهاست یا بر اساس پیامدهایی که بعدها آشکار شدهاند؟ روایت میتواند این پرسشها را در کنار یکدیگر قرار دهد، بدون آنکه ناچار باشد یکی را معیار قطعی بداند.
ابهام اخلاقی با بیتفاوتی اخلاقی یکسان نیست. اثری که در آن تمام انتخابها به یک اندازه درست یا نادرست معرفی شوند، لزوما پیچیدهتر از روایتی برخوردار از ارزشهای روشن نیست. پیچیدگی زمانی پدید میآید که دلایل متفاوت اعتبار داشته باشند و تعارض میان آنها از شرایط داستان سرچشمه بگیرد. مخاطب باید بتواند بفهمد چرا شخصیت تصمیمی گرفته، چه چیزی را حفظ کرده و چه چیزی را از دست دادهاست. در چنین وضعیتی، معنای اخلاقی اثر نه از حذف تفاوت میان ارزشها، بلکه از آشکارشدن دشواری نسبت آنها با یکدیگر شکل میگیرد.
جهان داستانی بمثابه نیروی محرک روایت
جهان داستانی زمانی به نیرویی فعال در روایت تبدیل میشود که شرایط و مناسبات آن بتوانند در پیدایش تعارضها و جهت حرکت رخدادها نقش داشته باشند. در چنین وضعیتی، نویسنده برای پیشبرد داستان ناچار نیست پیوسته حوادثی بیرونی و بیارتباط با شرایط موجود ایجاد کند. ساختار جامعه، توزیع منابع، محدودیتهای طبیعی و روابط میان نهادها میتوانند موقعیتهایی پدید آورند که شخصیتها ناگزیر به مواجهه با آنها باشند. بحران ممکناست از اختلاف میان خواستهی فرد و انتظارات جامعه آغاز شود، از کمبود منبعی ضروری شدت بگیرد یا در نتیجهی برخورد دو نهاد قدرتمند گسترش یابد. جهان در این معنا تنها شرایط وقوع تعارض را فراهم نمیکند، بلکه خود میتواند یکی از سرچشمههای آن باشد.
نقش فعال جهان بمعنای کاهش اهمیت شخصیت نیست. ساختارها بتنهایی داستان نمیسازند و برای تبدیلشدن به روایت باید در زندگی و انتخاب افراد حضور پیدا کنند. یک بحران اقتصادی زمانی به مسئلهای روایی تبدیل میشود که بر خواستهها و امکانات شخصیتهای مشخص تاثیر بگذارد. همچنین تصمیم شخصیتها میتواند بر مناسبات جهان اثر بگذارد و وضعیت تازهای ایجاد کند. رابطهی جهان و پیرنگ بنابراین یکطرفه نیست. جهان بر کنشها فشار وارد میکند و کنشها نیز میتوانند شرایط جهان را دگرگون سازند. از پیوند این دو حرکت، تعارضهایی شکل میگیرند که هم به موقعیت فردی شخصیتها وابستهاند و هم به ساختار گستردهتری که آنها درونش زندگی میکنند.
پیدایش تعارض از ساختار و مناسبات جهان
بسیاری از تعارضهای داستانی از شرایطی سرچشمه میگیرند که پیش از آغاز کنش شخصیتها وجود داشتهاند. اختلاف طبقاتی، رقابت میان نهادها، تعارض منافع اقتصادی یا ناسازگاری سنتهای اجتماعی میتوانند وضعیتهایی ایجاد کنند که برخورد در آنها محتمل باشد. برای نمونه، در جامعهای که حق استفاده از زمین میان چند گروه تقسیم شدهاست، تغییر مسیر یک رودخانه میتواند اختلافی قدیمی را به بحرانی آشکار تبدیل کند. شخصیتها ممکناست در آغاز هیچ دشمنی شخصی با یکدیگر نداشته باشند، اما شرایط موجود آنها را در موقعیتهایی قرار دهد که منافعشان با یکدیگر تعارض پیدا کند.
این نوع تعارض با اختلافی که صرفا از بدخواهی یک شخصیت ناشی میشود تفاوت دارد. ممکناست دو فرد هر دو دلایلی قابلفهم برای رفتار خود داشته باشند، اما ساختار جهان امکان برآوردهشدن همزمان خواستههایشان را فراهم نکند. دو خانواده شاید به یک منبع محدود وابسته باشند یا دو نهاد برای حفظ وظایف خود به اختیاراتی نیاز داشته باشند که با یکدیگر سازگار نیستند. در چنین وضعیتی، حذف یکی از طرفهای تعارض لزوما مسئلهی اصلی را از میان نمیبرد، زیرا سرچشمهی اختلاف در مناسباتی گستردهتر قرار دارد.
تعارض ساختاری همچنین میتواند بدون حضور یک دشمن مشخص ادامه پیدا کند. شخصیتی ممکناست برای تغییر موقعیت اجتماعی خود تلاش کند، اما با مجموعهای از موانع روبرو شود که هیچ فرد واحدی مسئول تمام آنها نیست. قوانین، عادتها، روابط مالکیت و انتظارات عمومی در کنار یکدیگر شرایطی ایجاد کردهاند که حرکت او را دشوار میکنند. این وضعیت به نویسنده امکان میدهد تعارض را از مقابلهی سادهی دو اراده فراتر ببرد. شخصیت با نظامی از روابط مواجه میشود که برای عبور از آن باید اجزای مختلفش را بشناسد و در برابر نیروهایی مقاومت کند که همگی در یک نقطه متمرکز نشدهاند.
فشار جهان بر خواستهها، تصمیمها و امکانات شخصیت
خواستهی شخصیت هنگامی اهمیت روایی پیدا میکند که تحقق آن قطعی و بیمانع نباشد. جهان داستانی میتواند با محدودکردن راههای دستیابی به هدف، شخصیت را ناچار به انتخاب کند. فردی شاید بخواهد از خانوادهی خود جدا شود، اما در جامعهای زندگی کند که استقلال اقتصادی بدون حمایت خانوادگی تقریبا ناممکناست. شخصیتی دیگر ممکناست در پی کشف حقیقت باشد، اما بدلیل جایگاه اجتماعی خود به اسناد یا شاهدان دسترسی نداشته باشد. در چنین مواردی، مانع صرفا رویدادی اتفاقی نیست، بلکه از شرایطی سرچشمه میگیرد که زندگی شخصیت را سازمان دادهاند.
فشار جهان میتواند خواستهی اولیه را نیز تغییر دهد. شخصیتی شاید در آغاز تنها بدنبال دستیابی به مقام یا ثروت باشد، اما در جریان حرکت خود دریابد که رسیدن به هدف مستلزم پذیرش قواعدیست که پیشتر با آنها مخالف بودهاست. در نتیجه، مسئلهی او دیگر صرفا موفقشدن نیست، بلکه باید تصمیم بگیرد چه اندازه از باورها و روابط خود را برای رسیدن به موفقیت قربانی کند. جهانی که خواستهها را با چنین دشواریهایی روبرو میکند، به شخصیت اجازه نمیدهد تنها بر اساس میل اولیهی خود حرکت کند. او ناچار میشود نسبت میان هدف و شرایط تحقق آن را دوباره بسنجد.
البته فشار جهان همیشه در جهت جلوگیری از خواستههای شخصیت عمل نمیکند. گاهی شرایط اجتماعی یا تاریخی او را بسوی موقعیتی هدایت میکنند که خود انتخاب نکردهاست. فردی ممکناست بدلیل تعلق خانوادگی، استعداد ویژه یا جایگاه حرفهای ناچار به پذیرش مسئولیتی شود که تمایلی به آن ندارد. در این حالت، تعارض از فاصلهی میان خواستهی شخصی و نقشی پدید میآید که جهان برای او در نظر گرفتهاست. شخصیت میتواند این نقش را بپذیرد، تغییر دهد یا در برابرش مقاومت کند. هرکدام از این واکنشها مسیر متفاوتی برای روایت فراهم میآورند.
نقش نهادها، منابع و محدودیتها در شکلگیری پیرنگ
نهادهای جهان داستانی میتوانند مسیرهای کنش را سازمان دهند. دادگاه، ارتش، مدرسه، شرکت، خانواده یا دستگاه اداری هرکدام از اختیارات، قواعد و شیوههای تصمیمگیری مشخصی برخوردارند. هنگامی که شخصیت برای رسیدن به هدف خود با نهادی روبرو میشود، ناچارست در محدودهی امکانات آن عمل کند یا راهی برای عبور از محدودیتهایش پیدا کند. برای نمونه، شخصیتی که میخواهد بیگناهی کسی را اثبات کند، در جهانی با نظام قضایی مستقل با امکانات متفاوتی نسبت به جامعهای روبروست که حکم دادگاه تابع ارادهی فرمانرواست. ساختار نهاد در اینجا بر ترتیب و ماهیت اقداماتی اثر میگذارد که شخصیت میتواند انجام دهد.
منابع نیز در شکلگیری مسیر پیرنگ اهمیت دارند. پول، غذا، نیروی انسانی، اطلاعات، زمان و ابزارهای ارتباطی میتوانند تعیین کنند کدام برنامه عملیست و کدام تنها در حد آرزو باقی میماند. ممکناست گروهی برای انجام ماموریتی به وسیلهای نیاز داشته باشد که تنها در اختیار رقیبش قرار دارد. در نتیجه، دستیابی به آن وسیله میتواند مرحلهای ضروری از حرکت روایت شود. در داستانی دیگر، کمبود زمان شخصیت را وادار میکند میان آمادهسازی کامل و اقدام فوری یکی را برگزیند. منابع از این راه بر ترتیب رخدادها، شکل اتحادها و میزان خطر تصمیمها تاثیر میگذارند.
اهمیت نهادها و منابع در آناست که پیرنگ را به مجموعهای از ضرورتهای وابسته تبدیل میکنند. شخصیت برای رسیدن به هدف نمیتواند هر اقدامی را در هر لحظه انجام دهد، زیرا برخی اقدامات به شرایطی نیاز دارند که هنوز فراهم نشدهاند. دستیابی به اطلاعات ممکناست پیششرط پیداکردن یک شخص باشد و پیداکردن او امکان ورود به مرحلهای تازه را فراهم کند. چنین وابستگیهایی به توالی رخدادها معنا میبخشند. مسیر پیرنگ تنها براساس تمایل نویسنده به افزایش حادثه شکل نمیگیرد، بلکه از رابطهی میان هدف شخصیت و امکانات عملی جهان نیز تاثیر میپذیرد.
تاثیر کنش شخصیتها بر دگرگونی وضعیت جهان
جهان داستانی نباید ضرورتا در پایان هر رخداد به وضعیت اولیهی خود بازگردد. کنش شخصیتها میتواند روابط موجود را تغییر دهد و شرایط تازهای برای ادامهی زندگی ایجاد کند. تصمیم یک فرمانروا شاید توازن قدرت میان گروههای اجتماعی را دگرگون سازد. افشای حقیقتی پنهان ممکناست اعتبار نهادی قدیمی را از میان ببرد. حتی رفتار شخصیتی عادی میتواند بر مناسبات محیط محدود خود تاثیر بگذارد و قواعد پذیرفتهشده را بپرسش بکشد. این تغییرات نشان میدهند که جهان تنها بر شخصیتها اثر نمیگذارد، بلکه از کنش آنها نیز تاثیر میپذیرد.
اندازهی دگرگونی باید با جایگاه شخصیت و شرایط موجود تناسب داشته باشد. ممکناست تصمیم فردی ناشناخته در یک روستا تنها بر روابط چند خانواده تاثیر بگذارد، اما همان تصمیم در شرایطی تاریخی و بحرانی به آغاز حرکتی گستردهتر تبدیل شود. تفاوت این دو وضعیت به شبکهی روابطی وابستهاست که کنش درون آن رخ میدهد. نویسنده برای گسترش تاثیر شخصیت باید نشان دهد چگونه رفتار او از محدودهی اولیه فراتر میرود و چه نیروهایی به انتقال یا تقویت آن کمک میکنند. صرف اهمیتداشتن شخصیت مرکزی برای روایت بمعنای توانایی او در تغییر تمام ساختار جهان نیست.
دگرگونی جهان همچنین میتواند ناخواسته باشد. شخصیتی ممکناست برای حفظ وضع موجود اقدام کند، اما تصمیمش روند فروپاشی آن را سرعت ببخشد. فردی دیگر شاید تنها در پی منافع شخصی باشد، اما کاری انجام دهد که به تغییر روابط میان گروههای مختلف بینجامد. در چنین مواردی، جهان داستانی نتایجی فراتر از قصد اولیهی عامل ایجاد میکند. این ویژگی به روایت اجازه میدهد نشان دهد که کنش انسانی در شبکهای از وابستگیها رخ میدهد و هیچ شخصیت منفردی لزوما بر تمام آثار رفتار خود تسلط ندارد.
پیوند میان تحولات جهان و گسترش تعارض روایی
تغییر در وضعیت جهان میتواند تعارضهای موجود را گسترش دهد یا شکل آنها را دگرگون کند. بحرانی که در آغاز تنها به اختلاف دو شخصیت مربوط بودهاست، ممکناست با ورود نهادهای اجتماعی به مسئلهای عمومی تبدیل شود. برای نمونه، اختلاف بر سر مالکیت یک ساختمان شاید در ابتدا مسئلهای خانوادگی باشد، اما کشف اسنادی قدیمی میتواند اعتبار حقوقی مالکیتهای یک منطقه را زیر سوال ببرد. در چنین وضعیتی، گسترش تعارض از افزودن حادثهای بیارتباط ناشی نشدهاست، بلکه از آشکارشدن پیوندهای گستردهتر همان مسئلهی اولیه پدید آمدهاست.
تحولات جهان میتوانند نوع انتخابهای بعدی را نیز تغییر دهند. شخصیتی که در آغاز تنها بدنبال حفظ موقعیت خود بوده، شاید پس از فروپاشی نهادی مهم ناچار شود برای ایجاد ساختاری تازه تصمیم بگیرد. همچنین پیروزی در یک تعارض ممکناست تعارض دیگری ایجاد کند، زیرا تغییر وضعیت بسود یک گروه، منافع گروهی دیگر را تهدید کردهاست. در چنین شرایطی، حل یک مسئله ضرورتا به پایان تمام تنشها نمیانجامد. نتیجهی هر مرحله میتواند روابط تازهای بسازد که مرحلهی بعدی پیرنگ از آنها سرچشمه بگیرد.
بااینحال، گسترش تعارض نباید صرفا با بزرگترشدن مقیاس رخدادها سنجیده شود. داستانی ممکناست از اختلافی فردی آغاز شود و به جنگی گسترده برسد، اما این افزایش مقیاس تنها هنگامی معنادارست که میان مراحل آن رابطهای روشن وجود داشته باشد. در مقابل، روایتی محدود میتواند بدون خروج از یک خانه یا محله، تعارض خود را پیچیدهتر کند. تغییر در روابط قدرت، اعتماد یا امکانات انتخاب شاید برای گسترش بحران کافی باشد. اهمیت تحول جهان در ایناست که شرایط پیشین را دگرگون کند و شخصیتها را با وضعیتهایی روبرو سازد که ادامهی همان مسیرهای قدیمی دیگر برای مواجهه با آنها کافی نباشد.
انسجام درونی جهان و استقلال آن از مداخلهی نویسنده
نویسنده آفرینندهی جهان داستانیست، اما جهانی که در روایت شکل گرفتهاست باید بتواند بر اساس منطقی قابلشناسایی ادامه پیدا کند. مخاطب هنگام خواندن اثر بتدریج مجموعهای از انتظارات دربارهی امکانات، محدودیتها و پیامدهای رخدادها شکل میدهد. اگر این انتظارات بدون دلیل معتبر نقض شوند، جهان استقلال خود را از دست میدهد و به محیطی تبدیل میشود که تنها برای برآوردهکردن نیازهای لحظهای پیرنگ تغییر میکند. برای نمونه، اگر مانعی در آغاز داستان تقریبا عبورناپذیر معرفی شده باشد، ازمیانرفتن ناگهانی آن تنها به این دلیل که شخصیت باید به مقصد برسد، اعتبار محدودیتهای پیشین را کاهش میدهد.
استقلال جهان از مداخلهی نویسنده بمعنای آن نیست که نویسنده دیگر نمیتواند قواعد اثر خود را تغییر دهد یا رخدادهایی غیرمنتظره پدید آورد. مسئله تفاوت میان دگرگونی موجه و تصمیم تحمیلیست. جهان داستانی میتواند رازهایی ناشناخته، قواعدی ناتمام و شرایطی پیشبینینشده داشته باشد، اما اطلاعات تازه باید بتوانند در رابطهای معنادار با آنچه پیشتر تثبیت شدهاست قرار گیرند. انسجام درونی زمانی شکل میگیرد که مخاطب احساس کند رخدادها از شرایط جهان و کنش شخصیتها سرچشمه میگیرند، نه اینکه جهان در هر لحظه براساس نتیجهی مطلوب نویسنده بازآرایی شود.
ثبات قواعد و حفظ منطق علی جهان
ثبات قواعد بمعنای تغییرناپذیری مطلق تمام شرایط جهان نیست. جامعه میتواند قوانین خود را اصلاح کند، فناوری تازهای پدید آید و شناخت شخصیتها از نیروهای موجود گسترش پیدا کند. آنچه باید حفظ شود، منطق رابطهی میان شرایط و نتایجاست. اگر استفاده از ابزاری به منبع انرژی مشخصی نیاز دارد، همان نیاز باید در موقعیتهای مشابه نیز معتبر بماند، مگر آنکه عاملی تازه شرایط را تغییر داده باشد. اگر نهادی از اختیارات محدود برخوردارست، نمیتواند بدون توضیح در لحظهای حساس قدرتی نامحدود اعمال کند. ثبات در این معنا به اعتبار روابط علی مربوط میشود، نه به ثابتماندن وضعیت جهان.
منطق علی همچنین ایجاب میکند که رخدادها با اطلاعات و امکانات موجود تناسب داشته باشند. شخصیتی که از موضوعی بیخبرست، نباید بدون مسیر شناختی قابلفهم براساس همان موضوع تصمیمی دقیق بگیرد. سازمانی که برای انجام عملی به زمان و منابع فراوان نیاز دارد، نمیتواند تنها برای تسریع پیرنگ در فرصتی ناممکن آن را بپایان برساند. ممکناست نویسنده برای هرکدام از این وضعیتها توضیحی معتبر داشته باشد، اما این توضیح باید با شرایط جهان سازگار باشد. مخاطب لازم نیست از تمام جزئیات فنی آگاه شود، ولی نباید ناچار باشد برای پذیرش هر رخداد، قواعد شناختهشدهی اثر را نادیده بگیرد.
ثبات قواعد با تکرارپذیری کامل نتایج نیز یکسان نیست. دو شخصیت ممکناست در شرایط ظاهرا مشابه تصمیمی یکسان بگیرند و به نتایجی متفاوت برسند، زیرا عوامل دیگری بر موقعیت آنها تاثیر گذاشتهاند. جهان داستانی از این نظر به دستگاهی مکانیکی محدود نمیشود که هر ورودی همواره نتیجهای یکسان تولید کند. آنچه اهمیت دارد، امکان فهم تفاوتهاست. اگر نتیجهی یک کنش تغییر کرده، باید بتوان آن را به تغییر شرایط، تفاوت تواناییها، دخالت عوامل دیگر یا محدودیت شناخت پیشین نسبت داد. انسجام زمانی از میان میرود که این تفاوتها هیچ دلیلی جز نیاز نویسنده به نتیجهای خاص نداشته باشند.
استثناهای موجه و شرایط تغییر قواعد
استثنا میتواند یکی از عناصر مهم جهان داستانی باشد، زیرا نشان میدهد شناخت مخاطب و شخصیتها از قواعد موجود همیشه کامل نیست. ممکناست قانونی طبیعی در شرایطی بسیار نادر کارکرد متفاوتی پیدا کند یا نظامی اجتماعی در مواجهه با بحرانی بیسابقه از اجرای قواعد معمول خود ناتوان شود. چنین رخدادهایی ضرورتا به انسجام جهان آسیب نمیزنند. استثنا زمانی پذیرفتنیست که شرایط وقوع آن با منطق اثر ارتباط داشته باشند و بتوان توضیح داد چرا در موقعیتهای عادی رخ نمیدهد.
یکی از راههای موجهکردن استثنا، مشخصکردن شرایط ویژهی آناست. اگر شخصیتی برخلاف دیگران قادر به انجام عملی غیرمعمول باشد، باید بتوان جایگاه این توانایی را در جهان شناخت. شاید او از دانشی برخوردارست که دیگران ندارند، شاید شرایطی نادر در گذشتهی او وجود داشته یا شاید قانونی شناختهشده امکان چنین رخدادی را پیشبینی کرده، اما تحقق آن بسیار دشوار بودهاست. در این حالت، استثنا مرزهای شناخت پیشین را گسترش میدهد، بیآنکه ضرورتا آنها را بیاعتبار سازد. بااینحال، توضیحی که تنها پس از وقوع رخداد و بدون هیچ زمینهای ارائه شود، همیشه برای رفع احساس مداخلهی نویسنده کافی نیست.
تغییر قواعد نیز باید از استثنای موقت متمایز شود. ممکناست انقلابی سیاسی قوانین جامعه را دگرگون کند یا کشفی علمی امکانات تازهای در اختیار شخصیتها بگذارد. در چنین وضعیتی، جهان دیگر دقیقا همان جهان پیشین نیست و پیامدهای تغییر باید در بخشهای مرتبط با آن ظاهر شوند. اگر راهی تازه برای انتقال سریع انسانها کشف شود، این تحول میتواند بر تجارت، جنگ، مهاجرت و روابط اجتماعی تاثیر بگذارد. لازم نیست روایت تمام این نتایج را دنبال کند، اما نادیدهگرفتن کامل آنها ممکناست اهمیت تغییر را از میان ببرد. قاعدهی تازه هنگامی بخشی از جهان میشود که بتواند فراتر از حل مسئلهای منفرد عمل کند.
مقاومت جهان در برابر خواستهها و نیازهای شخصیتها
یکی از نشانههای استقلال جهان داستانی آناست که شرایط موجود همواره با خواستههای شخصیتها هماهنگ نمیشوند. شخصیتی ممکناست از نظر اخلاقی شایستهی موفقیت باشد، اما با مانعی روبرو شود که صرف شایستگی نمیتواند آن را از میان ببرد. فردی دیگر شاید از تصمیم خود اطمینان داشته باشد، اما جهان براساس برداشتی که او از شرایط دارد عمل نکند. این مقاومت به شخصیت اجازه میدهد با محدودیتهای واقعی موقعیت خود مواجه شود. او باید چیزی را بیاموزد، توانایی تازهای بدست آورد، از دیگران کمک بگیرد یا هدف خود را تغییر دهد.
مقاومت جهان همچنین میتواند در برابر نیازهای پیرنگ ظاهر شود. ممکناست نویسنده برای رسیدن به نقطهی اوج به حضور شخصیتی در مکانی مشخص نیاز داشته باشد، اما فاصلهی جغرافیایی و امکانات حملونقل جهان چنین حضوری را ناممکن کنند. در این حالت، راهحل منسجم آن نیست که محدودیت ناگهان از میان برود، بلکه باید مسیر رسیدن به موقعیت بازنگری شود. شاید لازم باشد رخداد زودتر آغاز شود، شخصیت دیگری در آن حضور پیدا کند یا نتیجهی مورد انتظار تغییر یابد. نویسنده با پذیرفتن محدودیتهایی که خود برای جهان ساختهاست، از تبدیل آن به ابزاری کاملا انعطافپذیر جلوگیری میکند.
این استقلال بمعنای دشمنی دائمی جهان با شخصیتها نیست. جهان میتواند فرصتهایی غیرمنتظره فراهم کند، به شخصیت امکان موفقیت دهد یا در نتیجهی تلاش او تغییر کند. مسئله ایناست که فرصت و مانع هر دو از شرایطی قابلفهم سرچشمه بگیرند. اگر جهان تنها هنگامی سختگیر باشد که نویسنده به تعارض نیاز دارد و تنها هنگامی انعطاف نشان دهد که زمان پیروزی شخصیت فرا رسیدهاست، منطق آن وابسته به نیازهای لحظهای روایت خواهد شد. جهانی مستقل میتواند به شخصیت کمک کند یا در برابرش قرار گیرد، اما در هر دو حالت باید بتوان رابطهی واکنش آن را با ساختار موجود شناخت.
مداخلهی آشکار نویسنده و راهحلهای تحمیلی
مداخلهی آشکار نویسنده زمانی احساس میشود که رخدادی مهم بیش از آنکه از شرایط داستان سرچشمه بگیرد، برای رساندن روایت به نتیجهای ازپیشتعیینشده پدید آمده باشد. برای نمونه، ممکناست شخصیتی در موقعیتی تقریبا بیراهحل گرفتار شود و ناگهان فردی ناشناس با تواناییهایی معرفینشده ظاهر شود و تمام مشکل را برطرف کند. چنین راهحلی شاید از نظر ظاهری هیجانانگیز باشد، اما اگر حضور و امکانات آن فرد با جهان پیشین ارتباطی نداشته باشند، نتیجه بجای آنکه حاصل حرکت روایت باشد، تحمیلی بنظر میرسد.
راهحل تحمیلی ضرورتا به حضور نیرویی فراطبیعی یا حادثهای بزرگ محدود نیست. گاهی نویسنده برای حل تعارض، شخصیتها را وادار میکند برخلاف شناختی که از آنها شکل گرفتهاست رفتار کنند. فردی محتاط ممکناست بدون انگیزهای قابلفهم تصمیمی بیپروا بگیرد تا حادثهی موردنظر رخ دهد. شخصیتی دیگر شاید اطلاعاتی روشن را نادیده بگیرد، زیرا اگر براساس آنها عمل کند، پیرنگ به مسیر مطلوب نویسنده نخواهد رسید. در چنین مواردی، مداخله نه از تغییر قوانین فیزیکی یا اجتماعی، بلکه از نادیدهگرفتن منطق شخصیت و رابطهی او با جهان ناشی میشود.
تصادف نیز باید در همین چارچوب سنجیده شود. رخدادهای اتفاقی میتوانند بخشی طبیعی از جهان داستانی باشند و حتی مسیر روایت را دگرگون کنند. مسئله زمانی پدید میآید که تصادف بدون زمینه و ضرورت علی، مسئولیت حل تعارض اصلی را بر عهده بگیرد. پیداشدن اتفاقی یک نامه شاید بحرانی تازه ایجاد کند، اما اگر همان نامه در لحظهی پایانی تمام دشواریهای شخصیت را بیهیچ تلاش یا زمینهای برطرف سازد، ممکناست نتیجه ناموجه جلوه کند. تفاوت در ایناست که تصادف میتواند شرایط تازهای برای کنش ایجاد کند، اما جایگزینشدن آن با تمام فرایند حل مسئله، پیوند میان انتخاب و نتیجه را تضعیف میکند.
غافلگیری روایی در چارچوب منطق تثبیتشدهی جهان
غافلگیری یکی از امکانات مهم روایتاست، اما تاثیر آن لزوما به نقض انتظارات مخاطب وابسته نیست. غافلگیری موثر میتواند از آشکارشدن ظرفیتی پدید آید که پیشتر در جهان وجود داشته، اما اهمیت یا معنای آن شناخته نشدهاست. ممکناست شیئی معمولی در آغاز داستان کارکردی محدود داشته باشد و در موقعیتی تازه، استفادهای غیرمنتظره از آن ممکن شود. همچنین ممکناست رفتاری که ابتدا نشانهی ضعف یک شخصیت بنظر میرسید، در شرایطی متفاوت به توانایی تعیینکنندهی او تبدیل شود. در چنین مواردی، رخداد تازه فهم مخاطب از عناصر پیشین را تغییر میدهد، بیآنکه ضرورتا قواعد جهان را نقض کند.
یکی از ویژگیهای غافلگیری منسجم، امکان بازنگری در رخدادهای گذشتهاست. مخاطب پس از آگاهی از حقیقتی تازه میتواند به نشانههای پیشین بازگردد و دریابد که آنها معنایی فراتر از برداشت اولیه داشتهاند. شاید رفتارهای ظاهرا نامرتبط چند شخصیت از وجود رابطهای پنهان خبر داده باشند یا مجموعهای از محدودیتهای کوچک، امکان وقوع حادثهای بزرگ را از پیش فراهم کرده باشند. غافلگیری در این حالت تنها از ناآگاهی مخاطب تغذیه نمیکند، بلکه از تفاوت میان اطلاعات موجود و برداشت اولیهی او شکل میگیرد.
بااینحال، نباید غافلگیری را با امکان پیشبینی قطعی یکی دانست. اگر تمام نشانهها چنان آشکار باشند که مخاطب بتواند نتیجه را بسادگی حدس بزند، رخداد نهایی ممکناست نیروی غیرمنتظرهی خود را از دست بدهد. از سوی دیگر، پنهانکردن تمام اطلاعات لازم نیز میتواند غافلگیری را به اعلام حقیقتی دلخواه تبدیل کند. نویسنده باید میان این دو وضعیت تعادل برقرار کند: جهان باید از ظرفیتهایی برخوردار باشد که بتوانند مخاطب را شگفتزده کنند، اما این ظرفیتها پس از آشکارشدن نباید بیگانه با منطق اثر بنظر برسند.
در نهایت، انسجام جهان داستانی بمعنای بستهبودن تمام امکانها یا ضرورت توضیحدادن همهی رخدادها نیست. جهان میتواند ناشناخته، پیچیده و حتی در بخشهایی توضیحناپذیر باقی بماند. آنچه اهمیت دارد، تفاوت میان ناشناختهبودن و بیقاعدهبودناست. ممکناست مخاطب از علت رخدادی آگاه نباشد، اما همچنان احساس کند که آن رخداد به جهانی مشخص تعلق دارد و نمیتوان بدون پیامد هر توضیح دلخواهی را جایگزینش کرد. جهان داستانی زمانی هویت مستقل پیدا میکند که امکانات، ارزشها و پیامدهای آن در رابطهای پایدار با یکدیگر قرار گیرند. در چنین وضعیتی، نویسنده تنها محیطی برای حضور شخصیتها نساختهاست، بلکه نظامی پدید آورده که رخدادها درون آن معنا پیدا میکنند و هیچ تصمیم مهمی نمیتواند بدون تاثیر بر روابط موجود از کنار دیگر اجزای روایت عبور کند.
هنگامی که از جهان داستانی سخن بمیان میآید، احتمالا نخستین چیزی که بذهن میرسد مجموعهای از مکانها، سرزمینها، شهرها، بناها و موقعیتهاییست که شخصیتهای داستان در آنها زندگی میکنند. ممکناست نویسنده تصویری روشن از خیابانهای یک شهر، ساختار یک پادشاهی، تاریخ یک خاندان یا شکل زندگی در آیندهای دور داشته باشد و تصور کند با تعیین این جزئیات، جهان اثر خود را ساختهاست. اما جهان داستانی صرفا مجموعهای از مکانها و اطلاعات نیست. آنچه به عناصر پراکندهی یک روایت وحدت میبخشد، روابطیست که میان آنها برقرار میشود و شرایطیست که تعیین میکند چه رخدادهایی امکان وقوع دارند، شخصیتها با چه محدودیتهایی روبرو میشوند و کنشهایشان چه پیامدهایی بهمراه میآورند. حتی داستانی که در خانهای کوچک و طی چند ساعت اتفاق میافتد، جهان خاص خود را دارد. روابط میان اعضای خانواده، قواعد نانوشتهی رفتار، جایگاه قدرت، امکانات انتخاب و نتایجی که از شکستن یک قاعده پدید میآید، همگی بخشی از نظامی هستند که جهان آن روایت را میسازند.
ازاینرو، مسئلهی اصلی جهان داستانی تنها این نیست که روایت در کجا و چه زمانی رخ میدهد، بلکه ایناست که درون آن چه چیزی ممکن، پذیرفتنی، ارزشمند یا پرهزینهاست. جهانی که در آن هیچکس نمیتواند از طبقهی اجتماعی خود خارج شود، با جهانی که جابجایی اجتماعی در آن امری عادیست تفاوت دارد، حتی اگر هر دو در شهری یکسان اتفاق بیفتند. همچنین جهانی که در آن خیانت همواره مجازات میشود، از نظر معنای روایی با جهانی متفاوتاست که در آن خیانتکاران قدرت میگیرند و وفاداران قربانی میشوند. این تفاوتها فقط ویژگیهای ظاهری روایت نیستند، بلکه بر تصمیم شخصیتها، شکلگیری تعارض، حرکت پیرنگ و برداشت مخاطب از معنای رخدادها اثر میگذارند. نویسنده با ساختن جهان داستانی، نظامی از امکانها، ارزشها و پیامدها پدید میآورد که شخصیتها درون آن زندگی میکنند و روایت از روابط میان اجزای آن شکل میگیرد.
جهان داستانی و تمایز آن از پسزمینهی روایت
هر داستان برای وقوع به زمینهای نیاز دارد، اما این زمینه زمانی به جهان داستانی تبدیل میشود که بتواند بر آنچه رخ میدهد تاثیر بگذارد. توصیف یک شهر، معرفی دورهای تاریخی یا اشاره به ویژگیهای فرهنگی یک جامعه شاید اطلاعاتی دربارهی محل وقوع روایت فراهم کند، اما هنوز روشن نمیسازد که این اطلاعات چه نقشی در ساختار اثر دارند. جهان داستانی هنگامی اهمیت پیدا میکند که عناصر آن از وضعیت اطلاعاتی منفرد بیرون بیایند و به مجموعهای از روابط وابسته تبدیل شوند. در چنین مجموعهای، موقعیت یک شخصیت، امکاناتی که در اختیار دارد و محدودیتهایی که با آنها روبروست، از شرایط جهانی که در آن زندگی میکند جدا نیست.
جهان داستانی همچنین نباید با میزان گستردگی اطلاعات نویسنده دربارهی اثر خود سنجیده شود. ممکناست نویسنده تاریخ چند هزار سالهی سرزمینی خیالی را طراحی کرده باشد، اما بخش بزرگی از این تاریخ هیچ نقشی در روایت نداشته باشد. در مقابل، داستانی محدود دربارهی اختلاف دو همسایه میتواند جهانی کاملا مشخص داشته باشد، اگر روابط مالکیت، اعتماد، قدرت و عرف اجتماعی در آن بر رفتار شخصیتها تاثیر بگذارند. گستردگی جهان بمعنای بزرگی جغرافیایی یا فراوانی جزئیات نیست، بلکه به میزان پیوستگی و کارکرد روابطی بستگی دارد که داستان را امکانپذیر میکنند.
تعریف جهان داستانی بمثابه نظامی از روابط و امکانات
جهان داستانی را میتوان مجموعهای از شرایط و روابط دانست که امکان وقوع رخدادهای روایت را فراهم و در همان حال محدود میکنند. این جهان تنها از چیزهایی که وجود دارند ساخته نمیشود، بلکه چیزهایی که نمیتوانند وجود داشته باشند یا امکان وقوعشان بسیار محدودست نیز در تعریف آن نقش دارند. اگر در جهانی سفر میان سیارهها امری روزمره باشد، فاصلهی مکانی معنایی متفاوت از جهانی خواهد داشت که عبور از یک کوهستان میتواند ماهها طول بکشد. اگر در جامعهای افراد حق انتخاب شغل یا محل زندگی خود را نداشته باشند، تصمیمهای ظاهرا سادهای مانند ترک خانه یا پذیرفتن یک پیشنهاد کاری به مسئلهای پیچیده تبدیل میشوند. بنابراین، جهان داستانی فقط محل وقوع کنش نیست، بلکه شرایط امکان آن را تعیین میکند.
مفهوم نظام در این تعریف اهمیت دارد. منظور از نظام مجموعهای از عناصر نیست که صرفا در کنار یکدیگر قرار گرفته باشند، بلکه ساختاریست که اجزای آن بر یکدیگر تاثیر میگذارند. کمبود یک منبع میتواند مناسبات اقتصادی را تغییر دهد، این تغییر بر روابط قدرت اثر بگذارد و در نتیجه جایگاه اجتماعی شخصیتها را دگرگون کند. همین روابط میتوانند تعیین کنند که یک شخصیت برای رسیدن به خواستهی خود باید از چه مسیرهایی عبور کند. اگر هر عنصر بدون توجه به دیگر عناصر عمل کند، جهان به مجموعهای از ویژگیهای پراکنده تبدیل میشود که ارتباط آنها با ساختار روایت روشن نیست.
جهان داستانی همچنین نظامی از امکانهاست، زیرا نویسنده تنها وضعیت موجود را تعریف نمیکند، بلکه دامنهی وضعیتهایی را نیز مشخص میسازد که میتوانند از دل آن پدید آیند. مخاطب هنگام شناخت جهان بتدریج درمییابد چه تحولاتی در آن قابلتصورند و چه تغییراتی به شرایطی ویژه نیاز دارند. جهانی که در آن قدرت سیاسی تنها از راه وراثت منتقل میشود، امکانهای متفاوتی برای جانشینی، شورش یا اصلاحات فراهم میکند. اهمیت این ویژگی در آناست که جهان داستانی پیش از وقوع هر رخداد، مجموعهای از ظرفیتها را در خود نگاه میدارد و روایت میتواند برخی از این ظرفیتها را به فعلیت برساند.
تفاوت جهان داستانی با مکان، زمان و فضاسازی
مکان یکی از عناصر جهان داستانیست، اما با کلیت آن یکسان نیست. مکان به پرسش «رخداد کجا اتفاق میافتد؟» پاسخ میدهد، درحالیکه جهان داستانی به پرسش گستردهتری مربوطاست: «در این مکان، تحت چه شرایطی و با چه پیامدهایی میتوان عمل کرد؟» یک زندان میتواند محل وقوع روایتی باشد، اما برای شناخت جهان داستانی آن باید دانست چه کسانی اختیار صدور فرمان دارند، زندانیان از چه حقوقی برخوردارند، چه راههایی برای مقاومت وجود دارد و روابط میان نگهبانان و زندانیان چگونه شکل گرفتهاست. دیوارها و سلولها مکان را مشخص میکنند، اما مجموعهی مناسبات حاکم بر زندگی درون آنها بخشی از جهان داستانی را تشکیل میدهد.
زمان نیز بهمان اندازه اهمیت دارد، اما تعیین دورهی تاریخی بتنهایی برای شناخت جهان کافی نیست. دو داستان ممکناست هر دو در قرن نوزدهم رخ دهند، درحالیکه در یکی روابط طبقاتی و مالکیت بر تصمیمها غلبه داشته باشد و در دیگری مناسبات خانوادگی و قواعد حیثیت اجتماعی تعیینکننده باشند. همچنین فضاسازی، هرچند میتواند دریافت عاطفی مخاطب از جهان را شکل دهد، با آن یکسان نیست. تاریکی یک کوچه ممکناست احساس تهدید ایجاد کند، اما اینکه چه نوع تهدیدی در آن امکان وقوع دارد، چه کسانی از آن سود میبرند و شخصیت چگونه میتواند با آن مواجه شود، به منطق جهان وابستهاست.
فضاسازی عمدتا بر کیفیت ادراک و تجربهی محیط تاثیر میگذارد، درحالیکه جهان داستانی به ساختار روابط و امکانات موجود در آن مربوط میشود. این دو میتوانند یکدیگر را تقویت کنند، اما نباید جای یکدیگر را بگیرند. ممکناست نویسنده با توصیفهایی دقیق و تاثیرگذار، محیطی زنده بسازد، اما اگر ویژگیهای آن محیط هیچ نقشی در کنش شخصیتها نداشته باشند، جهان اثر همچنان از نظر روایی کمتعین باقی بماند. جهان زمانی فراتر از فضاسازی عمل میکند که حضور آن نتنها احساس شود، بلکه در چگونگی وقوع رخدادها نیز قابلتشخیص باشد.
عناصر مادی، اجتماعی و فرهنگی سازندهی جهان
بخشی از جهان داستانی از شرایط مادی تشکیل میشود. جغرافیا، اقلیم، منابع طبیعی، فناوری، ابزارها، معماری و شیوههای تولید همگی میتوانند بر امکانات زندگی شخصیتها تاثیر بگذارند. جامعهای که دسترسی محدودی به آب دارد، ناچارست روابط متفاوتی با مالکیت، کشاورزی و قدرت برقرار کند. در جهانی که ارتباطات فوری امکانپذیر نیست، فاصله میتواند مانعی جدی برای انتقال اطلاعات و هماهنگی میان شخصیتها باشد. عناصر مادی زمانی اهمیت روایی پیدا میکنند که شرایط زیستن و عملکردن را تعیین کنند، نه اینکه صرفا تصویری دقیق از محیط ارائه دهند.
در کنار این شرایط، مناسبات اجتماعی نیز جهان را شکل میدهند. ساختار خانواده، طبقات اجتماعی، نهادهای سیاسی، روابط اقتصادی، نظام حقوقی و شیوههای توزیع قدرت مشخص میکنند افراد چه جایگاهی دارند و چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند. ممکناست دو شخصیت از نظر تواناییهای فردی برابر باشند، اما جایگاه اجتماعی متفاوتشان امکانات یکسانی در اختیار آنها نگذارد. یکی بتواند از حمایت نهادهای رسمی برخوردار شود و دیگری حتی امکان طرح شکایت نداشته باشد. چنین تفاوتی نه از خصوصیات روانی شخصیتها، بلکه از سازمان اجتماعی جهانی ناشی میشود که در آن زندگی میکنند.
عناصر فرهنگی لایهی دیگری از این ساختار را میسازند. زبان، باورها، آیینها، خاطرههای جمعی، سنتها و شیوههای داوری دربارهی رفتار انسانها بر معنای کنشها تاثیر میگذارند. عملی که در جامعهای نشانهی احتراماست، ممکناست در جامعهای دیگر توهین تلقی شود. سکوت میتواند نشانهی اطاعت، مخالفت یا بیاعتنایی باشد و معنای آن به قراردادهای فرهنگی وابسته بماند. این عناصر هنگامی به جهان داستانی تعلق پیدا میکنند که در روابط شخصیتها حضور داشته باشند و بر برداشت آنها از موقعیت اثر بگذارند. فرهنگ در این معنا مجموعهای از اطلاعات تزئینی نیست، بلکه یکی از نیروهاییست که رفتار افراد را معنادار میکند.
نسبت جهان داستانی با شخصیت، کنش و پیرنگ
شخصیت هیچگاه مستقل از جهانی که در آن زندگی میکند شکل نمیگیرد. خواستهها، ترسها، عادتها و برداشت او از امکانات زندگی تا اندازهای به شرایط پیرامونش وابستهاند. شخصیتی که در جامعهای مبتنی بر نظارت دائمی بزرگ شدهاست، نسبت به پنهانکاری، اعتماد و آزادی رفتاری متفاوت از شخصیتی دارد که در محیطی باز زندگی کردهاست. این تفاوت بمعنای تعیین کامل شخصیت از سوی محیط نیست، بلکه نشان میدهد ویژگیهای فردی همواره در ارتباط با شرایطی مشخص صورت پیدا میکنند. حتی مخالفت شخصیت با ارزشهای جامعه نیز تنها در نسبت با همان ارزشها معنا دارد.
کنش از برخورد خواستهی شخصیت با امکانات جهان پدید میآید. شخصیت چیزی میخواهد، اما برای رسیدن به آن باید از مسیرهایی عبور کند که جهان در اختیارش قرار میدهد. اگر امکان دستیابی مستقیم به هدف وجود نداشته باشد، او ناچار میشود راه دیگری پیدا کند، از خواستهی خود چشم بپوشد یا شرایط موجود را تغییر دهد. به این ترتیب، جهان داستانی از همان آغاز در شکلگیری تصمیمها حضور دارد. انتخاب شخصیت تنها بیان ارادهی فردی نیست، بلکه پاسخی به موقعیتیست که امکانات و محدودیتهای معینی دارد.
پیرنگ نیز از همین ارتباط تاثیر میپذیرد. رخدادهای داستان هنگامی به یکدیگر وابسته میشوند که بتوان رابطهی آنها را با شرایط موجود و کنشهای شخصیتها تشخیص داد. تغییری در یک رابطهی اجتماعی ممکناست تصمیم تازهای را ضروری سازد و آن تصمیم پیامدهایی ایجاد کند که وضعیت بعدی را دگرگون کنند. جهان داستانی در این فرایند زمینهای ثابت نیست که پیرنگ بر روی آن قرار گرفته باشد، بلکه یکی از شرایط شکلگیری زنجیرهی رخدادهاست. بااینحال، جهان جانشین شخصیت و کنش نمیشود و اهمیت آن در ایناست که به انتخابها زمینه، محدودیت و معنای مشخص میبخشد.
قوانین جهان داستانی و مرزهای امکان
هر جهان داستانی، چه به زندگی روزمره شباهت داشته باشد و چه بر پایهی فرضهایی کاملا خیالی ساخته شده باشد، از مجموعهای از قواعد پیروی میکند. این قواعد مشخص میکنند چه چیزی میتواند رخ دهد، کدام رفتارها با مقاومت روبرو میشوند و چه نوع تحولاتی برای شخصیتها دستیافتنی هستند. همهی قوانین جهان ضرورتا در قالب فرمان، مقررات یا اصولی آشکار بیان نمیشوند. گاهی شخصیتها بدون آنکه دربارهی قاعدهای سخن بگویند، رفتار خود را با آن هماهنگ میکنند. مخاطب نیز از طریق تکرار موقعیتها و مشاهدهی نتایج بتدریج درمییابد جهان بر چه منطقی استوارست.
وجود قوانین بمعنای پیشبینیپذیری کامل رخدادها نیست. جهانی منسجم میتواند از حادثه، استثنا، تصادف و امر ناشناخته برخوردار باشد، اما این عناصر باید نسبتی قابلفهم با شرایط کلی آن داشته باشند. اهمیت قوانین در محدودکردن تخیل نویسنده نیست، بلکه در ایجاد تفاوت میان امکانهای گوناگوناست. هنگامی که هر رخدادی بدون شرط و پیامد امکان وقوع داشته باشد، تصمیم شخصیتها اهمیت خود را از دست میدهد، زیرا دیگر روشن نیست چرا باید از راهی مشخص عبور کنند یا در برابر مانعی معین مقاومت نشان دهند.
قواعد آشکار و نانوشتهی حاکم بر جهان
برخی قواعد جهان داستانی آشکارند. قوانین حکومتی، مقررات سازمانها، محدودیتهای فناوری یا شرایط استفاده از نیرویی فراطبیعی ممکناست مستقیما برای شخصیتها و مخاطب مشخص شده باشند. در چنین مواردی، افراد میدانند چه رفتاری مجازست، چه کاری ممنوع شده و چه شرایطی برای انجام یک عمل ضرورت دارد. برای نمونه، در جهانی که سفر میان مناطق تنها با مجوز رسمی امکانپذیرست، وجود این مقررات میتواند بر برنامهریزی و حرکت شخصیتها اثر بگذارد. بااینحال، آشکاربودن یک قاعده لزوما بمعنای اجرای یکسان آن نیست. قانون ممکناست وجود داشته باشد، اما قدرت، ثروت یا روابط شخصی تعیین کنند چه کسانی عملا از آن پیروی میکنند.
بخش دیگری از قواعد نانوشتهاند. این قواعد از عادتها، انتظارات اجتماعی و شیوههای تثبیتشدهی رفتار سرچشمه میگیرند. ممکناست هیچ قانونی فرزندان را از مخالفت با بزرگترهای خانواده منع نکند، اما مناسبات خانوادگی چنان سازمان یافته باشند که مخالفت آشکار تقریبا ناممکن بنظر برسد. در جهانی دیگر، افراد شاید بتوانند آزادانه سخن بگویند، اما دربارهی موضوعاتی مشخص سکوت کنند، زیرا شکستن این سکوت پیامدهای اجتماعی دارد. قواعد نانوشته اغلب از راه رفتارهای تکرارشونده و واکنش دیگران به نقض آنها شناخته میشوند.
نویسنده باید میان وجود یک قاعده، آگاهی شخصیتها از آن و میزان اجرای واقعی آن تمایز بگذارد. شخصیتی تازهوارد ممکناست از عرفی محلی بیخبر باشد، درحالیکه ساکنان قدیمی آن را بدیهی بدانند. فردی دیگر شاید قاعده را بشناسد، اما به اعتبار جایگاه خود از رعایت آن سر باز زند. این تفاوتها نشان میدهند که قوانین جهان الزاما مجموعهای یکدست و موردتوافق نیستند. آنچه جهان را منسجم میکند، یکسانبودن رفتار همهی شخصیتها نیست، بلکه وجود روابطی قابلشناسایی میان قواعد، موقعیت افراد و پیامدهای پیروی یا سرپیچی از آنهاست.
مرز میان امر ممکن، ناممکن و استثنایی
یکی از مهمترین کارکردهای قوانین جهان داستانی، تعیین مرز میان امر ممکن و ناممکناست. امر ممکن رخدادیست که با شرایط تثبیتشدهی جهان سازگاری دارد، حتی اگر وقوع آن قطعی یا محتمل نباشد. امر ناممکن در مقابل، با محدودیتهایی تعارض دارد که جهان بر اساس آنها شکل گرفتهاست. اگر در روایتی انسانها توان پرواز بدون ابزار را ندارند، پرواز ناگهانی یکی از شخصیتها نمیتواند بدون توضیحی در منطق اثر پذیرفته شود. این محدودیت در داستانی دیگر ممکناست اصلا وجود نداشته باشد. بنابراین، امکان و امتناع در روایت همواره در نسبت با قواعد همان جهان تعریف میشوند.
امر استثنایی جایگاهی متفاوت دارد. استثنا لزوما نقض قانون نیست، بلکه میتواند رخدادی نادر باشد که تنها در شرایطی خاص امکان وقوع پیدا میکند. ممکناست در جهانی همهی انسانها توان استفاده از نوعی قدرت را داشته باشند، اما دستیابی به آن نیازمند سالها تمرین باشد. در چنین حالتی، ظهور فردی بسیار توانمند رخدادی استثناییست، نه ناممکن. همچنین ممکناست رویدادی از نظر ساکنان جهان ناممکن تلقی شود، اما روایت بتدریج نشان دهد که این برداشت از ناآگاهی آنها ناشی شدهاست. آنچه شخصیتها دربارهی جهان میدانند، ضرورتا با تمام ظرفیتهای واقعی آن یکسان نیست.
تمایز میان این سه وضعیت برای حفظ اهمیت رخدادها ضروریست. اگر مخاطب نتواند تشخیص دهد وقوع یک اتفاق عادیست یا استثنایی، اندازهی اهمیت آن نیز مبهم میماند. نجاتیافتن شخصیت از خطری بزرگ در جهانی که رهایی از مرگ امری رایجاست، معنایی متفاوت از جهانی خواهد داشت که چنین چیزی پیشتر هرگز رخ ندادهاست. امر استثنایی زمانی میتواند تاثیرگذار باشد که مخاطب محدودیت معمول را شناخته باشد و دریابد چه چیزی این رخداد را از وضعیت عادی جدا میکند.
محدودیتهای طبیعی، اجتماعی و فراطبیعی
محدودیتهای جهان داستانی خاستگاههای متفاوتی دارند. برخی از آنها طبیعی یا مادیاند و به ویژگیهای محیط، بدن، منابع و ابزارها مربوط میشوند. گرسنگی، بیماری، فرسودگی، فاصلهی جغرافیایی و کمبود منابع میتوانند امکانات کنش را محدود کنند. شخصیتی که برای رسیدن به مقصد باید از بیابانی عبور کند، با شرایطی روبروست که صرف خواستن نمیتواند آنها را از میان ببرد. حتی در جهانی برخوردار از فناوری پیشرفته، محدودیتها ممکناست از شکل دیگری برخوردار باشند. ابزارهای قدرتمند نیز میتوانند به انرژی، مواد اولیه، زمان یا شرایطی ویژه نیاز داشته باشند.
محدودیتهای اجتماعی از روابط و نهادهای انسانی پدید میآیند. قانون، طبقه، مالکیت، اعتبار اجتماعی، وابستگی خانوادگی و روابط قدرت میتوانند انتخابهایی را دشوار یا ناممکن کنند که از نظر طبیعی هیچ مانعی در برابرشان وجود ندارد. ممکناست شخصیتی توانایی ترک شهر را داشته باشد، اما بدلیل تعهدی حقوقی یا ترس از طردشدن نتواند چنین کند. تفاوت این محدودیتها با موانع طبیعی در آناست که از مناسبات انسانی سرچشمه میگیرند و میتوانند با تغییر آن مناسبات دگرگون شوند. البته دگرگونکردن آنها نیز به امکاناتی وابستهاست که در همان جهان وجود دارد.
در جهانهایی که عناصر فراطبیعی حضور دارند، نوع سومی از محدودیتها شکل میگیرد. قدرت جادویی، دخالت موجودات الهی، نفرینها یا قواعدی که به ساختار فراطبیعی واقعیت تعلق دارند، میتوانند مرزهای تازهای برای کنش تعیین کنند. وجود نیرویی فراطبیعی بمعنای بیحدومرزشدن امکانها نیست. اگر نیرویی بتواند بیماری را درمان کند، همچنان باید روشن باشد که آیا همهی بیماریها را درمان میکند، چه کسانی به آن دسترسی دارند و تحت چه شرایطی از کار میافتد. تفاوت جهان خیالی با جهان واقعگرا در ضرورت وجود منطق نیست، بلکه در نوع مقدمات و محدودیتهاییست که این منطق بر آنها استوار شدهاست.
امکانات کنش و هزینههای استفاده از آنها
هر امکان در جهان داستانی لزوما به یک اندازه در دسترس همهی شخصیتها نیست. ممکناست ابزاری وجود داشته باشد که بتواند مسئلهای را حل کند، اما شخصیت برای دستیابی به آن به پول، دانش، اجازه یا حمایت دیگران نیاز داشته باشد. همچنین ممکناست راهی برای رسیدن به هدف وجود داشته باشد، اما استفاده از آن بمعنای چشمپوشی از امکان دیگری باشد. در چنین شرایطی، نویسنده تنها مشخص نمیکند شخصیت چه کاری میتواند انجام دهد، بلکه تعیین میکند برای انجام آن باید از چه چیزهایی بگذرد. همین تفاوت میان وجود یک امکان و دسترسی عملی به آن، زمینهی تصمیمهای معنادار را فراهم میکند.
هزینهی کنش همیشه مادی یا جسمانی نیست. شاید شخصیتی بتواند با افشای حقیقت از مجازات رهایی یابد، اما این کار به ازمیانرفتن اعتماد نزدیکانش بینجامد. فردی دیگر شاید برای رسیدن به قدرت ناچار شود تعهدی را نقض کند که هویت خود را بر اساس آن ساختهاست. گاهی نیز استفاده از یک امکان، فرصتهای آینده را محدود میکند. انتخاب یک مسیر میتواند راه بازگشت را ببندد یا شخصیت را وارد رابطهای کند که خروج از آن دشوار باشد. هزینه در این معنا بخشی از ساختار انتخاباست و ضرورتا شکل مجازات ندارد.
جهانی که امکانات فراوانی دارد، اما استفاده از آنها هیچ محدودیت یا هزینهی قابلاعتنایی ایجاد نمیکند، ممکناست نتواند تصمیمهای شخصیتها را از یکدیگر متمایز سازد. اگر هر مانعی را بتوان با ابزاری تازه و بیزحمت از میان برداشت، دشواری انتخاب کاهش مییابد. بااینحال، نباید تصور کرد که هر کنش باید حتما با زیانی بزرگ همراه باشد. مسئله تناسب میان توانایی، دسترسی و شرایط استفادهاست. حتی امکانی ساده میتواند هنگامی اهمیت پیدا کند که شخصیت در موقعیتی مشخص ناچار شود میان چند راه معتبر یکی را برگزیند.
قراردادهای ژانری و انتظارات مخاطب از منطق جهان
مخاطب هنگام ورود به داستان هیچگاه کاملا بدون انتظار نیست. شناخت او از گونههای ادبی، تجربهی آثار پیشین و نشانههایی که روایت در آغاز ارائه میکند، بر برداشتش از امور ممکن تاثیر میگذارند. در داستانی واقعگرا، ظهور ناگهانی موجودی فراطبیعی بدون زمینهسازی احتمالا با مقاومت مخاطب روبرو میشود، درحالیکه همان رخداد در یک روایت فانتزی ممکناست پذیرفتنی باشد. این تفاوت از قراردادهایی ناشی میشود که میان شکل اثر و انتظارات مخاطب برقرار شدهاند. قرارداد ژانری به مخاطب کمک میکند دریابد با چه نوع جهانی مواجهاست و چه شیوهای از تبیین رخدادها را باید انتظار داشته باشد.
این قراردادها با قوانین قطعی و تغییرناپذیر یکسان نیستند. نویسنده میتواند انتظارات ژانری را دگرگون کند، آنها را با یکدیگر ترکیب کند یا آگاهانه در برابرشان قرار گیرد. داستانی ممکناست با ویژگیهای یک روایت جنایی آغاز شود، اما بتدریج نشان دهد که توضیح معمول رخدادها کافی نیست. اثری دیگر شاید در جهانی فانتزی اتفاق بیفتد، اما در برخورد با روابط انسانی از منطقی کاملا واقعگرایانه پیروی کند. چنین ترکیبهایی زمانی موثرند که مخاطب بتواند قواعد خاص اثر را بشناسد و تغییر انتظارات صرفا بهانهای برای توجیه هر اتفاق تازه نباشد.
قرارداد ژانری بنابراین نقطهی آغاز رابطهی مخاطب با جهاناست، نه جایگزین منطق درونی آن. نویسنده نمیتواند صرفا با انتساب اثر خود به فانتزی، علمیتخیلی یا رئالیسم جادویی از ضرورت سازگاری رخدادها چشم بپوشد. هر اثر در کنار قراردادهای عمومی ژانر، مجموعهای از انتظارات خاص خود را نیز شکل میدهد. مخاطب براساس آنچه داستان تاکنون نشان دادهاست، دربارهی امکانات آینده داوری میکند. اعتبار جهان داستانی تا اندازهی زیادی به این بستگی دارد که اثر بتواند انتظاراتی را که خود ایجاد کردهاست، بشکلی معنادار ادامه دهد یا دگرگون سازد.
آشکارسازی تدریجی قواعد جهان در روایت
وجود مجموعهای از قوانین در تصور نویسنده بمعنای شناختهشدن آنها برای مخاطب نیست. نویسنده ممکناست دربارهی ساختار جامعه، محدودیتهای طبیعی، روابط قدرت و شرایط وقوع رخدادها اطلاعات دقیقی داشته باشد، اما مخاطب تنها از طریق چیزهایی که در متن حضور پیدا میکنند میتواند به این نظام دسترسی یابد. ازاینرو، ساختن قواعد و آشکارکردن آنها دو مسئلهی متفاوتاند. جهان داستانی ممکناست از نظر نویسنده کاملا مشخص باشد، اما اگر اطلاعات لازم برای شناخت آن به مخاطب منتقل نشود، رفتار شخصیتها و اهمیت رخدادها نامفهوم باقی میمانند. در مقابل، انتقال یکبارهی تمام دانستهها نیز میتواند حرکت روایت را زیر انبوهی از توضیحات متوقف کند.
آشکارسازی تدریجی بمعنای پنهانکردن تصنعی اطلاعات نیست، بلکه به چگونگی حضور منطق جهان در تجربهی روایت مربوط میشود. مخاطب لازم نیست پیش از هر کنش، تمام قوانین موثر بر آن را بداند، اما باید بقدری اطلاعات در اختیار داشته باشد که بتواند وضعیت شخصیت را دنبال کند. بخشی از شناخت جهان میتواند پیش از آغاز تعارض شکل بگیرد، بخشی هنگام برخورد شخصیت با موانع آشکار شود و بخش دیگری در نتیجهی تغییر شرایط معنا پیدا کند. آنچه اهمیت دارد، تناسب میان زمان ارائهی اطلاعات و نیازیست که روایت برای فهم آنها ایجاد کردهاست.
نمایش قواعد از طریق رفتار و انتخاب شخصیتها
یکی از طبیعیترین راههای شناخت قوانین جهان، مشاهدهی رفتار کسانیست که در آن زندگی میکنند. افراد معمولا دربارهی تمام قواعد محیط خود توضیح نمیدهند، زیرا بسیاری از آنها را بدیهی میدانند. شخصیتی که هنگام ورود به اتاق از نشستن خودداری میکند تا فرد دیگری به او اجازه دهد، میتواند بخشی از مناسبات قدرت را آشکار کند. فردی که پیش از بیان نام یک شخص مکث میکند یا هنگام شنیدن موضوعی مشخص صدایش را پایین میآورد نیز ممکناست نشان دهد که در جهان او چه چیزهایی حساس، ممنوع یا خطرناکاند. چنین رفتارهایی به مخاطب اجازه میدهند از طریق نشانههای عملی به وجود قواعد پی ببرد.
انتخابهای شخصیتها نیز میتوانند قواعد را آشکار سازند. اگر فردی برای فرستادن پیامی مهم ناچار شود از واسطهای غیرقابلاعتماد کمک بگیرد، مخاطب درمییابد که دسترسی او به راههای ارتباطی محدودست. اگر شخصیتی برای ورود به مکانی عمومی نیازمند همراهی فردی صاحبنفوذ باشد، نوعی نابرابری اجتماعی در پس کنش او دیده میشود. در این موارد، نویسنده لازم نیست ابتدا نظام ارتباطات یا سلسلهمراتب جامعه را بصورت کامل توضیح دهد. محدودیت از طریق تصمیمی که شخصیت میگیرد و راهی که برای رسیدن به هدف انتخاب میکند، قابلشناسایی میشود.
بااینحال، رفتار یک شخصیت بتنهایی همیشه برای شناخت قاعدهای عمومی کافی نیست. ممکناست رفتار او از ترس، عادت شخصی یا برداشتی نادرست ناشی شده باشد. هنگامی که چند شخصیت در موقعیتهای متفاوت واکنشهایی مشابه نشان میدهند، احتمال وجود قاعدهای گستردهتر برای مخاطب روشنتر میشود. همچنین واکنش دیگران به رفتار غیرمعمول میتواند نشان دهد که مسئله تنها به ویژگی فردی شخصیت مربوط نیست. نویسنده از این راه میتواند میان خصوصیات شخصی و قواعد مشترک جهان تمایز ایجاد کند، بیآنکه ناچار باشد هر قاعده را مستقیما اعلام کند.
آشکارشدن محدودیتها در برخورد با موانع
بسیاری از محدودیتهای جهان تا زمانی که شخصیتی برای عبور از آنها تلاش نکردهاست، اهمیت خود را نشان نمیدهند. ممکناست یک قانون در زندگی روزمره حضور داشته باشد، اما مخاطب تنها هنگامی به قدرت آن پی ببرد که شخصیت بخواهد برخلافش عمل کند. برای نمونه، اطلاع از ممنوعبودن ورود به بخشی از شهر میتواند دادهای ساده باشد، اما وقتی شخصیت برای نجات کسی ناچار میشود از همان مرز عبور کند، محدودیت به مسئلهای روایی تبدیل میشود. مانع، قاعده را از وضعیتی انتزاعی بیرون میآورد و قدرت واقعی آن را آشکار میسازد.
برخورد با مانع همچنین میتواند ابعاد ناشناختهی قانون را نشان دهد. شاید شخصیت ابتدا تصور کند مسئله تنها گرفتن مجوزست، اما در جریان تلاش خود دریابد که مجوزها براساس روابط شخصی صادر میشوند یا برخی افراد اصولا امکان درخواست ندارند. در چنین وضعیتی، مخاطب همراه با شخصیت شناخت دقیقتری از جهان پیدا میکند. مانع تنها راه حرکت او را نمیبندد، بلکه نشان میدهد ساختار جهان چگونه عمل میکند و چه نیروهایی در پشت وضعیت ظاهری حضور دارند.
اهمیت این شیوه در آناست که اطلاعات از دل ضرورتی عملی بیرون میآیند. مخاطب دربارهی قاعدهای آگاهی پیدا میکند که اکنون بر سرنوشت شخصیت تاثیر دارد. بااینحال، اگر هر مانع به معرفی قانونی کاملا تازه و پیشتر ناشناخته وابسته باشد، جهان ممکناست ساختگی بنظر برسد. بهترست برخی از محدودیتها پیش از آنکه به مانعی تعیینکننده تبدیل شوند، نشانههایی در روایت داشته باشند. در این صورت، برخورد شخصیت با مانع نه معرفی ناگهانی شرطی دلخواه، بلکه آشکارشدن اهمیت قاعدهای خواهد بود که پیشتر حضور داشتهاست.
نقش عادتها، مناسبات روزمره و جزئیات محیطی
جهان داستانی تنها در لحظههای بحرانی قابلشناختن نیست. بخش مهمی از هویت آن در زندگی روزمرهی شخصیتها حضور دارد، در شیوهی غذاخوردن، رفتوآمد، کارکردن، سخنگفتن و برقراری رابطه با دیگران. این رفتارها نشان میدهند افراد در شرایط عادی چگونه زندگی میکنند و چه چیزهایی برایشان بدیهیست. برای نمونه، در جامعهای که مردم هر روز پیش از خروج از خانه وضعیت راهها را بررسی میکنند، ممکناست ناامنی رفتوآمد بخشی از زندگی معمول باشد. نیازی نیست خطر در همان لحظه رخ دهد تا مخاطب تاثیر آن را بر عادتهای مردم احساس کند.
جزئیات محیطی نیز میتوانند اطلاعاتی دربارهی قواعد جهان فراهم کنند. قفلهای متعدد بر درهای یک محله، تابلوهای هشدار در فضای عمومی، تفاوت آشکار میان پوشاک گروههای اجتماعی یا فرسودگی ساختمانهای یک منطقه، هرکدام میتوانند به مناسباتی گستردهتر اشاره داشته باشند. ارزش چنین جزئیاتی تنها در ملموسکردن محیط نیست، بلکه در رابطهی آنها با شرایط زندگی شخصیتهاست. اگر وجود یک شیء، نوع معماری یا عادت اجتماعی بتواند چیزی دربارهی امکانات و محدودیتهای جهان نشان دهد، جزئیات از کارکرد صرفا توصیفی فراتر میروند.
بااینهمه، هر جزئیات محیطی ضرورتا حامل معنایی پنهان نیست. اگر نویسنده تمام اشیا و رفتارهای روزمره را به نشانههایی برای توضیح نظام جهان تبدیل کند، محیط بیش از اندازه طراحیشده و غیرطبیعی جلوه میکند. زندگی روزمره از عناصر فراوانی تشکیل شدهاست که افراد لزوما دربارهی معنای آنها نمیاندیشند. نویسنده میتواند اجازه دهد بخشی از جزئیات تنها برای ایجاد حس تداوم زندگی حضور داشته باشند و برخی دیگر به شناخت قواعد کمک کنند. تفاوت میان این دو کارکرد، جهان را از مجموعهای از نشانههای آموزشی به محیطی قابلزندگی نزدیک میکند.
توزیع اطلاعات و کشف تدریجی منطق جهان
شناخت مخاطب از جهان داستانی تابع ترتیبیست که اطلاعات در روایت ارائه میشوند. نویسنده ممکناست پیش از آغاز داستان دربارهی بسیاری از روابط و قوانین تصمیم گرفته باشد، اما لازم نیست آنها را بهمان ترتیب در اختیار مخاطب بگذارد. گاهی شناخت یک قاعده پیش از وقوع حادثه ضروریست، زیرا بدون آن اهمیت تصمیم شخصیت روشن نمیشود. در موقعیتی دیگر، ناآگاهی موقت میتواند بخشی از تجربهی روایت باشد. مخاطب شاید رفتاری غیرمعمول را مشاهده کند و تنها پس از چند صحنه دریابد که این رفتار پاسخی به قانونی نانوشته بودهاست.
توزیع اطلاعات همچنین به میزان آگاهی شخصیتها وابستهاست. در روایتی که شخصیت مرکزی با جهانی ناآشنا روبرو میشود، مخاطب میتواند همراه با او قواعد را کشف کند. اما اگر شخصیت تمام عمر خود را در آن محیط گذرانده باشد، توضیحدادن بدیهیات برای خودش طبیعی نخواهد بود. نویسنده در چنین شرایطی باید راههایی پیدا کند که اطلاعات بدون برهمزدن منطق شناخت شخصیت وارد متن شوند. برخورد با فردی تازهوارد، اختلاف بر سر اجرای یک قاعده یا مشاهدهی پیامد رفتار دیگران میتوانند فرصتهایی برای آشکارشدن بخشی از این دانستهها فراهم کنند.
کشف تدریجی زمانی موثرست که میان ناآگاهی مخاطب و توانایی او برای دنبالکردن رخدادها تعادل برقرار باشد. پنهانماندن علت یک رفتار میتواند کنجکاوی ایجاد کند، اما نامعلومبودن پیوستهی قواعد ممکناست فهم اهمیت کنشها را دشوار سازد. مخاطب باید بتواند بر اساس اطلاعات موجود برداشتهایی موقت شکل دهد و در ادامه آنها را اصلاح کند. اگر اطلاعات تازه نشان دهند که نشانههای پیشین معنایی متفاوت داشتهاند، شناخت جهان عمیقتر میشود. اما اگر هر کشف تازه تمام دانستههای قبلی را بیاعتبار کند، بدون آنکه دلیلی در خود جهان وجود داشته باشد، امکان اعتماد به منطق روایت کاهش مییابد.
تفاوت توضیح مستقیم با آشکارسازی روایی
توضیح مستقیم زمانی رخ میدهد که روایت اطلاعات مربوط به جهان را آشکارا بیان کند. نویسنده ممکناست دربارهی تاریخ یک نهاد، ساختار حکومت، محدودیتهای یک فناوری یا قانونی اجتماعی توضیح دهد تا مخاطب بتواند موقعیت را بشناسد. این شیوه ذاتا ضعیف یا نامناسب نیست. برخی اطلاعات را میتوان با چند جملهی روشن منتقل کرد، درحالیکه نمایش کامل آنها به صحنههایی طولانی و غیرضروری نیاز دارد. مسئله بنابراین حذف تمام توضیحات نیست، بلکه تشخیص آناست که کدام اطلاعات باید مستقیما بیان شوند و کدام از طریق رخدادها و رفتارها بهتر شناخته میشوند.
آشکارسازی روایی در مقابل، اطلاعات را درون تجربهی شخصیتها قرار میدهد. بجای آنکه متن صرفا اعلام کند یک سازمان از قدرت گستردهای برخوردارست، میتواند نشان دهد چگونه حضور نمایندهی آن رفتار افراد را تغییر میدهد. بجای توضیح مفصل دربارهی نظام طبقاتی، ممکناست اختلاف برخورد با دو شخصیت در موقعیتی مشابه این نابرابری را آشکار سازد. در این حالت، مخاطب نتنها از وجود یک رابطه آگاه میشود، بلکه تاثیر عملی آن را نیز مشاهده میکند. اطلاعات از طریق موقعیتی منتقل میشوند که خود بخشی از حرکت روایتاست.
بهترین شیوه لزوما انتخاب انحصاری یکی از این دو روش نیست. ممکناست توضیحی کوتاه، زمینهای ضروری فراهم کند و صحنههای بعدی پیچیدگی واقعی آن را نشان دهند. همچنین ممکناست مخاطب ابتدا قاعدهای را در عمل مشاهده کند و سپس توضیحی مستقیم به او کمک کند روابط گستردهتر را بفهمد. معیار اصلی، کارکرد اطلاعات در همان نقطه از روایتاست. اگر توضیح مستقیم بتواند ابهامی غیرضروری را برطرف کند، استفاده از آن موجهاست. اگر اطلاعات از طریق کنش با نیروی بیشتری قابلانتقال باشند، تبدیل آنها به گزارشی مستقل بخشی از ظرفیت رواییشان را از میان میبرد.
نظام ارزشها و اخلاق ضمنی جهان داستانی
جهان داستانی تنها مشخص نمیکند چه چیزی امکان وقوع دارد، بلکه نشان میدهد چه رفتارها، موقعیتها و ویژگیهایی ارزشمند یا ناپسند شمرده میشوند. هر جامعهی داستانی مجموعهای از هنجارها و داوریها دارد که بر روابط میان شخصیتها تاثیر میگذارند. ممکناست وفاداری به خانواده بر استقلال فردی برتری داشته باشد، شجاعت مهمتر از احتیاط شمرده شود یا حفظ نظم اجتماعی ارزشی بالاتر از بیان حقیقت پیدا کند. چنین ارزشهایی ضرورتا بصورت آموزههای رسمی بیان نمیشوند. آنها میتوانند در شیوهی احترامگذاشتن، تقسیم مسئولیت، تعیین جایگاه افراد و واکنش جامعه به رفتارهای متفاوت حضور داشته باشند.
شناخت نظام ارزشی جهان با تعیین پیام اخلاقی اثر یکسان نیست. ممکناست جامعهای داستانی ارزشهایی را پذیرفته باشد که روایت در ادامه آنها را زیر سوال میبرد. همچنین ممکناست شخصیتها از هنجارهای حاکم پیروی کنند، اما پیامدهای رفتارشان تناقضهای آن هنجارها را آشکار سازد. ازاینرو، باید میان ارزشهای پذیرفتهشده درون جهان، باورهای شخصیتهای مختلف و داوریای که از کلیت روایت قابلدریافتاست تمایز گذاشت. این تمایز به نویسنده اجازه میدهد جهانی بسازد که از نظر اخلاقی پیچیده باشد، بیآنکه ناچار شود تمام تعارضها را به تقابل سادهی خیر و شر کاهش دهد.
ارزشها و هنجارهای پذیرفتهشده در جهان
ارزشها معیارهایی هستند که افراد براساس آنها دربارهی اهمیت، مطلوبیت یا شایستگی رفتارها داوری میکنند. در یک جهان داستانی، ممکناست شرافت خانوادگی، ثروت، دانش، قدرت نظامی، دینداری یا آزادی فردی جایگاهی ویژه داشته باشد. این ارزشها بر شیوهی شناخت افراد از خود و دیگران تاثیر میگذارند. شخصیتی که در جامعهای مبتنی بر افتخار جنگاوری زندگی میکند، شاید شکست در نبرد را تنها ناکامی شخصی نداند، بلکه آن را تهدیدی برای جایگاه اجتماعی و هویت خود تلقی کند. در جهانی دیگر، همان شکست ممکناست اهمیتی اندک داشته باشد و ارزش فرد بر اساس معیارهایی متفاوت تعیین شود.
هنجارها صورتهای عملیتر این ارزشها هستند. اگر احترام به سالخوردگان ارزشی پذیرفتهشده باشد، ممکناست قواعد مشخصی دربارهی سخنگفتن، نشستن یا تصمیمگیری در حضور آنان شکل بگیرد. اگر مالکیت خصوصی جایگاهی بنیادین داشته باشد، شیوههای برخورد با قرض، بخشش و تصرف اموال نیز از آن تاثیر میپذیرند. بااینحال، رابطهی ارزش و هنجار همیشه ساده نیست. ممکناست جامعهای از برابری سخن بگوید، اما قواعد رفتاری آن امتیازهایی آشکار برای گروهی خاص در نظر بگیرند. در این حالت، تفاوت میان ارزش اعلامشده و هنجار عملی بخشی از ساختار اخلاقی جهاناست.
نباید تصور کرد که تمام ساکنان یک جهان از ارزشهایی یکسان پیروی میکنند. اختلاف نسلها، طبقات، مناطق، حرفهها و تجربههای تاریخی میتواند نظامهای ارزشی متفاوتی ایجاد کند. حتی درون یک خانواده، ممکناست افراد دربارهی معنای وفاداری یا مسئولیت اختلاف داشته باشند. آنچه جهان را مشخص میکند، ضرورتا توافق همگانی نیست، بلکه وجود میدان مشترکی از ارزشهاست که شخصیتها در نسبت با آن موضع میگیرند. مخالفت با یک هنجار نیز هنگامی معنای اجتماعی پیدا میکند که مخاطب بداند آن هنجار تا چه اندازه پذیرفته شده و چه انتظاراتی از افراد ایجاد کردهاست.
نقش نهادها، سنتها و روابط قدرت در تثبیت ارزشها
ارزشهای یک جامعه تنها از طریق باورهای فردی دوام پیدا نمیکنند. نهادها و سنتها میتوانند آنها را به بخشی از ساختار زندگی تبدیل کنند. خانواده، آموزش، حکومت، دین، نظام حقوقی و سازمانهای حرفهای هرکدام ممکناست رفتارهایی را تشویق و رفتارهایی دیگر را محدود کنند. اگر اطاعت از فرمانروایی ارزشی بنیادین باشد، این ارزش میتواند در تربیت کودکان، آیینهای عمومی و شیوهی توزیع مقامهای اجتماعی حضور پیدا کند. در چنین وضعیتی، افراد تنها بدلیل باور شخصی از آن پیروی نمیکنند، بلکه بخش مهمی از زندگیشان بر اساس همان ارزش سازمان یافتهاست.
سنتها به ارزشها نوعی تداوم تاریخی میبخشند. رفتاری ممکناست در آغاز پاسخی به شرایطی مشخص بوده باشد، اما پس از گذشت نسلها همچنان ادامه پیدا کند، حتی هنگامی که آن شرایط از میان رفتهاند. شخصیتها شاید دلیل نخستین یک آیین را ندانند، اما رعایت آن را نشانهی تعلق به جامعه تلقی کنند. این وضعیت امکان میدهد که ارزشها از طریق عادت و حافظهی جمعی حفظ شوند. همچنین توضیح میدهد چرا تغییر یک هنجار میتواند با مقاومتی گسترده روبرو شود، حتی اگر سود عملی آن برای همه روشن نباشد.
روابط قدرت نیز در تثبیت ارزشها نقش دارند، زیرا همهی افراد توانایی یکسانی برای تعریف رفتار مطلوب ندارند. گروهی که نهادهای رسمی را در اختیار دارد، ممکناست برداشت خود از فضیلت، نظم یا شایستگی را به معیاری عمومی تبدیل کند. در نتیجه، ارزشهایی که ظاهرا همگانی معرفی میشوند، شاید با منافع بخشی از جامعه پیوند داشته باشند. البته نباید تمام ارزشها را صرفا ابزار سلطه دانست. ممکناست هنجاری از پذیرش واقعی و گسترده برخوردار باشد یا برای افراد ضعیفتر نیز امکان حمایت فراهم کند. اهمیت روایی روابط قدرت در ایناست که نشان میدهند چه کسانی حق تعریف ارزشها را دارند و کدام برداشتها از اعتبار اجتماعی بیشتری برخوردار میشوند.
تعارض میان اخلاق رسمی و رفتار واقعی شخصیتها
اخلاق رسمی مجموعهای از ارزشها و معیارهاییست که جامعه یا نهادهای آن آشکارا از آنها دفاع میکنند. این معیارها ممکناست در قوانین، سخنرانیها، آموزشها و آیینهای عمومی بیان شوند. اما رفتار واقعی افراد همیشه با این معیارها هماهنگ نیست. جامعهای ممکناست درستکاری را مهمترین فضیلت بداند، درحالیکه موفقیت اقتصادی و سیاسی در آن بدون فریبکاری دشوار باشد. همچنین ممکناست فرمانروایی بر عدالت تاکید کند، اما نزدیکان خود را از پاسخگویی معاف سازد. چنین تضادهایی نشان میدهند که ارزشهای اعلامشده و شیوهی واقعی ادارهی زندگی ضرورتا یکسان نیستند.
این تعارض میتواند صورتهای متفاوتی داشته باشد. گاهی شخصیتها آگاهانه برخلاف ارزشهایی عمل میکنند که خود از آنها دفاع میکنند. گاهی نیز میان چند وظیفه گرفتار میشوند و برای انجام یکی ناچارند دیگری را نقض کنند. شخصیتی که وفاداری به دوست و اطاعت از قانون را هر دو ارزشمند میداند، ممکناست در موقعیتی قرار گیرد که نتواند به هر دو پایبند بماند. در چنین حالتی، تناقض تنها نشانهی ریاکاری نیست، بلکه از ناسازگاری احتمالی ارزشهایی سرچشمه میگیرد که جامعه همزمان معتبر میشمارد.
وجود فاصله میان اخلاق رسمی و رفتار عملی میتواند بر شناخت مخاطب از جهان تاثیر بگذارد. مخاطب شاید ابتدا جامعهای را بر اساس ادعاهای آن بشناسد، اما بتدریج دریابد که مناسبات واقعی از قواعد دیگری پیروی میکنند. این تفاوت به جهان عمق اجتماعی میبخشد، زیرا نشان میدهد هنجارها همیشه بشکلی ساده و کامل اجرا نمیشوند. بااینحال، نویسنده باید مراقب باشد که تضاد اخلاقی را به ویژگی همگانی و بیاستثنای تمام شخصیتها تبدیل نکند. جامعهای که هیچکس در آن به ارزشهای اعلامشده باور ندارد، احتمالا بقدر جامعهای که همهی افراد کاملا مطابق آن ارزشها رفتار میکنند، سادهسازی شدهاست.
تفاوت نظام ارزشی جهان با باورهای شخصیتها و داوری نویسنده
برای شناخت ساختار اخلاقی یک روایت باید میان چند سطح متفاوت تمایز گذاشت. نخست، ارزشهایی هستند که در جهان داستانی از اعتبار اجتماعی برخوردارند. دوم، باورها و داوریهای شخصیتها قرار دارند که ممکناست با هنجارهای عمومی هماهنگ یا مخالف باشند. سوم، موضعیست که مخاطب میتواند از سازمان کلی روایت دریافت کند. این سطوح همواره با یکدیگر برابر نیستند. شخصیتی ممکناست با اطمینان از درستی تصمیم خود دفاع کند، درحالیکه رخدادهای بعدی محدودیت برداشت او را نشان دهند. همچنین ممکناست جامعهای رفتاری را ناپسند بداند، اما روایت شرایطی فراهم کند که مخاطب بتواند ضرورت یا پیچیدگی آن رفتار را درک کند.
باور شخصیت بخشی از جهان داستانیست، اما نباید هر سخن او را بیان حقیقت آن جهان دانست. شخصیتی ممکناست دربارهی تاریخ جامعه، مشروعیت قدرت یا ماهیت انسانها ادعاهایی داشته باشد که از تجربهی محدود، منافع شخصی یا تعصب او سرچشمه گرفتهاند. حتی راوی نیز بسته به ساختار روایت میتواند از آگاهی ناقص یا داوری جانبدارانه برخوردار باشد. نویسنده با حفظ فاصله میان باور افراد و واقعیتهای قابلشناسایی جهان، امکان میدهد که مخاطب برداشتهای شخصیتها را بررسی کند، نه اینکه ناچار باشد آنها را بیچونوچرا بپذیرد.
از سوی دیگر، داوری نویسنده را نیز نباید مستقیما با سخنان یک شخصیت یا هنجارهای جامعهی داستانی یکی گرفت. اثری ممکناست جهانی خشن، تبعیضآمیز یا بیرحم را بتصویر بکشد، بیآنکه این ویژگیها بمعنای تایید آنها از سوی نویسنده باشد. همچنین نمایش رفتار ناپسند یک شخصیت ضرورتا بمعنای محکومکردن صریح او نیست. موضع اخلاقی روایت، اگر بتوان موضعی برای آن تشخیص داد، از مجموعهای گستردهتر شامل زاویهی دید، نحوهی پرداخت شخصیتها، تقابل موقعیتها و سازمان رخدادها پدید میآید. این تمایز به اثر اجازه میدهد پرسشهای اخلاقی را مطرح کند، بدون آنکه به بیان مستقیم اعتقادات نویسنده محدود شود.
کنش و پیامد در آشکارسازی اخلاق ضمنی
ارزشهای جهان داستانی تنها از طریق آنچه شخصیتها میگویند یا جامعه به آن باور دارد شناخته نمیشوند. بخشی از معنای اخلاقی روایت در رابطهی میان کنش و پیامد شکل میگیرد. هنگامی که شخصیتی تصمیمی میگیرد، رخدادهای پس از آن میتوانند نشان دهند جهان چه واکنشی به انتخاب او دارد و چه نیروهایی بر سرنوشتش تاثیر میگذارند. این واکنش ضرورتا اخلاقی نیست. شاید تصمیمی درست به شکست بینجامد یا رفتاری آسیبزا برای عامل آن سودمند باشد. بااینحال، همین نتایج میتوانند بر برداشت مخاطب از روابط میان ارزشها، قدرت و مسئولیت تاثیر بگذارند.
اخلاق ضمنی روایت را نباید به نظامی ساده از پاداش و مجازات کاهش داد. در بسیاری از داستانها، جهان نه بر اساس شایستگی اخلاقی افراد، بلکه بر اساس مناسبات علی، اجتماعی و تاریخی عمل میکند. شخصیتی ممکناست بدلیل صداقت آسیب ببیند، نه به این علت که روایت صداقت را ناپسند میداند، بلکه چون در جهانی زندگی میکند که صداقت در آن با منافع قدرتمندان تعارض دارد. در چنین موقعیتی، معنای اخلاقی از فاصلهی میان ارزش کنش و نتیجهی آن پدید میآید. نویسنده با سازماندادن این روابط میتواند پیچیدگی اخلاقی اثر را آشکار سازد، بیآنکه ناچار باشد دربارهی درستی یا نادرستی هر تصمیم حکمی صریح صادر کند.
رابطهی انتخاب شخصیت با پیامدهای آن
هر انتخاب روایی زمانی اهمیت پیدا میکند که بتواند وضعیتی را تغییر دهد یا امکان تغییری را پدید آورد. شخصیتی که تصمیم میگیرد حقیقتی را پنهان کند، ممکناست در همان لحظه از بحرانی فوری جلوگیری کند، اما این تصمیم میتواند روابط آیندهی او را تحتتاثیر قرار دهد. پیامد همیشه بلافاصله ظاهر نمیشود. گاهی انتخابی کوچک تا مدتها بیاهمیت بنظر میرسد و تنها در موقعیتی تازه معلوم میشود چه تاثیری بر امکانات شخصیت گذاشتهاست. چنین رابطهای به تصمیمها تداوم میبخشد و نشان میدهد کنش در جهان داستانی اثری محدود به لحظهی وقوع خود ندارد.
پیامد همچنین میتواند با انتظار شخصیت تفاوت داشته باشد. فردی ممکناست عملی را با هدف کمک به دیگری انجام دهد، اما بدلیل ناآگاهی از شرایط، آسیبی ناخواسته ایجاد کند. در مقابل، کنشی خودخواهانه شاید نتایجی سودمند برای دیگران داشته باشد. این تفاوت میان قصد و نتیجه اهمیت زیادی دارد، زیرا مانع از آن میشود که معنای هر رفتار تنها بر اساس نیت اولیه تعیین شود. مخاطب میتواند همزمان انگیزهی شخصیت، میزان آگاهی او و آثار واقعی تصمیمش را در نظر بگیرد.
رابطهی انتخاب و پیامد نباید به زنجیرهای مکانیکی تبدیل شود که در آن هر تصمیم بلافاصله نتیجهای روشن و متناسب داشته باشد. زندگی اجتماعی از کنشهای متعدد و نیروهای گوناگون تشکیل شدهاست و نتیجهی یک تصمیم ممکناست تحتتاثیر انتخاب دیگران یا شرایطی بیرون از کنترل شخصیت قرار گیرد. بااینحال، اهمیت دارد که مخاطب بتواند سهم کنش را در تحولات بعدی تشخیص دهد. پیامدی که هیچ ارتباط قابلفهمی با شرایط و تصمیمهای پیشین ندارد، بیشتر به رخدادی تحمیلی شباهت دارد تا به نتیجهی زندگی شخصیت در جهانی مشخص.
پیامدهای فردی، اجتماعی و ساختاری کنش
برخی پیامدها مستقیما بر زندگی فردی شخصیت تاثیر میگذارند. ازمیانرفتن یک رابطه، تغییر اعتمادبهنفس، احساس گناه، دستیابی به دانشی تازه یا دگرگونشدن برداشت فرد از خود، همگی میتوانند نتیجهی یک انتخاب باشند. این پیامدها لزوما برای دیگران آشکار نیستند، اما بر تصمیمهای بعدی شخصیت اثر میگذارند. ممکناست شخصیتی از نظر بیرونی به هدف خود رسیده باشد، اما تجربهی رسیدن به آن، معنای خواستهی نخستین را برایش تغییر داده باشد. در چنین شرایطی، نتیجهی کنش را نمیتوان تنها بر اساس موفقیت یا شکست ظاهری سنجید.
پیامدهای اجتماعی به روابط شخصیت با دیگران مربوط میشوند. تصمیم یک فرد میتواند اعتبار خانواده، موقعیت حرفهای، اعتماد دوستان یا مناسبات میان گروههای مختلف را تغییر دهد. عملی که از نظر شخصی ناچیز بنظر میرسد، ممکناست در جامعهای مبتنی بر حیثیت خانوادگی نتایجی گسترده داشته باشد. در مقابل، رخدادی بزرگ شاید در محیطی دیگر تنها بر گروه کوچکی از افراد تاثیر بگذارد. اندازهی پیامد اجتماعی به قواعد و روابط موجود در جهان وابستهاست و ضرورتا با بزرگی ظاهری کنش یکسان نیست.
سطح ساختاری زمانی آشکار میشود که کنش بر شرایطی تاثیر بگذارد که زندگی افراد بسیاری را سازمان دادهاند. افشای یک فساد گسترده، تغییر مالکیت منابع یا شکستن انحصار نهادی قدرتمند میتواند امکانات تازهای برای گروههای مختلف ایجاد کند. البته هر کنش فردی به چنین نتایجی نمیانجامد و نباید تاثیر شخصیت مرکزی را بیدلیل به تمام جهان گسترش داد. اهمیت تمایز این سه سطح در آناست که نویسنده بتواند تشخیص دهد انتخابی مشخص چه دامنهای از تاثیر دارد. یک کنش ممکناست در سطح فردی تعیینکننده باشد، اما ساختار جامعه را تغییر ندهد و یا برعکس، تحولی عمومی ایجاد کند، بیآنکه برای عامل آن رضایت شخصی بهمراه بیاورد.
پاداش، مجازات و توزیع نابرابر پیامدها
در برخی روایتها، میان ارزش اخلاقی کنش و نتیجهی آن رابطهای روشن برقرار میشود. شخصیت نیکوکار سرانجام به پاداش میرسد و فرد ستمگر مجازات میشود. چنین ساختاری میتواند با قراردادهای اخلاقی یا ژانری اثر هماهنگ باشد، اما تنها یکی از شیوههای ممکن برای سازماندادن پیامدهاست. در بسیاری از جهانهای داستانی، نتیجهی کنش بیش از آنکه به خوبی یا بدی عامل وابسته باشد، به جایگاه او در روابط قدرت، امکانات مادی و شرایط اجتماعی مربوط میشود. ممکناست دو شخصیت مرتکب عملی مشابه شوند، اما تنها یکی از آنها هزینهی آن را بپردازد.
توزیع نابرابر پیامدها میتواند بخشی از واقعیت اخلاقی جهان را آشکار کند. در جامعهای که ثروتمندان از حمایت نهادهای رسمی برخوردارند، تخلف یک فرد قدرتمند شاید نادیده گرفته شود، درحالیکه همان رفتار برای شخصی فرودست مجازاتی سنگین داشته باشد. همچنین ممکناست افرادی که در وقوع یک فاجعه نقشی نداشتهاند، بیشترین آسیب را ببینند. این وضعیت نشان میدهد که نظام علی جهان ضرورتا براساس عدالت توزیع نشدهاست. بیعدالتی میتواند ویژگی پایدار مناسبات جهان باشد، نه نقصی در طراحی پیامدهای داستان.
بااینحال، نمایش نابرابری بمعنای آن نیست که روایت باید همواره از هرگونه پاداش یا مجازات متناسب پرهیز کند. مسئله ایناست که نتایج از منطق جهان و روابط میان شخصیتها سرچشمه بگیرند، نه از ضرورتی بیرونی برای تایید یک حکم اخلاقی. اگر فردی قدرتمند از مجازات میگریزد، بهترست روشن باشد چه شرایطی چنین امکانی را فراهم کردهاند. اگر همان فرد سرانجام سقوط میکند، سقوط او نیز باید در ارتباط با تصمیمها، تعارضها و آسیبپذیریهای موجود فهمیده شود. در غیر این صورت، پاداش و مجازات به ابزارهایی تبدیل میشوند که نویسنده صرفا برای تعیین سرنوشت اخلاقی شخصیتها بکار میگیرد.
تفاوت پیامد علی با داوری اخلاقی
پیامد علی نتیجهایست که از روابط میان رخدادها، شرایط و کنشها پدید میآید. داوری اخلاقی در مقابل، به ارزیابی درستی، نادرستی، شایستگی یا مسئولیت مربوط میشود. این دو میتوانند با یکدیگر ارتباط داشته باشند، اما یکسان نیستند. شخصیتی که برای نجات انسانی دیگر جان خود را بخطر میاندازد، شاید کشته شود. مرگ او نتیجهی شرایط خطرناک کنشاست، اما ضرورتا بمعنای محکومکردن فداکاری نیست. همچنین شخصیتی که با فریب به ثروت میرسد، شاید در نظام اقتصادی و اجتماعی جهان خود موفق شده باشد، بیآنکه این موفقیت بمعنای تایید اخلاقی رفتار او باشد.
یکیگرفتن علت و اخلاق میتواند روایت را به ساختاری بیش از اندازه ساده تبدیل کند. اگر هر رفتار ناپسند لزوما به شکست بینجامد و هر رفتار پسندیده سرانجام نتیجهای مطلوب داشته باشد، جهان ممکناست بیشتر مانند سازوکاری برای اجرای عدالت نویسنده عمل کند تا محیطی برخوردار از روابط مستقل. البته چنین الگویی در بعضی روایتهای تمثیلی یا اخلاقی میتواند انتخابی آگاهانه باشد. مسئله زمانی پدید میآید که اثر مدعی نمایش جهانی پیچیده باشد، اما پیامدها را بدون توجه به منطق علی تنها براساس ارزشگذاری اخلاقی توزیع کند.
تمایز میان علت و داوری همچنین به مخاطب اجازه میدهد دربارهی مسئولیت شخصیتها مستقل از نتیجهی نهایی بیندیشد. موفقیت یک تصمیم لزوما آن را درست نمیکند و شکست نیز بتنهایی نشانهی نادرستی نیست. ممکناست شخصیتی با اطلاعات محدود، تصمیمی معقول بگیرد و با نتیجهای فاجعهبار روبرو شود. فردی دیگر شاید از روی بیاحتیاطی عمل کند، اما بیاری تصادف آسیبی نبیند. روایت با حفظ این تفاوت میتواند پرسش اخلاقی را از سطح نتیجهی فوری فراتر ببرد و به نسبت میان نیت، شناخت، انتخاب و مسئولیت نزدیک کند.
ابهام اخلاقی و امکان تعارض میان ارزشها و نتایج
ابهام اخلاقی زمانی شکل میگیرد که داوری دربارهی یک کنش را نتوان بسادگی به دوگانهی درست و نادرست کاهش داد. ممکناست شخصیت برای حفظ جان گروهی از انسانها ناچار شود حقیقتی را پنهان کند یا برای دفاع از عدالت، قانونی را زیر پا بگذارد. در چنین موقعیتی، چند ارزش معتبر با یکدیگر تعارض پیدا میکنند. مسئله فقط آن نیست که شخصیت نمیداند چه نتیجهای در انتظار اوست، بلکه نمیتواند تمام ارزشهایی را که برایش اهمیت دارند، همزمان حفظ کند. انتخاب یکی از آنها بمعنای قربانیکردن بخشی از دیگری خواهد بود.
نتایج کنش نیز میتوانند ابهام را افزایش دهند. شخصیتی شاید تصمیمی را به انگیزهای انسانی اتخاذ کند، اما پیامدهای آن به زیان کسانی تمام شوند که قصد کمک به آنها را داشتهاست. در مقابل، عملی که از انگیزهای خودخواهانه سرچشمه گرفته میتواند شرایط زندگی دیگران را بهبود بخشد. چنین وضعیتهایی پرسش از مسئولیت را پیچیده میکنند. آیا ارزش یک کنش را باید بر اساس نیت سنجید، بر اساس اطلاعاتی که شخصیت هنگام انتخاب داشتهاست یا بر اساس پیامدهایی که بعدها آشکار شدهاند؟ روایت میتواند این پرسشها را در کنار یکدیگر قرار دهد، بدون آنکه ناچار باشد یکی را معیار قطعی بداند.
ابهام اخلاقی با بیتفاوتی اخلاقی یکسان نیست. اثری که در آن تمام انتخابها به یک اندازه درست یا نادرست معرفی شوند، لزوما پیچیدهتر از روایتی برخوردار از ارزشهای روشن نیست. پیچیدگی زمانی پدید میآید که دلایل متفاوت اعتبار داشته باشند و تعارض میان آنها از شرایط داستان سرچشمه بگیرد. مخاطب باید بتواند بفهمد چرا شخصیت تصمیمی گرفته، چه چیزی را حفظ کرده و چه چیزی را از دست دادهاست. در چنین وضعیتی، معنای اخلاقی اثر نه از حذف تفاوت میان ارزشها، بلکه از آشکارشدن دشواری نسبت آنها با یکدیگر شکل میگیرد.
جهان داستانی بمثابه نیروی محرک روایت
جهان داستانی زمانی به نیرویی فعال در روایت تبدیل میشود که شرایط و مناسبات آن بتوانند در پیدایش تعارضها و جهت حرکت رخدادها نقش داشته باشند. در چنین وضعیتی، نویسنده برای پیشبرد داستان ناچار نیست پیوسته حوادثی بیرونی و بیارتباط با شرایط موجود ایجاد کند. ساختار جامعه، توزیع منابع، محدودیتهای طبیعی و روابط میان نهادها میتوانند موقعیتهایی پدید آورند که شخصیتها ناگزیر به مواجهه با آنها باشند. بحران ممکناست از اختلاف میان خواستهی فرد و انتظارات جامعه آغاز شود، از کمبود منبعی ضروری شدت بگیرد یا در نتیجهی برخورد دو نهاد قدرتمند گسترش یابد. جهان در این معنا تنها شرایط وقوع تعارض را فراهم نمیکند، بلکه خود میتواند یکی از سرچشمههای آن باشد.
نقش فعال جهان بمعنای کاهش اهمیت شخصیت نیست. ساختارها بتنهایی داستان نمیسازند و برای تبدیلشدن به روایت باید در زندگی و انتخاب افراد حضور پیدا کنند. یک بحران اقتصادی زمانی به مسئلهای روایی تبدیل میشود که بر خواستهها و امکانات شخصیتهای مشخص تاثیر بگذارد. همچنین تصمیم شخصیتها میتواند بر مناسبات جهان اثر بگذارد و وضعیت تازهای ایجاد کند. رابطهی جهان و پیرنگ بنابراین یکطرفه نیست. جهان بر کنشها فشار وارد میکند و کنشها نیز میتوانند شرایط جهان را دگرگون سازند. از پیوند این دو حرکت، تعارضهایی شکل میگیرند که هم به موقعیت فردی شخصیتها وابستهاند و هم به ساختار گستردهتری که آنها درونش زندگی میکنند.
پیدایش تعارض از ساختار و مناسبات جهان
بسیاری از تعارضهای داستانی از شرایطی سرچشمه میگیرند که پیش از آغاز کنش شخصیتها وجود داشتهاند. اختلاف طبقاتی، رقابت میان نهادها، تعارض منافع اقتصادی یا ناسازگاری سنتهای اجتماعی میتوانند وضعیتهایی ایجاد کنند که برخورد در آنها محتمل باشد. برای نمونه، در جامعهای که حق استفاده از زمین میان چند گروه تقسیم شدهاست، تغییر مسیر یک رودخانه میتواند اختلافی قدیمی را به بحرانی آشکار تبدیل کند. شخصیتها ممکناست در آغاز هیچ دشمنی شخصی با یکدیگر نداشته باشند، اما شرایط موجود آنها را در موقعیتهایی قرار دهد که منافعشان با یکدیگر تعارض پیدا کند.
این نوع تعارض با اختلافی که صرفا از بدخواهی یک شخصیت ناشی میشود تفاوت دارد. ممکناست دو فرد هر دو دلایلی قابلفهم برای رفتار خود داشته باشند، اما ساختار جهان امکان برآوردهشدن همزمان خواستههایشان را فراهم نکند. دو خانواده شاید به یک منبع محدود وابسته باشند یا دو نهاد برای حفظ وظایف خود به اختیاراتی نیاز داشته باشند که با یکدیگر سازگار نیستند. در چنین وضعیتی، حذف یکی از طرفهای تعارض لزوما مسئلهی اصلی را از میان نمیبرد، زیرا سرچشمهی اختلاف در مناسباتی گستردهتر قرار دارد.
تعارض ساختاری همچنین میتواند بدون حضور یک دشمن مشخص ادامه پیدا کند. شخصیتی ممکناست برای تغییر موقعیت اجتماعی خود تلاش کند، اما با مجموعهای از موانع روبرو شود که هیچ فرد واحدی مسئول تمام آنها نیست. قوانین، عادتها، روابط مالکیت و انتظارات عمومی در کنار یکدیگر شرایطی ایجاد کردهاند که حرکت او را دشوار میکنند. این وضعیت به نویسنده امکان میدهد تعارض را از مقابلهی سادهی دو اراده فراتر ببرد. شخصیت با نظامی از روابط مواجه میشود که برای عبور از آن باید اجزای مختلفش را بشناسد و در برابر نیروهایی مقاومت کند که همگی در یک نقطه متمرکز نشدهاند.
فشار جهان بر خواستهها، تصمیمها و امکانات شخصیت
خواستهی شخصیت هنگامی اهمیت روایی پیدا میکند که تحقق آن قطعی و بیمانع نباشد. جهان داستانی میتواند با محدودکردن راههای دستیابی به هدف، شخصیت را ناچار به انتخاب کند. فردی شاید بخواهد از خانوادهی خود جدا شود، اما در جامعهای زندگی کند که استقلال اقتصادی بدون حمایت خانوادگی تقریبا ناممکناست. شخصیتی دیگر ممکناست در پی کشف حقیقت باشد، اما بدلیل جایگاه اجتماعی خود به اسناد یا شاهدان دسترسی نداشته باشد. در چنین مواردی، مانع صرفا رویدادی اتفاقی نیست، بلکه از شرایطی سرچشمه میگیرد که زندگی شخصیت را سازمان دادهاند.
فشار جهان میتواند خواستهی اولیه را نیز تغییر دهد. شخصیتی شاید در آغاز تنها بدنبال دستیابی به مقام یا ثروت باشد، اما در جریان حرکت خود دریابد که رسیدن به هدف مستلزم پذیرش قواعدیست که پیشتر با آنها مخالف بودهاست. در نتیجه، مسئلهی او دیگر صرفا موفقشدن نیست، بلکه باید تصمیم بگیرد چه اندازه از باورها و روابط خود را برای رسیدن به موفقیت قربانی کند. جهانی که خواستهها را با چنین دشواریهایی روبرو میکند، به شخصیت اجازه نمیدهد تنها بر اساس میل اولیهی خود حرکت کند. او ناچار میشود نسبت میان هدف و شرایط تحقق آن را دوباره بسنجد.
البته فشار جهان همیشه در جهت جلوگیری از خواستههای شخصیت عمل نمیکند. گاهی شرایط اجتماعی یا تاریخی او را بسوی موقعیتی هدایت میکنند که خود انتخاب نکردهاست. فردی ممکناست بدلیل تعلق خانوادگی، استعداد ویژه یا جایگاه حرفهای ناچار به پذیرش مسئولیتی شود که تمایلی به آن ندارد. در این حالت، تعارض از فاصلهی میان خواستهی شخصی و نقشی پدید میآید که جهان برای او در نظر گرفتهاست. شخصیت میتواند این نقش را بپذیرد، تغییر دهد یا در برابرش مقاومت کند. هرکدام از این واکنشها مسیر متفاوتی برای روایت فراهم میآورند.
نقش نهادها، منابع و محدودیتها در شکلگیری پیرنگ
نهادهای جهان داستانی میتوانند مسیرهای کنش را سازمان دهند. دادگاه، ارتش، مدرسه، شرکت، خانواده یا دستگاه اداری هرکدام از اختیارات، قواعد و شیوههای تصمیمگیری مشخصی برخوردارند. هنگامی که شخصیت برای رسیدن به هدف خود با نهادی روبرو میشود، ناچارست در محدودهی امکانات آن عمل کند یا راهی برای عبور از محدودیتهایش پیدا کند. برای نمونه، شخصیتی که میخواهد بیگناهی کسی را اثبات کند، در جهانی با نظام قضایی مستقل با امکانات متفاوتی نسبت به جامعهای روبروست که حکم دادگاه تابع ارادهی فرمانرواست. ساختار نهاد در اینجا بر ترتیب و ماهیت اقداماتی اثر میگذارد که شخصیت میتواند انجام دهد.
منابع نیز در شکلگیری مسیر پیرنگ اهمیت دارند. پول، غذا، نیروی انسانی، اطلاعات، زمان و ابزارهای ارتباطی میتوانند تعیین کنند کدام برنامه عملیست و کدام تنها در حد آرزو باقی میماند. ممکناست گروهی برای انجام ماموریتی به وسیلهای نیاز داشته باشد که تنها در اختیار رقیبش قرار دارد. در نتیجه، دستیابی به آن وسیله میتواند مرحلهای ضروری از حرکت روایت شود. در داستانی دیگر، کمبود زمان شخصیت را وادار میکند میان آمادهسازی کامل و اقدام فوری یکی را برگزیند. منابع از این راه بر ترتیب رخدادها، شکل اتحادها و میزان خطر تصمیمها تاثیر میگذارند.
اهمیت نهادها و منابع در آناست که پیرنگ را به مجموعهای از ضرورتهای وابسته تبدیل میکنند. شخصیت برای رسیدن به هدف نمیتواند هر اقدامی را در هر لحظه انجام دهد، زیرا برخی اقدامات به شرایطی نیاز دارند که هنوز فراهم نشدهاند. دستیابی به اطلاعات ممکناست پیششرط پیداکردن یک شخص باشد و پیداکردن او امکان ورود به مرحلهای تازه را فراهم کند. چنین وابستگیهایی به توالی رخدادها معنا میبخشند. مسیر پیرنگ تنها براساس تمایل نویسنده به افزایش حادثه شکل نمیگیرد، بلکه از رابطهی میان هدف شخصیت و امکانات عملی جهان نیز تاثیر میپذیرد.
تاثیر کنش شخصیتها بر دگرگونی وضعیت جهان
جهان داستانی نباید ضرورتا در پایان هر رخداد به وضعیت اولیهی خود بازگردد. کنش شخصیتها میتواند روابط موجود را تغییر دهد و شرایط تازهای برای ادامهی زندگی ایجاد کند. تصمیم یک فرمانروا شاید توازن قدرت میان گروههای اجتماعی را دگرگون سازد. افشای حقیقتی پنهان ممکناست اعتبار نهادی قدیمی را از میان ببرد. حتی رفتار شخصیتی عادی میتواند بر مناسبات محیط محدود خود تاثیر بگذارد و قواعد پذیرفتهشده را بپرسش بکشد. این تغییرات نشان میدهند که جهان تنها بر شخصیتها اثر نمیگذارد، بلکه از کنش آنها نیز تاثیر میپذیرد.
اندازهی دگرگونی باید با جایگاه شخصیت و شرایط موجود تناسب داشته باشد. ممکناست تصمیم فردی ناشناخته در یک روستا تنها بر روابط چند خانواده تاثیر بگذارد، اما همان تصمیم در شرایطی تاریخی و بحرانی به آغاز حرکتی گستردهتر تبدیل شود. تفاوت این دو وضعیت به شبکهی روابطی وابستهاست که کنش درون آن رخ میدهد. نویسنده برای گسترش تاثیر شخصیت باید نشان دهد چگونه رفتار او از محدودهی اولیه فراتر میرود و چه نیروهایی به انتقال یا تقویت آن کمک میکنند. صرف اهمیتداشتن شخصیت مرکزی برای روایت بمعنای توانایی او در تغییر تمام ساختار جهان نیست.
دگرگونی جهان همچنین میتواند ناخواسته باشد. شخصیتی ممکناست برای حفظ وضع موجود اقدام کند، اما تصمیمش روند فروپاشی آن را سرعت ببخشد. فردی دیگر شاید تنها در پی منافع شخصی باشد، اما کاری انجام دهد که به تغییر روابط میان گروههای مختلف بینجامد. در چنین مواردی، جهان داستانی نتایجی فراتر از قصد اولیهی عامل ایجاد میکند. این ویژگی به روایت اجازه میدهد نشان دهد که کنش انسانی در شبکهای از وابستگیها رخ میدهد و هیچ شخصیت منفردی لزوما بر تمام آثار رفتار خود تسلط ندارد.
پیوند میان تحولات جهان و گسترش تعارض روایی
تغییر در وضعیت جهان میتواند تعارضهای موجود را گسترش دهد یا شکل آنها را دگرگون کند. بحرانی که در آغاز تنها به اختلاف دو شخصیت مربوط بودهاست، ممکناست با ورود نهادهای اجتماعی به مسئلهای عمومی تبدیل شود. برای نمونه، اختلاف بر سر مالکیت یک ساختمان شاید در ابتدا مسئلهای خانوادگی باشد، اما کشف اسنادی قدیمی میتواند اعتبار حقوقی مالکیتهای یک منطقه را زیر سوال ببرد. در چنین وضعیتی، گسترش تعارض از افزودن حادثهای بیارتباط ناشی نشدهاست، بلکه از آشکارشدن پیوندهای گستردهتر همان مسئلهی اولیه پدید آمدهاست.
تحولات جهان میتوانند نوع انتخابهای بعدی را نیز تغییر دهند. شخصیتی که در آغاز تنها بدنبال حفظ موقعیت خود بوده، شاید پس از فروپاشی نهادی مهم ناچار شود برای ایجاد ساختاری تازه تصمیم بگیرد. همچنین پیروزی در یک تعارض ممکناست تعارض دیگری ایجاد کند، زیرا تغییر وضعیت بسود یک گروه، منافع گروهی دیگر را تهدید کردهاست. در چنین شرایطی، حل یک مسئله ضرورتا به پایان تمام تنشها نمیانجامد. نتیجهی هر مرحله میتواند روابط تازهای بسازد که مرحلهی بعدی پیرنگ از آنها سرچشمه بگیرد.
بااینحال، گسترش تعارض نباید صرفا با بزرگترشدن مقیاس رخدادها سنجیده شود. داستانی ممکناست از اختلافی فردی آغاز شود و به جنگی گسترده برسد، اما این افزایش مقیاس تنها هنگامی معنادارست که میان مراحل آن رابطهای روشن وجود داشته باشد. در مقابل، روایتی محدود میتواند بدون خروج از یک خانه یا محله، تعارض خود را پیچیدهتر کند. تغییر در روابط قدرت، اعتماد یا امکانات انتخاب شاید برای گسترش بحران کافی باشد. اهمیت تحول جهان در ایناست که شرایط پیشین را دگرگون کند و شخصیتها را با وضعیتهایی روبرو سازد که ادامهی همان مسیرهای قدیمی دیگر برای مواجهه با آنها کافی نباشد.
انسجام درونی جهان و استقلال آن از مداخلهی نویسنده
نویسنده آفرینندهی جهان داستانیست، اما جهانی که در روایت شکل گرفتهاست باید بتواند بر اساس منطقی قابلشناسایی ادامه پیدا کند. مخاطب هنگام خواندن اثر بتدریج مجموعهای از انتظارات دربارهی امکانات، محدودیتها و پیامدهای رخدادها شکل میدهد. اگر این انتظارات بدون دلیل معتبر نقض شوند، جهان استقلال خود را از دست میدهد و به محیطی تبدیل میشود که تنها برای برآوردهکردن نیازهای لحظهای پیرنگ تغییر میکند. برای نمونه، اگر مانعی در آغاز داستان تقریبا عبورناپذیر معرفی شده باشد، ازمیانرفتن ناگهانی آن تنها به این دلیل که شخصیت باید به مقصد برسد، اعتبار محدودیتهای پیشین را کاهش میدهد.
استقلال جهان از مداخلهی نویسنده بمعنای آن نیست که نویسنده دیگر نمیتواند قواعد اثر خود را تغییر دهد یا رخدادهایی غیرمنتظره پدید آورد. مسئله تفاوت میان دگرگونی موجه و تصمیم تحمیلیست. جهان داستانی میتواند رازهایی ناشناخته، قواعدی ناتمام و شرایطی پیشبینینشده داشته باشد، اما اطلاعات تازه باید بتوانند در رابطهای معنادار با آنچه پیشتر تثبیت شدهاست قرار گیرند. انسجام درونی زمانی شکل میگیرد که مخاطب احساس کند رخدادها از شرایط جهان و کنش شخصیتها سرچشمه میگیرند، نه اینکه جهان در هر لحظه براساس نتیجهی مطلوب نویسنده بازآرایی شود.
ثبات قواعد و حفظ منطق علی جهان
ثبات قواعد بمعنای تغییرناپذیری مطلق تمام شرایط جهان نیست. جامعه میتواند قوانین خود را اصلاح کند، فناوری تازهای پدید آید و شناخت شخصیتها از نیروهای موجود گسترش پیدا کند. آنچه باید حفظ شود، منطق رابطهی میان شرایط و نتایجاست. اگر استفاده از ابزاری به منبع انرژی مشخصی نیاز دارد، همان نیاز باید در موقعیتهای مشابه نیز معتبر بماند، مگر آنکه عاملی تازه شرایط را تغییر داده باشد. اگر نهادی از اختیارات محدود برخوردارست، نمیتواند بدون توضیح در لحظهای حساس قدرتی نامحدود اعمال کند. ثبات در این معنا به اعتبار روابط علی مربوط میشود، نه به ثابتماندن وضعیت جهان.
منطق علی همچنین ایجاب میکند که رخدادها با اطلاعات و امکانات موجود تناسب داشته باشند. شخصیتی که از موضوعی بیخبرست، نباید بدون مسیر شناختی قابلفهم براساس همان موضوع تصمیمی دقیق بگیرد. سازمانی که برای انجام عملی به زمان و منابع فراوان نیاز دارد، نمیتواند تنها برای تسریع پیرنگ در فرصتی ناممکن آن را بپایان برساند. ممکناست نویسنده برای هرکدام از این وضعیتها توضیحی معتبر داشته باشد، اما این توضیح باید با شرایط جهان سازگار باشد. مخاطب لازم نیست از تمام جزئیات فنی آگاه شود، ولی نباید ناچار باشد برای پذیرش هر رخداد، قواعد شناختهشدهی اثر را نادیده بگیرد.
ثبات قواعد با تکرارپذیری کامل نتایج نیز یکسان نیست. دو شخصیت ممکناست در شرایط ظاهرا مشابه تصمیمی یکسان بگیرند و به نتایجی متفاوت برسند، زیرا عوامل دیگری بر موقعیت آنها تاثیر گذاشتهاند. جهان داستانی از این نظر به دستگاهی مکانیکی محدود نمیشود که هر ورودی همواره نتیجهای یکسان تولید کند. آنچه اهمیت دارد، امکان فهم تفاوتهاست. اگر نتیجهی یک کنش تغییر کرده، باید بتوان آن را به تغییر شرایط، تفاوت تواناییها، دخالت عوامل دیگر یا محدودیت شناخت پیشین نسبت داد. انسجام زمانی از میان میرود که این تفاوتها هیچ دلیلی جز نیاز نویسنده به نتیجهای خاص نداشته باشند.
استثناهای موجه و شرایط تغییر قواعد
استثنا میتواند یکی از عناصر مهم جهان داستانی باشد، زیرا نشان میدهد شناخت مخاطب و شخصیتها از قواعد موجود همیشه کامل نیست. ممکناست قانونی طبیعی در شرایطی بسیار نادر کارکرد متفاوتی پیدا کند یا نظامی اجتماعی در مواجهه با بحرانی بیسابقه از اجرای قواعد معمول خود ناتوان شود. چنین رخدادهایی ضرورتا به انسجام جهان آسیب نمیزنند. استثنا زمانی پذیرفتنیست که شرایط وقوع آن با منطق اثر ارتباط داشته باشند و بتوان توضیح داد چرا در موقعیتهای عادی رخ نمیدهد.
یکی از راههای موجهکردن استثنا، مشخصکردن شرایط ویژهی آناست. اگر شخصیتی برخلاف دیگران قادر به انجام عملی غیرمعمول باشد، باید بتوان جایگاه این توانایی را در جهان شناخت. شاید او از دانشی برخوردارست که دیگران ندارند، شاید شرایطی نادر در گذشتهی او وجود داشته یا شاید قانونی شناختهشده امکان چنین رخدادی را پیشبینی کرده، اما تحقق آن بسیار دشوار بودهاست. در این حالت، استثنا مرزهای شناخت پیشین را گسترش میدهد، بیآنکه ضرورتا آنها را بیاعتبار سازد. بااینحال، توضیحی که تنها پس از وقوع رخداد و بدون هیچ زمینهای ارائه شود، همیشه برای رفع احساس مداخلهی نویسنده کافی نیست.
تغییر قواعد نیز باید از استثنای موقت متمایز شود. ممکناست انقلابی سیاسی قوانین جامعه را دگرگون کند یا کشفی علمی امکانات تازهای در اختیار شخصیتها بگذارد. در چنین وضعیتی، جهان دیگر دقیقا همان جهان پیشین نیست و پیامدهای تغییر باید در بخشهای مرتبط با آن ظاهر شوند. اگر راهی تازه برای انتقال سریع انسانها کشف شود، این تحول میتواند بر تجارت، جنگ، مهاجرت و روابط اجتماعی تاثیر بگذارد. لازم نیست روایت تمام این نتایج را دنبال کند، اما نادیدهگرفتن کامل آنها ممکناست اهمیت تغییر را از میان ببرد. قاعدهی تازه هنگامی بخشی از جهان میشود که بتواند فراتر از حل مسئلهای منفرد عمل کند.
مقاومت جهان در برابر خواستهها و نیازهای شخصیتها
یکی از نشانههای استقلال جهان داستانی آناست که شرایط موجود همواره با خواستههای شخصیتها هماهنگ نمیشوند. شخصیتی ممکناست از نظر اخلاقی شایستهی موفقیت باشد، اما با مانعی روبرو شود که صرف شایستگی نمیتواند آن را از میان ببرد. فردی دیگر شاید از تصمیم خود اطمینان داشته باشد، اما جهان براساس برداشتی که او از شرایط دارد عمل نکند. این مقاومت به شخصیت اجازه میدهد با محدودیتهای واقعی موقعیت خود مواجه شود. او باید چیزی را بیاموزد، توانایی تازهای بدست آورد، از دیگران کمک بگیرد یا هدف خود را تغییر دهد.
مقاومت جهان همچنین میتواند در برابر نیازهای پیرنگ ظاهر شود. ممکناست نویسنده برای رسیدن به نقطهی اوج به حضور شخصیتی در مکانی مشخص نیاز داشته باشد، اما فاصلهی جغرافیایی و امکانات حملونقل جهان چنین حضوری را ناممکن کنند. در این حالت، راهحل منسجم آن نیست که محدودیت ناگهان از میان برود، بلکه باید مسیر رسیدن به موقعیت بازنگری شود. شاید لازم باشد رخداد زودتر آغاز شود، شخصیت دیگری در آن حضور پیدا کند یا نتیجهی مورد انتظار تغییر یابد. نویسنده با پذیرفتن محدودیتهایی که خود برای جهان ساختهاست، از تبدیل آن به ابزاری کاملا انعطافپذیر جلوگیری میکند.
این استقلال بمعنای دشمنی دائمی جهان با شخصیتها نیست. جهان میتواند فرصتهایی غیرمنتظره فراهم کند، به شخصیت امکان موفقیت دهد یا در نتیجهی تلاش او تغییر کند. مسئله ایناست که فرصت و مانع هر دو از شرایطی قابلفهم سرچشمه بگیرند. اگر جهان تنها هنگامی سختگیر باشد که نویسنده به تعارض نیاز دارد و تنها هنگامی انعطاف نشان دهد که زمان پیروزی شخصیت فرا رسیدهاست، منطق آن وابسته به نیازهای لحظهای روایت خواهد شد. جهانی مستقل میتواند به شخصیت کمک کند یا در برابرش قرار گیرد، اما در هر دو حالت باید بتوان رابطهی واکنش آن را با ساختار موجود شناخت.
مداخلهی آشکار نویسنده و راهحلهای تحمیلی
مداخلهی آشکار نویسنده زمانی احساس میشود که رخدادی مهم بیش از آنکه از شرایط داستان سرچشمه بگیرد، برای رساندن روایت به نتیجهای ازپیشتعیینشده پدید آمده باشد. برای نمونه، ممکناست شخصیتی در موقعیتی تقریبا بیراهحل گرفتار شود و ناگهان فردی ناشناس با تواناییهایی معرفینشده ظاهر شود و تمام مشکل را برطرف کند. چنین راهحلی شاید از نظر ظاهری هیجانانگیز باشد، اما اگر حضور و امکانات آن فرد با جهان پیشین ارتباطی نداشته باشند، نتیجه بجای آنکه حاصل حرکت روایت باشد، تحمیلی بنظر میرسد.
راهحل تحمیلی ضرورتا به حضور نیرویی فراطبیعی یا حادثهای بزرگ محدود نیست. گاهی نویسنده برای حل تعارض، شخصیتها را وادار میکند برخلاف شناختی که از آنها شکل گرفتهاست رفتار کنند. فردی محتاط ممکناست بدون انگیزهای قابلفهم تصمیمی بیپروا بگیرد تا حادثهی موردنظر رخ دهد. شخصیتی دیگر شاید اطلاعاتی روشن را نادیده بگیرد، زیرا اگر براساس آنها عمل کند، پیرنگ به مسیر مطلوب نویسنده نخواهد رسید. در چنین مواردی، مداخله نه از تغییر قوانین فیزیکی یا اجتماعی، بلکه از نادیدهگرفتن منطق شخصیت و رابطهی او با جهان ناشی میشود.
تصادف نیز باید در همین چارچوب سنجیده شود. رخدادهای اتفاقی میتوانند بخشی طبیعی از جهان داستانی باشند و حتی مسیر روایت را دگرگون کنند. مسئله زمانی پدید میآید که تصادف بدون زمینه و ضرورت علی، مسئولیت حل تعارض اصلی را بر عهده بگیرد. پیداشدن اتفاقی یک نامه شاید بحرانی تازه ایجاد کند، اما اگر همان نامه در لحظهی پایانی تمام دشواریهای شخصیت را بیهیچ تلاش یا زمینهای برطرف سازد، ممکناست نتیجه ناموجه جلوه کند. تفاوت در ایناست که تصادف میتواند شرایط تازهای برای کنش ایجاد کند، اما جایگزینشدن آن با تمام فرایند حل مسئله، پیوند میان انتخاب و نتیجه را تضعیف میکند.
غافلگیری روایی در چارچوب منطق تثبیتشدهی جهان
غافلگیری یکی از امکانات مهم روایتاست، اما تاثیر آن لزوما به نقض انتظارات مخاطب وابسته نیست. غافلگیری موثر میتواند از آشکارشدن ظرفیتی پدید آید که پیشتر در جهان وجود داشته، اما اهمیت یا معنای آن شناخته نشدهاست. ممکناست شیئی معمولی در آغاز داستان کارکردی محدود داشته باشد و در موقعیتی تازه، استفادهای غیرمنتظره از آن ممکن شود. همچنین ممکناست رفتاری که ابتدا نشانهی ضعف یک شخصیت بنظر میرسید، در شرایطی متفاوت به توانایی تعیینکنندهی او تبدیل شود. در چنین مواردی، رخداد تازه فهم مخاطب از عناصر پیشین را تغییر میدهد، بیآنکه ضرورتا قواعد جهان را نقض کند.
یکی از ویژگیهای غافلگیری منسجم، امکان بازنگری در رخدادهای گذشتهاست. مخاطب پس از آگاهی از حقیقتی تازه میتواند به نشانههای پیشین بازگردد و دریابد که آنها معنایی فراتر از برداشت اولیه داشتهاند. شاید رفتارهای ظاهرا نامرتبط چند شخصیت از وجود رابطهای پنهان خبر داده باشند یا مجموعهای از محدودیتهای کوچک، امکان وقوع حادثهای بزرگ را از پیش فراهم کرده باشند. غافلگیری در این حالت تنها از ناآگاهی مخاطب تغذیه نمیکند، بلکه از تفاوت میان اطلاعات موجود و برداشت اولیهی او شکل میگیرد.
بااینحال، نباید غافلگیری را با امکان پیشبینی قطعی یکی دانست. اگر تمام نشانهها چنان آشکار باشند که مخاطب بتواند نتیجه را بسادگی حدس بزند، رخداد نهایی ممکناست نیروی غیرمنتظرهی خود را از دست بدهد. از سوی دیگر، پنهانکردن تمام اطلاعات لازم نیز میتواند غافلگیری را به اعلام حقیقتی دلخواه تبدیل کند. نویسنده باید میان این دو وضعیت تعادل برقرار کند: جهان باید از ظرفیتهایی برخوردار باشد که بتوانند مخاطب را شگفتزده کنند، اما این ظرفیتها پس از آشکارشدن نباید بیگانه با منطق اثر بنظر برسند.
در نهایت، انسجام جهان داستانی بمعنای بستهبودن تمام امکانها یا ضرورت توضیحدادن همهی رخدادها نیست. جهان میتواند ناشناخته، پیچیده و حتی در بخشهایی توضیحناپذیر باقی بماند. آنچه اهمیت دارد، تفاوت میان ناشناختهبودن و بیقاعدهبودناست. ممکناست مخاطب از علت رخدادی آگاه نباشد، اما همچنان احساس کند که آن رخداد به جهانی مشخص تعلق دارد و نمیتوان بدون پیامد هر توضیح دلخواهی را جایگزینش کرد. جهان داستانی زمانی هویت مستقل پیدا میکند که امکانات، ارزشها و پیامدهای آن در رابطهای پایدار با یکدیگر قرار گیرند. در چنین وضعیتی، نویسنده تنها محیطی برای حضور شخصیتها نساختهاست، بلکه نظامی پدید آورده که رخدادها درون آن معنا پیدا میکنند و هیچ تصمیم مهمی نمیتواند بدون تاثیر بر روابط موجود از کنار دیگر اجزای روایت عبور کند.