Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
این اثر متعلق به مسابقه رماننویسی انجمن میباشد!
نام: ماه کامل ژانر: تراژدی، اجتماعی، طنز
نویسنده @Mahak
ناظر: @SEYRAN خلاصه:
انسان هیچگاه حقیقتِ زندگیِ خویش را فراموش نمیکند؛ تنها با دیدنِ اتفاقاتِ جدید سرگرم میشود. آنقدر سرگرم میشود که حقیقتِ اصلی را از یاد میبرد.
ما انسانها از زمانِ تولد تا مرگ، درگیرِ مشکلاتی
هستیم که هرگز حل نمیشوند؛ تنها با ورودِ مشکلاتِ تازهتر و بزرگتر، مشکلاتِ گذشته از یاد میروند و در اتاقکِ خاکستری و کوچکِ مغزِ ما خاک میخورند تا روزی که به عنوانِ گذشتهای بهتر از حال و آیندهای تاریک، از آن اشکها و رنج آن مشکلات یاد کنیم.
نویسندهی عزیز🌸
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
آغاز شب
ماجرا از روزی آغاز شد که من بهدنیا آمدم، در خانهی دوطبقهی کوچک با حیاطی که حتی ماشین هم در آن جا نمیشد.
در طبقهی اول مادربزرگ، پدربزرگ و عموی کوچکم زندگی میکردند و در طبقهی دوم پدرم، مادرم، برادرم و البته من!
مادر و پدرم دخترعمو و پسرعمو بودند.
برادرم از من بزرگتر بود، به همین خاطر همیشه مراقبم بود.
از کودکی پسربچهای شلوغ و پرشیطنت بود تا همین حالا که جوانی بالغ شده؛ اما افسرده و منزوی است، همیشه مرا با گرمی واژهی «خواهر» به سینه فشار میدهد، شاید میترسد من هم به درد او دچار شوم، شاید هم تا اکنون شدهام؛ اما من هیچ حق اعتراضی ندارم، بهخاطر کسانی که به من نگاه میکنند.
چگونه میتوانم برادر، مادر و دوستانم را از خودم ناامید کنم؟
آنها مرا دوست دارند و من بهخاطر عشق زیادی که به آنان دارم، از سر اجبار به آنان دروغ میگویم.
مادرم همیشه زنی ساکت بود. هرچه میشنید، در سکوت شبهایش خاک میکرد.
بهقدری ساکت بود که حتی وقتی میدید من چگونه میسوزم، زیر فشارِ حرفهای مفت و زور جان میبازم، خون میگریم، درد میکشم، هر روز خرد میشوم و میشکنم... باز سکوت میکرد.
مادرم میدید که من در تمام زندگی حتی «حق مرگ» هم به اختیار خودم ندارم.
میدید چگونه هر روز پیرتر میشوم و بیشتر افسوس میخورم؛ اما نه تنها چیزی نمیگفت، بلکه تمام سعیاش را میکرد تا صدای مرا نیز خفه کند، با این حال من باز هم مادرم را دوست دارم. او خودش هم قربانی بود و در این زندگی هیچ تقصیری نداشت.
پدرم... پدرم گفتن ندارد! در ادامه خودتان متوجه خواهید شد.
چشمان مادربزرگم سو نداشت، از بس که رنج و سختی را پشت سر گذاشته بود.
همیشه وقتی گریه میکردم، پناه من میشد. وقتی بیقرار بودم، قرار من بود.
من بیشتر اوقات طبقهی پایین خانهی پدری بودم. دختر نداشت و من دخترش شده بودم. برایش چای میریختم، غذا میپختم، موهایش را کوتاه میکردم، ناخنهایش را میگرفتم، لباسهایش را میشست، آرایشش میکردم، صورت قشنگش را نوازش میدادم و به گیسوان سفیدش گلسر میزدم.
او هم زنی ساکت بود، پر از استقامت. برای زندگیش هر کاری میکرد. همیشه در ساعت دلتنگی و غم، مرا کنار خود مینشاند و میگفت:
- ماه دخترم، شبیه من نباش! گاهی اوقات باید حرف زد، خفگی جانت را به لبت میرساند دختر، اگر خاموش باشی، بازندهی بازی زندگی میشوی. کسی که قدرت دفاع ندارد تا لحظهی بسته شدن چشمش، با اراده و میل دیگران خواهد زیست.
عموی من الکلی بود. گاهی اوقات خوشاخلاق و با روی گشاده به استقبال ما میآمد و گاهی بداخلاق و ناهنجار.
در مواقع عصبانیت، شبیه مردهای عصبیِ فیلمهایی میشد که زندگی را در یک لحظه به پایان میرسانند، دوستان زیادی داشت و موهایش را بلند میکرد. با دختری به نام شقایق در رابطه بود.
پدربزرگهایم، هر دو سیگار میکشیدند؛ دود در پی دود! عمرشان را در نخی سیگار خاک میکردند. هر دو بیمار بودند و سرفههای شدیدی داشتند. وقتی علت را میپرسیدم، پدربزرگِ پدریم میگفت:
- به هنگام جوانی برادرم که بیماری قلبی داشت، برای درمان از روستا به تهران آمد. چند روزی روند معالجه را طی کرد و تازه حالش رو به بهبودی بود. ربابه، مادربزرگت، مشغول تدارک شام بود و سهیل را باردار بود. قاسم و اکبر با هم بازی میکردند. اسم پدرت را به خاطر برادرم علیاکبر گذاشتم. علی از بیمارستان به خانه آمد. قاسم و اکبر در پی یکدیگر به جلوی در رفتند، علی وقتی وارد شد، خطاب به پدرت گفت «چرا این بچه تو این سرما پا برهنه وارد حیاط شده؟»
این جمله را گفت و روی کاشیهای حیاط افتاد. با سرعت علی را به بیمارستان بردم، اما تمام کرده بود.
دکترها گفتند ایست قلبی و تمام.
گفتم:
- پدربزرگ! اینهمه ماجرا چه ربطی به سیگار دارد؟
پدربزرگ آهی کشید و گفت:
- به زور از بیمارستان آمبولانس گرفتم تا جنازهی علی را به روستا ببرم. یک روز کامل با جنازهی برادرم در آمبولانس تنها بودم. به زن و دوتا بچهاش چه میگفتم؟ به مادرش چه میگفتم؟ ساعتها در آمبولانس با نگاه به جنازه و تن سرد برادرم گریستهام.
در نزدیکی روستا، جاده خاکی شد و راه ناهموار. آمبولانس دیگر قبول نکرد ادامه دهد. جنازهی علی را به من تحویل داد و رفت. من جنازه را روی دوشم انداختم و ادامهی راه را پیاده رفتم.
در نزدیکی روستا، پاهایم کم آورد و به زمین افتادم. جنازهی علی از روی شانههایم افتاد، سر بیجانش زخمی شد.
دختر جان! تو چه میدانی حالِ برادری را که جنازهی برادر بزرگترش را در خاک و سنگ میکِشد؟ اشکهایش را بهخاطر مادر و فرزندان خردسالِ برادرش پنهان میکند. دشمن هم صلاح نیست چنین روزگاری را تماشا کند.
وقتی رسیدم، همه منتظر دیدن قامتِ سرونمای علی بودند، نه جنازهی بیجانش.
من از آن روز به بعد، درد سینهام را با داغ سیگار التیام بخشیدم.