- تاریخ ثبتنام
- 8/11/24
- نوشتهها
- 26
- موضوع نویسنده
- #1
حماسه و اسطوره
حماسه و اسطوره از نزدیکترین صورتهای روایت به یکدیگرند. در بسیاری از فرهنگها، داستانهای خدایان، قهرمانان نخستین، فرمانروایان باستانی و بنیانگذاران جوامع چنان درهمآمیختهاند که نمیتوان با جداکردن شخصیتها یا رویدادها، مرزی قطعی میان حماسه و اسطوره ترسیم کرد. ممکناست یک شخصیت در روایتی اساطیری نقشی محوری داشته باشد و در روایتی دیگر به قهرمانی حماسی تبدیل شود. همچنین یک حماسه میتواند بخش بزرگی از جهان و نظام معنایی خود را از اسطورهها بگیرد، بیآنکه تمام روایت آن ماهیتی اساطیری داشته باشد.
برای شناخت تفاوت این دو، باید از حضور خدایان، موجودات فراطبیعی و رویدادهای ناممکن فراتر رفت و پرسید هر روایت اساسا میخواهد چه چیزی را توضیح دهد. اسطوره در بسیاری از صورتهای خود با منشا جهان، پیدایش نظم، جایگاه نیروهای مقدس و بنیادهای هستی سروکار دارد. حماسه بیشتر به کنش شخصیتها در جهانی میپردازد که در آن، سرنوشت جامعه، فرمانروایی، تبار یا مجموعهای از ارزشهای انسانی در معرض دگرگونی قرار گرفتهاست. این تفاوت مطلق نیست، اما نقطهای مناسب برای آغاز مقایسه فراهم میکند.
خدایان و نظم کیهانی
اسطوره در یکی از مهمترین کارکردهای خود به پرسشهایی دربارهی ساختار و منشا جهان پاسخ میدهد. جهان چگونه پدید آمدهاست؟ خدایان از کجا آمدهاند؟ چرا مرگ، رنج، بیماری یا بینظمی وجود دارد؟ چه چیزی مرز میان امر مقدس و جهان انسانی را تعیین میکند؟ چرا برخی قوانین طبیعی، اجتماعی یا آیینی معتبر شمرده میشوند؟ روایت اساطیری میتواند این پرسشها را از طریق داستان پاسخ دهد و پیدایش وضعیت کنونی جهان را به اعمال موجودات نخستین پیوند بزند.
برای مثال، در تئوگونی هزیود، روایت پیدایش و کشمکش نسلهای خدایان به توضیح استقرار فرمانروایی زئوس و شکلگیری نظمی الهی منتهی میشود. در اینجا نبرد صرفا برخورد دو گروه از موجودات نیرومند نیست، بلکه بخشی از فرایندیست که ساختار قدرت در جهان خدایان را تعیین میکند. مسئلهی اصلی این نیست که یک جنگجو چگونه در برابر دشمن ایستادگی میکند، بلکه آناست که نظم فرمانروای جهان چگونه پدید میآید و چه نیروهایی در برابر استقرار آن قرار میگیرند.
در بسیاری از اسطورهها، کنش شخصیتها همچنین جنبهای بنیادگذار دارد. رخدادی که در زمان اساطیری اتفاق میافتد، میتواند علت پیدایش وضعیتی پایدار در جهان دانسته شود. مرگ موجودی نخستین شاید به پیدایش بخشی از طبیعت بینجامد، پیروزی خدایی بر نیروی آشوب ممکناست شرایط تداوم جهان را فراهم کند و کردار موجودی مقدس میتواند مبنای آیینی قرار گیرد که انسانها در دورههای بعد آن را تکرار میکنند.
ازاینرو، زمان اساطیری در بسیاری از روایتها زمانی عادی و همسطح با تاریخ انسانی نیست. رویدادها اغلب در دورانی بنیادین رخ میدهند که نظم آشنای جهان هنوز شکل نگرفته یا در حال تثبیتشدناست. البته همهی اسطورهها دربارهی آفرینش یا آغاز جهان نیستند. برخی دربارهی خدایانی سخن میگویند که در جهانی ازپیشموجود عمل میکنند و برخی به منشا آیینها، نهادها یا ویژگیهای زندگی انسانی میپردازند. بااینحال، نسبت روایت با ساختار هستی و اعتبار نظم موجود، یکی از ویژگیهای مهم تفکر اساطیری باقی میماند.
این مسئله بمعنای آن نیست که اسطوره هیچ توجهی به انسان ندارد. داستان پیدایش انسان، محرومشدن او از جاودانگی، دستیابی به آتش یا پیدایش نخستین فرمانروایی میتواند در مرکز روایت اساطیری قرار گیرد. تفاوت در آناست که زندگی انسان در چنین روایتهایی اغلب از منظر جایگاهش در نظامی فراگیرتر توضیح داده میشود. سرگذشت شخصیت وسیلهای برای روشنکردن شرایط بنیادین زیست انسانیست.
بنابراین، برای تشخیص وجه اساطیری یک روایت باید بررسی کرد که آیا رویداد اصلی آن چیزی دربارهی منشا، ساختار یا اعتبار نظم جهان بیان میکند؟ آیا کردار شخصیتها علت پیدایش وضعیتی عمومی دانسته میشود؟ آیا داستان به مخاطب توضیح میدهد که چرا جهان، طبیعت یا نظام مقدس بشکل کنونی خود وجود دارد؟ چنین پرسشهایی به شناخت کارکرد اسطوره کمک میکنند، حتی هنگامی که ظاهر روایت از نظر جنگها، شخصیتها و ماجراها بسیار به حماسه شباهت دارد.
قهرمان و تاریخ انسانی
حماسه معمولا جهان را در وضعیتی نشان میدهد که پیشاپیش دارای نوعی نظماست. شهرها، خاندانها، فرمانرواییها، سنتها و روابط قدرت وجود دارند و شخصیتها باید درون این ساختارها تصمیم بگیرند. مسئلهی اصلی بیشتر آناست که این نظم چگونه حفظ میشود، چه چیزی آن را تهدید میکند، چرا فرو میپاشد یا چگونه نظمی تازه جایگزین آن میشود.
در چنین روایتی، قهرمان حتی اگر از تبار خدایان باشد یا تواناییهایی فراانسانی داشته باشد، درگیر مسائلی میشود که برای زندگی جمعی انسانها اهمیت دارند. او با دشمنی میجنگد، از شهری دفاع میکند، در برابر فرمانروایی سرپیچی میکند، برای بازپسگرفتن جایگاه خود تلاش میکند یا ناچار میشود میان وفاداریهای متعارض تصمیم بگیرد. این کنشها در محدودهی روابط انسانی رخ میدهند و پیامدهایشان در تاریخ جامعه آشکار میشود.
در ایلیاد، خدایان حضوری بسیار فعال دارند و بارها بر جریان رویدادها اثر میگذارند. بااینحال، مرکز روایت خشم آشیل و پیامدهای آن در جنگ یونانیان و ترواییاناست. اختلاف آشیل و آگاممنون از مسئلهای مربوط به افتخار و جایگاه دو شخصیت آغاز میشود، اما بر سرنوشت سپاه، مرگ جنگجویان و مناسبات قدرت تاثیر میگذارد. حضور خدایان این کشمکش را به روایتی صرفا اساطیری تبدیل نمیکند، زیرا داستان همچنان با تجربهی انسانی جنگ، افتخار، فقدان و مسئولیت سروکار دارد.
همین تفاوت را میتوان از طریق نوع زمانی که روایت میسازد شناخت. حماسه اغلب گذشتهای را بازنمایی میکند که جامعه آن را بخشی از سرگذشت خود میداند. این گذشته ممکناست از نظر تاریخی اثباتپذیر نباشد و شخصیتهای آن نیز وجود خارجی نداشته باشند، اما در جهان روایت، رویدادها به دورههای پیشین و پسین تقسیم میشوند. سقوط یک پادشاهی، مرگ یک فرمانروا یا پایان یک خاندان میتواند نقطهی عطفی در استمرار زندگی انسانی باشد.
بنابراین، وقتی از تاریخ انسانی در حماسه سخن گفته میشود، منظور لزوما تاریخ مستند نیست. حماسه میتواند دربارهی دورهای افسانهای سخن بگوید که هیچ سند مستقلی برای اثبات رویدادهای آن وجود ندارد. آنچه اهمیت دارد، شیوهی تاریخیکردن سرگذشت شخصیتهاست. روایت نشان میدهد که جهان انسانی پیش از یک حادثه چگونه بوده، چه تحولی رخ داده و پس از آن چه وضعیتی پدید آمدهاست.
قهرمان حماسی به این معنا شخصیتی تاریخی نیست که حتما در گذشته زندگی کرده باشد، بلکه شخصیتیست که روایت، کنش او را درون تاریخ یک جمع معنا میکند. ممکناست موجودی اساطیری در یک روایت بیش از هر چیز نمایندهی نیرویی طبیعی یا کیهانی باشد، اما همان شخصیت یا شخصیتی مشابه در روایتی حماسی به بنیانگذار دودمانی، مدافع سرزمینی یا عامل فروپاشی فرمانروایی تبدیل شود.
به این ترتیب، تفاوت اسطوره و حماسه را نمیتوان به تقابل خدایان و انسانها فروکاست. در اسطوره، حتی کنش انسان ممکناست معنایی مربوط به بنیادهای جهان داشته باشد و در حماسه، حتی کردار یک خدا میتواند در خدمت توضیح بحرانی در تاریخ انسانی قرار گیرد. آنچه باید بررسی شود، مرکز معنایی روایتاست: آیا داستان بیشتر دربارهی چگونگی جهان سخن میگوید یا دربارهی سرگذشت جمعی انسانها درون آن جهان؟
حضور عناصر اساطیری در روایت حماسی
بسیاری از حماسهها عناصر اساطیری را نه بعنوان موضوع اصلی، بلکه بعنوان بخشی از جهان روایت بکار میگیرند. خدایان، موجودات شگفت، پیشگوییها، نیروهای مقدس و مکانهای فراطبیعی میتوانند در سرگذشت قهرمان حضور داشته باشند و بر جریان رویدادها تاثیر بگذارند. این حضور نشاندهندهی پیوند حماسه با سنتهای اساطیریست، اما بخودیخود مرز میان آن دو را از میان نمیبرد.
در برخی آثار، خدایان همچون شخصیتهایی صاحب اراده وارد ماجرا میشوند. از یک جنگجو حمایت میکنند، در برابر جنگجویی دیگر قرار میگیرند، پیروزی را بتاخیر میاندازند یا مسیر بازگشت شخصیتی را دشوار میسازند. در این حالت، نیروهای الهی بخشی از روابط علی جهان حماسیاند. انسانها تنها بازیگران تاریخ نیستند و کردار آنان در محیطی رخ میدهد که نیروهایی فراتر از ارادهی بشری نیز در آن عمل میکنند.
در برخی دیگر از حماسهها، عناصر اساطیری کمتر بصورت شخصیت و بیشتر در قالب نشانهها و اشیای مقدس ظاهر میشوند. سلاحی که از گذشتهای دور بمیراث رسیده، نشانهای آسمانی که به فرمانروایی مشروعیت میبخشد یا موجودی نگهبان که عبور از مرزی ممنوع را دشوار میکند، میتواند پیوند جهان انسانی با میراثی مقدس را آشکار سازد. چنین عناصری گاهی بدون آنکه دربارهی منشا جهان توضیحی بدهند، به رویدادهای حماسی اعتبار یا معنایی فراتر میبخشند.
در شاهنامه، حضور سیمرغ در زندگی زال و رستم نمونهای از ورود موجودی شگفت به سرگذشت پهلواناناست. سیمرغ فقط موجودی عجیب برای افزودن شگفتی به داستان نیست، بلکه در لحظاتی تعیینکننده، امکان ادامهی زندگی و کنش شخصیتهایی را فراهم میکند که سرنوشتشان با تاریخ خاندانها و پادشاهی پیوند خوردهاست. بااینحال، حضور او تمام روایت را از قلمروی حماسه خارج نمیکند.
گاهی نیز عنصری اساطیری از سنتی قدیمیتر به حماسه راه مییابد، اما کارکرد آن دگرگون میشود. شخصیتی که در روایتهای کهن با نیروهای طبیعی یا آیینی ارتباط داشته، ممکناست در منظومهای حماسی به یکی از نیاکان پادشاهان تبدیل شود. موجودی که پیشتر نمایندهی آشوب کیهانی بوده، شاید در روایت پهلوانی به دشمنی مشخص تبدیل شود که باید در مرحلهای از سفر شکست بخورد.
این جابجایی میتواند تغییر مهمی در معنای روایت ایجاد کند. در یک اسطوره، پیروزی بر هیولا ممکناست پیروزی نظم جهان بر آشوب نخستین باشد. در یک حماسه، رویارویی مشابه میتواند با دفاع از سرزمین، اثبات شایستگی پهلوان یا برداشتن مانعی در مسیر بازگرداندن فرمانروایی پیوند پیدا کند. عنصر روایی شباهت دارد، اما جایگاهی که در سازمان داستان پیدا میکند متفاوتاست.
در نتیجه، برای تحلیل عناصر اساطیری در حماسه نباید تنها به شناسایی نام خدایان، موجودات مقدس یا الگوهای کهن بسنده کرد. باید دید این عناصر چگونه در داستان بازتعریف شدهاند. آیا هنوز وظیفهی توضیح منشا یا ساختار جهان را بر عهده دارند؟ آیا به نیروهایی مداخلهگر در سرگذشت قهرمانان تبدیل شدهاند؟ آیا معنای مقدس آنها حفظ شده یا در خدمت مسئلهای سیاسی، خانوادگی یا پهلوانی قرار گرفتهاند؟ پاسخ به این پرسشها جایگاه اسطوره را در ساختار حماسی روشنتر میکند.
گذار از روایت اساطیری به روایت حماسی
در برخی سنتهای روایی میتوان فرایندی را مشاهده کرد که طی آن، داستانهای مربوط به موجودات مقدس، نیاکان نخستین و رویدادهای بنیادین بتدریج در قالب سرگذشت پادشاهان و پهلوانان بازگو میشوند. در این فرایند، روایتی که پیشتر با منشا یک نظم یا نیروی کیهانی ارتباط داشته، ممکناست به بخشی از گذشتهی یک خاندان، پادشاهی یا جامعه تبدیل شود.
یکی از صورتهای این دگرگونی، انسانیترشدن شخصیتهاست. موجودی که در سنتی قدیمیتر جایگاهی الهی یا نیمهالهی داشته، در روایت متاخرتر ممکناست به فرمانروایی باستانی، نیای یک دودمان یا پهلوانی استثنایی تبدیل شود. تواناییهای شگفت او شاید باقی بمانند، اما این تواناییها اکنون در رویدادهایی مانند جنگ، جانشینی، ازدواج، انتقام یا بنیانگذاری حکومت آشکار میشوند.
صورت دیگر این دگرگونی، تاریخیشدن مکان و زمان روایتاست. داستانی که در گذشتهای نامعین یا جهانی مقدس رخ میداده، ممکناست به سرزمینی شناختهشده، شهری مشخص یا دورهای از تاریخ افسانهای جامعه پیوند بخورد. نام خاندانها، تبارنامهها، ترتیب فرمانروایان و توالی جنگها به روایت امکان میدهند در قالب گذشتهای پیوسته سازمان یابد.
برای مثال، در روایتهای ایرانی مربوط به پیشدادیان و کیانیان، میتوان درهمتنیدگی میراث اساطیری و صورتبندی حماسی گذشته را مشاهده کرد. برخی شخصیتها و رویدادها با جهانبینی و سنتهای دینی کهن ارتباط دارند، اما در ساختار شاهنامه درون زنجیرهای از فرمانرواییها، کشمکشهای سیاسی، نبردهای پهلوانی و دگرگونیهای تاریخی قرار میگیرند. این سازمان روایی به عناصر اساطیری جایگاهی در تاریخ افسانهای ایران میدهد.
بااینحال، نباید این فرایند را قانونی عمومی دانست که بر اساس آن، تمام فرهنگها نخست اسطوره میسازند و سپس از مرحلهی اسطوره به مرحلهی حماسه میرسند. اسطوره و حماسه میتوانند در یک دوره و در کنار یکدیگر وجود داشته باشند. حتی ممکناست یک داستان واحد همزمان در مراسم دینی، روایتهای شفاهی پهلوانی و آثار ادبی مکتوب با کارکردهای متفاوتی ادامه پیدا کند.
همچنین همیشه نمیتوان با اطمینان مشخص کرد که یک روایت ابتدا اساطیری بوده و سپس حماسی شدهاست. بسیاری از سنتهای کهن تنها در نسخههای متاخر بدست ما رسیدهاند و صورتهای پیشین آنها ناشناختهاند. بنابراین، شباهت یک قهرمان حماسی با شخصیتی اساطیری بتنهایی برای اثبات یک مسیر تاریخی مشخص کافی نیست. برای چنین ادعایی باید شواهد زبانی، متنی، دینی و تاریخی بررسی شوند.
گاهی نیز حرکت در جهت عکس رخ میدهد. قهرمانی که در روایتی پهلوانی حضور داشته، ممکناست در سنتهای بعدی تقدس پیدا کند یا کردار او به الگویی آیینی تبدیل شود. زندگی شخصیت میتواند از زمینهی تاریخی یا داستانی خود فاصله بگیرد و با اعتقادهای دینی یا توضیح منشا نهادهای اجتماعی پیوند بخورد.
بنابراین، گذار از اسطوره به حماسه را بهترست نه مرحلهای قطعی در تکامل ادبیات، بلکه یکی از صورتهای دگرگونی عناصر روایی دانسته شود. یک فرهنگ میتواند همان شخصیتها و حوادث را بارها بازسازی کند و در هر بازسازی، وجهی از آنها را برجسته سازد. در یک روایت، مسئلهی اصلی نظم کیهانیست و در روایتی دیگر، همان میراث به ابزاری برای بیان تاریخ، هویت و سرنوشت انسانی تبدیل میشود.
حماسه، افسانه و داستان پهلوانی
حماسه با افسانه و داستان پهلوانی نیز پیوندی نزدیک دارد. هر سه میتوانند از قهرمانانی نامدار، رخدادهایی شگفت، دشمنانی نیرومند و ماجراهایی سخن بگویند که از تجربهی عادی زندگی فراتر میروند. بسیاری از حماسهها از مجموعهای از روایتهای محلی و پهلوانی تغذیه کردهاند و برخی شخصیتهای حماسی پیش از آنکه در اثری بزرگ جای بگیرند، در داستانهایی مستقل شناخته میشدهاند. ازاینرو، وجود عناصر مشترک در این سه سنت نه استثناست و نه نشانهای از یکسانبودن آنها.
تفاوت اصلی را باید در نوع سازمانیافتن روایت و گسترهی معنایی آن جستوجو کرد. افسانه به توضیح گذشتهی محلی یا سرگذشت شخصیتی خاص میپردازد. داستان پهلوانی مجموعهای از کنشهای برجستهی یک جنگجو را دنبال میکند. حماسه نیز میتواند از همین عناصر استفاده کند، اما آنها را در ساختاری قرار میدهد که سرگذشت قهرمانان به گذشته، هویت و آیندهی جمعی بزرگتر مربوط شود. این تمایز بمعنای وجود مرزهایی کاملا ثابت نیست، بلکه به شناخت کارکرد غالب هر روایت کمک میکند.
افسانه و حافظهی محلی
واژهی افسانه در زبان پارسی کاربردی گسترده دارد و میتواند برای روایتهایی با ماهیت بسیار متفاوت بکار رود. گاهی منظور داستانی شگفت و خیالیست، گاهی قصهای عامیانه و گاهی روایتی که دربارهی شخص، مکان یا حادثهای در گذشته نقل میشود. برای مقایسهی دقیقتر افسانه با حماسه، باید بویژه به آن دسته از روایتهای سنتی توجه کرد که ادعایی دربارهی گذشته دارند و با مکانها، شخصیتها یا خاطرات یک جامعه پیوند میخورند. این دسته تا اندازهای به مفهوم افسانه در مطالعات فولکلور نزدیکاست.
در چنین افسانههایی، مکان میتواند نقشی اساسی داشته باشد. داستان شاید دربارهی پیدایش نام کوهی، ویرانی قلعهای، ناپدیدشدن جنگجویی یا گنجی پنهان در مکانی مشخص باشد. اهمیت روایت برای مخاطبان محلی از آنجا ناشی میشود که آن مکان بخشی از محیط زندگی و حافظهی آناناست. افسانه میان جغرافیای آشنا و گذشتهای که دیگر مستقیما در دسترس نیست رابطه برقرار میکند.
شاید مردم یک منطقه داستانی دربارهی پهلوانی نقل کنند که روزگاری دشمنی را شکست داده و راهی کوهستانی را گشودهاست. حتی اگر نتوان وجود تاریخی آن پهلوان را اثبات کرد، روایت میتواند به توضیح نام یک گذرگاه، منشا یک بنا یا اعتبار خاندانهای محلی کمک کند. در اینجا داستان نوعی پیوند میان هویت محل و گذشتهی آن ایجاد میکند.
بسیاری از افسانهها همچنین با ادعای واقعیبودن همراهاند. راوی ممکناست تاکید کند که حادثه در گذشته رخ داده و نشانهای از آن هنوز باقی ماندهاست. وجود بقایای ساختمانی کهن، آرامگاهی منسوب به شخصیتی نامدار یا ویژگی غیرعادی طبیعت میتواند در روایت بعنوان شاهدی بر وقوع داستان معرفی شود. این ادعا لزوما بمعنای برخورداری روایت از اعتبار تاریخی نیست، بلکه بخشی از شیوهایست که افسانه از طریق آن خود را به جهان واقعی پیوند میدهد.
دامنهی محلی افسانه بمعنای کماهمیتبودن آن نیست. یک افسانه ممکناست برای جامعهای کوچک نقشی بنیادین داشته باشد و ارزشها، ترسها، خاطرات یا تصور آن جامعه از منشا خود را حفظ کند. همچنین برخی افسانههای محلی با گذر زمان شهرتی فراتر از منطقهی نخستین پیدا میکنند و در سنتهای فرهنگی بزرگتر جای میگیرند.
تفاوت افسانه و حماسه نیز از همینجا آشکار میشود. افسانه میتواند به یک مکان یا شخصیت معنایی تاریخی بدهد، بیآنکه سرگذشت او را درون ساختاری گسترده از دگرگونیهای جمعی قرار دهد. برای مثال، داستان پهلوانی که موجودی خطرناک را در کوهستان شکست داده، شاید بیش از هر چیز توضیح دهد چرا مردم آن منطقه او را بزرگ میدارند. اما اگر همان رویداد در روایتی گستردهتر به پایان سلطهی دشمن، امکان مهاجرت یک قوم یا تأسیس فرمانروایی تازه پیوند بخورد، ظرفیت معنایی متفاوتی پیدا میکند.
البته افسانه و حماسه دو قلمروی کاملا جدا نیستند. یک حماسه میتواند افسانههای گوناگون را جذب کند و افسانهای محلی نیز میتواند دربردارندهی مضمونی حماسی باشد. تفاوت بیشتر به آن بستگی دارد که روایت در چه مقیاسی سازمان یافته و مخاطب را به فهم چه نوع گذشتهای دعوت میکند.
قهرمان فردی و پهلوان جمعی
یکی از تفاوتهای مهم داستان پهلوانی و حماسه به جایگاه قهرمان در ساختار روایت مربوط میشود. در بسیاری از داستانهای پهلوانی، شخصیت اصلی مرکز توجهاست و ماجراها برای آشکارکردن ویژگیهای برجستهی او شکل میگیرند. مخاطب میخواهد بداند پهلوان تا چه اندازه نیرومند، شجاع، زیرک یا شکستناپذیرست و چگونه از آزمونهایی دشوار عبور میکند.
در چنین داستانهایی، شخصیت ممکناست با دشمنانی بزرگتر از خود، جانورانی شگفت یا جنگجویانی نامدار روبرو شود. هر پیروزی بر اعتبار او میافزاید و هر شکست میتواند زمینهی بازگشت و اثبات دوبارهی تواناییهایش را فراهم کند. ساختار داستان تا اندازهی زیادی پیرامون آزمودن و نمایش ظرفیتهای پهلوان سازمان مییابد.
این ویژگی بخودیخود داستان را حماسی نمیکند. یک شخصیت میتواند در دهها ماجرا پیروز شود، اما تمام این ماجراها در نهایت به شهرت، ثروت یا تجربههای فردی او مربوط باشند. پهلوان ممکناست محبوب و نامدار باشد، بیآنکه سرنوشت یک جامعه بطور اساسی به انتخابهایش وابسته شود.
در حماسه، قهرمان میتواند همان ویژگیهای برجسته را داشته باشد، اما جایگاهش از محدودهی نمایش تواناییهای فردی فراتر میرود. او ممکناست نمایندهی سنتی پهلوانی، حافظ فرمانروایی، حامل میراث نیاکان یا شخصیتی باشد که اعتبار جامعه تا اندازهای با کردار او پیوند خوردهاست. بهمین دلیل، شکست یا خطای او میتواند معنایی متفاوت از شکست یک ماجراجوی مستقل داشته باشد.
برای مثال، رستم در داستانهای گوناگون شاهنامه با آزمونها و دشمنانی متفاوت روبرو میشود. برخی از این روایتها را میتوان بعنوان داستانهایی پهلوانی بررسی کرد که تواناییها، تدبیر و جایگاه استثنایی او را نشان میدهند. اما حضور رستم در مجموعهی بزرگتر شاهنامه باعث میشود اعمال او به تاریخ فرمانرواییهای ایران، روابط خاندانها و کشمکش میان قدرت پهلوانی و قدرت پادشاهی پیوند پیدا کند.
در اینجا باید میان دو معنای متفاوت پهلوان جمعی تمایز گذاشت. معنای نخست، پهلوانی منفردست که به شخصیتی متعلق به یک جمع تبدیل میشود. او همچنان فردی با ویژگیهای مشخصاست، اما جامعه در وجودش تصویری از ارزشها و گذشتهی خود میبیند. در این معنا، جمعیبودن به جایگاه نمادین شخصیت مربوط میشود، نه تعداد قهرمانان.
معنای دوم به روایتی مربوطاست که در آن وظیفهی قهرمانی میان چند شخصیت تقسیم میشود. هیچیک از افراد بتنهایی تمام تواناییها و مسئولیتهای لازم را در اختیار ندارد و نتیجهی ماجرا به کنش مشترک آنان وابستهاست. این صورت از قهرمانی را میتوان در برخی روایتهای مربوط به گروههای جنگجویان، خاندانهای پهلوانی یا همراهان یک فرمانروا مشاهده کرد.
بااینحال، نباید گمان کرد که هر داستان دارای چند قهرمان حماسیست یا هر روایت متمرکز بر یک فرد، صرفا داستانی پهلوانی باقی میماند. تمایز بنحوهی سازمانیافتن نقش شخصیتها بستگی دارد. ممکناست یک پهلوان منفرد بار معنایی سرنوشت جمعی را حمل کند و در مقابل، گروهی از جنگجویان تنها مجموعهای از ماجراهای شخصی را پشتسر بگذارند.
بنابراین، برای تشخیص تفاوت باید بررسی کرد که روایت از مخاطب میخواهد قهرمان را چگونه بشناسد. آیا شخصیت عمدتا از طریق پیروزیها و مهارتهای فردی تعریف میشود یا کردار او در شبکهای از انتظارات و پیامدهای جمعی معنا پیدا میکند؟ داستان پهلوانی و حماسه هر دو میتوانند قهرمانی برجسته در مرکز داشته باشند، اما ضرورتا نقش یکسانی برای او نمیسازند.
داستان پهلوانی و چرخههای قهرمانی
داستانهای پهلوانی اغلب قابلیت گسترش از طریق افزودن ماجراهای تازه را دارند. هنگامی که شخصیتی در حافظهی روایی جامعه شناخته میشود، راویان میتوانند داستانهای متعددی دربارهی او نقل کنند. پهلوان در هر ماجرا با مسئلهای تازه روبرو میشود، دشمنی متفاوت را شکست میدهد، به سرزمینی دیگر سفر میکند یا ویژگی تازهای از شخصیت خود را آشکار میسازد.
از گردآمدن چنین داستانهایی ممکناست چرخهای قهرمانی شکل بگیرد. چرخهی قهرمانی مجموعهای از روایتهای مرتبطاست که پیرامون یک پهلوان، خاندان، گروه یا سنت مشخص سازمان مییابند. این روایتها لزوما از ابتدا بعنوان اثری واحد طراحی نشدهاند و ممکناست از دورهها، مناطق و راویان متفاوت سرچشمه گرفته باشند.
یکی از ویژگیهای چرخهی قهرمانی آناست که ماجراهایش تا اندازهای استقلال دارند. مخاطب شاید بتواند داستان یک نبرد یا سفر را بدون شناخت کامل روایتهای دیگر دنبال کند. شخصیت اصلی، ویژگیهای شناختهشدهی او و برخی عناصر ثابت جهان داستان، پیوند میان ماجراها را برقرار میکنند.
این ساختار امکان گسترش فراوان دارد. راوی میتواند دشمنی تازه معرفی کند، دورهای ناشناخته از جوانی پهلوان را روایت کند یا ماجرایی را به نسل بعدی خاندان او انتقال دهد. برخلاف اثری که از ابتدا بر اساس یک پیرنگ واحد ساخته شده، چرخهی قهرمانی ممکناست مرز آغاز و پایان کاملا مشخصی نداشته باشد.
برای نمونه، داستانهای مربوط به رستم و خاندان او را میتوان از منظر شکلگیری و پیوند روایتهای پهلوانی بررسی کرد. ماجراهای زال، رستم، سهراب و فرامرز به سنتی گستردهتر تعلق دارند که در آن روابط تبارشناختی، اعتبار پهلوانی و پیوستگی نسلها اهمیت دارد. البته این داستانها همه در یک متن یا در یک دوره پدید نیامدهاند و مجموعهی آثار مربوط به آنها نیز از نظر ساختار و اعتبار روایی یکسان نیست.
وجود چرخهی قهرمانی هنوز بمعنای وجود حماسهای یکپارچه نیست. داستانهای متعدد میتوانند صرفا در کنار یکدیگر قرار بگیرند، بیآنکه میان تمام آنها رابطهای علی یا تاریخی برقرار شود. در این حالت، آنچه مجموعه را متحد میکند بیشتر شخصیت مشترک و سنت پهلوانیست تا پیشرفت یک تاریخ جمعی.
هنگامی که این روایتها درون ساختاری بزرگتر جای میگیرند، امکان پیدایش رابطهای تازه میان آنها فراهم میشود. ماجرایی که پیشتر داستانی مستقل دربارهی شجاعت یک پهلوان بوده، ممکناست به زمینهسازی برای جنگی بزرگتر، توضیح دشمنی دو خاندان یا نمایش مرحلهای از افول یک نظام سیاسی تبدیل شود.
این فرایند لزوما بمعنای حذف استقلال داستانهای نخستین نیست. یک حماسه میتواند از بخشهایی تشکیل شده باشد که هرکدام ساختاری نسبتا مستقل دارند. تفاوت در آناست که این بخشها اکنون با توالی فرمانرواییها، تغییر نسلها، انتقال قدرت یا تحولات تاریخی پیوند پیدا میکنند.
ازاینرو، چرخهی قهرمانی را میتوان یکی از سرچشمهها و ساختارهای نزدیک به حماسه دانست، نه مترادف قطعی آن. گاهی چرخهای پهلوانی در قالب حماسهای گسترده سازمان مییابد و گاهی نیز استقلال ماجراهای خود را حفظ میکند. همچنین برخی حماسهها از ابتدا بر اساس طرحی ادبی ساخته شدهاند و ضرورتا حاصل گردآوری داستانهای مستقل پهلوانی نیستند.
مقیاس جمعی و تاریخی حماسه
تفاوت نهایی حماسه با بسیاری از افسانهها و داستانهای پهلوانی در چگونگی سازمانیافتن گذشته آشکار میشود. افسانه ممکناست خاطرهی مکانی مشخص را حفظ کند و داستان پهلوانی شاید کارنامهی شخصیتی نامدار را گسترش دهد، اما حماسه میتواند مجموعهای از این روایتها را به تصویری فراگیر از سرگذشت یک جامعه تبدیل کند.
در این مقیاس، شخصیتها تنها بدلیل ویژگیهای فردی اهمیت ندارند. جایگاه آنان در ارتباط با دیگر شخصیتها، خاندانها و دورهها مشخص میشود. پهلوانی که در جوانی از فرمانروایی دفاع کرده، ممکناست در دورهای دیگر با جانشین همان فرمانروا دچار اختلاف شود. فرزند او شاید وارث دشمنی قدیمی باشد و کردار نسل پیشین بر انتخابهایش تاثیر بگذارد.
چنین ساختاری به روایت امکان میدهد میان رویدادهایی که ظاهرا مستقلاند رابطهای تاریخی برقرار کند. یک پیروزی شاید زمینهی گسترش فرمانروایی را فراهم سازد، ازدواجی سیاسی میتواند موجب پیدایش ادعایی تازه نسبت به تاجوتخت شود و خطای شخصیتی برجسته ممکناست پیامدهایی داشته باشد که تنها در سرگذشت نسلهای بعد آشکار شوند.
در مقابل، بسیاری از داستانهای ماجراجویانه ساختاری بازگشتپذیر دارند. پهلوان پس از پایان ماجرا دوباره به وضعیتی آشنا بازمیگردد و میتواند با دشمن تازهای روبرو شود. جهان داستان ممکناست از نظر سیاسی یا اجتماعی تغییر چندانی نکند، زیرا هدف اصلی فراهمکردن امکان ماجرایی دیگرست.
البته حماسه نیز میتواند چنین بخشهایی داشته باشد و داستان پهلوانی نیز قادرست تغییراتی برگشتناپذیر ایجاد کند. تفاوت در گرایش کلی سازمان روایتاست. حماسه اغلب رویدادها را چنان به یکدیگر پیوند میدهد که گذشته بر آینده اثر میگذارد و هر نسل در جهانی زندگی میکند که تا اندازهای محصول کردار نسلهای پیشیناست.
این ویژگی را میتوان در ساختار گستردهی شاهنامه مشاهده کرد. داستانهای پهلوانی در کنار سرگذشت پادشاهان و دگرگونیهای فرمانروایی قرار میگیرند. در نتیجه، اثر تنها مجموعهای از پیروزیها و شکستهای پهلوانان نیست، بلکه گذشتهای پیوسته را بازنمایی میکند که در آن دورهها آغاز میشوند، به اوج میرسند و پایان مییابند.
در اینجا مسئلهی مهم، شکلگیری رابطهای میان ماجرای منفرد و سرگذشت تاریخی جمعاست. یک نبرد میتواند همچنان داستانی هیجانانگیز دربارهی مهارت پهلوان باشد، اما جایگاه آن در حماسه به مخاطب امکان میدهد معنایی گستردهتر نیز در آن ببیند. حادثه به گذشتهی مشترک پیوند میخورد و در فهم دورهای از زندگی جامعه نقش پیدا میکند.
بنابراین، مرز حماسه با افسانه و داستان پهلوانی را نباید بر اساس بزرگی دشمن، شمار ماجراها یا شهرت شخصیتها تعیین کرد. آنچه اهمیت دارد، چگونگی تبدیل عناصر روایی به ساختاریست که در آن، سرگذشت افراد و رخدادهای پراکنده بخشی از تاریخ جمعی میشوند. افسانه و داستان پهلوانی میتوانند عناصر سازندهی حماسه باشند، اما حماسه با شیوهی سازماندادن و معناکردن این عناصر از آنها متمایز میشود.
حماسه و تاریخ
رابطهی حماسه و تاریخ از پیچیدهترین مرزهای ادبیات رواییست. بسیاری از حماسهها دربارهی گذشتهای سخن میگویند که برای جامعهی پدیدآورندهی آنها اهمیت تاریخی دارد. شخصیتها ممکناست فرمانروایان، جنگجویان یا بنیانگذارانی باشند که نامشان در سنتهای تاریخی نیز دیده میشود و رویدادها شاید به جنگها، مهاجرتها و فروپاشیهای واقعی شباهت داشته باشند. بااینحال، روایت حماسی و تاریخنگاری اهداف و روشهای یکسانی ندارند. حتی هنگامی که موضوع هر دو یک حادثهاست، ممکناست از آن تصویری متفاوت بسازند.
برای فهم این رابطه باید میان گذشتهای که رخ داده، شواهدی که از آن باقی مانده و روایتی که جامعه دربارهی آن میسازد تمایز گذاشت. تاریخنگاری انتقادی میکوشد بر اساس مدارک و روشهای معتبر، تصویری مستدل از گذشته ارائه دهد. حماسه میتواند از همان گذشته استفاده کند، اما آن را در ساختاری روایی و ارزشی قرار میدهد. بنابراین، نه باید حماسه را سندی مستقیم از تمام رویدادهای گذشته دانست و نه باید ارزش تاریخی و فرهنگی آن را صرفا بدلیل حضور عناصر تخیلی نادیده گرفت.
ثبت گذشته در برابر معناسازی گذشته
تاریخنگاری و حماسه ممکناست از جنگ، فرمانروایی، شورش، مهاجرت یا سقوط شهری یکسان سخن بگویند، اما پرسشهای اصلی آنها ضرورتا مشابه نیستند. تاریخنگاری میکوشد مشخص کند چه اتفاقی افتاده، در چه زمانی رخ داده، چه کسانی در آن نقش داشتهاند و چه شواهدی برای بازسازی حادثه وجود دارد. روایت حماسی میتواند همین پرسشها را مطرح کند، اما معمولا به آنها محدود نمیماند.
حماسه بدنبال آناست که رویداد را در قالب داستانی معنادار ارائه دهد. شخصیتها، کشمکشها و تصمیمهای آنان چنان سازمان مییابند که مخاطب بتواند از طریق حادثه دربارهی افتخار، قدرت، وفاداری، شکست یا سرنوشت جمعی داوری کند. رویداد تنها چیزی نیست که در گذشته اتفاق افتاده، بلکه به نمونهای از وضعیتی انسانی یا اجتماعی تبدیل میشود.
برای مثال، تاریخنگار هنگام بررسی یک شکست نظامی میتواند به شمار نیروها، مشکلات تدارکاتی، تصمیمهای فرماندهان، وضعیت سیاسی و اختلاف منابع توجه کند. او باید میان علتهایی که شواهد از آنها پشتیبانی میکنند و توضیحهایی که صرفا محتملاند تفاوت بگذارد. اما حماسه ممکناست همان شکست را حول سرپیچی یک پهلوان، شکستن پیمانی قدیمی یا تصمیم نادرست فرمانروایی سازمان دهد.
این تفاوت بمعنای آن نیست که حماسه ضرورتا تمام علتهای تاریخی را به یک علت اخلاقی فرومیکاهد. برخی حماسهها شبکهای پیچیده از نیروها و انگیزهها میسازند. بااینحال، حتی در چنین آثاری نیز انتخاب و سازماندهی رویدادها تابع ساختار روایتاست. حادثه باید در ارتباط با شخصیتها و کشمکشهای آنان قابلفهم شود.
در تاریخنگاری انتقادی، اهمیت یک واقعه باید بر اساس مسئلهی پژوهش و شواهد بررسی شود. شاید حادثهای که در ظاهر کوچکاست، در نتیجهی پژوهش اهمیتی بنیادی پیدا کند. همچنین ممکناست رویدادی مشهور پس از بررسی مدارک، نقشی متفاوت از آنچه در روایتهای عمومی به آن نسبت داده شده پیدا کند. تاریخنگاری نمیتواند تنها بدلیل جذاببودن یک توضیح روایی آن را معتبر بداند.
در مقابل، حماسه مجازست از امکاناتی استفاده کند که تاریخنگار نمیتواند بدون دلیل و سند بکار گیرد. ممکناست گفتوگویی خصوصی را بازسازی کند، از اندیشهی پنهان شخصیت سخن بگوید یا رویدادهایی را که در منابع تاریخی از یکدیگر جدا هستند، در پیرنگی واحد گرد آورد. چنین انتخابهایی میتوانند بر قدرت روایی اثر بیفزایند، اما نباید بدون بررسی مستقل بعنوان گزارش تاریخی پذیرفته شوند.
البته تقابل میان تاریخنگاری مستند و حماسه را نباید به تمام دورههای گذشته تعمیم داد. بسیاری از تاریخنگاران باستانی و قرون میانه نیز از گفتوگوهای بازسازیشده، الگوهای اخلاقی، روایتهای شگفت و آرایههای ادبی استفاده میکردند. در سنتهای قدیمیتر، مرز میان تاریخ، ادبیات و آموزش اخلاقی همیشه مطابق معیارهای پژوهش تاریخی امروز نبود.
بنابراین، تفاوت حماسه و تاریخ بیشتر به نوع رابطهی آنها با شواهد و هدف روایت مربوط میشود تا صرف حضور یا غیاب عناصر داستانی. تاریخنگاری انتقادی باید ادعاهای خود را در برابر مدارک پاسخگو نگه دارد، درحالیکه حماسه میتواند گذشته را برای ساختن تجربهای روایی و معنایی بازآفرینی کند.
حافظهی جمعی و بازسازی گذشته
گذشتهای که یک جامعه بیاد میآورد، همواره با مجموع تمام رویدادهایی که برای آن جامعه اتفاق افتادهاند یکسان نیست. حافظهی جمعی از طریق انتخاب، برجستهسازی، فراموشی و بازگویی شکل میگیرد. برخی حوادث و شخصیتها اهمیت بیشتری پیدا میکنند و در روایتهای نسلهای بعد باقی میمانند، درحالیکه بسیاری از رخدادهای دیگر از حافظهی عمومی کنار میروند.
حماسه میتواند یکی از صورتهای ادبی این حافظه باشد. در چنین حالتی، روایت فقط دربارهی گذشته سخن نمیگوید، بلکه گذشته را از منظر مجموعهای از ارزشها و دغدغههای فرهنگی بازسازی میکند. جامعه از طریق آن به پرسشهایی پاسخ میدهد که ممکناست در زمان شکلگیری روایت برایش اهمیت داشته باشند، حتی اگر موضوع داستان به دورهای بسیار دورتر تعلق داشته باشد.
برای مثال، جامعهای که با مسئلهی مشروعیت فرمانروایی روبروست، شاید در بازگویی سرگذشت پادشاهان پیشین بیش از هر چیز بر حق جانشینی، وفاداری بزرگان و پیامدهای غصب قدرت تاکید کند. جامعهای دیگر ممکناست از میان همان رویدادها، مسئلهی دفاع از سرزمین یا حفظ استقلال در برابر دشمن بیرونی را برجسته سازد.
ازاینرو، حماسه میتواند علاوه بر آنکه تصویری از گذشتهی روایتشده ارائه میدهد، اطلاعاتی دربارهی جامعهای فراهم کند که روایت را حفظ یا بازسازی کردهاست. ارزشهایی که در متن ستوده میشوند، رفتارهایی که نکوهش میگردند و شخصیتهایی که در مرکز توجه قرار میگیرند، میتوانند سرنخهایی از جهان فرهنگی پدیدآورندگان و مخاطبان اثر باشند.
این نکته در بررسی حماسههای متعلق به سنتهای طولانی اهمیت بیشتری پیدا میکند. ممکناست میان دورهی فرضی وقوع حوادث، زمان شکلگیری روایتهای شفاهی و تاریخ تدوین متن مکتوب فاصلهای چندصدساله وجود داشته باشد. در این فاصله، زبان، باورها، ساختارهای اجتماعی و روابط سیاسی جامعه میتوانند دگرگون شوند.
در نتیجه، حماسه ممکناست لایههایی از دورههای مختلف را در خود نگه دارد. عنصری از سنت دینی کهن میتواند در کنار تصوری متاخرتر از فرمانروایی قرار گیرد. رسم اجتماعی یک دوره شاید به شخصیتی نسبت داده شود که داستان او در زمانی بسیار دورتر اتفاق میافتد. همچنین شخصیتهای متعلق به سنتهای متفاوت میتوانند در ساختاری واحد کنار یکدیگر قرار گیرند.
این مسئله سبب میشود نتوان تمام ویژگیهای اجتماعی یک حماسه را مستقیما به زمان وقوع داستان نسبت داد. اگر در روایتی کهن از آیین فرمانروایی، روابط خانوادگی یا قانون سخن گفته میشود، ابتدا باید روشن کرد که آن بخش از روایت به کدام لایهی فرهنگی یا تاریخی تعلق دارد. گاهی متن بیش از آنکه بازتاب دقیق زمان داستان باشد، بازتاب برداشت جامعهای متاخر از آن گذشتهاست.
حافظهی جمعی همچنین همیشه یکپارچه نیست. گروههای مختلف ممکناست از یک حادثه روایتهای متفاوتی داشته باشند. شخصیتی که برای یک خاندان قهرماناست، شاید در سنت خاندان رقیب دشمن شمرده شود. جنگی که در یک روایت پیروزی مشروع دانسته میشود، ممکناست در روایت دیگر با خیانت، غصب یا نابودی همراه باشد.
این اختلافها نشان میدهند که بازسازی حماسی گذشته لزوما به ایجاد توافق کامل نمیانجامد. حماسه میتواند تعارض روایتهای تاریخی را نیز حفظ کند و امکان دهد گذشته از منظر شخصیتها و گروههای متفاوت دیده شود.
بنابراین، هنگام بررسی حافظهی جمعی در حماسه باید میان گذشتهی روایتشده و فرایند روایتشدن آن تفاوت گذاشت. پرسش فقط این نیست که داستان از چه حادثهای سخن میگوید، بلکه باید پرسید چرا آن حادثه انتخاب شده، چه معنایی پیدا کرده و کدام نیازهای فرهنگی یا اجتماعی باعث استمرار بازگویی آن شدهاند.
درآمیختگی رویداد تاریخی و عناصر افسانهای
یکی از ویژگیهای بسیاری از حماسهها، درآمیختن شخصیتها و حوادثی با پشتوانهی تاریخی و عناصریست که به سنتهای افسانهای یا اساطیری تعلق دارند. این درآمیختگی میتواند چنان گسترده باشد که جداسازی کامل لایههای روایت از یکدیگر دشوار شود.
گاهی رویدادی تاریخی به هستهی داستان تبدیل میشود و در بازگوییهای بعد، ماجراهای شگفت به آن افزوده میشوند. پیروزی فرماندهای واقعی شاید با حضور نیرویی مقدس توضیح داده شود، شکستی نظامی ممکناست نتیجهی پیشگویی یا شکستن سوگند دانسته شود و تواناییهای یک جنگجوی تاریخی میتواند در سنت شفاهی تا اندازهای فراانسانی گسترش پیدا کند.
در این فرایند، شخصیت تاریخی ضرورتا از روایت حذف نمیشود، بلکه چهرهای تازه پیدا میکند. او ممکناست همچنان نام، جایگاه و بخشی از سرگذشت تاریخی خود را حفظ کند، اما اعمالش بر اساس نیازهای روایت حماسی بازسازی شوند. گفتوگوها، انگیزهها و حتی روابط خانوادگی شخصیت میتوانند با آنچه که مدارک تاریخی میگویند تفاوت داشته باشند.
نمونهی شناختهشدهی این وضعیت را میتوان در سرود رولان مشاهده کرد. هستهی تاریخی داستان با شکست بخشی از سپاه شارلمانی در گذرگاه رونسوو در سال ۷۷۸ میلادی ارتباط دارد. بااینحال، روایت حماسی شناختهشده که قرنها بعد شکل گرفته، دشمنان و معنای نبرد را بگونهای بازسازی میکند که با گزارش تاریخی آن حادثه یکسان نیست. در منابع تاریخی، حمله به پسقراول سپاه با باسکها ارتباط دارد، اما در سرود حماسی، تقابل با سپاه مسلمانان در مرکز قرار گرفتهاست.
این تفاوت نشان میدهد که چگونه حادثهای تاریخی میتواند در دورهای دیگر به روایتی متناسب با جهانبینی دینی و سیاسی مخاطبان جدید تبدیل شود. حماسه رویداد را در قالب تعارضی بازسازی میکند که برای جامعهی راوی معنایی بزرگتر دارد. در چنین حالتی، اثر برای شناخت نحوهی بازنمایی گذشته اهمیت فراوان دارد، اما جزئیات آن را نمیتوان بدون بررسی بعنوان شاهد مستقیم حادثهی اصلی پذیرفت.
در شاهنامه نیز درجات متفاوتی از پیوند با تاریخ مشاهده میشود. بخشهایی از روایت به گذشتهای اساطیری و افسانهای تعلق دارند، درحالیکه بخشهای مربوط به دورهی ساسانی با فرمانروایان و تحولاتی سروکار دارند که از منابع تاریخی دیگر نیز شناخته میشوند. البته وجود نام پادشاهی تاریخی در متن بمعنای تاریخیبودن تمام داستانهای مربوط به او نیست.
بعضی از عناصر ممکناست از سنتهای روایی بسیار قدیمی سرچشمه گرفته باشند و در کنار گزارشهایی قرار گیرند که به تاریخ سیاسی نزدیکترند. از سوی دیگر، رویدادهای مربوط به فرمانروایان واقعی نیز میتوانند بر اثر بازگوییهای ادبی، ویژگیهایی افسانهای پیدا کنند.
برای شناخت این درآمیختگی، میتوان میان چند وضعیت تفاوت گذاشت. گاهی شخصیت تاریخیست، اما ماجرای روایتشده دربارهی او پشتوانهی مستقلی ندارد. گاهی حادثهی اصلی تاریخیست، اما انگیزهها و گفتوگوها بازآفرینی شدهاند. در برخی موارد نیز شخصیت و حادثه هر دو افسانهایاند، اما در کنار رویدادهای تاریخی چنان قرار گرفتهاند که بخشی از گذشتهی پیوستهی جامعه بنظر میرسند.
در مواردی دیگر، یک داستان ممکناست خاطرهای دور از رویدادی واقعی را حفظ کرده باشد، اما شواهد موجود برای بازسازی آن رویداد کافی نباشند. برای مثال، سنتهای مربوط به جنگ تروا را نمیتوان بدون تمایز میان شواهد باستانشناختی، متون کهن و روایت شاعرانهی ایلیاد بررسی کرد. وجود شهر تاریخی تروا بمعنای اثبات شخصیتها و حوادث داستان هومر بهمان صورتی که در اثر آمدهاند نیست.
بنابراین، درآمیختگی تاریخ و افسانه را نباید صرفا نوعی خطا یا تحریف تصادفی دانست. این ترکیب در بسیاری از سنتها بخشی از شیوهی بازنمایی گذشته بودهاست. بااینحال، شناخت کارکرد فرهنگی آن نباید مانع بررسی انتقادی ادعاهای تاریخی شود. یک روایت میتواند از نظر ادبی و فرهنگی اهمیت بسیار داشته باشد، حتی اگر تنها بخشی از عناصر آن با مدارک مستقل تاریخی سازگار باشد.
حقیقت تاریخی و حقیقت روایی
هنگامی که حماسهای از رویدادی تاریخی فاصله میگیرد، این پرسش پیش میآید که آیا همچنان میتواند نوعی حقیقت را بیان کند؟ پاسخ به این پرسش نیازمند تمایز میان دو معنای متفاوت حقیقتاست. حقیقت تاریخی به ادعاهایی دربارهی گذشتهی واقعی مربوط میشود که باید بر اساس شواهد بررسی شوند. حقیقت روایی به شناخت یا معنایی مربوطاست که یک داستان از طریق سازماندادن شخصیتها، تعارضها و پیامدها ایجاد میکند.
برای مثال، ممکناست گفتوگویی میان دو فرمانروا در یک حماسه هرگز در واقعیت اتفاق نیفتاده باشد. تاریخنگار نمیتواند آن را صرفا بدلیل حضورش در اثر بعنوان سند سخنان واقعی آن فرمانروایان بپذیرد. اما همان گفتوگو میتواند تعارضی میان دو برداشت از قدرت، وفاداری یا عدالت را بخوبی نمایش دهد.
در این حالت، ارزش روایی صحنه به اثبات وقوع تاریخی آن وابسته نیست. صحنه میتواند مخاطب را با مسئلهای واقعی در تجربهی انسانی روبرو کند، حتی اگر شخصیتها و گفتوگوها ساختهی تخیل باشند. ادبیات از طریق موقعیتهای فرضی نیز قادرست روابط، انگیزهها و پیامدهای کنش انسانی را بررسی کند.
حقیقت روایی همچنین میتواند به تجربهی جمعی مربوط باشد. داستانی دربارهی سقوط شهری شاید از نظر جزئیات نظامی دقیق نباشد، اما بتواند احساس آوارگی، ازدسترفتن جهان آشنا یا بحران انتقال میراث را بشکلی نیرومند بازنمایی کند. این توانایی از سازمان داستان، شخصیتپردازی و شیوهی نمایش پیامدهای حادثه ناشی میشود، نه از تطابق تکتک جزئیات با اسناد.
بااینحال، نباید حقیقت روایی را جایگزین حقیقت تاریخی کرد. اینکه یک داستان از نظر اخلاقی تاثیرگذار یا از نظر فرهنگی معنادارست، بمعنای درستبودن ادعاهای تاریخی آن نیست. همچنین نمیتوان هر روایتی را که با شواهد ناسازگارست، صرفا با استناد به حقیقتی نمادین از بررسی انتقادی معاف دانست.
این تمایز بویژه هنگامی اهمیت پیدا میکند که حماسه دربارهی گروههای انسانی، جنگها یا دشمنیهای تاریخی سخن میگوید. تصویری که روایت از یک قوم یا جامعه میسازد، شاید بخشی از نظام معنایی اثر باشد، اما ضرورتا تصویری معتبر از واقعیت تاریخی آن گروه نیست. پژوهشگر باید بتواند کارکرد ادبی تصویر را توضیح دهد و همزمان اعتبار تاریخی آن را جداگانه بررسی کند.
در مقابل، کشف نادرستی یک جزئیات تاریخی نیز بخودیخود تمام ارزش حماسه را از میان نمیبرد. اثری که در بازنمایی یک جنگ از نظر تاریخی دقیق نیست، ممکناست در نمایش پیامدهای غرور، تعارض وفاداریها یا فروپاشی روابط انسانی همچنان اثری برجسته باشد.
در نتیجه، پرسش تاریخی و پرسش ادبی باید از یکدیگر تفکیک شوند، بیآنکه رابطهی آنها نادیده گرفته شود. میتوان پرسید کدام رویدادهای حماسه با شواهد تاریخی سازگارند و در پرسشی دیگر بررسی کرد که روایت چه معنایی از آن رویدادها ساختهاست. این دو نوع بررسی نه جایگزین یکدیگرند و نه ضرورتا به نتایجی یکسان میرسند.
حماسه و رمانس
رمانس یکی دیگر از سنتهای روایی نزدیک به حماسهاست، بویژه در ادبیات قرون میانه و آثاری که از سنتهای پهلوانی و شوالیهگری تاثیر گرفتهاند. البته رمانس در این بحث نباید با معنای امروزی داستان عاشقانه یکسان گرفته شود. عشق میتواند یکی از عناصر مهم رمانس باشد، اما رمانس تاریخی معمولا مجموعهای گستردهتر از ماجراجویی، سفر، آزمون، شگفتی و مناسبات اجتماعی را دربرمیگیرد.
حماسه و رمانس میتوانند قهرمانان جنگجو، ماموریتهای دشوار و رخدادهای فراطبیعی مشترکی داشته باشند. تفاوت آنها بیشتر در نوع انتظاریست که روایت ایجاد میکند و شیوهای که ماجراها را سازمان میدهد. در بسیاری از حماسهها، سرنوشت جمعی و دگرگونی تاریخی مرکز توجهاست، درحالیکه رمانس اغلب تجربهها، آرزوها، آزمونها و ماجراجوییهای شخصیت را برجسته میکند. بااینحال، این دو سنت در تاریخ ادبیات بارها با یکدیگر آمیختهاند و آثار بسیاری را نمیتوان بدون توجه به هر دو فهمید.
عشق و ماجراجویی
عشق یکی از عناصر شناختهشدهی رمانساست، اما نقش آن را نباید به شکلگیری رابطهای عاطفی میان دو شخصیت محدود کرد. در بسیاری از رمانسهای قرون میانه، عشق به نیرویی تبدیل میشود که قهرمان را به سفر، خطرپذیری، رقابت یا سرپیچی از محدودیتهای اجتماعی وادار میکند. شخصیت ممکناست برای رسیدن به محبوب، اثبات شایستگی خود یا حفظ پیمانی عاشقانه وارد ماجرا شود.
در چنین آثاری، رابطهی عاشقانه میتواند مرکز سازماندهندهی پیرنگ باشد. جدایی دو شخصیت، ممنوعیت وصلت، مخالفت خاندانها یا تعارض میان عشق و وظیفه، زنجیرهای از رویدادها را آغاز میکند. ماجراها از آن جهت اهمیت پیدا میکنند که قهرمان را به خواستهی شخصیاش نزدیک یا از آن دور میکنند.
البته همهی رمانسها عاشقانه نیستند و در بسیاری از آنها، ماموریت شوالیه، جستوجوی شیئی مقدس یا ماجرایی مربوط به شرافت و هویت بر رابطهی عاشقانه تقدم دارد. همچنین عشق در رمانس همواره بصورت احساسی آزاد از قواعد اجتماعی نمایش داده نمیشود. ممکناست با مفاهیمی مانند وفاداری، ادب درباری، منزلت اشرافی و وظیفهی شوالیه پیوند داشته باشد.
یکی از ویژگیهای مهم برخی رمانسها آناست که عشق میتواند با هنجارهای رسمی جامعه تعارض پیدا کند. شخصیت شاید از نظر جایگاه اجتماعی، خانوادگی یا سیاسی موظف به انجام کاری باشد، اما خواستهی عاشقانه او را در مسیر دیگری قرار دهد. این تعارض میتواند زمینهی نمایش کشمکش میان میل فردی و نظم اجتماعی را فراهم کند.
در داستان لانسلوت و گینیور، عشق با مسئلهی وفاداری شوالیه به شاه آرتور و نظم دربار او برخورد میکند. بنابراین، رابطهای که در سطح نخست شخصی بنظر میرسد، میتواند بر مناسبات قدرت و پیوندهای اجتماعی نیز تاثیر بگذارد. بااینحال، شیوهی پرداخت رمانس به این تعارض معمولا توجه فراوانی به تجربهی عاطفی، وفاداری شخصی و آزمونهای شخصیت دارد.
در حماسه نیز عشق میتواند انگیزهای بسیار نیرومند باشد. تفاوت در آناست که رابطهی عاشقانه ممکناست مستقیما به مسئلهی جانشینی، اتحاد سیاسی، بقای خاندان یا آیندهی جامعه پیوند بخورد. ازدواج شخصیتها میتواند وسیلهای برای ایجاد پیمان میان دو گروه باشد و جدایی آنان شاید پیامدی فراتر از رنج فردی پیدا کند.
در انهاید، رابطهی آئنیاس و دیدو نمونهای مناسب برای مشاهدهی برخورد عشق با ماموریتی تاریخیست. آئنیاس میتواند در کارتاژ باقی بماند، اما روایت سرنوشت او را به آیندهای پیوند داده که در سنت رومی با بنیانگذاری تبار منتهی به روم ارتباط دارد. عشق در این بخش از حماسه اهمیتی اساسی دارد، اما سازمان کلی اثر آن را در برابر مسیری تاریخی و مقدر قرار میدهد.
این نمونه همچنین نشان میدهد که حضور عشق، روایت را به رمانس تبدیل نمیکند. همانگونه که وجود جنگ برای حماسیبودن کافی نیست، رابطهی عاشقانه نیز بتنهایی معیار رمانس نیست. باید دید عشق چه نقشی در پیرنگ دارد، ماجراها چگونه پیرامون آن سازمان یافتهاند و روایت چه نوع پایانی را برای رابطهی میان خواستهی فرد و جهان بیرونی معنادار میداند.
سفر، آزمون و عناصر شگفت
سفر یکی از ساختارهای مهم رمانساست. شخصیت از محیط آشنا خارج میشود و وارد جهانی میگردد که در آن، مکانها، اشخاص و رویدادها میتوانند غیرمنتظره باشند. راهها ممکناست او را به قلعههایی ناشناخته، جنگلهایی اسرارآمیز، سرزمینهایی دور یا مکانهایی با ویژگیهای فراطبیعی برسانند.
در این ساختار، سفر فقط جابجایی از نقطهای به نقطهی دیگر نیست. هر مرحله میتواند موقعیتی تازه برای آزمودن شخصیت فراهم کند. شوالیه شاید ناچار شود در برابر دشمنی ناشناس بجنگد، به فردی گرفتار کمک کند، معمایی را حل کند یا میان خواستهی خود و وظیفهای اخلاقی تصمیم بگیرد.
یکی از ویژگیهای رمانس آناست که بسیاری از این ماجراها از طریق برخوردهای پیشبینیناپذیر آغاز میشوند. قهرمان ممکناست بدون برنامهریزی قبلی به قلعهای برسد که ساکنان آن گرفتار نفرینی قدیمیاند یا با شخصی روبرو شود که از او درخواست کمک دارد. این اتفاقها به روایت امکان میدهند جهان خود را از طریق زنجیرهای از موقعیتهای تازه گسترش دهد.
عناصر شگفت در چنین ساختاری نقش مهمی دارند. جادوگران، موجودات فراطبیعی، اشیای اسرارآمیز و مکانهای جادویی میتوانند بخشی از تجربهی سفر باشند. شگفتی ممکناست صرفا به دشواری ماموریت بیفزاید، اما میتواند قواعد عادی شناخت و داوری شخصیت را نیز بچالش بکشد.
برای مثال، در برخی رمانسهای آرتوری، قهرمان در موقعیتی قرار میگیرد که ظاهر اشخاص یا رویدادها با حقیقت آنها یکسان نیست. آنچه در آغاز تهدیدی ساده بنظر میرسد، شاید آزمونی اخلاقی باشد و شخصیتی که در ظاهر ضعیفاست، ممکناست جایگاهی بسیار مهم داشته باشد. بنابراین، قهرمان تنها از طریق قدرت رزمی به موفقیت نمیرسد، بلکه باید معنای موقعیت را نیز تشخیص دهد.
جستوجوی جام مقدس در سنتهای آرتوری نمونهای از ماجراییست که در آن، سفر و آزمون میتوانند معنایی دینی و اخلاقی پیدا کنند. موفقیت صرفا به توانایی جنگیدن وابسته نیست، بلکه شایستگی معنوی و ویژگیهای درونی شخصیت نیز اهمیت دارند. این نمونه نشان میدهد که ساختار رمانس ظرفیتهای متفاوتی دارد و نباید آن را به عشق و سرگرمی محدود کرد.
در حماسه نیز سفر و آزمون حضور دارند، اما ممکناست جایگاه متفاوتی پیدا کنند. سفر میتواند بخشی از بازگشت قهرمان به وطن، بنیانگذاری جامعهای تازه یا دستیابی به هدفی باشد که برای آیندهی جمع اهمیت دارد. آزمونها نیز در چنین ساختاری شاید موانعی در مسیر تحقق آن هدف باشند.
بااینحال، تفاوت را نمیتوان به تقابل سفر هدفمند در حماسه و سفر بیهدف در رمانس فروکاست. رمانس نیز میتواند هدفی روشن داشته باشد و حماسه هم ممکناست از ماجراهای فرعی و برخوردهای اتفاقی استفاده کند. تفاوت بیشتر در شیوهی پیوند مراحل سفر با ساختار کلی روایت آشکار میشود.
در بسیاری از رمانسها، هر برخورد میتواند ماجرایی نسبتا مستقل ایجاد کند و ارزش آن در آزمونی باشد که شخصیت تجربه میکند. در حماسه، مراحل سفر اغلب درون مسئلهای فراگیرتر سازمان مییابند، هرچند این ویژگی نیز در تمام آثار به یک اندازه دیده نمیشود.
بنابراین، سفر، آزمون و عناصر شگفت قلمروی مشترک حماسه و رمانساند. برای تمایز آنها باید بررسی کرد که این عناصر بیشتر در خدمت تجربه و تحول شخصیت قرار گرفتهاند یا در ساختاری گستردهتر از سرنوشت جمعی و تاریخی معنا پیدا میکنند.
نسبت فرد با جامعه
رمانس و حماسه هر دو میتوانند تعارض میان خواستهی فرد و انتظارات جامعه را نمایش دهند، اما در بسیاری از آثار، نقطهی تمرکز آنها متفاوتاست. رمانس اغلب به شخصیت امکان میدهد تا از نقش اجتماعی تثبیتشدهی خود فاصله بگیرد و هویت، شایستگی یا خواستههایش را از طریق مجموعهای از ماجراها بیازماید.
شوالیه ممکناست عضو درباری مشخص باشد و به فرمانروایی وفاداری داشته باشد، اما بخش بزرگی از داستان او بیرون از محیط دربار اتفاق میافتد. سفر، شخصیت را از روابط آشنا دور میکند و در موقعیتهایی قرار میدهد که باید بدون اتکا به جایگاه رسمی خود تصمیم بگیرد.
در چنین وضعیتی، کردار فردی میتواند اهمیت ویژهای پیدا کند. قهرمان شاید از نظر اجتماعی جایگاهی بلند داشته باشد، اما روایت نشان میدهد که عنوان و نسب او برای اثبات شایستگی کافی نیستند. او باید در عمل ویژگیهایی را نشان دهد که با آرمانهای شوالیهگری، وفاداری یا فضیلت سازگار باشند.
برخی رمانسها از همین ساختار برای نمایش فاصلهی میان نظم رسمی و تجربهی فردی استفاده میکنند. دربار ممکناست مجموعهای از قوانین و انتظارات را نمایندگی کند، اما شخصیت در جریان سفر با موقعیتهایی روبرو شود که این قواعد پاسخ روشنی برای آنها فراهم نمیکنند.
گاهی نیز ماجراجویی به شخصیت امکان میدهد جایگاهی را بدست آورد که پیشتر از آن محروم بودهاست. شناسایی هویت واقعی، آشکارشدن تبار پنهان یا اثبات شایستگی میتواند موجب تغییر موقعیت اجتماعی قهرمان شود. در این حالت، روایت از طریق آزمونهای فردی به مسئلهی منزلت و هویت میپردازد.
در حماسه، جایگاه اجتماعی شخصیت اغلب از همان آغاز بخشی از مسئلهی اصلی روایتاست. قهرمان ممکناست بسبب تبار، قدرت، مسئولیت یا موقعیت سیاسی خود نتواند از پیامدهای عمومی کردار خویش فاصله بگیرد. حتی اگر برای مدتی از جامعه دور شود، بازگشت یا عدم بازگشت او میتواند بر سرنوشت دیگران تاثیر بگذارد.
این تفاوت را نباید بمعنای آزادی کامل قهرمان رمانس و وابستگی کامل قهرمان حماسی دانست. بسیاری از شوالیههای رمانس با وظایف سختگیرانهی اجتماعی روبرو هستند و قهرمانان حماسی نیز ممکناست در برابر انتظارات جامعه مقاومت کنند. مسئله آناست که روایت کدام وجه از رابطهی فرد و جمع را بیشتر برجسته میکند.
رمانس میتواند بر فرایند شناخت هویت و شایستگی شخصیت تمرکز کند، درحالیکه حماسه بیشتر میتواند پیامدهای عمومی جایگاه و انتخابهای او را در مرکز توجه قرار دهد. در رمانس، بازگشت به دربار شاید بمعنای کسب اعتباری تازه باشد. در حماسه، بازگشت به خانه یا فرمانروایی ممکناست به بازسازی نظم اجتماعی و پایان بحرانی تاریخی مربوط شود.
البته این تمایز در آثار ترکیبی بسیار کمرنگ میشود. قهرمانی در یک رمانس میتواند با ماجراجویی شخصی خود نظمی سیاسی را تغییر دهد و پهلوانی حماسی نیز ممکناست در بخشی از داستان درگیر آزمونهایی مربوط به هویت فردی شود. ازاینرو، بهترست این دو گرایشهایی روایی دانسته شوند که میتوانند در کنار یکدیگر وجود داشته باشند.
آمیزش سنت حماسی و رمانس
حماسه و رمانس در تاریخ ادبیات دو سنت کاملا منزوی نبودهاند. با گسترش ادبیات درباری، روایتهای شوالیهگری و بازنویسی داستانهای باستانی، عناصر این دو بارها با یکدیگر ترکیب شدهاند. گاهی شخصیتها و جنگهای شناختهشدهی حماسی وارد ساختاری ماجراجویانه شدهاند و گاهی رمانسهایی بلند، موضوعاتی مربوط به جنگ، دین و سرنوشت سیاسی جوامع را در مرکز قرار دادهاند.
یکی از زمینههای مهم این آمیزش، بازآفرینی روایتهای باستانی در ادبیات قرون میانهاست. داستانهای مربوط به تروا، اسکندر و شخصیتهای جهان کلاسیک در دورههای بعدی با قراردادهای ادبی تازه بازگو شدند. در برخی از این بازنویسیها، شخصیتهای باستانی ویژگیهایی شبیه شوالیههای قرون میانه پیدا کردند و روابط عاشقانه، آداب درباری و ماجراجوییهای فردی جایگاهی برجسته یافتند.
این فرایند نشان میدهد که موضوع حماسی لزوما ساختار حماسی ایجاد نمیکند. داستانی دربارهی جنگ تروا میتواند در یک سنت ادبی با تاکید بر خشم، افتخار و سرنوشت جنگجویان سازمان یابد و در سنتی دیگر، عشق، ماجراجویی و روابط درباری در آن اهمیت بیشتری پیدا کنند.
در دورهی رنسانس، آمیزش حماسه و رمانس به یکی از زمینههای مهم آفرینش منظومههای بلند تبدیل شد. نویسندگان از میراث حماسههای کلاسیک استفاده میکردند، اما همزمان به سنتهای شوالیهگری، عشق و ماجراجویی نیز توجه داشتند.
اورلاندوی خشمگین اثر لودوویکو آریوستو نمونهای برجسته از این آمیزشاست. اثر از جهان روایتهای مربوط به شارلمانی و پهلوانان او بهره میگیرد، اما ماجراهای عاشقانه، سفرهای شگفت، جادو و سرگذشتهای متعدد شخصیتها بخش بزرگی از ساختار آن را تشکیل میدهند. روایت میان خطوط داستانی مختلف حرکت میکند و همزمان از میراث پهلوانی و امکانات رمانس استفاده میکند.
در اورشلیم رهایییافته اثر تورکواتو تاسو نیز میتوان پیوند موضوعی حماسی با عناصر رمانس را مشاهده کرد. موضوع اصلی به جنگ صلیبی نخست و تصرف اورشلیم مربوط میشود، اما داستانهای عاشقانه، کشمکشهای فردی و عناصر جادویی نیز در ساختار اثر حضور دارند. در اینجا نویسنده میکوشد مجموعهای از عناصر روایی متفاوت را در نسبت با هدفی فراگیر سازمان دهد.
چنین آثاری نشان میدهند که حماسه و رمانس تنها از طریق حضور چند عنصر مشترک با یکدیگر ارتباط ندارند، بلکه میتوانند در سطح ساختار و شیوهی روایت نیز ترکیب شوند. یک اثر ممکناست هم از الگوی ماموریت جمعی استفاده کند و هم زنجیرهای از ماجراهای فردی را درون آن جای دهد.
این آمیزش گاهی موجب تنش میان دو گرایش میشود. ممکناست روایت از یک سو بر ضرورت انجام ماموریتی عمومی تاکید کند و از سوی دیگر، به ماجراهایی بپردازد که شخصیتها را از آن هدف دور میکنند. عشق، میل به افتخار فردی یا جستوجوی ماجرا میتواند با مسئولیت شخصیت در برابر گروه تعارض پیدا کند.
اما این تنش ضرورتا ضعف ساختاری نیست. در برخی آثار، کشمکش میان وظیفهی جمعی و خواستهی فردی دقیقا یکی از مسائل اصلی روایتاست. حضور سنت رمانس به نویسنده امکان میدهد جنبههایی از زندگی شخصیت را نمایش دهد که ممکناست در ساختاری صرفا متمرکز بر جنگ و ماموریت عمومی کمتر مجال گسترش پیدا کنند.
بنابراین، هنگام بررسی یک اثر ترکیبی نباید تنها تلاش کرد مشخص شود که واقعا حماسهاست یا رمانس. گاهی شناخت سهم هر دو سنت نتیجهی دقیقتری بدست میدهد. میتوان بررسی کرد که کدام بخشهای اثر از منطق ماجراجویی فردی پیروی میکنند، کدام بخشها در خدمت سرنوشت جمعی قرار دارند و چگونه رابطهی میان این دو به ساختار نهایی روایت شکل دادهاست.
حماسهی تعلیمی، تاریخی و فلسفی
حماسه در تاریخ ادبیات تنها به روایت جنگجویان افسانهای و نبردهای پهلوانی محدود نماندهاست. نویسندگان در دورههای مختلف از قالب، زبان و قراردادهای حماسی برای پرداختن به موضوعاتی استفاده کردهاند که با تصور متعارف از داستان پهلوانی تفاوت دارند. رویدادهای تاریخی، مسائل دینی، آموزههای اخلاقی و اندیشههای فلسفی میتوانند در آثاری جای بگیرند که از سنت حماسی تاثیر پذیرفتهاند یا در برخی نظامهای طبقهبندی، نوعی حماسه شناخته میشوند.
بااینحال، اصطلاحاتی مانند حماسهی تاریخی، تعلیمی و فلسفی همیشه به ژانرهایی مستقل با مرزهای روشن اشاره نمیکنند. گاهی این نامها برای توصیف موضوع غالب یک اثر بکار میروند و گاهی بشیوهی خاص استفاده از قالب حماسی مربوط میشوند. بنابراین، برای شناخت این صورتها باید میان موضوع اثر، ساختار روایی و سنت ادبی آن تفاوت گذاشت. اثری که دربارهی تاریخ سخن میگوید لزوما حماسهی تاریخی نیست و هر منظومهی فلسفی نیز ضرورتا به ژانر حماسی تعلق ندارد.
چرا همهی حماسهها جنگی نیستند؟
پیوند حماسه با جنگ تا اندازهای نیرومندست که بسیاری از مخاطبان، نبرد را یکی از ویژگیهای ضروری آن تصور میکنند. این برداشت دلایلی تاریخی دارد. جنگ در بسیاری از جوامع کهن یکی از مهمترین موقعیتهای نمایش قدرت فرمانروایان، رقابت خاندانها و برخورد گروههای انسانی بودهاست. بهمین دلیل، بخش بزرگی از سنتهای حماسی شناختهشده پیرامون جنگها و جنگجویان شکل گرفتهاند.
بااینحال، یکی از پیامدهای این پیوند تاریخی آن بوده که گاهی موضوع جنگ با ماهیت حماسه یکسان گرفته شدهاست. در چنین برداشتی، حماسه پیش از هر چیز روایتی دربارهی نبرد تلقی میشود و سایر موضوعات تنها در صورتی حماسی دانسته میشوند که با خشونت و رویارویی نظامی ارتباط داشته باشند. این تعریف نمیتواند تمام ظرفیت سنت حماسی را توضیح دهد.
برای شناخت صورتهای غیرجنگی حماسه باید میان نوع کنش شخصیت و جایگاه آن در روایت تفاوت گذاشت. جنگیدن یکی از کنشهای ممکناست، اما سفر، بنیانگذاری، بازگشت، کشف، مقاومت در برابر نیرویی فراگیر یا مواجهه با بحرانی دینی و اخلاقی نیز میتوانند در مرکز اثری حماسی قرار گیرند.
برای مثال، در اودیسه، مسئلهی اصلی دیگر جنگ تروا نیست، بلکه بازگشت اودیسئوس به ایتاکاست. قهرمان در مسیر خود با موانع طبیعی، موجودات شگفت، نیروهای الهی و دشواریهای گوناگون روبرو میشود. روایت همچنین وضعیت خانه و فرمانروایی او را در غیابش نشان میدهد. اگرچه خشونت و نبرد در اثر حضور دارند، ساختار آن را نمیتوان صرفا به روایت یک جنگ فروکاست.
در اینجا بازگشت معنایی بیش از پایان سفر پیدا میکند. اودیسئوس باید هویت خود را آشکار کند، جایگاهش را بازپس بگیرد و با وضعیتی روبرو شود که در سالهای غیاب او پدید آمدهاست. بنابراین، اثری حماسی میتواند بخش بزرگی از ماجرای خود را نه به جنگی میان سپاهها، بلکه به کوشش شخصیتی برای بازگشت به جهان انسانی و اجتماعی خویش اختصاص دهد.
در برخی آثار دیگر، مسئلهی اصلی با تاریخ مقدس یا سرنوشت انسان در مقیاسی دینی ارتباط دارد. بهشت گمشده اثر جان میلتون اگرچه نبرد و شورش فرشتگان را نیز روایت میکند، تنها منظومهای جنگی نیست. بخش مهمی از آن به آفرینش، نافرمانی، وسوسه، سقوط انسان و پیامدهای اخلاقی و الهیاتی این رویدادها مربوطاست.
در چنین آثاری، موضوعاتی که در ظاهر از میدان نبرد فاصله دارند، میتوانند با شیوهای حماسی بازنمایی شوند. گفتوگویی دربارهی اختیار، تصمیمی مربوط به اطاعت یا نافرمانی و رویدادی که وضعیت انسان را در جهان تغییر میدهد، ممکناست در مرکز روایت قرار گیرد.
البته گسترش موضوعات حماسی بمعنای آن نیست که هر داستانی دربارهی سفری طولانی، مسئلهای دینی یا انتخابی اخلاقی حماسهاست. همچنین بزرگی و اهمیت یک مسئلهی فلسفی بخودیخود ساختاری حماسی ایجاد نمیکند. باید بررسی کرد که اثر چگونه موضوع خود را در قالب روایتی گسترده سازمان میدهد و چه رابطهای با سنتها و قراردادهای حماسی برقرار میکند.
ازاینرو، بهترست جنگ یکی از موضوعات تاریخی مهم حماسه دانسته شود، نه مرز نهایی آن. حماسه میتواند جنگی گسترده را روایت کند، اما میتواند دربارهی بازگشت، بنیانگذاری، نافرمانی، تحول دینی یا تجربهای باشد که در آن سرنوشت شخصیتها با نظامی بزرگتر از زندگی فردی پیوند میخورد.
حماسهی تاریخی و بازآفرینی گذشته
حماسهی تاریخی اصطلاحیست که معمولا برای آثاری بکار میرود که موضوع خود را از گذشتهی تاریخی میگیرند و آن را با استفاده از قالب یا شیوهی حماسی بازآفرینی میکنند. در چنین آثاری، شخصیتها و حوادث ممکناست از منابع تاریخی شناختهشده باشند و روایت به جنگها، فرمانرواییها یا تحولات سیاسی واقعی ارتباط داشته باشد.
این صورت از حماسه را باید از آثاری که گذشتهای عمدتا افسانهای را بشکل تاریخ روایت میکنند متمایز ساخت. هر دو ممکناست از پادشاهان، سپاهیان و دورههای تاریخی سخن بگویند، اما میزان ارتباط آنها با رویدادهای مستند یکسان نیست. حماسهی تاریخی در معنای مشخصتر خود بر عناصری تکیه میکند که دستکم هستهی اصلی آنها به گذشتهی تاریخی قابلشناسایی مربوطاست.
برای مثال، منظومهی فارسالیا یا دربارهی جنگ داخلی اثر لوکان، جنگ داخلی روم میان نیروهای سزار و پومپه را موضوع اصلی خود قرار میدهد. شخصیتها و کشمکش سیاسی مرکزی اثر به تاریخ روم تعلق دارند، اما شاعر آنها را در قالب منظومهای بلند و با بهرهگیری از امکانات زبان و ساختار حماسی روایت میکند.
اهمیت چنین اثری تنها در انتخاب موضوعی تاریخی نیست. لوکان از عناصر تاریخی برای ساختن روایتی دربارهی جنگ داخلی، فروپاشی نظم جمهوری و پیامدهای کشمکش قدرت استفاده میکند. حوادثی که در تاریخ سیاسی روم شناختهشدهاند، در ساختار شاعرانهی اثر معنایی گستردهتر پیدا میکنند.
یکی از ویژگیهای مهم حماسهی تاریخی آناست که نویسنده با گذشتهای کاملا آزاد و بیقید روبرو نیست. هنگامی که شخصیتهای اصلی و نتیجهی رویدادها برای مخاطب شناختهشده باشند، امکانات تغییر داستان با وضعیتی متفاوت از روایت افسانهای روبرو میشود. شاعر شاید نتواند بدون تغییر بنیادین نسبت اثر با تاریخ، نتیجهی جنگ یا سرنوشت یک فرمانروای مشهور را دگرگون کند.
بااینحال، آگاهی از نتیجهی تاریخی لزوما از ظرفیت روایی اثر نمیکاهد. نویسنده میتواند توجه مخاطب را از پرسش دربارهی نتیجهی نهایی به چگونگی وقوع حادثه، انتخابهای شخصیتها و معنای شکست یا پیروزی منتقل کند. همچنین ممکناست شخصیتها پیشاپیش از سرنوشت تاریخی خود بیخبر باشند، درحالیکه مخاطب میداند تصمیمهای آنان به چه آیندهای منتهی خواهد شد.
در این حالت، فاصلهای میان آگاهی شخصیت و آگاهی مخاطب ایجاد میشود. خواننده میتواند انتخابی را مشاهده کند که در زمان وقوع، یکی از چند امکان پیشرو بنظر میرسد، اما از دید تاریخی به رویدادی تعیینکننده مربوطاست. این فاصله به نویسنده امکان میدهد ضرورت تاریخی، خطای انسانی و محدودیت شناخت شخصیتها را در کنار یکدیگر قرار دهد.
حماسهی تاریخی همچنین میتواند از قراردادهای ادبی برای برجستهکردن حادثه استفاده کند. گفتارهای رسمی، توصیفهای گسترده، مقایسههای پرشکوه، اشاره به رویدادهای آینده و بازآفرینی اندیشههای شخصیتها میتوانند به واقعهی تاریخی صورتی شاعرانه بدهند. این عناصر ضرورتا از منابع تاریخی استخراج نشدهاند، بلکه بخشی از شیوهی ادبی ارائهی گذشتهاند.
در برخی آثار، نویسنده میکوشد به رویدادی تاریخی معنایی عمومی و فراتر از زمان وقوع آن بدهد. جنگی مشخص میتواند به نمونهای از خطر قدرتطلبی، فروپاشی قانون یا نابودی پیوندهای اجتماعی تبدیل شود. در چنین وضعیتی، روایت به گذشته وفاداری موضوعی دارد، اما هدفش تنها بازگویی آن گذشته نیست.
این مسئله در بخشهای تاریخیتر شاهنامه نیز قابلبررسیست. روایت فرمانروایان ساسانی با موضوعاتی سروکار دارد که در سنتهای تاریخی ایران حضور دارند، اما این عناصر در قالب منظومهای با زبان، ساختار و ارزشهای ادبی مشخص بازآفرینی شدهاند. در نتیجه، حتی هنگامی که شخصیتها تاریخیاند، صورت نهایی روایت را نمیتوان با گزارش مستقیم رویدادها یکسان دانست.
حماسهی تاریخی از این منظر در موقعیتی میان تاریخنگاری و آفرینش ادبی قرار میگیرد. از یک سو، گذشتهی واقعی عناصر اصلی آن را فراهم میکند و از سوی دیگر، شاعر با گزینش، سازماندهی و بازنمایی این عناصر اثری مستقل میآفریند.
بنابراین، برای بررسی حماسهی تاریخی کافی نیست که شخصیتها و وقایع واقعی آن شناسایی شوند. باید پرسید نویسنده چرا این رویداد خاص را انتخاب کرده، چه بخشهایی از آن را برجسته ساخته، از چه قراردادهای حماسی استفاده کرده و چگونه حادثهی تاریخی را به موضوعی ادبی تبدیل کردهاست.
حماسهی تعلیمی و فلسفی
در برخی دورههای تاریخ ادبیات، قالبها و ویژگیهای شعر حماسی برای بیان آموزههای اخلاقی، دینی، علمی و فلسفی نیز بکار رفتهاند. این آثار گاهی حماسهی تعلیمی یا فلسفی نامیده میشوند، هرچند کاربرد این عنوانها در سنتهای ادبی مختلف یکسان نیست و همهی پژوهشگران آنها را زیرگونههایی مستقل از حماسه نمیدانند.
برای شناخت این آثار باید نخست بمعنای ادبیات تعلیمی توجه کرد. اثر تعلیمی اثریست که آموزش، توضیح یا انتقال مجموعهای از دانستهها و اندیشهها یکی از اهداف اصلی آن باشد. موضوع چنین اثری ممکناست اخلاق، کشاورزی، طبیعت، دین، سیاست یا فلسفه باشد. نویسنده میکوشد از طریق ساختاری ادبی، دانشی را به مخاطب منتقل کند یا او را به پذیرش نوعی نگرش دعوت کند.
وجود هدف آموزشی بخودیخود اثر را به حماسه تبدیل نمیکند. بسیاری از آثار تعلیمی ساختاری روایی ندارند و برخی دیگر از داستان تنها برای مثالآوردن یا توضیح یک اصل استفاده میکنند. همچنین هر حماسهای که در آن اندرز یا گفتاری اخلاقی وجود داشته باشد، حماسهی تعلیمی نیست.
تفاوت در آناست که آموزش و اندیشه چه جایگاهی در ساختار کلی اثر دارند. در یک حماسهی پهلوانی، شخصیت ممکناست در خلال ماجرا از پیر خردمندی اندرز بشنود، اما هدف اصلی روایت همچنان دنبالکردن سرگذشت قهرمان و کشمکشهای او باشد. در اثری تعلیمی، بیان آموزهها میتواند خود به هدف اصلی سازماندهی متن تبدیل شود.
یکی از نمونههای مهم شعر فلسفی در سنت کلاسیک، دربارهی طبیعت اشیا اثر لوکرتیوساست. این منظومه در وزن ششضربی حماسی لاتین سروده شده و به توضیح جهان طبیعی و اندیشههای فلسفی اپیکوری میپردازد. شاعر از زبان و برخی امکانات شعر بلند و فاخر استفاده میکند تا مباحثی مربوط به ماده، طبیعت، روان، مرگ و جایگاه انسان را بیان کند.
بااینحال، ساختار این اثر با حماسهی روایی سنتی تفاوت دارد. منظومه بیش از آنکه سرگذشت قهرمانی را از آغاز تا پایان دنبال کند، مجموعهای از اندیشهها و استدلالها را ارائه میدهد. ازاینرو، تعلق آن به سنت شعر تعلیمی روشنتر از قرارگرفتنش در تعریف محدود حماسهی رواییست، هرچند در بحثهای مربوط به سنت شعر حماسی لاتین نیز جایگاهی مهم دارد.
این نمونه نشان میدهد که استفاده از وزن، زبان و منزلت ادبی حماسه میتواند مستقل از ساختار داستانی حماسی صورت گیرد. شاعری ممکناست موضوعی فلسفی را با زبانی بیان کند که پیشتر برای روایت جنگها و کردار قهرمانان بکار میرفتهاست. در چنین حالتی، بخشی از میراث حماسه به قلمروی تازه انتقال مییابد.
صورت دیگری از پیوند حماسه و اندیشه را میتوان در آثاری مشاهده کرد که ساختار داستانی خود را حفظ میکنند، اما مسائل اخلاقی و فلسفی در سازمان روایت جایگاهی اساسی دارند.
مهابهاراتا نمونهای برجسته از حماسهایست که در آن، روایت پهلوانی با مباحث گستردهی دینی، اخلاقی و فلسفی درآمیختهاست. این اثر تنها داستان جنگ میان دو شاخهی یک خاندان نیست، بلکه مجموعهای گسترده از گفتارها، روایتهای فرعی و تأملات دربارهی وظیفه، کردار درست، رهایی و نظم اخلاقی جهان را نیز دربرمیگیرد.
بهاگاواد گیتا که بخشی از مهابهاراتاست، نمونهای شناختهشده از حضور گفتوگوی فلسفی و دینی در دل موقعیتی حماسی بشمار میآید. آرجونا پیش از نبرد با بحرانی اخلاقی روبرو میشود و گفتوگوی او با کریشنا به بحثی گسترده دربارهی وظیفه، عمل، معرفت و رهایی میانجامد.
در اینجا اندیشهی فلسفی صرفا توضیحی بیرون از داستان نیست. گفتوگو از موقعیتی مشخص در سرگذشت شخصیت پدید میآید و با تصمیم او دربارهی عملکردن یا خودداری از عمل پیوند دارد. بنابراین، متن فلسفی درون ساختاری روایی قرار گرفته که تعارضهای اخلاقی آن را معنادار میکند.
شکل دیگری از حماسهی اندیشهمحور را میتوان در آثار دینی و الهیاتی مشاهده کرد. بهشت گمشده اثر میلتون از ساختار و قراردادهای حماسهی ادبی بهره میگیرد، اما موضوع آن با مسائل آفرینش، اختیار، اطاعت، شر و سقوط انسان ارتباط دارد. در این اثر، داستان و اندیشهی الهیاتی از یکدیگر جدا نیستند، زیرا کردار شخصیتها درون نظامی از پرسشهای دینی و اخلاقی معنا پیدا میکنند.
بااینحال، حماسهی دینی را نباید بطور خودکار با حماسهی فلسفی یا تعلیمی یکسان دانست. اثری میتواند موضوعی مقدس داشته باشد، اما بیش از هر چیز بر روایت رویدادها و شخصیتها تمرکز کند. در مقابل، اثری دیگر ممکناست از روایت بعنوان زمینهای برای بحثی گسترده دربارهی ساختار جهان و مسئولیت انسان بهره بگیرد.
همچنین باید میان اثری که در آن اندیشه بصورت مستقیم بیان میشود و اثری که مسائل فلسفی را از طریق کنش شخصیتها نمایش میدهد تفاوت گذاشت. در صورت نخست، ممکناست شخصیتها دربارهی مفاهیمی مانند عدالت، مرگ یا اختیار گفتوگو کنند. در صورت دوم، روایت بدون ارائهی توضیح مستقیم، موقعیتهایی میسازد که مخاطب ناچار میشود دربارهی همان مفاهیم بیندیشد.
این دو شیوه میتوانند در یک اثر حضور داشته باشند. گفتوگوی فلسفی شاید معنای کنش شخصیت را روشن کند و سرگذشت شخصیت نیز به اندیشهای انتزاعی صورت عینی بدهد. چنین رابطهای به حماسه امکان میدهد مسائل فلسفی را نه فقط بعنوان مجموعهای از گزارهها، بلکه در قالب تعارضهایی انسانی نمایش دهد.
بنابراین، عنوان حماسهی تعلیمی یا فلسفی تنها زمانی مفیدست که روشن شود دقیقا به کدام ویژگی اثر اشاره دارد. آیا متن از قالب سنتی شعر حماسی برای آموزش استفاده میکند؟ آیا ساختاری روایی دارد که مسائل فلسفی در مرکز آن قرار گرفتهاند؟ یا حماسهایست که بخشهای گستردهی تعلیمی و اندیشهورزانه را در خود جای دادهاست؟
این صورتها ضرورتا یکسان نیستند. شناخت تفاوت آنها مانع از آن میشود که هر شعر بلند دربارهی فلسفه یا هر روایت دارای پیام اخلاقی، بدون توجه به ساختار و سنت ادبیاش حماسه نامیده شود.
مرزهای تاریخی و گسترش معنای واژهی حماسه
معنای حماسه در تاریخ ادبیات ثابت نماندهاست. آثاری که امروزه در کنار یکدیگر بررسی میشوند، ضرورتا در زمان پیدایش خود به یک ژانر واحد تعلق نداشتهاند. زبانها و فرهنگهای مختلف نیز اصطلاحات یکسانی برای دستهبندی روایتهای بلند، پهلوانی، دینی و تاریخی نداشتهاند.
در سنت کلاسیک یونانی و رومی، مفهوم شعر حماسی با منظومههای بلند، وزن شعری مشخص و روایت کردارهای برجسته ارتباط داشت. آثار هومر و ویرژیل به الگوهایی تبدیل شدند که نویسندگان دورههای بعدی میتوانستند از آنها پیروی کنند یا در برابرشان موضع بگیرند.
با گذر زمان، ویژگیهای این آثار به مجموعهای از قراردادهای ادبی تبدیل شد. نویسنده ممکن بود با انتخاب زبان بلند، آغاز رسمی، حضور نیروهای فراطبیعی، گفتارهای طولانی و ساختاری گسترده، اثر خود را به سنت حماسی مرتبط سازد، حتی اگر موضوع آن تفاوت زیادی با جنگهای پهلوانی داشته باشد.
در دورهی رنسانس، بازگشت به آثار کلاسیک و تأمل نظری دربارهی انواع شعر سبب شد حماسه بار دیگر بعنوان یکی از قالبهای مهم ادبی بررسی شود. شاعران میکوشیدند از الگوهای شناختهشده بهره بگیرند، اما همزمان موضوعات دینی، تاریخی یا شوالیهگری را در ساختارهای تازه جای دهند.
در این فرایند، حماسه تنها نام آثاری که از سنت شفاهی برجای مانده بودند نبود. نویسندگان میتوانستند آگاهانه منظومهای حماسی بسازند و با آثار پیشین وارد گفتوگو شوند. بنابراین، حماسهی ادبی ساختهشده بر اساس الگوهای شناختهشده نیز جایگاهی مهم در تاریخ ژانر پیدا کرد.
در دورههای بعد، کاربرد واژهی حماسه باز هم گسترش یافت. آثار منثور بلند، رمانهای تاریخی و روایتهای چندنسلی گاهی حماسی توصیف شدند، حتی اگر از نظر قالب تفاوت بنیادی با منظومههای سنتی داشته باشند.
این گسترش با تغییر رسانههای روایت نیز ادامه پیدا کردهاست. در سینما، اصطلاح فیلم حماسی میتواند برای آثاری بکار رود که مقیاس تولید بزرگ، صحنههای گسترده، دورهی تاریخی طولانی یا داستانی دربارهی تحولات بزرگ دارند. در این کاربرد، گاهی ویژگیهای تولید و نمایش نیز در نامگذاری اثر تاثیر میگذارند.
بااینحال، معنای واژه در نقد ادبی، تاریخ ژانرها، مطالعات سینمایی و زبان تبلیغاتی ضرورتا یکسان نیست. ممکناست یک فیلم بدلیل شکوه صحنهها حماسی نامیده شود، درحالیکه پژوهشگری ادبی هنگام بررسی حماسه به ساختار روایت، سنت تاریخی و نوع رابطهی شخصیتها با جهان داستان توجه داشته باشد.
در زبان روزمره نیز حماسی اغلب به صفتی برای بیان عظمت، دشواری یا تاثیرگذاری تبدیل شدهاست. این کاربرد میتواند از نظر زبانی طبیعی باشد، اما نباید بدون توضیح بمعنای تخصصی حماسه انتقال یابد.
ازاینرو، هنگام کاربرد واژهی حماسه باید مشخص کرد که از کدام سطح سخن گفته میشود. آیا منظور یک ژانر تاریخی با قراردادهای شناختهشدهاست؟ آیا اثر مورد بحث با الگوبرداری از سنت حماسی ساخته شده؟ آیا تنها برخی شیوههای روایت آن حماسیاند؟ یا واژه برای توصیف عظمت و تاثیرگذاری بکار رفتهاست؟
این تمایز بویژه هنگام مقایسهی آثار متعلق به فرهنگهای مختلف اهمیت دارد. نمیتوان فرض کرد هر سنت ادبی دقیقا همان دستهبندیهایی را داشته که در نقد ادبی کلاسیک اروپا شکل گرفتهاند. ممکناست دو اثر از نظر ویژگیهای روایی شباهت داشته باشند، اما در فرهنگهای خود با نامها و معیارهای متفاوتی شناخته شده باشند.
در نتیجه، گسترش معنای حماسه هم فرصتی برای مقایسهی آثار مختلف فراهم میکند و هم خطر ازمیانرفتن دقت مفهومی را بهمراه دارد. اگر این واژه بدون تعیین معنای موردنظر برای هر روایت طولانی، پرشکوه، تاریخی یا قهرمانمحور بکار رود، دیگر نمیتواند تفاوتهای ساختاری و تاریخی آثار را بخوبی توضیح دهد.
بنابراین، مرز حماسه را باید هم در رابطه با ویژگیهای روایت و هم در پیوند با تاریخ کاربرد این مفهوم بررسی کرد. یک تعریف مناسب باید امکان شناخت صورتهای مختلف حماسه را فراهم سازد، بیآنکه تمام تفاوتهای تاریخی و ادبی آنها را از میان ببرد.
جایگاه سوگمان
سوگمان یکی دیگر از گونههای ادبی نزدیک به حماسهاست. هر دو میتوانند شخصیتهایی برجسته را در موقعیتهایی دشوار قرار دهند و از تعارض میان خواسته، وظیفه، قدرت و سرنوشت سخن بگویند. همچنین بسیاری از حماسهها دربردارندهی رویدادهایی سوگمانیاند و برخی سوگمانها نیز از داستانها و شخصیتهای سنت حماسی استفاده کردهاند. بهمین دلیل، مرز این دو را نمیتوان بر اساس مرگ قهرمان، وجود رنج یا پایان ناگوار تعیین کرد.
بااینحال، حماسه و سوگمان ضرورتا شیوهای یکسان برای سازماندادن تجربهی انسانی ندارند. تفاوت آنها میتواند در قالب ادبی، تمرکز روایت، نوع تعارض و زاویهی نگاه به سرنوشت شخصیتها آشکار شود. در این مرحله، هدف تنها مشخصکردن جایگاه سوگمان در کنار حماسهاست، نه بررسی کامل ساختار و نظریههای سوگمان.
اشتراک در قهرمان، تعارض و سرنوشت
یکی از مهمترین نقاط اشتراک حماسه و سوگمان، حضور شخصیتهاییست که انتخابهای آنان با پیامدهایی دشوار و گاهی برگشتناپذیر همراه میشود. این شخصیتها ممکناست فرمانروا، جنگجو، وارث یا فردی برخوردار از مسئولیتی مهم باشند و در موقعیتی قرار بگیرند که هیچ تصمیمی نتواند تمام تعارضهای موجود را از میان ببرد.
در هر دو سنت، شخصیت میتواند با ارزشهایی روبرو شود که بتنهایی معتبرند، اما در شرایطی مشخص با یکدیگر ناسازگار میشوند. وفاداری به خاندان شاید با اطاعت از فرمانروا تعارض پیدا کند، دفاع از افتخار شخصی ممکناست به دیگران آسیب برساند و تلاش برای اجرای عدالت میتواند پیامدهایی ویرانگر داشته باشد.
در چنین موقعیتهایی، کشمکش تنها برخورد قهرمان با دشمنی بیرونی نیست. شخصیت ممکناست ناچار شود دربارهی ارزشها و مسئولیتهایی تصمیم بگیرد که بخشی از هویت خود او هستند. بنابراین، تعارض میتواند هم جنبهای اجتماعی داشته باشد و هم درونی و اخلاقی باشد.
رستم و سهراب نمونهای از حضور موقعیتی سوگمانی درون سنت حماسیست. رویارویی دو پهلوان تنها از نظر توانایی رزمی اهمیت ندارد. ناآگاهی سهراب از هویت رستم و نگفتن رستم به او، نبرد را به حادثهای تبدیل میکند که معنای آن با آشکارشدن حقیقت دگرگون میشود.
در این داستان، عناصر پهلوانی و سوگمانی در یکدیگر تنیدهاند. توانایی جنگیدن که در بسیاری از موقعیتهای حماسی فضیلتی برجسته محسوب میشود، در این رویارویی به بخشی از سازوکار فاجعه تبدیل میگردد. شکست یا پیروزی نظامی دیگر برای توضیح معنای نهایی حادثه کافی نیست.
همین ظرفیت را میتوان در روایت مرگ هکتور در ایلیاد مشاهده کرد. هکتور جنگجوییست که از شهر و خانوادهی خود دفاع میکند، اما این جایگاه او را از مرگ و فقدان مصون نمیسازد. روایت، شکوه پهلوانی و آسیبپذیری انسانی را در کنار یکدیگر قرار میدهد.
در سوگمان نیز شخصیت ممکناست از توانایی، جایگاه یا فضیلتی برخوردار باشد که در شرایطی خاص نتواند از وقوع فاجعه جلوگیری کند. گاهی حتی همان ویژگیهایی که شخصیت را برجسته ساختهاند، در شکلگیری بحران نقش پیدا میکنند.
البته وجود چنین شباهتهایی بمعنای یکسانبودن قهرمان حماسی و قهرمان سوگمانی نیست. قهرمان حماسی ضرورتا سرنوشتی فاجعهبار ندارد و شخصیت سوگمانی نیز لازم نیست از قدرت یا جایگاهی پهلوانی برخوردار باشد. اشتراک اصلی در ظرفیت هر دو سنت برای نمایش تعارضهای جدی و پیامدهای برگشتناپذیر کنش انسانیست.
تفاوت چشمانداز حماسی و سوگمانی
یکی از راههای شناخت تفاوت حماسه و سوگمان، بررسی زاویهایست که اثر از آن به شخصیت و رویداد نگاه میکند. حماسه اغلب میتواند سرگذشت شخصیت را درون گسترهای از روابط اجتماعی، تبارها و دورههای تاریخی قرار دهد. در چنین ساختاری، یک حادثه ممکناست بخشی از زنجیرهای طولانی باشد که پیش از تولد شخصیت آغاز شده و پس از مرگ او نیز ادامه پیدا میکند.
سوگمان، بویژه در سنت نمایشی کلاسیک، اغلب توجه خود را بر بحرانی متمرکز میکند که در آن، ارزشها، انتخابها و محدودیتهای شخصیت با شدت فراوان آشکار میشوند. روایت ممکناست گذشتهای طولانی داشته باشد، اما ساختار نمایش بخش تعیینکنندهای از آن را در موقعیتی فشرده ارائه دهد.
این تفاوت مطلق نیست. یک حماسه میتواند حادثهای کوتاه و محدود را با تمرکزی شدید روایت کند و یک سوگمان نیز ممکناست پیامدهای رویدادها را در گسترهای سیاسی و تاریخی نشان دهد. بااینحال، تفاوت در نوع تمرکز میتواند به شناخت گرایش غالب هر اثر کمک کند.
در حماسه، مرگ قهرمان شاید پایان زندگی یک شخصیت باشد، اما روایت میتواند نشان دهد که پس از او چه اتفاقی برای خاندان، فرمانروایی یا جامعه رخ میدهد. شخصیت از میان میرود، اما داستان ممکناست از طریق نسلهای بعد یا تحول نظمی بزرگتر ادامه پیدا کند.
در سوگمان، همان مرگ میتواند نقطهی اوج فرایندی باشد که در آن، روابط شخصیت با خود، دیگران و ارزشهای جهانش به بحرانی نهایی رسیدهاند. تاکید میتواند بیشتر بر معنای فاجعه برای شخصیتها و ساختار تعارض باشد، حتی اگر پیامدهای اجتماعی آن نیز اهمیت داشته باشند.
برای نمونه، آنتیگونه اثر سوفوکل با مسئلهای روبروست که هم جنبهای خانوادگی دارد و هم سیاسی. تعارض میان خواستهی آنتیگونه برای خاکسپاری برادرش و فرمان کرئون، تقابل میان دو برداشت از وظیفه و قانون را آشکار میکند. اهمیت سوگمانی اثر از شیوهای ناشی میشود که این تعارض را به بحرانی برای شخصیتها تبدیل میکند.
در اینجا مسئله فقط آن نیست که تصمیم فرمانروا چه پیامدی برای شهر دارد، بلکه این نیز اهمیت دارد که شخصیتها چگونه در برابر الزامهای متعارض قرار میگیرند و چرا تصمیمهای آنان به فاجعه منتهی میشود.
بااینحال، نباید نتیجه گرفت که سوگمان تنها به فرد توجه دارد و حماسه فقط دربارهی جامعهاست. برخی سوگمانها آشکارا به بحرانهای سیاسی و جمعی میپردازند و برخی حماسهها نیز با دقت بسیار رنج و تعارض درونی شخصیتها را نمایش میدهند.
همچنین باید میان سوگمان بعنوان ژانری نمایشی و امر سوگمانی بعنوان کیفیتی در روایت تفاوت گذاشت. یک اثر میتواند از نظر قالب و سنت ادبی حماسه باشد، اما در بخشهایی از داستان وضعیتهایی سوگمانی ایجاد کند. برعکس، سوگمان نمایشی نیز میتواند از موضوعات، شخصیتها و مقیاس معنایی حماسی استفاده کند.
بنابراین، وجود فاجعه در یک حماسه آن را ضرورتا به سوگمان تبدیل نمیکند. همانگونه که حضور جنگ و پهلوان در سوگمان نیز برای حماسیدانستن آن کافی نیست. برای شناخت تفاوت باید به سازمان کلی اثر، شیوهی ارائهی تعارض و جایگاه رویدادها در ساختار ادبی توجه کرد.
در این مرحله، شناخت مرز حماسه و سوگمان بهمین تمایزهای مقدماتی محدود میماند. بررسی دقیقتر سوگمان نیازمند پرداختن به تاریخ این ژانر، ساختار کنش سوگمانی، جایگاه خطا و شناخت، رابطهی شخصیت با ضرورت و سرنوشت و تفاوت میان سوگمان کلاسیک و صورتهای متاخر آناست. این مباحث باید در فصل مستقلی دربارهی سوگمان بررسی شوند تا تعریف حماسه با نظریهی کامل گونهای دیگر درهم نیامیزد.
در اینجا کافیست بدانید که حماسه و سوگمان میتوانند از عناصر داستانی مشترکی استفاده کنند و حتی درون یک اثر حضور داشته باشند، اما از نظر سنت ادبی و شیوهی سازماندهی روایت ضرورتا یکسان نیستند. حماسه ممکناست سرگذشت قهرمان را در گسترهی تاریخ و زندگی جمعی قرار دهد و سوگمان میتواند همان سرگذشت را از منظر بحرانی بررسی کند که محدودیتهای کنش انسانی را آشکار میسازد. شناخت این همپوشانی و تفاوت، زمینهی لازم را برای ورود به بحث مستقل سوگمان فراهم میکند.
حماسه و اسطوره از نزدیکترین صورتهای روایت به یکدیگرند. در بسیاری از فرهنگها، داستانهای خدایان، قهرمانان نخستین، فرمانروایان باستانی و بنیانگذاران جوامع چنان درهمآمیختهاند که نمیتوان با جداکردن شخصیتها یا رویدادها، مرزی قطعی میان حماسه و اسطوره ترسیم کرد. ممکناست یک شخصیت در روایتی اساطیری نقشی محوری داشته باشد و در روایتی دیگر به قهرمانی حماسی تبدیل شود. همچنین یک حماسه میتواند بخش بزرگی از جهان و نظام معنایی خود را از اسطورهها بگیرد، بیآنکه تمام روایت آن ماهیتی اساطیری داشته باشد.
برای شناخت تفاوت این دو، باید از حضور خدایان، موجودات فراطبیعی و رویدادهای ناممکن فراتر رفت و پرسید هر روایت اساسا میخواهد چه چیزی را توضیح دهد. اسطوره در بسیاری از صورتهای خود با منشا جهان، پیدایش نظم، جایگاه نیروهای مقدس و بنیادهای هستی سروکار دارد. حماسه بیشتر به کنش شخصیتها در جهانی میپردازد که در آن، سرنوشت جامعه، فرمانروایی، تبار یا مجموعهای از ارزشهای انسانی در معرض دگرگونی قرار گرفتهاست. این تفاوت مطلق نیست، اما نقطهای مناسب برای آغاز مقایسه فراهم میکند.
خدایان و نظم کیهانی
اسطوره در یکی از مهمترین کارکردهای خود به پرسشهایی دربارهی ساختار و منشا جهان پاسخ میدهد. جهان چگونه پدید آمدهاست؟ خدایان از کجا آمدهاند؟ چرا مرگ، رنج، بیماری یا بینظمی وجود دارد؟ چه چیزی مرز میان امر مقدس و جهان انسانی را تعیین میکند؟ چرا برخی قوانین طبیعی، اجتماعی یا آیینی معتبر شمرده میشوند؟ روایت اساطیری میتواند این پرسشها را از طریق داستان پاسخ دهد و پیدایش وضعیت کنونی جهان را به اعمال موجودات نخستین پیوند بزند.
برای مثال، در تئوگونی هزیود، روایت پیدایش و کشمکش نسلهای خدایان به توضیح استقرار فرمانروایی زئوس و شکلگیری نظمی الهی منتهی میشود. در اینجا نبرد صرفا برخورد دو گروه از موجودات نیرومند نیست، بلکه بخشی از فرایندیست که ساختار قدرت در جهان خدایان را تعیین میکند. مسئلهی اصلی این نیست که یک جنگجو چگونه در برابر دشمن ایستادگی میکند، بلکه آناست که نظم فرمانروای جهان چگونه پدید میآید و چه نیروهایی در برابر استقرار آن قرار میگیرند.
در بسیاری از اسطورهها، کنش شخصیتها همچنین جنبهای بنیادگذار دارد. رخدادی که در زمان اساطیری اتفاق میافتد، میتواند علت پیدایش وضعیتی پایدار در جهان دانسته شود. مرگ موجودی نخستین شاید به پیدایش بخشی از طبیعت بینجامد، پیروزی خدایی بر نیروی آشوب ممکناست شرایط تداوم جهان را فراهم کند و کردار موجودی مقدس میتواند مبنای آیینی قرار گیرد که انسانها در دورههای بعد آن را تکرار میکنند.
ازاینرو، زمان اساطیری در بسیاری از روایتها زمانی عادی و همسطح با تاریخ انسانی نیست. رویدادها اغلب در دورانی بنیادین رخ میدهند که نظم آشنای جهان هنوز شکل نگرفته یا در حال تثبیتشدناست. البته همهی اسطورهها دربارهی آفرینش یا آغاز جهان نیستند. برخی دربارهی خدایانی سخن میگویند که در جهانی ازپیشموجود عمل میکنند و برخی به منشا آیینها، نهادها یا ویژگیهای زندگی انسانی میپردازند. بااینحال، نسبت روایت با ساختار هستی و اعتبار نظم موجود، یکی از ویژگیهای مهم تفکر اساطیری باقی میماند.
این مسئله بمعنای آن نیست که اسطوره هیچ توجهی به انسان ندارد. داستان پیدایش انسان، محرومشدن او از جاودانگی، دستیابی به آتش یا پیدایش نخستین فرمانروایی میتواند در مرکز روایت اساطیری قرار گیرد. تفاوت در آناست که زندگی انسان در چنین روایتهایی اغلب از منظر جایگاهش در نظامی فراگیرتر توضیح داده میشود. سرگذشت شخصیت وسیلهای برای روشنکردن شرایط بنیادین زیست انسانیست.
بنابراین، برای تشخیص وجه اساطیری یک روایت باید بررسی کرد که آیا رویداد اصلی آن چیزی دربارهی منشا، ساختار یا اعتبار نظم جهان بیان میکند؟ آیا کردار شخصیتها علت پیدایش وضعیتی عمومی دانسته میشود؟ آیا داستان به مخاطب توضیح میدهد که چرا جهان، طبیعت یا نظام مقدس بشکل کنونی خود وجود دارد؟ چنین پرسشهایی به شناخت کارکرد اسطوره کمک میکنند، حتی هنگامی که ظاهر روایت از نظر جنگها، شخصیتها و ماجراها بسیار به حماسه شباهت دارد.
قهرمان و تاریخ انسانی
حماسه معمولا جهان را در وضعیتی نشان میدهد که پیشاپیش دارای نوعی نظماست. شهرها، خاندانها، فرمانرواییها، سنتها و روابط قدرت وجود دارند و شخصیتها باید درون این ساختارها تصمیم بگیرند. مسئلهی اصلی بیشتر آناست که این نظم چگونه حفظ میشود، چه چیزی آن را تهدید میکند، چرا فرو میپاشد یا چگونه نظمی تازه جایگزین آن میشود.
در چنین روایتی، قهرمان حتی اگر از تبار خدایان باشد یا تواناییهایی فراانسانی داشته باشد، درگیر مسائلی میشود که برای زندگی جمعی انسانها اهمیت دارند. او با دشمنی میجنگد، از شهری دفاع میکند، در برابر فرمانروایی سرپیچی میکند، برای بازپسگرفتن جایگاه خود تلاش میکند یا ناچار میشود میان وفاداریهای متعارض تصمیم بگیرد. این کنشها در محدودهی روابط انسانی رخ میدهند و پیامدهایشان در تاریخ جامعه آشکار میشود.
در ایلیاد، خدایان حضوری بسیار فعال دارند و بارها بر جریان رویدادها اثر میگذارند. بااینحال، مرکز روایت خشم آشیل و پیامدهای آن در جنگ یونانیان و ترواییاناست. اختلاف آشیل و آگاممنون از مسئلهای مربوط به افتخار و جایگاه دو شخصیت آغاز میشود، اما بر سرنوشت سپاه، مرگ جنگجویان و مناسبات قدرت تاثیر میگذارد. حضور خدایان این کشمکش را به روایتی صرفا اساطیری تبدیل نمیکند، زیرا داستان همچنان با تجربهی انسانی جنگ، افتخار، فقدان و مسئولیت سروکار دارد.
همین تفاوت را میتوان از طریق نوع زمانی که روایت میسازد شناخت. حماسه اغلب گذشتهای را بازنمایی میکند که جامعه آن را بخشی از سرگذشت خود میداند. این گذشته ممکناست از نظر تاریخی اثباتپذیر نباشد و شخصیتهای آن نیز وجود خارجی نداشته باشند، اما در جهان روایت، رویدادها به دورههای پیشین و پسین تقسیم میشوند. سقوط یک پادشاهی، مرگ یک فرمانروا یا پایان یک خاندان میتواند نقطهی عطفی در استمرار زندگی انسانی باشد.
بنابراین، وقتی از تاریخ انسانی در حماسه سخن گفته میشود، منظور لزوما تاریخ مستند نیست. حماسه میتواند دربارهی دورهای افسانهای سخن بگوید که هیچ سند مستقلی برای اثبات رویدادهای آن وجود ندارد. آنچه اهمیت دارد، شیوهی تاریخیکردن سرگذشت شخصیتهاست. روایت نشان میدهد که جهان انسانی پیش از یک حادثه چگونه بوده، چه تحولی رخ داده و پس از آن چه وضعیتی پدید آمدهاست.
قهرمان حماسی به این معنا شخصیتی تاریخی نیست که حتما در گذشته زندگی کرده باشد، بلکه شخصیتیست که روایت، کنش او را درون تاریخ یک جمع معنا میکند. ممکناست موجودی اساطیری در یک روایت بیش از هر چیز نمایندهی نیرویی طبیعی یا کیهانی باشد، اما همان شخصیت یا شخصیتی مشابه در روایتی حماسی به بنیانگذار دودمانی، مدافع سرزمینی یا عامل فروپاشی فرمانروایی تبدیل شود.
به این ترتیب، تفاوت اسطوره و حماسه را نمیتوان به تقابل خدایان و انسانها فروکاست. در اسطوره، حتی کنش انسان ممکناست معنایی مربوط به بنیادهای جهان داشته باشد و در حماسه، حتی کردار یک خدا میتواند در خدمت توضیح بحرانی در تاریخ انسانی قرار گیرد. آنچه باید بررسی شود، مرکز معنایی روایتاست: آیا داستان بیشتر دربارهی چگونگی جهان سخن میگوید یا دربارهی سرگذشت جمعی انسانها درون آن جهان؟
حضور عناصر اساطیری در روایت حماسی
بسیاری از حماسهها عناصر اساطیری را نه بعنوان موضوع اصلی، بلکه بعنوان بخشی از جهان روایت بکار میگیرند. خدایان، موجودات شگفت، پیشگوییها، نیروهای مقدس و مکانهای فراطبیعی میتوانند در سرگذشت قهرمان حضور داشته باشند و بر جریان رویدادها تاثیر بگذارند. این حضور نشاندهندهی پیوند حماسه با سنتهای اساطیریست، اما بخودیخود مرز میان آن دو را از میان نمیبرد.
در برخی آثار، خدایان همچون شخصیتهایی صاحب اراده وارد ماجرا میشوند. از یک جنگجو حمایت میکنند، در برابر جنگجویی دیگر قرار میگیرند، پیروزی را بتاخیر میاندازند یا مسیر بازگشت شخصیتی را دشوار میسازند. در این حالت، نیروهای الهی بخشی از روابط علی جهان حماسیاند. انسانها تنها بازیگران تاریخ نیستند و کردار آنان در محیطی رخ میدهد که نیروهایی فراتر از ارادهی بشری نیز در آن عمل میکنند.
در برخی دیگر از حماسهها، عناصر اساطیری کمتر بصورت شخصیت و بیشتر در قالب نشانهها و اشیای مقدس ظاهر میشوند. سلاحی که از گذشتهای دور بمیراث رسیده، نشانهای آسمانی که به فرمانروایی مشروعیت میبخشد یا موجودی نگهبان که عبور از مرزی ممنوع را دشوار میکند، میتواند پیوند جهان انسانی با میراثی مقدس را آشکار سازد. چنین عناصری گاهی بدون آنکه دربارهی منشا جهان توضیحی بدهند، به رویدادهای حماسی اعتبار یا معنایی فراتر میبخشند.
در شاهنامه، حضور سیمرغ در زندگی زال و رستم نمونهای از ورود موجودی شگفت به سرگذشت پهلواناناست. سیمرغ فقط موجودی عجیب برای افزودن شگفتی به داستان نیست، بلکه در لحظاتی تعیینکننده، امکان ادامهی زندگی و کنش شخصیتهایی را فراهم میکند که سرنوشتشان با تاریخ خاندانها و پادشاهی پیوند خوردهاست. بااینحال، حضور او تمام روایت را از قلمروی حماسه خارج نمیکند.
گاهی نیز عنصری اساطیری از سنتی قدیمیتر به حماسه راه مییابد، اما کارکرد آن دگرگون میشود. شخصیتی که در روایتهای کهن با نیروهای طبیعی یا آیینی ارتباط داشته، ممکناست در منظومهای حماسی به یکی از نیاکان پادشاهان تبدیل شود. موجودی که پیشتر نمایندهی آشوب کیهانی بوده، شاید در روایت پهلوانی به دشمنی مشخص تبدیل شود که باید در مرحلهای از سفر شکست بخورد.
این جابجایی میتواند تغییر مهمی در معنای روایت ایجاد کند. در یک اسطوره، پیروزی بر هیولا ممکناست پیروزی نظم جهان بر آشوب نخستین باشد. در یک حماسه، رویارویی مشابه میتواند با دفاع از سرزمین، اثبات شایستگی پهلوان یا برداشتن مانعی در مسیر بازگرداندن فرمانروایی پیوند پیدا کند. عنصر روایی شباهت دارد، اما جایگاهی که در سازمان داستان پیدا میکند متفاوتاست.
در نتیجه، برای تحلیل عناصر اساطیری در حماسه نباید تنها به شناسایی نام خدایان، موجودات مقدس یا الگوهای کهن بسنده کرد. باید دید این عناصر چگونه در داستان بازتعریف شدهاند. آیا هنوز وظیفهی توضیح منشا یا ساختار جهان را بر عهده دارند؟ آیا به نیروهایی مداخلهگر در سرگذشت قهرمانان تبدیل شدهاند؟ آیا معنای مقدس آنها حفظ شده یا در خدمت مسئلهای سیاسی، خانوادگی یا پهلوانی قرار گرفتهاند؟ پاسخ به این پرسشها جایگاه اسطوره را در ساختار حماسی روشنتر میکند.
گذار از روایت اساطیری به روایت حماسی
در برخی سنتهای روایی میتوان فرایندی را مشاهده کرد که طی آن، داستانهای مربوط به موجودات مقدس، نیاکان نخستین و رویدادهای بنیادین بتدریج در قالب سرگذشت پادشاهان و پهلوانان بازگو میشوند. در این فرایند، روایتی که پیشتر با منشا یک نظم یا نیروی کیهانی ارتباط داشته، ممکناست به بخشی از گذشتهی یک خاندان، پادشاهی یا جامعه تبدیل شود.
یکی از صورتهای این دگرگونی، انسانیترشدن شخصیتهاست. موجودی که در سنتی قدیمیتر جایگاهی الهی یا نیمهالهی داشته، در روایت متاخرتر ممکناست به فرمانروایی باستانی، نیای یک دودمان یا پهلوانی استثنایی تبدیل شود. تواناییهای شگفت او شاید باقی بمانند، اما این تواناییها اکنون در رویدادهایی مانند جنگ، جانشینی، ازدواج، انتقام یا بنیانگذاری حکومت آشکار میشوند.
صورت دیگر این دگرگونی، تاریخیشدن مکان و زمان روایتاست. داستانی که در گذشتهای نامعین یا جهانی مقدس رخ میداده، ممکناست به سرزمینی شناختهشده، شهری مشخص یا دورهای از تاریخ افسانهای جامعه پیوند بخورد. نام خاندانها، تبارنامهها، ترتیب فرمانروایان و توالی جنگها به روایت امکان میدهند در قالب گذشتهای پیوسته سازمان یابد.
برای مثال، در روایتهای ایرانی مربوط به پیشدادیان و کیانیان، میتوان درهمتنیدگی میراث اساطیری و صورتبندی حماسی گذشته را مشاهده کرد. برخی شخصیتها و رویدادها با جهانبینی و سنتهای دینی کهن ارتباط دارند، اما در ساختار شاهنامه درون زنجیرهای از فرمانرواییها، کشمکشهای سیاسی، نبردهای پهلوانی و دگرگونیهای تاریخی قرار میگیرند. این سازمان روایی به عناصر اساطیری جایگاهی در تاریخ افسانهای ایران میدهد.
بااینحال، نباید این فرایند را قانونی عمومی دانست که بر اساس آن، تمام فرهنگها نخست اسطوره میسازند و سپس از مرحلهی اسطوره به مرحلهی حماسه میرسند. اسطوره و حماسه میتوانند در یک دوره و در کنار یکدیگر وجود داشته باشند. حتی ممکناست یک داستان واحد همزمان در مراسم دینی، روایتهای شفاهی پهلوانی و آثار ادبی مکتوب با کارکردهای متفاوتی ادامه پیدا کند.
همچنین همیشه نمیتوان با اطمینان مشخص کرد که یک روایت ابتدا اساطیری بوده و سپس حماسی شدهاست. بسیاری از سنتهای کهن تنها در نسخههای متاخر بدست ما رسیدهاند و صورتهای پیشین آنها ناشناختهاند. بنابراین، شباهت یک قهرمان حماسی با شخصیتی اساطیری بتنهایی برای اثبات یک مسیر تاریخی مشخص کافی نیست. برای چنین ادعایی باید شواهد زبانی، متنی، دینی و تاریخی بررسی شوند.
گاهی نیز حرکت در جهت عکس رخ میدهد. قهرمانی که در روایتی پهلوانی حضور داشته، ممکناست در سنتهای بعدی تقدس پیدا کند یا کردار او به الگویی آیینی تبدیل شود. زندگی شخصیت میتواند از زمینهی تاریخی یا داستانی خود فاصله بگیرد و با اعتقادهای دینی یا توضیح منشا نهادهای اجتماعی پیوند بخورد.
بنابراین، گذار از اسطوره به حماسه را بهترست نه مرحلهای قطعی در تکامل ادبیات، بلکه یکی از صورتهای دگرگونی عناصر روایی دانسته شود. یک فرهنگ میتواند همان شخصیتها و حوادث را بارها بازسازی کند و در هر بازسازی، وجهی از آنها را برجسته سازد. در یک روایت، مسئلهی اصلی نظم کیهانیست و در روایتی دیگر، همان میراث به ابزاری برای بیان تاریخ، هویت و سرنوشت انسانی تبدیل میشود.
حماسه، افسانه و داستان پهلوانی
حماسه با افسانه و داستان پهلوانی نیز پیوندی نزدیک دارد. هر سه میتوانند از قهرمانانی نامدار، رخدادهایی شگفت، دشمنانی نیرومند و ماجراهایی سخن بگویند که از تجربهی عادی زندگی فراتر میروند. بسیاری از حماسهها از مجموعهای از روایتهای محلی و پهلوانی تغذیه کردهاند و برخی شخصیتهای حماسی پیش از آنکه در اثری بزرگ جای بگیرند، در داستانهایی مستقل شناخته میشدهاند. ازاینرو، وجود عناصر مشترک در این سه سنت نه استثناست و نه نشانهای از یکسانبودن آنها.
تفاوت اصلی را باید در نوع سازمانیافتن روایت و گسترهی معنایی آن جستوجو کرد. افسانه به توضیح گذشتهی محلی یا سرگذشت شخصیتی خاص میپردازد. داستان پهلوانی مجموعهای از کنشهای برجستهی یک جنگجو را دنبال میکند. حماسه نیز میتواند از همین عناصر استفاده کند، اما آنها را در ساختاری قرار میدهد که سرگذشت قهرمانان به گذشته، هویت و آیندهی جمعی بزرگتر مربوط شود. این تمایز بمعنای وجود مرزهایی کاملا ثابت نیست، بلکه به شناخت کارکرد غالب هر روایت کمک میکند.
افسانه و حافظهی محلی
واژهی افسانه در زبان پارسی کاربردی گسترده دارد و میتواند برای روایتهایی با ماهیت بسیار متفاوت بکار رود. گاهی منظور داستانی شگفت و خیالیست، گاهی قصهای عامیانه و گاهی روایتی که دربارهی شخص، مکان یا حادثهای در گذشته نقل میشود. برای مقایسهی دقیقتر افسانه با حماسه، باید بویژه به آن دسته از روایتهای سنتی توجه کرد که ادعایی دربارهی گذشته دارند و با مکانها، شخصیتها یا خاطرات یک جامعه پیوند میخورند. این دسته تا اندازهای به مفهوم افسانه در مطالعات فولکلور نزدیکاست.
در چنین افسانههایی، مکان میتواند نقشی اساسی داشته باشد. داستان شاید دربارهی پیدایش نام کوهی، ویرانی قلعهای، ناپدیدشدن جنگجویی یا گنجی پنهان در مکانی مشخص باشد. اهمیت روایت برای مخاطبان محلی از آنجا ناشی میشود که آن مکان بخشی از محیط زندگی و حافظهی آناناست. افسانه میان جغرافیای آشنا و گذشتهای که دیگر مستقیما در دسترس نیست رابطه برقرار میکند.
شاید مردم یک منطقه داستانی دربارهی پهلوانی نقل کنند که روزگاری دشمنی را شکست داده و راهی کوهستانی را گشودهاست. حتی اگر نتوان وجود تاریخی آن پهلوان را اثبات کرد، روایت میتواند به توضیح نام یک گذرگاه، منشا یک بنا یا اعتبار خاندانهای محلی کمک کند. در اینجا داستان نوعی پیوند میان هویت محل و گذشتهی آن ایجاد میکند.
بسیاری از افسانهها همچنین با ادعای واقعیبودن همراهاند. راوی ممکناست تاکید کند که حادثه در گذشته رخ داده و نشانهای از آن هنوز باقی ماندهاست. وجود بقایای ساختمانی کهن، آرامگاهی منسوب به شخصیتی نامدار یا ویژگی غیرعادی طبیعت میتواند در روایت بعنوان شاهدی بر وقوع داستان معرفی شود. این ادعا لزوما بمعنای برخورداری روایت از اعتبار تاریخی نیست، بلکه بخشی از شیوهایست که افسانه از طریق آن خود را به جهان واقعی پیوند میدهد.
دامنهی محلی افسانه بمعنای کماهمیتبودن آن نیست. یک افسانه ممکناست برای جامعهای کوچک نقشی بنیادین داشته باشد و ارزشها، ترسها، خاطرات یا تصور آن جامعه از منشا خود را حفظ کند. همچنین برخی افسانههای محلی با گذر زمان شهرتی فراتر از منطقهی نخستین پیدا میکنند و در سنتهای فرهنگی بزرگتر جای میگیرند.
تفاوت افسانه و حماسه نیز از همینجا آشکار میشود. افسانه میتواند به یک مکان یا شخصیت معنایی تاریخی بدهد، بیآنکه سرگذشت او را درون ساختاری گسترده از دگرگونیهای جمعی قرار دهد. برای مثال، داستان پهلوانی که موجودی خطرناک را در کوهستان شکست داده، شاید بیش از هر چیز توضیح دهد چرا مردم آن منطقه او را بزرگ میدارند. اما اگر همان رویداد در روایتی گستردهتر به پایان سلطهی دشمن، امکان مهاجرت یک قوم یا تأسیس فرمانروایی تازه پیوند بخورد، ظرفیت معنایی متفاوتی پیدا میکند.
البته افسانه و حماسه دو قلمروی کاملا جدا نیستند. یک حماسه میتواند افسانههای گوناگون را جذب کند و افسانهای محلی نیز میتواند دربردارندهی مضمونی حماسی باشد. تفاوت بیشتر به آن بستگی دارد که روایت در چه مقیاسی سازمان یافته و مخاطب را به فهم چه نوع گذشتهای دعوت میکند.
قهرمان فردی و پهلوان جمعی
یکی از تفاوتهای مهم داستان پهلوانی و حماسه به جایگاه قهرمان در ساختار روایت مربوط میشود. در بسیاری از داستانهای پهلوانی، شخصیت اصلی مرکز توجهاست و ماجراها برای آشکارکردن ویژگیهای برجستهی او شکل میگیرند. مخاطب میخواهد بداند پهلوان تا چه اندازه نیرومند، شجاع، زیرک یا شکستناپذیرست و چگونه از آزمونهایی دشوار عبور میکند.
در چنین داستانهایی، شخصیت ممکناست با دشمنانی بزرگتر از خود، جانورانی شگفت یا جنگجویانی نامدار روبرو شود. هر پیروزی بر اعتبار او میافزاید و هر شکست میتواند زمینهی بازگشت و اثبات دوبارهی تواناییهایش را فراهم کند. ساختار داستان تا اندازهی زیادی پیرامون آزمودن و نمایش ظرفیتهای پهلوان سازمان مییابد.
این ویژگی بخودیخود داستان را حماسی نمیکند. یک شخصیت میتواند در دهها ماجرا پیروز شود، اما تمام این ماجراها در نهایت به شهرت، ثروت یا تجربههای فردی او مربوط باشند. پهلوان ممکناست محبوب و نامدار باشد، بیآنکه سرنوشت یک جامعه بطور اساسی به انتخابهایش وابسته شود.
در حماسه، قهرمان میتواند همان ویژگیهای برجسته را داشته باشد، اما جایگاهش از محدودهی نمایش تواناییهای فردی فراتر میرود. او ممکناست نمایندهی سنتی پهلوانی، حافظ فرمانروایی، حامل میراث نیاکان یا شخصیتی باشد که اعتبار جامعه تا اندازهای با کردار او پیوند خوردهاست. بهمین دلیل، شکست یا خطای او میتواند معنایی متفاوت از شکست یک ماجراجوی مستقل داشته باشد.
برای مثال، رستم در داستانهای گوناگون شاهنامه با آزمونها و دشمنانی متفاوت روبرو میشود. برخی از این روایتها را میتوان بعنوان داستانهایی پهلوانی بررسی کرد که تواناییها، تدبیر و جایگاه استثنایی او را نشان میدهند. اما حضور رستم در مجموعهی بزرگتر شاهنامه باعث میشود اعمال او به تاریخ فرمانرواییهای ایران، روابط خاندانها و کشمکش میان قدرت پهلوانی و قدرت پادشاهی پیوند پیدا کند.
در اینجا باید میان دو معنای متفاوت پهلوان جمعی تمایز گذاشت. معنای نخست، پهلوانی منفردست که به شخصیتی متعلق به یک جمع تبدیل میشود. او همچنان فردی با ویژگیهای مشخصاست، اما جامعه در وجودش تصویری از ارزشها و گذشتهی خود میبیند. در این معنا، جمعیبودن به جایگاه نمادین شخصیت مربوط میشود، نه تعداد قهرمانان.
معنای دوم به روایتی مربوطاست که در آن وظیفهی قهرمانی میان چند شخصیت تقسیم میشود. هیچیک از افراد بتنهایی تمام تواناییها و مسئولیتهای لازم را در اختیار ندارد و نتیجهی ماجرا به کنش مشترک آنان وابستهاست. این صورت از قهرمانی را میتوان در برخی روایتهای مربوط به گروههای جنگجویان، خاندانهای پهلوانی یا همراهان یک فرمانروا مشاهده کرد.
بااینحال، نباید گمان کرد که هر داستان دارای چند قهرمان حماسیست یا هر روایت متمرکز بر یک فرد، صرفا داستانی پهلوانی باقی میماند. تمایز بنحوهی سازمانیافتن نقش شخصیتها بستگی دارد. ممکناست یک پهلوان منفرد بار معنایی سرنوشت جمعی را حمل کند و در مقابل، گروهی از جنگجویان تنها مجموعهای از ماجراهای شخصی را پشتسر بگذارند.
بنابراین، برای تشخیص تفاوت باید بررسی کرد که روایت از مخاطب میخواهد قهرمان را چگونه بشناسد. آیا شخصیت عمدتا از طریق پیروزیها و مهارتهای فردی تعریف میشود یا کردار او در شبکهای از انتظارات و پیامدهای جمعی معنا پیدا میکند؟ داستان پهلوانی و حماسه هر دو میتوانند قهرمانی برجسته در مرکز داشته باشند، اما ضرورتا نقش یکسانی برای او نمیسازند.
داستان پهلوانی و چرخههای قهرمانی
داستانهای پهلوانی اغلب قابلیت گسترش از طریق افزودن ماجراهای تازه را دارند. هنگامی که شخصیتی در حافظهی روایی جامعه شناخته میشود، راویان میتوانند داستانهای متعددی دربارهی او نقل کنند. پهلوان در هر ماجرا با مسئلهای تازه روبرو میشود، دشمنی متفاوت را شکست میدهد، به سرزمینی دیگر سفر میکند یا ویژگی تازهای از شخصیت خود را آشکار میسازد.
از گردآمدن چنین داستانهایی ممکناست چرخهای قهرمانی شکل بگیرد. چرخهی قهرمانی مجموعهای از روایتهای مرتبطاست که پیرامون یک پهلوان، خاندان، گروه یا سنت مشخص سازمان مییابند. این روایتها لزوما از ابتدا بعنوان اثری واحد طراحی نشدهاند و ممکناست از دورهها، مناطق و راویان متفاوت سرچشمه گرفته باشند.
یکی از ویژگیهای چرخهی قهرمانی آناست که ماجراهایش تا اندازهای استقلال دارند. مخاطب شاید بتواند داستان یک نبرد یا سفر را بدون شناخت کامل روایتهای دیگر دنبال کند. شخصیت اصلی، ویژگیهای شناختهشدهی او و برخی عناصر ثابت جهان داستان، پیوند میان ماجراها را برقرار میکنند.
این ساختار امکان گسترش فراوان دارد. راوی میتواند دشمنی تازه معرفی کند، دورهای ناشناخته از جوانی پهلوان را روایت کند یا ماجرایی را به نسل بعدی خاندان او انتقال دهد. برخلاف اثری که از ابتدا بر اساس یک پیرنگ واحد ساخته شده، چرخهی قهرمانی ممکناست مرز آغاز و پایان کاملا مشخصی نداشته باشد.
برای نمونه، داستانهای مربوط به رستم و خاندان او را میتوان از منظر شکلگیری و پیوند روایتهای پهلوانی بررسی کرد. ماجراهای زال، رستم، سهراب و فرامرز به سنتی گستردهتر تعلق دارند که در آن روابط تبارشناختی، اعتبار پهلوانی و پیوستگی نسلها اهمیت دارد. البته این داستانها همه در یک متن یا در یک دوره پدید نیامدهاند و مجموعهی آثار مربوط به آنها نیز از نظر ساختار و اعتبار روایی یکسان نیست.
وجود چرخهی قهرمانی هنوز بمعنای وجود حماسهای یکپارچه نیست. داستانهای متعدد میتوانند صرفا در کنار یکدیگر قرار بگیرند، بیآنکه میان تمام آنها رابطهای علی یا تاریخی برقرار شود. در این حالت، آنچه مجموعه را متحد میکند بیشتر شخصیت مشترک و سنت پهلوانیست تا پیشرفت یک تاریخ جمعی.
هنگامی که این روایتها درون ساختاری بزرگتر جای میگیرند، امکان پیدایش رابطهای تازه میان آنها فراهم میشود. ماجرایی که پیشتر داستانی مستقل دربارهی شجاعت یک پهلوان بوده، ممکناست به زمینهسازی برای جنگی بزرگتر، توضیح دشمنی دو خاندان یا نمایش مرحلهای از افول یک نظام سیاسی تبدیل شود.
این فرایند لزوما بمعنای حذف استقلال داستانهای نخستین نیست. یک حماسه میتواند از بخشهایی تشکیل شده باشد که هرکدام ساختاری نسبتا مستقل دارند. تفاوت در آناست که این بخشها اکنون با توالی فرمانرواییها، تغییر نسلها، انتقال قدرت یا تحولات تاریخی پیوند پیدا میکنند.
ازاینرو، چرخهی قهرمانی را میتوان یکی از سرچشمهها و ساختارهای نزدیک به حماسه دانست، نه مترادف قطعی آن. گاهی چرخهای پهلوانی در قالب حماسهای گسترده سازمان مییابد و گاهی نیز استقلال ماجراهای خود را حفظ میکند. همچنین برخی حماسهها از ابتدا بر اساس طرحی ادبی ساخته شدهاند و ضرورتا حاصل گردآوری داستانهای مستقل پهلوانی نیستند.
مقیاس جمعی و تاریخی حماسه
تفاوت نهایی حماسه با بسیاری از افسانهها و داستانهای پهلوانی در چگونگی سازمانیافتن گذشته آشکار میشود. افسانه ممکناست خاطرهی مکانی مشخص را حفظ کند و داستان پهلوانی شاید کارنامهی شخصیتی نامدار را گسترش دهد، اما حماسه میتواند مجموعهای از این روایتها را به تصویری فراگیر از سرگذشت یک جامعه تبدیل کند.
در این مقیاس، شخصیتها تنها بدلیل ویژگیهای فردی اهمیت ندارند. جایگاه آنان در ارتباط با دیگر شخصیتها، خاندانها و دورهها مشخص میشود. پهلوانی که در جوانی از فرمانروایی دفاع کرده، ممکناست در دورهای دیگر با جانشین همان فرمانروا دچار اختلاف شود. فرزند او شاید وارث دشمنی قدیمی باشد و کردار نسل پیشین بر انتخابهایش تاثیر بگذارد.
چنین ساختاری به روایت امکان میدهد میان رویدادهایی که ظاهرا مستقلاند رابطهای تاریخی برقرار کند. یک پیروزی شاید زمینهی گسترش فرمانروایی را فراهم سازد، ازدواجی سیاسی میتواند موجب پیدایش ادعایی تازه نسبت به تاجوتخت شود و خطای شخصیتی برجسته ممکناست پیامدهایی داشته باشد که تنها در سرگذشت نسلهای بعد آشکار شوند.
در مقابل، بسیاری از داستانهای ماجراجویانه ساختاری بازگشتپذیر دارند. پهلوان پس از پایان ماجرا دوباره به وضعیتی آشنا بازمیگردد و میتواند با دشمن تازهای روبرو شود. جهان داستان ممکناست از نظر سیاسی یا اجتماعی تغییر چندانی نکند، زیرا هدف اصلی فراهمکردن امکان ماجرایی دیگرست.
البته حماسه نیز میتواند چنین بخشهایی داشته باشد و داستان پهلوانی نیز قادرست تغییراتی برگشتناپذیر ایجاد کند. تفاوت در گرایش کلی سازمان روایتاست. حماسه اغلب رویدادها را چنان به یکدیگر پیوند میدهد که گذشته بر آینده اثر میگذارد و هر نسل در جهانی زندگی میکند که تا اندازهای محصول کردار نسلهای پیشیناست.
این ویژگی را میتوان در ساختار گستردهی شاهنامه مشاهده کرد. داستانهای پهلوانی در کنار سرگذشت پادشاهان و دگرگونیهای فرمانروایی قرار میگیرند. در نتیجه، اثر تنها مجموعهای از پیروزیها و شکستهای پهلوانان نیست، بلکه گذشتهای پیوسته را بازنمایی میکند که در آن دورهها آغاز میشوند، به اوج میرسند و پایان مییابند.
در اینجا مسئلهی مهم، شکلگیری رابطهای میان ماجرای منفرد و سرگذشت تاریخی جمعاست. یک نبرد میتواند همچنان داستانی هیجانانگیز دربارهی مهارت پهلوان باشد، اما جایگاه آن در حماسه به مخاطب امکان میدهد معنایی گستردهتر نیز در آن ببیند. حادثه به گذشتهی مشترک پیوند میخورد و در فهم دورهای از زندگی جامعه نقش پیدا میکند.
بنابراین، مرز حماسه با افسانه و داستان پهلوانی را نباید بر اساس بزرگی دشمن، شمار ماجراها یا شهرت شخصیتها تعیین کرد. آنچه اهمیت دارد، چگونگی تبدیل عناصر روایی به ساختاریست که در آن، سرگذشت افراد و رخدادهای پراکنده بخشی از تاریخ جمعی میشوند. افسانه و داستان پهلوانی میتوانند عناصر سازندهی حماسه باشند، اما حماسه با شیوهی سازماندادن و معناکردن این عناصر از آنها متمایز میشود.
حماسه و تاریخ
رابطهی حماسه و تاریخ از پیچیدهترین مرزهای ادبیات رواییست. بسیاری از حماسهها دربارهی گذشتهای سخن میگویند که برای جامعهی پدیدآورندهی آنها اهمیت تاریخی دارد. شخصیتها ممکناست فرمانروایان، جنگجویان یا بنیانگذارانی باشند که نامشان در سنتهای تاریخی نیز دیده میشود و رویدادها شاید به جنگها، مهاجرتها و فروپاشیهای واقعی شباهت داشته باشند. بااینحال، روایت حماسی و تاریخنگاری اهداف و روشهای یکسانی ندارند. حتی هنگامی که موضوع هر دو یک حادثهاست، ممکناست از آن تصویری متفاوت بسازند.
برای فهم این رابطه باید میان گذشتهای که رخ داده، شواهدی که از آن باقی مانده و روایتی که جامعه دربارهی آن میسازد تمایز گذاشت. تاریخنگاری انتقادی میکوشد بر اساس مدارک و روشهای معتبر، تصویری مستدل از گذشته ارائه دهد. حماسه میتواند از همان گذشته استفاده کند، اما آن را در ساختاری روایی و ارزشی قرار میدهد. بنابراین، نه باید حماسه را سندی مستقیم از تمام رویدادهای گذشته دانست و نه باید ارزش تاریخی و فرهنگی آن را صرفا بدلیل حضور عناصر تخیلی نادیده گرفت.
ثبت گذشته در برابر معناسازی گذشته
تاریخنگاری و حماسه ممکناست از جنگ، فرمانروایی، شورش، مهاجرت یا سقوط شهری یکسان سخن بگویند، اما پرسشهای اصلی آنها ضرورتا مشابه نیستند. تاریخنگاری میکوشد مشخص کند چه اتفاقی افتاده، در چه زمانی رخ داده، چه کسانی در آن نقش داشتهاند و چه شواهدی برای بازسازی حادثه وجود دارد. روایت حماسی میتواند همین پرسشها را مطرح کند، اما معمولا به آنها محدود نمیماند.
حماسه بدنبال آناست که رویداد را در قالب داستانی معنادار ارائه دهد. شخصیتها، کشمکشها و تصمیمهای آنان چنان سازمان مییابند که مخاطب بتواند از طریق حادثه دربارهی افتخار، قدرت، وفاداری، شکست یا سرنوشت جمعی داوری کند. رویداد تنها چیزی نیست که در گذشته اتفاق افتاده، بلکه به نمونهای از وضعیتی انسانی یا اجتماعی تبدیل میشود.
برای مثال، تاریخنگار هنگام بررسی یک شکست نظامی میتواند به شمار نیروها، مشکلات تدارکاتی، تصمیمهای فرماندهان، وضعیت سیاسی و اختلاف منابع توجه کند. او باید میان علتهایی که شواهد از آنها پشتیبانی میکنند و توضیحهایی که صرفا محتملاند تفاوت بگذارد. اما حماسه ممکناست همان شکست را حول سرپیچی یک پهلوان، شکستن پیمانی قدیمی یا تصمیم نادرست فرمانروایی سازمان دهد.
این تفاوت بمعنای آن نیست که حماسه ضرورتا تمام علتهای تاریخی را به یک علت اخلاقی فرومیکاهد. برخی حماسهها شبکهای پیچیده از نیروها و انگیزهها میسازند. بااینحال، حتی در چنین آثاری نیز انتخاب و سازماندهی رویدادها تابع ساختار روایتاست. حادثه باید در ارتباط با شخصیتها و کشمکشهای آنان قابلفهم شود.
در تاریخنگاری انتقادی، اهمیت یک واقعه باید بر اساس مسئلهی پژوهش و شواهد بررسی شود. شاید حادثهای که در ظاهر کوچکاست، در نتیجهی پژوهش اهمیتی بنیادی پیدا کند. همچنین ممکناست رویدادی مشهور پس از بررسی مدارک، نقشی متفاوت از آنچه در روایتهای عمومی به آن نسبت داده شده پیدا کند. تاریخنگاری نمیتواند تنها بدلیل جذاببودن یک توضیح روایی آن را معتبر بداند.
در مقابل، حماسه مجازست از امکاناتی استفاده کند که تاریخنگار نمیتواند بدون دلیل و سند بکار گیرد. ممکناست گفتوگویی خصوصی را بازسازی کند، از اندیشهی پنهان شخصیت سخن بگوید یا رویدادهایی را که در منابع تاریخی از یکدیگر جدا هستند، در پیرنگی واحد گرد آورد. چنین انتخابهایی میتوانند بر قدرت روایی اثر بیفزایند، اما نباید بدون بررسی مستقل بعنوان گزارش تاریخی پذیرفته شوند.
البته تقابل میان تاریخنگاری مستند و حماسه را نباید به تمام دورههای گذشته تعمیم داد. بسیاری از تاریخنگاران باستانی و قرون میانه نیز از گفتوگوهای بازسازیشده، الگوهای اخلاقی، روایتهای شگفت و آرایههای ادبی استفاده میکردند. در سنتهای قدیمیتر، مرز میان تاریخ، ادبیات و آموزش اخلاقی همیشه مطابق معیارهای پژوهش تاریخی امروز نبود.
بنابراین، تفاوت حماسه و تاریخ بیشتر به نوع رابطهی آنها با شواهد و هدف روایت مربوط میشود تا صرف حضور یا غیاب عناصر داستانی. تاریخنگاری انتقادی باید ادعاهای خود را در برابر مدارک پاسخگو نگه دارد، درحالیکه حماسه میتواند گذشته را برای ساختن تجربهای روایی و معنایی بازآفرینی کند.
حافظهی جمعی و بازسازی گذشته
گذشتهای که یک جامعه بیاد میآورد، همواره با مجموع تمام رویدادهایی که برای آن جامعه اتفاق افتادهاند یکسان نیست. حافظهی جمعی از طریق انتخاب، برجستهسازی، فراموشی و بازگویی شکل میگیرد. برخی حوادث و شخصیتها اهمیت بیشتری پیدا میکنند و در روایتهای نسلهای بعد باقی میمانند، درحالیکه بسیاری از رخدادهای دیگر از حافظهی عمومی کنار میروند.
حماسه میتواند یکی از صورتهای ادبی این حافظه باشد. در چنین حالتی، روایت فقط دربارهی گذشته سخن نمیگوید، بلکه گذشته را از منظر مجموعهای از ارزشها و دغدغههای فرهنگی بازسازی میکند. جامعه از طریق آن به پرسشهایی پاسخ میدهد که ممکناست در زمان شکلگیری روایت برایش اهمیت داشته باشند، حتی اگر موضوع داستان به دورهای بسیار دورتر تعلق داشته باشد.
برای مثال، جامعهای که با مسئلهی مشروعیت فرمانروایی روبروست، شاید در بازگویی سرگذشت پادشاهان پیشین بیش از هر چیز بر حق جانشینی، وفاداری بزرگان و پیامدهای غصب قدرت تاکید کند. جامعهای دیگر ممکناست از میان همان رویدادها، مسئلهی دفاع از سرزمین یا حفظ استقلال در برابر دشمن بیرونی را برجسته سازد.
ازاینرو، حماسه میتواند علاوه بر آنکه تصویری از گذشتهی روایتشده ارائه میدهد، اطلاعاتی دربارهی جامعهای فراهم کند که روایت را حفظ یا بازسازی کردهاست. ارزشهایی که در متن ستوده میشوند، رفتارهایی که نکوهش میگردند و شخصیتهایی که در مرکز توجه قرار میگیرند، میتوانند سرنخهایی از جهان فرهنگی پدیدآورندگان و مخاطبان اثر باشند.
این نکته در بررسی حماسههای متعلق به سنتهای طولانی اهمیت بیشتری پیدا میکند. ممکناست میان دورهی فرضی وقوع حوادث، زمان شکلگیری روایتهای شفاهی و تاریخ تدوین متن مکتوب فاصلهای چندصدساله وجود داشته باشد. در این فاصله، زبان، باورها، ساختارهای اجتماعی و روابط سیاسی جامعه میتوانند دگرگون شوند.
در نتیجه، حماسه ممکناست لایههایی از دورههای مختلف را در خود نگه دارد. عنصری از سنت دینی کهن میتواند در کنار تصوری متاخرتر از فرمانروایی قرار گیرد. رسم اجتماعی یک دوره شاید به شخصیتی نسبت داده شود که داستان او در زمانی بسیار دورتر اتفاق میافتد. همچنین شخصیتهای متعلق به سنتهای متفاوت میتوانند در ساختاری واحد کنار یکدیگر قرار گیرند.
این مسئله سبب میشود نتوان تمام ویژگیهای اجتماعی یک حماسه را مستقیما به زمان وقوع داستان نسبت داد. اگر در روایتی کهن از آیین فرمانروایی، روابط خانوادگی یا قانون سخن گفته میشود، ابتدا باید روشن کرد که آن بخش از روایت به کدام لایهی فرهنگی یا تاریخی تعلق دارد. گاهی متن بیش از آنکه بازتاب دقیق زمان داستان باشد، بازتاب برداشت جامعهای متاخر از آن گذشتهاست.
حافظهی جمعی همچنین همیشه یکپارچه نیست. گروههای مختلف ممکناست از یک حادثه روایتهای متفاوتی داشته باشند. شخصیتی که برای یک خاندان قهرماناست، شاید در سنت خاندان رقیب دشمن شمرده شود. جنگی که در یک روایت پیروزی مشروع دانسته میشود، ممکناست در روایت دیگر با خیانت، غصب یا نابودی همراه باشد.
این اختلافها نشان میدهند که بازسازی حماسی گذشته لزوما به ایجاد توافق کامل نمیانجامد. حماسه میتواند تعارض روایتهای تاریخی را نیز حفظ کند و امکان دهد گذشته از منظر شخصیتها و گروههای متفاوت دیده شود.
بنابراین، هنگام بررسی حافظهی جمعی در حماسه باید میان گذشتهی روایتشده و فرایند روایتشدن آن تفاوت گذاشت. پرسش فقط این نیست که داستان از چه حادثهای سخن میگوید، بلکه باید پرسید چرا آن حادثه انتخاب شده، چه معنایی پیدا کرده و کدام نیازهای فرهنگی یا اجتماعی باعث استمرار بازگویی آن شدهاند.
درآمیختگی رویداد تاریخی و عناصر افسانهای
یکی از ویژگیهای بسیاری از حماسهها، درآمیختن شخصیتها و حوادثی با پشتوانهی تاریخی و عناصریست که به سنتهای افسانهای یا اساطیری تعلق دارند. این درآمیختگی میتواند چنان گسترده باشد که جداسازی کامل لایههای روایت از یکدیگر دشوار شود.
گاهی رویدادی تاریخی به هستهی داستان تبدیل میشود و در بازگوییهای بعد، ماجراهای شگفت به آن افزوده میشوند. پیروزی فرماندهای واقعی شاید با حضور نیرویی مقدس توضیح داده شود، شکستی نظامی ممکناست نتیجهی پیشگویی یا شکستن سوگند دانسته شود و تواناییهای یک جنگجوی تاریخی میتواند در سنت شفاهی تا اندازهای فراانسانی گسترش پیدا کند.
در این فرایند، شخصیت تاریخی ضرورتا از روایت حذف نمیشود، بلکه چهرهای تازه پیدا میکند. او ممکناست همچنان نام، جایگاه و بخشی از سرگذشت تاریخی خود را حفظ کند، اما اعمالش بر اساس نیازهای روایت حماسی بازسازی شوند. گفتوگوها، انگیزهها و حتی روابط خانوادگی شخصیت میتوانند با آنچه که مدارک تاریخی میگویند تفاوت داشته باشند.
نمونهی شناختهشدهی این وضعیت را میتوان در سرود رولان مشاهده کرد. هستهی تاریخی داستان با شکست بخشی از سپاه شارلمانی در گذرگاه رونسوو در سال ۷۷۸ میلادی ارتباط دارد. بااینحال، روایت حماسی شناختهشده که قرنها بعد شکل گرفته، دشمنان و معنای نبرد را بگونهای بازسازی میکند که با گزارش تاریخی آن حادثه یکسان نیست. در منابع تاریخی، حمله به پسقراول سپاه با باسکها ارتباط دارد، اما در سرود حماسی، تقابل با سپاه مسلمانان در مرکز قرار گرفتهاست.
این تفاوت نشان میدهد که چگونه حادثهای تاریخی میتواند در دورهای دیگر به روایتی متناسب با جهانبینی دینی و سیاسی مخاطبان جدید تبدیل شود. حماسه رویداد را در قالب تعارضی بازسازی میکند که برای جامعهی راوی معنایی بزرگتر دارد. در چنین حالتی، اثر برای شناخت نحوهی بازنمایی گذشته اهمیت فراوان دارد، اما جزئیات آن را نمیتوان بدون بررسی بعنوان شاهد مستقیم حادثهی اصلی پذیرفت.
در شاهنامه نیز درجات متفاوتی از پیوند با تاریخ مشاهده میشود. بخشهایی از روایت به گذشتهای اساطیری و افسانهای تعلق دارند، درحالیکه بخشهای مربوط به دورهی ساسانی با فرمانروایان و تحولاتی سروکار دارند که از منابع تاریخی دیگر نیز شناخته میشوند. البته وجود نام پادشاهی تاریخی در متن بمعنای تاریخیبودن تمام داستانهای مربوط به او نیست.
بعضی از عناصر ممکناست از سنتهای روایی بسیار قدیمی سرچشمه گرفته باشند و در کنار گزارشهایی قرار گیرند که به تاریخ سیاسی نزدیکترند. از سوی دیگر، رویدادهای مربوط به فرمانروایان واقعی نیز میتوانند بر اثر بازگوییهای ادبی، ویژگیهایی افسانهای پیدا کنند.
برای شناخت این درآمیختگی، میتوان میان چند وضعیت تفاوت گذاشت. گاهی شخصیت تاریخیست، اما ماجرای روایتشده دربارهی او پشتوانهی مستقلی ندارد. گاهی حادثهی اصلی تاریخیست، اما انگیزهها و گفتوگوها بازآفرینی شدهاند. در برخی موارد نیز شخصیت و حادثه هر دو افسانهایاند، اما در کنار رویدادهای تاریخی چنان قرار گرفتهاند که بخشی از گذشتهی پیوستهی جامعه بنظر میرسند.
در مواردی دیگر، یک داستان ممکناست خاطرهای دور از رویدادی واقعی را حفظ کرده باشد، اما شواهد موجود برای بازسازی آن رویداد کافی نباشند. برای مثال، سنتهای مربوط به جنگ تروا را نمیتوان بدون تمایز میان شواهد باستانشناختی، متون کهن و روایت شاعرانهی ایلیاد بررسی کرد. وجود شهر تاریخی تروا بمعنای اثبات شخصیتها و حوادث داستان هومر بهمان صورتی که در اثر آمدهاند نیست.
بنابراین، درآمیختگی تاریخ و افسانه را نباید صرفا نوعی خطا یا تحریف تصادفی دانست. این ترکیب در بسیاری از سنتها بخشی از شیوهی بازنمایی گذشته بودهاست. بااینحال، شناخت کارکرد فرهنگی آن نباید مانع بررسی انتقادی ادعاهای تاریخی شود. یک روایت میتواند از نظر ادبی و فرهنگی اهمیت بسیار داشته باشد، حتی اگر تنها بخشی از عناصر آن با مدارک مستقل تاریخی سازگار باشد.
حقیقت تاریخی و حقیقت روایی
هنگامی که حماسهای از رویدادی تاریخی فاصله میگیرد، این پرسش پیش میآید که آیا همچنان میتواند نوعی حقیقت را بیان کند؟ پاسخ به این پرسش نیازمند تمایز میان دو معنای متفاوت حقیقتاست. حقیقت تاریخی به ادعاهایی دربارهی گذشتهی واقعی مربوط میشود که باید بر اساس شواهد بررسی شوند. حقیقت روایی به شناخت یا معنایی مربوطاست که یک داستان از طریق سازماندادن شخصیتها، تعارضها و پیامدها ایجاد میکند.
برای مثال، ممکناست گفتوگویی میان دو فرمانروا در یک حماسه هرگز در واقعیت اتفاق نیفتاده باشد. تاریخنگار نمیتواند آن را صرفا بدلیل حضورش در اثر بعنوان سند سخنان واقعی آن فرمانروایان بپذیرد. اما همان گفتوگو میتواند تعارضی میان دو برداشت از قدرت، وفاداری یا عدالت را بخوبی نمایش دهد.
در این حالت، ارزش روایی صحنه به اثبات وقوع تاریخی آن وابسته نیست. صحنه میتواند مخاطب را با مسئلهای واقعی در تجربهی انسانی روبرو کند، حتی اگر شخصیتها و گفتوگوها ساختهی تخیل باشند. ادبیات از طریق موقعیتهای فرضی نیز قادرست روابط، انگیزهها و پیامدهای کنش انسانی را بررسی کند.
حقیقت روایی همچنین میتواند به تجربهی جمعی مربوط باشد. داستانی دربارهی سقوط شهری شاید از نظر جزئیات نظامی دقیق نباشد، اما بتواند احساس آوارگی، ازدسترفتن جهان آشنا یا بحران انتقال میراث را بشکلی نیرومند بازنمایی کند. این توانایی از سازمان داستان، شخصیتپردازی و شیوهی نمایش پیامدهای حادثه ناشی میشود، نه از تطابق تکتک جزئیات با اسناد.
بااینحال، نباید حقیقت روایی را جایگزین حقیقت تاریخی کرد. اینکه یک داستان از نظر اخلاقی تاثیرگذار یا از نظر فرهنگی معنادارست، بمعنای درستبودن ادعاهای تاریخی آن نیست. همچنین نمیتوان هر روایتی را که با شواهد ناسازگارست، صرفا با استناد به حقیقتی نمادین از بررسی انتقادی معاف دانست.
این تمایز بویژه هنگامی اهمیت پیدا میکند که حماسه دربارهی گروههای انسانی، جنگها یا دشمنیهای تاریخی سخن میگوید. تصویری که روایت از یک قوم یا جامعه میسازد، شاید بخشی از نظام معنایی اثر باشد، اما ضرورتا تصویری معتبر از واقعیت تاریخی آن گروه نیست. پژوهشگر باید بتواند کارکرد ادبی تصویر را توضیح دهد و همزمان اعتبار تاریخی آن را جداگانه بررسی کند.
در مقابل، کشف نادرستی یک جزئیات تاریخی نیز بخودیخود تمام ارزش حماسه را از میان نمیبرد. اثری که در بازنمایی یک جنگ از نظر تاریخی دقیق نیست، ممکناست در نمایش پیامدهای غرور، تعارض وفاداریها یا فروپاشی روابط انسانی همچنان اثری برجسته باشد.
در نتیجه، پرسش تاریخی و پرسش ادبی باید از یکدیگر تفکیک شوند، بیآنکه رابطهی آنها نادیده گرفته شود. میتوان پرسید کدام رویدادهای حماسه با شواهد تاریخی سازگارند و در پرسشی دیگر بررسی کرد که روایت چه معنایی از آن رویدادها ساختهاست. این دو نوع بررسی نه جایگزین یکدیگرند و نه ضرورتا به نتایجی یکسان میرسند.
حماسه و رمانس
رمانس یکی دیگر از سنتهای روایی نزدیک به حماسهاست، بویژه در ادبیات قرون میانه و آثاری که از سنتهای پهلوانی و شوالیهگری تاثیر گرفتهاند. البته رمانس در این بحث نباید با معنای امروزی داستان عاشقانه یکسان گرفته شود. عشق میتواند یکی از عناصر مهم رمانس باشد، اما رمانس تاریخی معمولا مجموعهای گستردهتر از ماجراجویی، سفر، آزمون، شگفتی و مناسبات اجتماعی را دربرمیگیرد.
حماسه و رمانس میتوانند قهرمانان جنگجو، ماموریتهای دشوار و رخدادهای فراطبیعی مشترکی داشته باشند. تفاوت آنها بیشتر در نوع انتظاریست که روایت ایجاد میکند و شیوهای که ماجراها را سازمان میدهد. در بسیاری از حماسهها، سرنوشت جمعی و دگرگونی تاریخی مرکز توجهاست، درحالیکه رمانس اغلب تجربهها، آرزوها، آزمونها و ماجراجوییهای شخصیت را برجسته میکند. بااینحال، این دو سنت در تاریخ ادبیات بارها با یکدیگر آمیختهاند و آثار بسیاری را نمیتوان بدون توجه به هر دو فهمید.
عشق و ماجراجویی
عشق یکی از عناصر شناختهشدهی رمانساست، اما نقش آن را نباید به شکلگیری رابطهای عاطفی میان دو شخصیت محدود کرد. در بسیاری از رمانسهای قرون میانه، عشق به نیرویی تبدیل میشود که قهرمان را به سفر، خطرپذیری، رقابت یا سرپیچی از محدودیتهای اجتماعی وادار میکند. شخصیت ممکناست برای رسیدن به محبوب، اثبات شایستگی خود یا حفظ پیمانی عاشقانه وارد ماجرا شود.
در چنین آثاری، رابطهی عاشقانه میتواند مرکز سازماندهندهی پیرنگ باشد. جدایی دو شخصیت، ممنوعیت وصلت، مخالفت خاندانها یا تعارض میان عشق و وظیفه، زنجیرهای از رویدادها را آغاز میکند. ماجراها از آن جهت اهمیت پیدا میکنند که قهرمان را به خواستهی شخصیاش نزدیک یا از آن دور میکنند.
البته همهی رمانسها عاشقانه نیستند و در بسیاری از آنها، ماموریت شوالیه، جستوجوی شیئی مقدس یا ماجرایی مربوط به شرافت و هویت بر رابطهی عاشقانه تقدم دارد. همچنین عشق در رمانس همواره بصورت احساسی آزاد از قواعد اجتماعی نمایش داده نمیشود. ممکناست با مفاهیمی مانند وفاداری، ادب درباری، منزلت اشرافی و وظیفهی شوالیه پیوند داشته باشد.
یکی از ویژگیهای مهم برخی رمانسها آناست که عشق میتواند با هنجارهای رسمی جامعه تعارض پیدا کند. شخصیت شاید از نظر جایگاه اجتماعی، خانوادگی یا سیاسی موظف به انجام کاری باشد، اما خواستهی عاشقانه او را در مسیر دیگری قرار دهد. این تعارض میتواند زمینهی نمایش کشمکش میان میل فردی و نظم اجتماعی را فراهم کند.
در داستان لانسلوت و گینیور، عشق با مسئلهی وفاداری شوالیه به شاه آرتور و نظم دربار او برخورد میکند. بنابراین، رابطهای که در سطح نخست شخصی بنظر میرسد، میتواند بر مناسبات قدرت و پیوندهای اجتماعی نیز تاثیر بگذارد. بااینحال، شیوهی پرداخت رمانس به این تعارض معمولا توجه فراوانی به تجربهی عاطفی، وفاداری شخصی و آزمونهای شخصیت دارد.
در حماسه نیز عشق میتواند انگیزهای بسیار نیرومند باشد. تفاوت در آناست که رابطهی عاشقانه ممکناست مستقیما به مسئلهی جانشینی، اتحاد سیاسی، بقای خاندان یا آیندهی جامعه پیوند بخورد. ازدواج شخصیتها میتواند وسیلهای برای ایجاد پیمان میان دو گروه باشد و جدایی آنان شاید پیامدی فراتر از رنج فردی پیدا کند.
در انهاید، رابطهی آئنیاس و دیدو نمونهای مناسب برای مشاهدهی برخورد عشق با ماموریتی تاریخیست. آئنیاس میتواند در کارتاژ باقی بماند، اما روایت سرنوشت او را به آیندهای پیوند داده که در سنت رومی با بنیانگذاری تبار منتهی به روم ارتباط دارد. عشق در این بخش از حماسه اهمیتی اساسی دارد، اما سازمان کلی اثر آن را در برابر مسیری تاریخی و مقدر قرار میدهد.
این نمونه همچنین نشان میدهد که حضور عشق، روایت را به رمانس تبدیل نمیکند. همانگونه که وجود جنگ برای حماسیبودن کافی نیست، رابطهی عاشقانه نیز بتنهایی معیار رمانس نیست. باید دید عشق چه نقشی در پیرنگ دارد، ماجراها چگونه پیرامون آن سازمان یافتهاند و روایت چه نوع پایانی را برای رابطهی میان خواستهی فرد و جهان بیرونی معنادار میداند.
سفر، آزمون و عناصر شگفت
سفر یکی از ساختارهای مهم رمانساست. شخصیت از محیط آشنا خارج میشود و وارد جهانی میگردد که در آن، مکانها، اشخاص و رویدادها میتوانند غیرمنتظره باشند. راهها ممکناست او را به قلعههایی ناشناخته، جنگلهایی اسرارآمیز، سرزمینهایی دور یا مکانهایی با ویژگیهای فراطبیعی برسانند.
در این ساختار، سفر فقط جابجایی از نقطهای به نقطهی دیگر نیست. هر مرحله میتواند موقعیتی تازه برای آزمودن شخصیت فراهم کند. شوالیه شاید ناچار شود در برابر دشمنی ناشناس بجنگد، به فردی گرفتار کمک کند، معمایی را حل کند یا میان خواستهی خود و وظیفهای اخلاقی تصمیم بگیرد.
یکی از ویژگیهای رمانس آناست که بسیاری از این ماجراها از طریق برخوردهای پیشبینیناپذیر آغاز میشوند. قهرمان ممکناست بدون برنامهریزی قبلی به قلعهای برسد که ساکنان آن گرفتار نفرینی قدیمیاند یا با شخصی روبرو شود که از او درخواست کمک دارد. این اتفاقها به روایت امکان میدهند جهان خود را از طریق زنجیرهای از موقعیتهای تازه گسترش دهد.
عناصر شگفت در چنین ساختاری نقش مهمی دارند. جادوگران، موجودات فراطبیعی، اشیای اسرارآمیز و مکانهای جادویی میتوانند بخشی از تجربهی سفر باشند. شگفتی ممکناست صرفا به دشواری ماموریت بیفزاید، اما میتواند قواعد عادی شناخت و داوری شخصیت را نیز بچالش بکشد.
برای مثال، در برخی رمانسهای آرتوری، قهرمان در موقعیتی قرار میگیرد که ظاهر اشخاص یا رویدادها با حقیقت آنها یکسان نیست. آنچه در آغاز تهدیدی ساده بنظر میرسد، شاید آزمونی اخلاقی باشد و شخصیتی که در ظاهر ضعیفاست، ممکناست جایگاهی بسیار مهم داشته باشد. بنابراین، قهرمان تنها از طریق قدرت رزمی به موفقیت نمیرسد، بلکه باید معنای موقعیت را نیز تشخیص دهد.
جستوجوی جام مقدس در سنتهای آرتوری نمونهای از ماجراییست که در آن، سفر و آزمون میتوانند معنایی دینی و اخلاقی پیدا کنند. موفقیت صرفا به توانایی جنگیدن وابسته نیست، بلکه شایستگی معنوی و ویژگیهای درونی شخصیت نیز اهمیت دارند. این نمونه نشان میدهد که ساختار رمانس ظرفیتهای متفاوتی دارد و نباید آن را به عشق و سرگرمی محدود کرد.
در حماسه نیز سفر و آزمون حضور دارند، اما ممکناست جایگاه متفاوتی پیدا کنند. سفر میتواند بخشی از بازگشت قهرمان به وطن، بنیانگذاری جامعهای تازه یا دستیابی به هدفی باشد که برای آیندهی جمع اهمیت دارد. آزمونها نیز در چنین ساختاری شاید موانعی در مسیر تحقق آن هدف باشند.
بااینحال، تفاوت را نمیتوان به تقابل سفر هدفمند در حماسه و سفر بیهدف در رمانس فروکاست. رمانس نیز میتواند هدفی روشن داشته باشد و حماسه هم ممکناست از ماجراهای فرعی و برخوردهای اتفاقی استفاده کند. تفاوت بیشتر در شیوهی پیوند مراحل سفر با ساختار کلی روایت آشکار میشود.
در بسیاری از رمانسها، هر برخورد میتواند ماجرایی نسبتا مستقل ایجاد کند و ارزش آن در آزمونی باشد که شخصیت تجربه میکند. در حماسه، مراحل سفر اغلب درون مسئلهای فراگیرتر سازمان مییابند، هرچند این ویژگی نیز در تمام آثار به یک اندازه دیده نمیشود.
بنابراین، سفر، آزمون و عناصر شگفت قلمروی مشترک حماسه و رمانساند. برای تمایز آنها باید بررسی کرد که این عناصر بیشتر در خدمت تجربه و تحول شخصیت قرار گرفتهاند یا در ساختاری گستردهتر از سرنوشت جمعی و تاریخی معنا پیدا میکنند.
نسبت فرد با جامعه
رمانس و حماسه هر دو میتوانند تعارض میان خواستهی فرد و انتظارات جامعه را نمایش دهند، اما در بسیاری از آثار، نقطهی تمرکز آنها متفاوتاست. رمانس اغلب به شخصیت امکان میدهد تا از نقش اجتماعی تثبیتشدهی خود فاصله بگیرد و هویت، شایستگی یا خواستههایش را از طریق مجموعهای از ماجراها بیازماید.
شوالیه ممکناست عضو درباری مشخص باشد و به فرمانروایی وفاداری داشته باشد، اما بخش بزرگی از داستان او بیرون از محیط دربار اتفاق میافتد. سفر، شخصیت را از روابط آشنا دور میکند و در موقعیتهایی قرار میدهد که باید بدون اتکا به جایگاه رسمی خود تصمیم بگیرد.
در چنین وضعیتی، کردار فردی میتواند اهمیت ویژهای پیدا کند. قهرمان شاید از نظر اجتماعی جایگاهی بلند داشته باشد، اما روایت نشان میدهد که عنوان و نسب او برای اثبات شایستگی کافی نیستند. او باید در عمل ویژگیهایی را نشان دهد که با آرمانهای شوالیهگری، وفاداری یا فضیلت سازگار باشند.
برخی رمانسها از همین ساختار برای نمایش فاصلهی میان نظم رسمی و تجربهی فردی استفاده میکنند. دربار ممکناست مجموعهای از قوانین و انتظارات را نمایندگی کند، اما شخصیت در جریان سفر با موقعیتهایی روبرو شود که این قواعد پاسخ روشنی برای آنها فراهم نمیکنند.
گاهی نیز ماجراجویی به شخصیت امکان میدهد جایگاهی را بدست آورد که پیشتر از آن محروم بودهاست. شناسایی هویت واقعی، آشکارشدن تبار پنهان یا اثبات شایستگی میتواند موجب تغییر موقعیت اجتماعی قهرمان شود. در این حالت، روایت از طریق آزمونهای فردی به مسئلهی منزلت و هویت میپردازد.
در حماسه، جایگاه اجتماعی شخصیت اغلب از همان آغاز بخشی از مسئلهی اصلی روایتاست. قهرمان ممکناست بسبب تبار، قدرت، مسئولیت یا موقعیت سیاسی خود نتواند از پیامدهای عمومی کردار خویش فاصله بگیرد. حتی اگر برای مدتی از جامعه دور شود، بازگشت یا عدم بازگشت او میتواند بر سرنوشت دیگران تاثیر بگذارد.
این تفاوت را نباید بمعنای آزادی کامل قهرمان رمانس و وابستگی کامل قهرمان حماسی دانست. بسیاری از شوالیههای رمانس با وظایف سختگیرانهی اجتماعی روبرو هستند و قهرمانان حماسی نیز ممکناست در برابر انتظارات جامعه مقاومت کنند. مسئله آناست که روایت کدام وجه از رابطهی فرد و جمع را بیشتر برجسته میکند.
رمانس میتواند بر فرایند شناخت هویت و شایستگی شخصیت تمرکز کند، درحالیکه حماسه بیشتر میتواند پیامدهای عمومی جایگاه و انتخابهای او را در مرکز توجه قرار دهد. در رمانس، بازگشت به دربار شاید بمعنای کسب اعتباری تازه باشد. در حماسه، بازگشت به خانه یا فرمانروایی ممکناست به بازسازی نظم اجتماعی و پایان بحرانی تاریخی مربوط شود.
البته این تمایز در آثار ترکیبی بسیار کمرنگ میشود. قهرمانی در یک رمانس میتواند با ماجراجویی شخصی خود نظمی سیاسی را تغییر دهد و پهلوانی حماسی نیز ممکناست در بخشی از داستان درگیر آزمونهایی مربوط به هویت فردی شود. ازاینرو، بهترست این دو گرایشهایی روایی دانسته شوند که میتوانند در کنار یکدیگر وجود داشته باشند.
آمیزش سنت حماسی و رمانس
حماسه و رمانس در تاریخ ادبیات دو سنت کاملا منزوی نبودهاند. با گسترش ادبیات درباری، روایتهای شوالیهگری و بازنویسی داستانهای باستانی، عناصر این دو بارها با یکدیگر ترکیب شدهاند. گاهی شخصیتها و جنگهای شناختهشدهی حماسی وارد ساختاری ماجراجویانه شدهاند و گاهی رمانسهایی بلند، موضوعاتی مربوط به جنگ، دین و سرنوشت سیاسی جوامع را در مرکز قرار دادهاند.
یکی از زمینههای مهم این آمیزش، بازآفرینی روایتهای باستانی در ادبیات قرون میانهاست. داستانهای مربوط به تروا، اسکندر و شخصیتهای جهان کلاسیک در دورههای بعدی با قراردادهای ادبی تازه بازگو شدند. در برخی از این بازنویسیها، شخصیتهای باستانی ویژگیهایی شبیه شوالیههای قرون میانه پیدا کردند و روابط عاشقانه، آداب درباری و ماجراجوییهای فردی جایگاهی برجسته یافتند.
این فرایند نشان میدهد که موضوع حماسی لزوما ساختار حماسی ایجاد نمیکند. داستانی دربارهی جنگ تروا میتواند در یک سنت ادبی با تاکید بر خشم، افتخار و سرنوشت جنگجویان سازمان یابد و در سنتی دیگر، عشق، ماجراجویی و روابط درباری در آن اهمیت بیشتری پیدا کنند.
در دورهی رنسانس، آمیزش حماسه و رمانس به یکی از زمینههای مهم آفرینش منظومههای بلند تبدیل شد. نویسندگان از میراث حماسههای کلاسیک استفاده میکردند، اما همزمان به سنتهای شوالیهگری، عشق و ماجراجویی نیز توجه داشتند.
اورلاندوی خشمگین اثر لودوویکو آریوستو نمونهای برجسته از این آمیزشاست. اثر از جهان روایتهای مربوط به شارلمانی و پهلوانان او بهره میگیرد، اما ماجراهای عاشقانه، سفرهای شگفت، جادو و سرگذشتهای متعدد شخصیتها بخش بزرگی از ساختار آن را تشکیل میدهند. روایت میان خطوط داستانی مختلف حرکت میکند و همزمان از میراث پهلوانی و امکانات رمانس استفاده میکند.
در اورشلیم رهایییافته اثر تورکواتو تاسو نیز میتوان پیوند موضوعی حماسی با عناصر رمانس را مشاهده کرد. موضوع اصلی به جنگ صلیبی نخست و تصرف اورشلیم مربوط میشود، اما داستانهای عاشقانه، کشمکشهای فردی و عناصر جادویی نیز در ساختار اثر حضور دارند. در اینجا نویسنده میکوشد مجموعهای از عناصر روایی متفاوت را در نسبت با هدفی فراگیر سازمان دهد.
چنین آثاری نشان میدهند که حماسه و رمانس تنها از طریق حضور چند عنصر مشترک با یکدیگر ارتباط ندارند، بلکه میتوانند در سطح ساختار و شیوهی روایت نیز ترکیب شوند. یک اثر ممکناست هم از الگوی ماموریت جمعی استفاده کند و هم زنجیرهای از ماجراهای فردی را درون آن جای دهد.
این آمیزش گاهی موجب تنش میان دو گرایش میشود. ممکناست روایت از یک سو بر ضرورت انجام ماموریتی عمومی تاکید کند و از سوی دیگر، به ماجراهایی بپردازد که شخصیتها را از آن هدف دور میکنند. عشق، میل به افتخار فردی یا جستوجوی ماجرا میتواند با مسئولیت شخصیت در برابر گروه تعارض پیدا کند.
اما این تنش ضرورتا ضعف ساختاری نیست. در برخی آثار، کشمکش میان وظیفهی جمعی و خواستهی فردی دقیقا یکی از مسائل اصلی روایتاست. حضور سنت رمانس به نویسنده امکان میدهد جنبههایی از زندگی شخصیت را نمایش دهد که ممکناست در ساختاری صرفا متمرکز بر جنگ و ماموریت عمومی کمتر مجال گسترش پیدا کنند.
بنابراین، هنگام بررسی یک اثر ترکیبی نباید تنها تلاش کرد مشخص شود که واقعا حماسهاست یا رمانس. گاهی شناخت سهم هر دو سنت نتیجهی دقیقتری بدست میدهد. میتوان بررسی کرد که کدام بخشهای اثر از منطق ماجراجویی فردی پیروی میکنند، کدام بخشها در خدمت سرنوشت جمعی قرار دارند و چگونه رابطهی میان این دو به ساختار نهایی روایت شکل دادهاست.
حماسهی تعلیمی، تاریخی و فلسفی
حماسه در تاریخ ادبیات تنها به روایت جنگجویان افسانهای و نبردهای پهلوانی محدود نماندهاست. نویسندگان در دورههای مختلف از قالب، زبان و قراردادهای حماسی برای پرداختن به موضوعاتی استفاده کردهاند که با تصور متعارف از داستان پهلوانی تفاوت دارند. رویدادهای تاریخی، مسائل دینی، آموزههای اخلاقی و اندیشههای فلسفی میتوانند در آثاری جای بگیرند که از سنت حماسی تاثیر پذیرفتهاند یا در برخی نظامهای طبقهبندی، نوعی حماسه شناخته میشوند.
بااینحال، اصطلاحاتی مانند حماسهی تاریخی، تعلیمی و فلسفی همیشه به ژانرهایی مستقل با مرزهای روشن اشاره نمیکنند. گاهی این نامها برای توصیف موضوع غالب یک اثر بکار میروند و گاهی بشیوهی خاص استفاده از قالب حماسی مربوط میشوند. بنابراین، برای شناخت این صورتها باید میان موضوع اثر، ساختار روایی و سنت ادبی آن تفاوت گذاشت. اثری که دربارهی تاریخ سخن میگوید لزوما حماسهی تاریخی نیست و هر منظومهی فلسفی نیز ضرورتا به ژانر حماسی تعلق ندارد.
چرا همهی حماسهها جنگی نیستند؟
پیوند حماسه با جنگ تا اندازهای نیرومندست که بسیاری از مخاطبان، نبرد را یکی از ویژگیهای ضروری آن تصور میکنند. این برداشت دلایلی تاریخی دارد. جنگ در بسیاری از جوامع کهن یکی از مهمترین موقعیتهای نمایش قدرت فرمانروایان، رقابت خاندانها و برخورد گروههای انسانی بودهاست. بهمین دلیل، بخش بزرگی از سنتهای حماسی شناختهشده پیرامون جنگها و جنگجویان شکل گرفتهاند.
بااینحال، یکی از پیامدهای این پیوند تاریخی آن بوده که گاهی موضوع جنگ با ماهیت حماسه یکسان گرفته شدهاست. در چنین برداشتی، حماسه پیش از هر چیز روایتی دربارهی نبرد تلقی میشود و سایر موضوعات تنها در صورتی حماسی دانسته میشوند که با خشونت و رویارویی نظامی ارتباط داشته باشند. این تعریف نمیتواند تمام ظرفیت سنت حماسی را توضیح دهد.
برای شناخت صورتهای غیرجنگی حماسه باید میان نوع کنش شخصیت و جایگاه آن در روایت تفاوت گذاشت. جنگیدن یکی از کنشهای ممکناست، اما سفر، بنیانگذاری، بازگشت، کشف، مقاومت در برابر نیرویی فراگیر یا مواجهه با بحرانی دینی و اخلاقی نیز میتوانند در مرکز اثری حماسی قرار گیرند.
برای مثال، در اودیسه، مسئلهی اصلی دیگر جنگ تروا نیست، بلکه بازگشت اودیسئوس به ایتاکاست. قهرمان در مسیر خود با موانع طبیعی، موجودات شگفت، نیروهای الهی و دشواریهای گوناگون روبرو میشود. روایت همچنین وضعیت خانه و فرمانروایی او را در غیابش نشان میدهد. اگرچه خشونت و نبرد در اثر حضور دارند، ساختار آن را نمیتوان صرفا به روایت یک جنگ فروکاست.
در اینجا بازگشت معنایی بیش از پایان سفر پیدا میکند. اودیسئوس باید هویت خود را آشکار کند، جایگاهش را بازپس بگیرد و با وضعیتی روبرو شود که در سالهای غیاب او پدید آمدهاست. بنابراین، اثری حماسی میتواند بخش بزرگی از ماجرای خود را نه به جنگی میان سپاهها، بلکه به کوشش شخصیتی برای بازگشت به جهان انسانی و اجتماعی خویش اختصاص دهد.
در برخی آثار دیگر، مسئلهی اصلی با تاریخ مقدس یا سرنوشت انسان در مقیاسی دینی ارتباط دارد. بهشت گمشده اثر جان میلتون اگرچه نبرد و شورش فرشتگان را نیز روایت میکند، تنها منظومهای جنگی نیست. بخش مهمی از آن به آفرینش، نافرمانی، وسوسه، سقوط انسان و پیامدهای اخلاقی و الهیاتی این رویدادها مربوطاست.
در چنین آثاری، موضوعاتی که در ظاهر از میدان نبرد فاصله دارند، میتوانند با شیوهای حماسی بازنمایی شوند. گفتوگویی دربارهی اختیار، تصمیمی مربوط به اطاعت یا نافرمانی و رویدادی که وضعیت انسان را در جهان تغییر میدهد، ممکناست در مرکز روایت قرار گیرد.
البته گسترش موضوعات حماسی بمعنای آن نیست که هر داستانی دربارهی سفری طولانی، مسئلهای دینی یا انتخابی اخلاقی حماسهاست. همچنین بزرگی و اهمیت یک مسئلهی فلسفی بخودیخود ساختاری حماسی ایجاد نمیکند. باید بررسی کرد که اثر چگونه موضوع خود را در قالب روایتی گسترده سازمان میدهد و چه رابطهای با سنتها و قراردادهای حماسی برقرار میکند.
ازاینرو، بهترست جنگ یکی از موضوعات تاریخی مهم حماسه دانسته شود، نه مرز نهایی آن. حماسه میتواند جنگی گسترده را روایت کند، اما میتواند دربارهی بازگشت، بنیانگذاری، نافرمانی، تحول دینی یا تجربهای باشد که در آن سرنوشت شخصیتها با نظامی بزرگتر از زندگی فردی پیوند میخورد.
حماسهی تاریخی و بازآفرینی گذشته
حماسهی تاریخی اصطلاحیست که معمولا برای آثاری بکار میرود که موضوع خود را از گذشتهی تاریخی میگیرند و آن را با استفاده از قالب یا شیوهی حماسی بازآفرینی میکنند. در چنین آثاری، شخصیتها و حوادث ممکناست از منابع تاریخی شناختهشده باشند و روایت به جنگها، فرمانرواییها یا تحولات سیاسی واقعی ارتباط داشته باشد.
این صورت از حماسه را باید از آثاری که گذشتهای عمدتا افسانهای را بشکل تاریخ روایت میکنند متمایز ساخت. هر دو ممکناست از پادشاهان، سپاهیان و دورههای تاریخی سخن بگویند، اما میزان ارتباط آنها با رویدادهای مستند یکسان نیست. حماسهی تاریخی در معنای مشخصتر خود بر عناصری تکیه میکند که دستکم هستهی اصلی آنها به گذشتهی تاریخی قابلشناسایی مربوطاست.
برای مثال، منظومهی فارسالیا یا دربارهی جنگ داخلی اثر لوکان، جنگ داخلی روم میان نیروهای سزار و پومپه را موضوع اصلی خود قرار میدهد. شخصیتها و کشمکش سیاسی مرکزی اثر به تاریخ روم تعلق دارند، اما شاعر آنها را در قالب منظومهای بلند و با بهرهگیری از امکانات زبان و ساختار حماسی روایت میکند.
اهمیت چنین اثری تنها در انتخاب موضوعی تاریخی نیست. لوکان از عناصر تاریخی برای ساختن روایتی دربارهی جنگ داخلی، فروپاشی نظم جمهوری و پیامدهای کشمکش قدرت استفاده میکند. حوادثی که در تاریخ سیاسی روم شناختهشدهاند، در ساختار شاعرانهی اثر معنایی گستردهتر پیدا میکنند.
یکی از ویژگیهای مهم حماسهی تاریخی آناست که نویسنده با گذشتهای کاملا آزاد و بیقید روبرو نیست. هنگامی که شخصیتهای اصلی و نتیجهی رویدادها برای مخاطب شناختهشده باشند، امکانات تغییر داستان با وضعیتی متفاوت از روایت افسانهای روبرو میشود. شاعر شاید نتواند بدون تغییر بنیادین نسبت اثر با تاریخ، نتیجهی جنگ یا سرنوشت یک فرمانروای مشهور را دگرگون کند.
بااینحال، آگاهی از نتیجهی تاریخی لزوما از ظرفیت روایی اثر نمیکاهد. نویسنده میتواند توجه مخاطب را از پرسش دربارهی نتیجهی نهایی به چگونگی وقوع حادثه، انتخابهای شخصیتها و معنای شکست یا پیروزی منتقل کند. همچنین ممکناست شخصیتها پیشاپیش از سرنوشت تاریخی خود بیخبر باشند، درحالیکه مخاطب میداند تصمیمهای آنان به چه آیندهای منتهی خواهد شد.
در این حالت، فاصلهای میان آگاهی شخصیت و آگاهی مخاطب ایجاد میشود. خواننده میتواند انتخابی را مشاهده کند که در زمان وقوع، یکی از چند امکان پیشرو بنظر میرسد، اما از دید تاریخی به رویدادی تعیینکننده مربوطاست. این فاصله به نویسنده امکان میدهد ضرورت تاریخی، خطای انسانی و محدودیت شناخت شخصیتها را در کنار یکدیگر قرار دهد.
حماسهی تاریخی همچنین میتواند از قراردادهای ادبی برای برجستهکردن حادثه استفاده کند. گفتارهای رسمی، توصیفهای گسترده، مقایسههای پرشکوه، اشاره به رویدادهای آینده و بازآفرینی اندیشههای شخصیتها میتوانند به واقعهی تاریخی صورتی شاعرانه بدهند. این عناصر ضرورتا از منابع تاریخی استخراج نشدهاند، بلکه بخشی از شیوهی ادبی ارائهی گذشتهاند.
در برخی آثار، نویسنده میکوشد به رویدادی تاریخی معنایی عمومی و فراتر از زمان وقوع آن بدهد. جنگی مشخص میتواند به نمونهای از خطر قدرتطلبی، فروپاشی قانون یا نابودی پیوندهای اجتماعی تبدیل شود. در چنین وضعیتی، روایت به گذشته وفاداری موضوعی دارد، اما هدفش تنها بازگویی آن گذشته نیست.
این مسئله در بخشهای تاریخیتر شاهنامه نیز قابلبررسیست. روایت فرمانروایان ساسانی با موضوعاتی سروکار دارد که در سنتهای تاریخی ایران حضور دارند، اما این عناصر در قالب منظومهای با زبان، ساختار و ارزشهای ادبی مشخص بازآفرینی شدهاند. در نتیجه، حتی هنگامی که شخصیتها تاریخیاند، صورت نهایی روایت را نمیتوان با گزارش مستقیم رویدادها یکسان دانست.
حماسهی تاریخی از این منظر در موقعیتی میان تاریخنگاری و آفرینش ادبی قرار میگیرد. از یک سو، گذشتهی واقعی عناصر اصلی آن را فراهم میکند و از سوی دیگر، شاعر با گزینش، سازماندهی و بازنمایی این عناصر اثری مستقل میآفریند.
بنابراین، برای بررسی حماسهی تاریخی کافی نیست که شخصیتها و وقایع واقعی آن شناسایی شوند. باید پرسید نویسنده چرا این رویداد خاص را انتخاب کرده، چه بخشهایی از آن را برجسته ساخته، از چه قراردادهای حماسی استفاده کرده و چگونه حادثهی تاریخی را به موضوعی ادبی تبدیل کردهاست.
حماسهی تعلیمی و فلسفی
در برخی دورههای تاریخ ادبیات، قالبها و ویژگیهای شعر حماسی برای بیان آموزههای اخلاقی، دینی، علمی و فلسفی نیز بکار رفتهاند. این آثار گاهی حماسهی تعلیمی یا فلسفی نامیده میشوند، هرچند کاربرد این عنوانها در سنتهای ادبی مختلف یکسان نیست و همهی پژوهشگران آنها را زیرگونههایی مستقل از حماسه نمیدانند.
برای شناخت این آثار باید نخست بمعنای ادبیات تعلیمی توجه کرد. اثر تعلیمی اثریست که آموزش، توضیح یا انتقال مجموعهای از دانستهها و اندیشهها یکی از اهداف اصلی آن باشد. موضوع چنین اثری ممکناست اخلاق، کشاورزی، طبیعت، دین، سیاست یا فلسفه باشد. نویسنده میکوشد از طریق ساختاری ادبی، دانشی را به مخاطب منتقل کند یا او را به پذیرش نوعی نگرش دعوت کند.
وجود هدف آموزشی بخودیخود اثر را به حماسه تبدیل نمیکند. بسیاری از آثار تعلیمی ساختاری روایی ندارند و برخی دیگر از داستان تنها برای مثالآوردن یا توضیح یک اصل استفاده میکنند. همچنین هر حماسهای که در آن اندرز یا گفتاری اخلاقی وجود داشته باشد، حماسهی تعلیمی نیست.
تفاوت در آناست که آموزش و اندیشه چه جایگاهی در ساختار کلی اثر دارند. در یک حماسهی پهلوانی، شخصیت ممکناست در خلال ماجرا از پیر خردمندی اندرز بشنود، اما هدف اصلی روایت همچنان دنبالکردن سرگذشت قهرمان و کشمکشهای او باشد. در اثری تعلیمی، بیان آموزهها میتواند خود به هدف اصلی سازماندهی متن تبدیل شود.
یکی از نمونههای مهم شعر فلسفی در سنت کلاسیک، دربارهی طبیعت اشیا اثر لوکرتیوساست. این منظومه در وزن ششضربی حماسی لاتین سروده شده و به توضیح جهان طبیعی و اندیشههای فلسفی اپیکوری میپردازد. شاعر از زبان و برخی امکانات شعر بلند و فاخر استفاده میکند تا مباحثی مربوط به ماده، طبیعت، روان، مرگ و جایگاه انسان را بیان کند.
بااینحال، ساختار این اثر با حماسهی روایی سنتی تفاوت دارد. منظومه بیش از آنکه سرگذشت قهرمانی را از آغاز تا پایان دنبال کند، مجموعهای از اندیشهها و استدلالها را ارائه میدهد. ازاینرو، تعلق آن به سنت شعر تعلیمی روشنتر از قرارگرفتنش در تعریف محدود حماسهی رواییست، هرچند در بحثهای مربوط به سنت شعر حماسی لاتین نیز جایگاهی مهم دارد.
این نمونه نشان میدهد که استفاده از وزن، زبان و منزلت ادبی حماسه میتواند مستقل از ساختار داستانی حماسی صورت گیرد. شاعری ممکناست موضوعی فلسفی را با زبانی بیان کند که پیشتر برای روایت جنگها و کردار قهرمانان بکار میرفتهاست. در چنین حالتی، بخشی از میراث حماسه به قلمروی تازه انتقال مییابد.
صورت دیگری از پیوند حماسه و اندیشه را میتوان در آثاری مشاهده کرد که ساختار داستانی خود را حفظ میکنند، اما مسائل اخلاقی و فلسفی در سازمان روایت جایگاهی اساسی دارند.
مهابهاراتا نمونهای برجسته از حماسهایست که در آن، روایت پهلوانی با مباحث گستردهی دینی، اخلاقی و فلسفی درآمیختهاست. این اثر تنها داستان جنگ میان دو شاخهی یک خاندان نیست، بلکه مجموعهای گسترده از گفتارها، روایتهای فرعی و تأملات دربارهی وظیفه، کردار درست، رهایی و نظم اخلاقی جهان را نیز دربرمیگیرد.
بهاگاواد گیتا که بخشی از مهابهاراتاست، نمونهای شناختهشده از حضور گفتوگوی فلسفی و دینی در دل موقعیتی حماسی بشمار میآید. آرجونا پیش از نبرد با بحرانی اخلاقی روبرو میشود و گفتوگوی او با کریشنا به بحثی گسترده دربارهی وظیفه، عمل، معرفت و رهایی میانجامد.
در اینجا اندیشهی فلسفی صرفا توضیحی بیرون از داستان نیست. گفتوگو از موقعیتی مشخص در سرگذشت شخصیت پدید میآید و با تصمیم او دربارهی عملکردن یا خودداری از عمل پیوند دارد. بنابراین، متن فلسفی درون ساختاری روایی قرار گرفته که تعارضهای اخلاقی آن را معنادار میکند.
شکل دیگری از حماسهی اندیشهمحور را میتوان در آثار دینی و الهیاتی مشاهده کرد. بهشت گمشده اثر میلتون از ساختار و قراردادهای حماسهی ادبی بهره میگیرد، اما موضوع آن با مسائل آفرینش، اختیار، اطاعت، شر و سقوط انسان ارتباط دارد. در این اثر، داستان و اندیشهی الهیاتی از یکدیگر جدا نیستند، زیرا کردار شخصیتها درون نظامی از پرسشهای دینی و اخلاقی معنا پیدا میکنند.
بااینحال، حماسهی دینی را نباید بطور خودکار با حماسهی فلسفی یا تعلیمی یکسان دانست. اثری میتواند موضوعی مقدس داشته باشد، اما بیش از هر چیز بر روایت رویدادها و شخصیتها تمرکز کند. در مقابل، اثری دیگر ممکناست از روایت بعنوان زمینهای برای بحثی گسترده دربارهی ساختار جهان و مسئولیت انسان بهره بگیرد.
همچنین باید میان اثری که در آن اندیشه بصورت مستقیم بیان میشود و اثری که مسائل فلسفی را از طریق کنش شخصیتها نمایش میدهد تفاوت گذاشت. در صورت نخست، ممکناست شخصیتها دربارهی مفاهیمی مانند عدالت، مرگ یا اختیار گفتوگو کنند. در صورت دوم، روایت بدون ارائهی توضیح مستقیم، موقعیتهایی میسازد که مخاطب ناچار میشود دربارهی همان مفاهیم بیندیشد.
این دو شیوه میتوانند در یک اثر حضور داشته باشند. گفتوگوی فلسفی شاید معنای کنش شخصیت را روشن کند و سرگذشت شخصیت نیز به اندیشهای انتزاعی صورت عینی بدهد. چنین رابطهای به حماسه امکان میدهد مسائل فلسفی را نه فقط بعنوان مجموعهای از گزارهها، بلکه در قالب تعارضهایی انسانی نمایش دهد.
بنابراین، عنوان حماسهی تعلیمی یا فلسفی تنها زمانی مفیدست که روشن شود دقیقا به کدام ویژگی اثر اشاره دارد. آیا متن از قالب سنتی شعر حماسی برای آموزش استفاده میکند؟ آیا ساختاری روایی دارد که مسائل فلسفی در مرکز آن قرار گرفتهاند؟ یا حماسهایست که بخشهای گستردهی تعلیمی و اندیشهورزانه را در خود جای دادهاست؟
این صورتها ضرورتا یکسان نیستند. شناخت تفاوت آنها مانع از آن میشود که هر شعر بلند دربارهی فلسفه یا هر روایت دارای پیام اخلاقی، بدون توجه به ساختار و سنت ادبیاش حماسه نامیده شود.
مرزهای تاریخی و گسترش معنای واژهی حماسه
معنای حماسه در تاریخ ادبیات ثابت نماندهاست. آثاری که امروزه در کنار یکدیگر بررسی میشوند، ضرورتا در زمان پیدایش خود به یک ژانر واحد تعلق نداشتهاند. زبانها و فرهنگهای مختلف نیز اصطلاحات یکسانی برای دستهبندی روایتهای بلند، پهلوانی، دینی و تاریخی نداشتهاند.
در سنت کلاسیک یونانی و رومی، مفهوم شعر حماسی با منظومههای بلند، وزن شعری مشخص و روایت کردارهای برجسته ارتباط داشت. آثار هومر و ویرژیل به الگوهایی تبدیل شدند که نویسندگان دورههای بعدی میتوانستند از آنها پیروی کنند یا در برابرشان موضع بگیرند.
با گذر زمان، ویژگیهای این آثار به مجموعهای از قراردادهای ادبی تبدیل شد. نویسنده ممکن بود با انتخاب زبان بلند، آغاز رسمی، حضور نیروهای فراطبیعی، گفتارهای طولانی و ساختاری گسترده، اثر خود را به سنت حماسی مرتبط سازد، حتی اگر موضوع آن تفاوت زیادی با جنگهای پهلوانی داشته باشد.
در دورهی رنسانس، بازگشت به آثار کلاسیک و تأمل نظری دربارهی انواع شعر سبب شد حماسه بار دیگر بعنوان یکی از قالبهای مهم ادبی بررسی شود. شاعران میکوشیدند از الگوهای شناختهشده بهره بگیرند، اما همزمان موضوعات دینی، تاریخی یا شوالیهگری را در ساختارهای تازه جای دهند.
در این فرایند، حماسه تنها نام آثاری که از سنت شفاهی برجای مانده بودند نبود. نویسندگان میتوانستند آگاهانه منظومهای حماسی بسازند و با آثار پیشین وارد گفتوگو شوند. بنابراین، حماسهی ادبی ساختهشده بر اساس الگوهای شناختهشده نیز جایگاهی مهم در تاریخ ژانر پیدا کرد.
در دورههای بعد، کاربرد واژهی حماسه باز هم گسترش یافت. آثار منثور بلند، رمانهای تاریخی و روایتهای چندنسلی گاهی حماسی توصیف شدند، حتی اگر از نظر قالب تفاوت بنیادی با منظومههای سنتی داشته باشند.
این گسترش با تغییر رسانههای روایت نیز ادامه پیدا کردهاست. در سینما، اصطلاح فیلم حماسی میتواند برای آثاری بکار رود که مقیاس تولید بزرگ، صحنههای گسترده، دورهی تاریخی طولانی یا داستانی دربارهی تحولات بزرگ دارند. در این کاربرد، گاهی ویژگیهای تولید و نمایش نیز در نامگذاری اثر تاثیر میگذارند.
بااینحال، معنای واژه در نقد ادبی، تاریخ ژانرها، مطالعات سینمایی و زبان تبلیغاتی ضرورتا یکسان نیست. ممکناست یک فیلم بدلیل شکوه صحنهها حماسی نامیده شود، درحالیکه پژوهشگری ادبی هنگام بررسی حماسه به ساختار روایت، سنت تاریخی و نوع رابطهی شخصیتها با جهان داستان توجه داشته باشد.
در زبان روزمره نیز حماسی اغلب به صفتی برای بیان عظمت، دشواری یا تاثیرگذاری تبدیل شدهاست. این کاربرد میتواند از نظر زبانی طبیعی باشد، اما نباید بدون توضیح بمعنای تخصصی حماسه انتقال یابد.
ازاینرو، هنگام کاربرد واژهی حماسه باید مشخص کرد که از کدام سطح سخن گفته میشود. آیا منظور یک ژانر تاریخی با قراردادهای شناختهشدهاست؟ آیا اثر مورد بحث با الگوبرداری از سنت حماسی ساخته شده؟ آیا تنها برخی شیوههای روایت آن حماسیاند؟ یا واژه برای توصیف عظمت و تاثیرگذاری بکار رفتهاست؟
این تمایز بویژه هنگام مقایسهی آثار متعلق به فرهنگهای مختلف اهمیت دارد. نمیتوان فرض کرد هر سنت ادبی دقیقا همان دستهبندیهایی را داشته که در نقد ادبی کلاسیک اروپا شکل گرفتهاند. ممکناست دو اثر از نظر ویژگیهای روایی شباهت داشته باشند، اما در فرهنگهای خود با نامها و معیارهای متفاوتی شناخته شده باشند.
در نتیجه، گسترش معنای حماسه هم فرصتی برای مقایسهی آثار مختلف فراهم میکند و هم خطر ازمیانرفتن دقت مفهومی را بهمراه دارد. اگر این واژه بدون تعیین معنای موردنظر برای هر روایت طولانی، پرشکوه، تاریخی یا قهرمانمحور بکار رود، دیگر نمیتواند تفاوتهای ساختاری و تاریخی آثار را بخوبی توضیح دهد.
بنابراین، مرز حماسه را باید هم در رابطه با ویژگیهای روایت و هم در پیوند با تاریخ کاربرد این مفهوم بررسی کرد. یک تعریف مناسب باید امکان شناخت صورتهای مختلف حماسه را فراهم سازد، بیآنکه تمام تفاوتهای تاریخی و ادبی آنها را از میان ببرد.
جایگاه سوگمان
سوگمان یکی دیگر از گونههای ادبی نزدیک به حماسهاست. هر دو میتوانند شخصیتهایی برجسته را در موقعیتهایی دشوار قرار دهند و از تعارض میان خواسته، وظیفه، قدرت و سرنوشت سخن بگویند. همچنین بسیاری از حماسهها دربردارندهی رویدادهایی سوگمانیاند و برخی سوگمانها نیز از داستانها و شخصیتهای سنت حماسی استفاده کردهاند. بهمین دلیل، مرز این دو را نمیتوان بر اساس مرگ قهرمان، وجود رنج یا پایان ناگوار تعیین کرد.
بااینحال، حماسه و سوگمان ضرورتا شیوهای یکسان برای سازماندادن تجربهی انسانی ندارند. تفاوت آنها میتواند در قالب ادبی، تمرکز روایت، نوع تعارض و زاویهی نگاه به سرنوشت شخصیتها آشکار شود. در این مرحله، هدف تنها مشخصکردن جایگاه سوگمان در کنار حماسهاست، نه بررسی کامل ساختار و نظریههای سوگمان.
اشتراک در قهرمان، تعارض و سرنوشت
یکی از مهمترین نقاط اشتراک حماسه و سوگمان، حضور شخصیتهاییست که انتخابهای آنان با پیامدهایی دشوار و گاهی برگشتناپذیر همراه میشود. این شخصیتها ممکناست فرمانروا، جنگجو، وارث یا فردی برخوردار از مسئولیتی مهم باشند و در موقعیتی قرار بگیرند که هیچ تصمیمی نتواند تمام تعارضهای موجود را از میان ببرد.
در هر دو سنت، شخصیت میتواند با ارزشهایی روبرو شود که بتنهایی معتبرند، اما در شرایطی مشخص با یکدیگر ناسازگار میشوند. وفاداری به خاندان شاید با اطاعت از فرمانروا تعارض پیدا کند، دفاع از افتخار شخصی ممکناست به دیگران آسیب برساند و تلاش برای اجرای عدالت میتواند پیامدهایی ویرانگر داشته باشد.
در چنین موقعیتهایی، کشمکش تنها برخورد قهرمان با دشمنی بیرونی نیست. شخصیت ممکناست ناچار شود دربارهی ارزشها و مسئولیتهایی تصمیم بگیرد که بخشی از هویت خود او هستند. بنابراین، تعارض میتواند هم جنبهای اجتماعی داشته باشد و هم درونی و اخلاقی باشد.
رستم و سهراب نمونهای از حضور موقعیتی سوگمانی درون سنت حماسیست. رویارویی دو پهلوان تنها از نظر توانایی رزمی اهمیت ندارد. ناآگاهی سهراب از هویت رستم و نگفتن رستم به او، نبرد را به حادثهای تبدیل میکند که معنای آن با آشکارشدن حقیقت دگرگون میشود.
در این داستان، عناصر پهلوانی و سوگمانی در یکدیگر تنیدهاند. توانایی جنگیدن که در بسیاری از موقعیتهای حماسی فضیلتی برجسته محسوب میشود، در این رویارویی به بخشی از سازوکار فاجعه تبدیل میگردد. شکست یا پیروزی نظامی دیگر برای توضیح معنای نهایی حادثه کافی نیست.
همین ظرفیت را میتوان در روایت مرگ هکتور در ایلیاد مشاهده کرد. هکتور جنگجوییست که از شهر و خانوادهی خود دفاع میکند، اما این جایگاه او را از مرگ و فقدان مصون نمیسازد. روایت، شکوه پهلوانی و آسیبپذیری انسانی را در کنار یکدیگر قرار میدهد.
در سوگمان نیز شخصیت ممکناست از توانایی، جایگاه یا فضیلتی برخوردار باشد که در شرایطی خاص نتواند از وقوع فاجعه جلوگیری کند. گاهی حتی همان ویژگیهایی که شخصیت را برجسته ساختهاند، در شکلگیری بحران نقش پیدا میکنند.
البته وجود چنین شباهتهایی بمعنای یکسانبودن قهرمان حماسی و قهرمان سوگمانی نیست. قهرمان حماسی ضرورتا سرنوشتی فاجعهبار ندارد و شخصیت سوگمانی نیز لازم نیست از قدرت یا جایگاهی پهلوانی برخوردار باشد. اشتراک اصلی در ظرفیت هر دو سنت برای نمایش تعارضهای جدی و پیامدهای برگشتناپذیر کنش انسانیست.
تفاوت چشمانداز حماسی و سوگمانی
یکی از راههای شناخت تفاوت حماسه و سوگمان، بررسی زاویهایست که اثر از آن به شخصیت و رویداد نگاه میکند. حماسه اغلب میتواند سرگذشت شخصیت را درون گسترهای از روابط اجتماعی، تبارها و دورههای تاریخی قرار دهد. در چنین ساختاری، یک حادثه ممکناست بخشی از زنجیرهای طولانی باشد که پیش از تولد شخصیت آغاز شده و پس از مرگ او نیز ادامه پیدا میکند.
سوگمان، بویژه در سنت نمایشی کلاسیک، اغلب توجه خود را بر بحرانی متمرکز میکند که در آن، ارزشها، انتخابها و محدودیتهای شخصیت با شدت فراوان آشکار میشوند. روایت ممکناست گذشتهای طولانی داشته باشد، اما ساختار نمایش بخش تعیینکنندهای از آن را در موقعیتی فشرده ارائه دهد.
این تفاوت مطلق نیست. یک حماسه میتواند حادثهای کوتاه و محدود را با تمرکزی شدید روایت کند و یک سوگمان نیز ممکناست پیامدهای رویدادها را در گسترهای سیاسی و تاریخی نشان دهد. بااینحال، تفاوت در نوع تمرکز میتواند به شناخت گرایش غالب هر اثر کمک کند.
در حماسه، مرگ قهرمان شاید پایان زندگی یک شخصیت باشد، اما روایت میتواند نشان دهد که پس از او چه اتفاقی برای خاندان، فرمانروایی یا جامعه رخ میدهد. شخصیت از میان میرود، اما داستان ممکناست از طریق نسلهای بعد یا تحول نظمی بزرگتر ادامه پیدا کند.
در سوگمان، همان مرگ میتواند نقطهی اوج فرایندی باشد که در آن، روابط شخصیت با خود، دیگران و ارزشهای جهانش به بحرانی نهایی رسیدهاند. تاکید میتواند بیشتر بر معنای فاجعه برای شخصیتها و ساختار تعارض باشد، حتی اگر پیامدهای اجتماعی آن نیز اهمیت داشته باشند.
برای نمونه، آنتیگونه اثر سوفوکل با مسئلهای روبروست که هم جنبهای خانوادگی دارد و هم سیاسی. تعارض میان خواستهی آنتیگونه برای خاکسپاری برادرش و فرمان کرئون، تقابل میان دو برداشت از وظیفه و قانون را آشکار میکند. اهمیت سوگمانی اثر از شیوهای ناشی میشود که این تعارض را به بحرانی برای شخصیتها تبدیل میکند.
در اینجا مسئله فقط آن نیست که تصمیم فرمانروا چه پیامدی برای شهر دارد، بلکه این نیز اهمیت دارد که شخصیتها چگونه در برابر الزامهای متعارض قرار میگیرند و چرا تصمیمهای آنان به فاجعه منتهی میشود.
بااینحال، نباید نتیجه گرفت که سوگمان تنها به فرد توجه دارد و حماسه فقط دربارهی جامعهاست. برخی سوگمانها آشکارا به بحرانهای سیاسی و جمعی میپردازند و برخی حماسهها نیز با دقت بسیار رنج و تعارض درونی شخصیتها را نمایش میدهند.
همچنین باید میان سوگمان بعنوان ژانری نمایشی و امر سوگمانی بعنوان کیفیتی در روایت تفاوت گذاشت. یک اثر میتواند از نظر قالب و سنت ادبی حماسه باشد، اما در بخشهایی از داستان وضعیتهایی سوگمانی ایجاد کند. برعکس، سوگمان نمایشی نیز میتواند از موضوعات، شخصیتها و مقیاس معنایی حماسی استفاده کند.
بنابراین، وجود فاجعه در یک حماسه آن را ضرورتا به سوگمان تبدیل نمیکند. همانگونه که حضور جنگ و پهلوان در سوگمان نیز برای حماسیدانستن آن کافی نیست. برای شناخت تفاوت باید به سازمان کلی اثر، شیوهی ارائهی تعارض و جایگاه رویدادها در ساختار ادبی توجه کرد.
در این مرحله، شناخت مرز حماسه و سوگمان بهمین تمایزهای مقدماتی محدود میماند. بررسی دقیقتر سوگمان نیازمند پرداختن به تاریخ این ژانر، ساختار کنش سوگمانی، جایگاه خطا و شناخت، رابطهی شخصیت با ضرورت و سرنوشت و تفاوت میان سوگمان کلاسیک و صورتهای متاخر آناست. این مباحث باید در فصل مستقلی دربارهی سوگمان بررسی شوند تا تعریف حماسه با نظریهی کامل گونهای دیگر درهم نیامیزد.
در اینجا کافیست بدانید که حماسه و سوگمان میتوانند از عناصر داستانی مشترکی استفاده کنند و حتی درون یک اثر حضور داشته باشند، اما از نظر سنت ادبی و شیوهی سازماندهی روایت ضرورتا یکسان نیستند. حماسه ممکناست سرگذشت قهرمان را در گسترهی تاریخ و زندگی جمعی قرار دهد و سوگمان میتواند همان سرگذشت را از منظر بحرانی بررسی کند که محدودیتهای کنش انسانی را آشکار میسازد. شناخت این همپوشانی و تفاوت، زمینهی لازم را برای ورود به بحث مستقل سوگمان فراهم میکند.