انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستانِ کوتاه نت‌های جاودانگی | مریم ارکانی کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Roka
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Roka

کاربر آوا
کاربر آوا
تاریخ ثبت‌نام
6/28/26
نوشته‌ها
11
  • موضوع نویسنده
  • #1
negar_1785169108930-webp.7819

نویسنده: مریم ارکانی (Roka)
ژانر: اجتماعی، روانشناختی
خلاصه:
دختری که سال‌ها از ترس و تردید، استعداد موسیقی خود را پنهان کرده است، با ورود به آموزشگاه موسیقی مسیری تازه برای غلبه بر ترس‌هایش آغاز می‌کند؛ مسیری که در آن خاطرات، رویاها و نت‌های زندگی، معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند. روایت سفری است از ترس به باور و از سکوت به صدا.​
 
آخرین ویرایش:
مشاهده فایل‌پیوست 5393
نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ داستان کوتاه | انجمن نویسندگی اوای رمان

و چنانچه از تایپ ادامه داستان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی اوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن داستان خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان داستان | انجمن نویسندگی اوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
آن روز، وقتم آزاد بود و توانستم خواهرزاده‌ی کوچکم، هانا، را به آموزشگاه موسیقی ببرم. اگرچه این دومین یا شاید سومین باری بود که به آنجا می‌آمدم، اما هر بار حس می‌کردم انگار اولین بار است.صدای سازها برایم ناآشنا بود، اما عجیب آشنا به دل می‌نشست. از فضای پر از طراوت و هیاهوی دلنشین سازها لذت می‌بردم؛ با اینکه جاهای شلوغ و پر سر و صدا را زیاد دوست ندارم.

فضای آموزشگاه، متفاوت بود. نه مثل سکوت کتابخانه که سرها در کتاب‌ها فرو رفته و ذهن‌ها در دنیای کلمات و تصاویر شناورند، بلکه اینجا، سکوتی حاکم بود که در آن، صدایی غالب بود: صدایی از جنس زندگی، از جنس هنر. البته گاهی این صداها گوش‌خراش هم می‌شدند؛ مثل صدای ویولنِ نوآموزی که نت‌ها را از بیخ اشتباه می‌زد آرشه روی سیم لغزید و صدایی خش‌دار در کلاس پیچید و صدای اعتراض استادش که در فضا می‌پیچید: «این دیگه چیه؟ چرا تمرین نکردی؟ مگه من اینطوری اجرا کردم؟»
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
خواهرزاده‌ام، هانا، داشت ترومپت می‌نواخت. صدایش، ضعیف و دور، از پشت در کلاسش به گوش می‌رسید. ناگهان، مادری با کودک خردسالش وارد شدند. بچه سازی همراه نداشت؛ حتماً برای ثبت نام آمده بودند. مادر، بی‌آنکه کلمه‌ی خاصی رد و بدل شود، وجهی را پرداخت کرد. سپس دختر کوچولو به سمت پیانوی بزرگ در گوشه‌ی سالن رفت و منتظر ماند. لحظاتی بعد، استادش به او پیوست. کودک نگاهی به مادرش انداخت و من، که گوشه‌ای نشسته بودم، با لبخندی روی صندلی کنارم جاگیر شدم.

اما من، دیگر مشغول گوشی همراهم نبودم. محو تماشای انگشتان ظریف دخترک روی کلاویه‌ها شدم. وای! با اینکه سنی نداشت، چه زیبا شروع به نواختن قطعه‌ای کرد که قبلاً شنیده بودم. معلوم بود حسابی تمرین کرده است. تشویق استادش، لبخند مادر را عمیق‌تر می‌کرد. از میان آن همه صدا، این یکی برایم دلنشین‌تر و زیباتر شده بود. لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم. نوای پیانو با صدای پرندگانی که از پنجره‌ی باز سالن می‌آمدند، در هم آمیخت. چه ترکیب زیبایی! در ذهنم، انگشتان خودم را به جای دست‌های دخترک حس کردم که روی کلاویه‌ها فرود می‌آمدند. به جای او، من بودم که آن صدا را می‌نواختم. «ای کاش من به جای او نشسته بودم…»
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
دستی روی شانه‌ام حس کردم. خواهرزاده‌ام بود؛ کلاسش تمام شده بود. شنیدن آن نوا، ناتمام ماند. در راهروی آموزشگاه، همراه هانا از پله‌ها پایین می‌رفتم. صدای بوق ماشین‌ها و همهمه‌ی مردم در خیابان، مرا از آن دنیای رویایی بیرون کشید و به واقعیت پر سر و صدای شهر پرتاب کرد.

«چه خوب که خواهرزاده‌ام استعداد نواختن دارد، هرچند صدایش متفاوت با آنچه من دوست دارم. امیدوارم یادگیری‌اش را ادامه دهد.»
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
سه روز بعد، در کافه‌ای دنج، با یکی از دوستان صمیمی‌ام مشغول خوردن قهوه و کیک بودیم. فضای تاریک کافه، دلیل محبوبیتش بود؛ اما انتخاب من و دوستم هم همین بود. کلی حرف زدیم و من گفتم: «ای کاش وقتی بچه بودم پیانو یاد می‌گرفتم. الان دیگه خیلی دیره.» دوستم که معلم زبان انگلیسی بود، گفت: «It’s never late to learn.»

«اوه، منظورت اینه که الان هم می‌تونم یاد بگیرم؟» پرسیدم. «آخه من سی سالگی رو رد کردم…» کلی خندیدیم.

شب، قبل از خواب، به حرفش فکر کردم. «چرا که نه؟» یادگیری پیانو تمام فکر و ذهنم را پر کرده بود. «حتماً دنبالش را می‌گیرم، ببینم چی می‌شود.»
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
روز بعد، در مسیر رفتن به آموزشگاه، با تردید قدم برمی‌داشتم. «آیا درست است که بروم؟ آیا نشانه‌ای هست که بفهمم کارم درست است یا نه؟» باور داشتم که قبل از انجام هر کاری، نشانه‌ها به ما می‌گویند که ادامه دهیم یا نه. مثل آن روز که برای مصاحبه کاری می‌رفتم، وسط راه یادم افتاد کیف پول و کلیدم را جا گذاشته‌ام. برگشتم، با کلی معطلی، کلید و کیف را آوردم و دیر به مصاحبه رسیدم. مصاحبه‌کننده ایرادی نگرفت و همه چیز خوب به نظر می‌رسید، اما هرگز تماسی نگرفتند. بعدها فهمیدم شرکت ورشکست شده بود. اگر آنجا مشغول به کار می‌شدم، کار فعلی‌ام را از دست می‌دادم و وقتم تلف می‌شد.

همین‌طور که در این افکار بودم، صدای تلفن همراه، سکوت ذهنم را پاره کرد. خواهرم بود. امشب به خانه‌شان دعوت کرده بود. با خوشحالی گفتم: «حتماً!» پرسید: «در چه حالی؟» با هیجان گفتم: «دارم می‌رم آموزشگاه موسیقی.»

«چی؟ ولی امروز که روز کلاس هانا نیست!»

«نه، من برای خودم می‌رم. اونجا آدم از هر سنی میاد.»

با ناباوری خندید. «تو حالت خوبه؟ سنت از سن یادگیری گذشته. نهایت باید از پانزده سالگی شروع می‌کردی. الان دیگه خیلی دیره! تازه فیلت یاد هندوستان کرده!» دوباره خندید و گفت: «اصلاً نرو! ما رو می‌شناسن، آبرومون رو می‌بری! نکنه می‌خوای با هانا بشینی یاد بگیری؟» و بعد صدای خنده‌اش اوج گرفت. «بیا اول از هانا یاد بگیر…»

قدم‌هایم آهسته‌تر شد، گویی زمین زیر پایم سنگین شده بود. لبخندم، که پیش از این چون نوری کم‌سو در افکارم می‌سوخت، حالا کاملاً محو گشته بود. صدای خنده‌ی خواهرم، کلماتش، در سرم می‌پیچید؛ مثل وزوزی آزاردهنده در گوش. «شاید راست می‌گوید. شاید این علاقه‌ی من، فقط یک خیال واهی است. یک دل‌خوشی زودگذر در آستانه‌ی سی سالگی. چرا باید خودم را در موقعیتی قرار دهم که دیگران، خانواده‌ام، مرا مسخره کنند؟ دوستم… او هم شاید فقط از سر لطف، مرا امیدوار کرده بود.»

این افکار مثل خوره به جانم افتاده بودند. احساس می‌کردم تا دم در این آموزشگاه موسیقی آمده‌ام، درست مثل همان روزی که برای مصاحبه کاری رفتم و در نهایت، چیزی جز اتلاف وقت عایدم نشد. حس کردم دارم اشتباه می‌کنم. این تردید، سنگین‌تر از هر مانعی، مرا به عقب می‌راند.
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
نفس عمیقی کشیدم. «اگر باز هم مانعی ببینم، حتی درست جلوی در، برمی‌گردم. حداقل این بار پشیمان نخواهم شد که امتحان نکرده‌ام.» این را به خودم گفتم، با صدایی که در گلو گیر کرده بود. با همین شک و تردید، راه افتادم.

ساختمان آموزشگاه، همان‌قدر که دور بود، حالا نزدیک به نظر می‌رسید. هیچ مانعی نبود. پله‌ها را بالا رفتم. صدای موسیقی، آرام و پر از زندگی، از درون می‌آمد. قلبم تند می‌زد. در را که باز کردم، جز منشی، استاد پیانو، مردی جاافتاده با نگاهی عمیق، پشت میز نشسته بود.

با صدایی که از لرزش می‌لرزید، سلام کردم. «استاد، امکانش هست… من پیانو یاد بگیرم؟ خیلی علاقه دارم، اما تا حالا فرصت نداشتم.» حرفم را تمام نکردم که استاد با لبخندی که گوشه‌ی لبش نشست، گفت: «چرا نتونی؟ چند سالته مگه؟»

«سی و یک سالمه.»
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
استاد سرش را به آرامی تکان داد، انگار نه انگار که این سن مانعی بزرگ است. نگاهش پر از اطمینان بود. گفت: «سن مهم نیست، مهم علاقه‌ی توئه. اگه واقعاً دوست داری و تلاش کنی، حتماً می‌تونی یاد بگیری. خیلی‌ها در سن‌های بالاتر شروع کردن و موفق شدن.»

حرف‌هایش مثل آبی خنک بر آتش تردیدهایم بود. احساس سبکی عجیبی کردم. انگار باری سنگین از دوشم برداشته شده بود. لبخندی روی لبانم نشست که دیگر خبری از لرزش در آن نبود. با هیجان، مراحل ثبت نام را طی کردم. احساس موفقیت و رضایت، وجودم را پر کرده بود. انگار همین چند لحظه پیش بود که داشتم به برگشتن فکر می‌کردم، اما حالا، در میان این فضای پر از موسیقی، آینده‌ای روشن را پیش روی خود می‌دیدم. اولین نت‌ها، شاید هنوز از انگشتان من بیرون نیامده بودند، اما در دلم، سمفونیِ آغاز را می‌شنیدم.
 
آن شب تا دیر وقت خوابم نبرد. چشم‌هایم را بستم و خودم را تصور کردم که در میان جمعی از مهمان‌ها، پشت پیانویی بزرگ نشسته‌ام و آهنگی دلنشین می‌نوازم. با تمام شدن آخرین نت، صدای تشویق مهمان‌ها در سالن پیچید و لبخندی روی لبم نشست.

ناگهان خاطره‌ای قدیمی در ذهنم جان گرفت.

هفت یا هشت سال بیشتر نداشتم. در خانه‌ی یکی از اقوام، پیانوی بزرگی گوشه‌ی سالن قرار داشت. دختری هم‌سن خودم پشت آن نشست و شروع به نواختن کرد. نمی‌دانستم چه قطعه‌ای می‌نوازد، اما از شنیدن آن صداها لذت می‌بردم. همان چند دقیقه کافی بود تا بفهمم بعضی صداها فقط شنیده نمی‌شوند؛ جایی در ذهن و دل آدم خانه می‌کنند.

بعد از آنکه مهمان‌ها دور هم مشغول صحبت شدند و پیانو برای چند لحظه تنها ماند، آرام به سمتش رفتم. با تردید دستم را روی کلاویه‌ها گذاشتم. صدای ناموزونی از پیانو بلند شد و چند نفر با تعجب نگاهم کردند.

از خجالت، گونه‌هایم داغ شد؛ اما دستم را برنداشتم.

بی‌آنکه چیزی از موسیقی بدانم، انگشتانم را آرام روی کلاویه‌ها می‌لغزاندم. صدایی که به گوش می‌رسید، هیچ شباهتی به نوای زیبای چند دقیقه قبل نداشت، اما برای من، همان لمس سرد و صیقلی کلاویه‌ها، لذتی عجیب و فراموش‌نشدنی داشت.

شاید همان روز، بی‌آنکه خودم بدانم، پیانو آرام‌آرام جایی در قلبم پیدا کرد.

شاید آن روز هنوز هیچ نتی را نمی‌شناختم، اما همان چند صدای پراکنده، نخستین نت‌های ماندگار زندگی‌ام شدند.

Roka
 
عقب
بالا