•پیرنگ:
پیرنگ حول محور شخصیت و تجربههای عاطفی و روانی او میچرخد. داستان دارای سیر خطی با گرهافکنیهای روانی و درونی است؛ تمرکز بیشتر روی احساسات و کنشهای ذهنی است تا وقایع بیرونی، سیر داستانی روان و قابل دنبال کردن است، پایان داستان تا حدودی باز و عشق میان قبرستان، بازگشت، گفتوگو زیباست اما کمی کلیشه ای محسوب میشود و این پایان با محو شدن شخصیت تاحدی قابل پیش بینی است اگر چرخش یا نکتهای غیرمنتظره در پایان گنجانده میشد و نقطهای راز آلود باقی میماند تا خواننده را به تفکر وادار کند تأثیرگذاری بیشتری میتوانست داشته باشد.
•گرهافکنی و گرهگشایی:
گره اصلی داستان در کشمکش درونی شخصیت اصلی و احساس تنهایی و اضطراب اوست. گرهگشایی به صورت نمادین و باز اتفاق میافتد و پایان کاملاً بسته نیست، گرهگشایی هنری و استعاری است.
•لحن و روایت:
لحن داستان غالباً ادبی است و دیالوگ های زیادی دیده نمیشود اما در پارت های پایانی دیالوگ ها محاوره بیان شدند. روایت اول شخص و محدود به ذهن لوسل است و این باعث میشود خواننده با احساسات او همزادپنداری کند، گاهی زیادهروی در توصیفهای احساسی باعث کندی روایت میشود.
نویسنده خیلی از احساسات را مستقیماً نمیگوید، بلکه در لایههای زیبا و نیمهابهام منتقل میکند این کار فرصتی برای خواننده میگذارد که خودش در معناها تأمل کند که نقطهی قوتی برا قلم شما محسوب میشود اما باید توجه داشت ضربآهنگ (ریتم) کند نشود در جایی که احساس زیاد است، جملهها کوتاهتر باشند، در جایی که تأمل است، کمی طولانیتر باشند. تغییر زاویه دید از اول شخص به دانای کل و همچنین تغییر ناگهانی سبک قلم در پارت های آخر اتفاق جذابی است اما ریسک زیادی دارد چون گاهی اوقات ممکن است برای خواننده آزار دهنده باشد و اغلب نویسنده ها از یک زاویه دید و سبک تا انتهای داستان استفاده میکنند.
در روایت داستان قسمتهایی هست که تقریباً چندبار گفته میشود «میمُردم، اما نمیمُردم»، «هر شب میرفتم»، «آتش و سوختن» و امثال آنها. این تکرارها گاهی از شدت تأثیر میکاهد نکته قابل توجه دیگر اینکه بهتر است بین تکرار برای تأکید و تکرار غیرضروری تعادل برقرار کرد.
•شخصیتپردازی:
لوسل شخصیت پیچیده و چندبعدی است، با احساسات متناقض و عاطفی عمیق، به شخصیتهای فرعی داستان کمتر پرداخته شده بود که به دلیل کوتاه بودن داستان این اتفاق طبیعی است، شخصیتپردازی اصلی موفق است اما بهتر بود کمی از گذشته لوسل اضافه کرد تا خواننده بفهمد چه اتفاقی افتاده و چرا او به این وضعیت رسیده، اگر در میانه داستان شخصیت اندکی عمق میگرفت یعنی با اضافه کردن خاطرات خوب یا تلخ، آرزوها، ترسها به همراه توصیفات احساسی که وجود داشت شخصیت واقعی تری رقم میخورد.
•فضا و صحنهپردازی:
فضاسازی غالباً نمادین است؛ شعلهها، رقص و تاریکی برای انتقال حالت ذهنی شخصیت به کار رفتهاند. صحنهها کوتاه و جزئیات بصری محدود اما اثرگذار و احساسی هستند، در برخی صحنه ها اشاره دقیق تر به مکان و فضا و دادن سرنخ های مشخص تر به خواننده میتوانست فضا و صحنه را واقعی تر نشان دهد.
•توصیفات:
توصیفات احساسی و استعاری و زیبا و شاعرانه استفاده شده بود اما گاهی سنگینی احساسات بر شفافیت داستان غلبه میکند و توصیفات اغراق آمیز و طولانی خواننده را دچار سردرگمی میکند بهتر بود به جای استفاده بیش از حد از توصیفات حسی کمی بیشتر به توصیفات مکانی و محیط میپرداختید. استفاده بیشتر از حواس پنجگانه و توصیف بوی چوب، خاک، گرمای آتش و.. هم میتوانست داستان را جذاب تر و واقعی تر نشان دهد.
•دیالوگ و منولوگ:
دیالوگها محدودند و بیشتر منولوگها هستند. جدا کردن دیالوگ و منولوگ در متن مشخص و قابل تشخیص است، اما گاهی طولانی بودن مونولوگ باعث کندی روایت میشود.
•علائم نگارشی و اصول درستنویسی:
علائم نگارشی عمدتاً صحیح استفاده شدهاند، اما در برخی جملات طولانی، نقطهگذاری میتواند دقیقتر باشد.
•اندازه و هدفمندی پارتها:
پارتها کوتاه و هدفمند هستند، هر بخش روی یک حس یا وضعیت تمرکز دارد. اما پیوستگی پارتها گاهی به خاطر استفاده زیاد از استعاره کمی سخت دنبال میشود.
سخن منتقد:
در نهایت لذت بردم از خوندن داستان زیبات و خیلی دوستش داشتم تحت تاثیر غم شخصیت قرار گرفتم🥲
به امید موفقیت روزافزون قلمت مانا خوشگله🍓