- تاریخ ثبتنام
- 8/11/24
- نوشتهها
- 42
- موضوع نویسنده
- #1
چامیک بهعنوان منبع تولید شگرد
چامیک، اگر بخواهد چیزی بیش از یک نقشهی خاموش باشد، باید نشان دهد که چگونه اندیشه به ابزار بدل میشود، چگونه فهم سازوکار آثار میتواند خود را به شکل فنون ادبی بروز دهد. هر اثر، پیش از آنکه به تکنیک برسد، در قلمرو امکان تنفس میکند، در جایی که تخیل هنوز سرکش و بیمهارست. اما همین تخیل، برای آنکه بتواند بر صفحه بنشیند، ناگزیرست از نظمی پیروی کند که پیش از واژه، پیش از وزن و پیش از روایت، در ژرفای اندیشه پدیدار شدهاست. اینجا همان جاییست که چامیک از مقام نظریه به مقام زایش شگرد قدم میگذارد، جایی که قواعد نه از بیرون تحمیل میشوند و نه از دفترهای آموزشی و دستورها، بلکه از دل ضرورت خود اثر سر برمیآورند.
و هنگامی که این گذار نخست شکل گرفت، چامیک از سطح انتزاع فاصله میگیرد و به جایی میرسد که میتوان آن را حوزهی کاربرد اثر نامید، جایی که نظریه دیگر صرفا حکم نمیدهد، بلکه میسازد. همانند معماری که نخست اسکلت بنا را تصور میکند و سپس جزئیات را از آن بیرون میکشد، چامیک نیز ترسیم ساختار بنیادین تخیل را میبیند و از آن ابزارهای روایی، موسیقایی یا معنایی استخراج میکند. در اینجا شگرد ادبی نه یک ترفند ساده بلکه شکل تثبیتشدهی یک ضرورتاست. اگر روایتی به شکست زمانی نیاز دارد، این نیاز از ریشهی جهانبینی اثر میجوشد، نه از مد روز. اگر چامهای بر تنگگیری واژگانی بنا میشود، این انتخاب نتیجهی هندسهی درونی معناست، نه یک آرایش سطحی. لذا چامیک به ما میآموزد که شگرد ادبی را باید همچون میوهی روییده بر شاخهی یک درخت دانست، نه همچون یک آویزهی زینتی.
با همهی آنچه که گفتم، هنوز پرسش بنیادین پابرجاست: چگونه نظریه، میتواند به ابزارهای اجرایی بدل شود؟ پاسخ، در نقطهای نهفتهاست که اندیشه و فرم ادبی به هم میرسند. چامیک، بهمحض آنکه ساختار پنهان را کشف میکند، راه را برای ترجمهی این ساختار بصورت ادبیات میگشاید. برای مثال، فهم ارسطویی از حرکت تراژیک، از آغاز تا شناسایی، در دست نویسنده به شگرد گرهافکنی و گرهگشایی بدل میشود. نگاه قدامهبنجعفر به تناسب لفظ و معنا، در قلم نویسنده به شگرد فشردگی زبانی تبدیل میگردد. دیدگاه شمس قیس که موسیقی را محور میداند، در آثار شاعران به فنونی چون ضرباهنگ، توازن و حذف اضافات بدل میشود. نظریههای ادبی در ذات خود شگرد نیستند، اما بذر شگردهایند، بذرهایی که اگر در خاک تخیل کاشته شوند، میتوانند به پیدایش شگردهای نو بیانجامند.
اکنون اگر گامی پیش بگذارم، به گفتن این واقعیت نزدیک میشوم که شگرد ادبی هرگز از بیرون به اثر تحمیل نمیشود، بلکه از دل رابطهی سهگانهی جهانبینی و تخیل و فرم سربرمیآورد. این سهگانه همان موتور چامیکیست که نویسنده، خواه آگاه باشد خواه نه، از طریق آن جهان خود را معماری میکند. هنگامی که یک جهانبینی خاص، مثلا جهانبینی برآمده از شک و گسست، بر تخیل نویسنده سایه میافکند، شگرد آن اثر نیز بهسوی شکستن روایت، گریز از خطیبودن و گسستن زبان میل مییابد. برعکس، جهانبینیهای مبتنی بر وحدت و یگانگی، شگردهایی همچون تکرار ساختاری، دوران و بازگشت را تولید میکنند. چامیک، در این معنا، منبع تولید شگردست زیرا نسبت پنهان میان این سه ساحت را آشکار مینماید.
و سرانجام، وقتی این نسبتها روشن شد، شگرد نتنها از دل نظریه زاده میشود، بلکه خود به نظریه بازمیگردد. یعنی اثر، پس از ساختهشدن، دوباره بسطی تازه از چامیک را پیش چشم ما میگذارد. شگرد که امروز زاده میشود، فردا به قاعدهی تازهای در چامیک بدل میگردد. این رفتوبرگشت دائمی، چرخهی حیات ادبیاتاست: از نظریه به فن، و از فن به نظریه. چامیک، در مقام سرچشمه، این چرخه را ممکن میسازد، و نویسنده، با گوش سپردن به ضربآهنگ آن، میتواند جهان خود را بسازد، نه بر اساس نسخههای آماده، بلکه بر اساس منطقی که از ژرفای اثر خودش میجوشد.
و چون چامیک، این نقشهی خاموش آفرینش، بذر شگرد را در دل خود میپروراند، گام بعدی ناگزیر پیش روی میافتد: اکنون که شرح دادم چگونه نظریه میتواند ابزار بسازد و چگونه سازوکارهای پنهان به فنون بدل میشوند، نوبت به طرح این پرسش میرسد که این شگردها چه نسبتی با خود چامیک دارند؟ آیا شگرد تنها ابزاری اجراییست یا خود چامیک را متجسم میکند؟ آیا فن، صرفا نتیجهی اندیشهاست یا همان اندیشهی مجسم؟ این پرسش راه را به قلمرویی تازه میگشاید، قلمرویی که در آن شگرد نه روش بلکه تحققاست، تحقق یک دستگاه زیباییشناختی در کالبد زبان، روایت یا موسیقی جمله.
شگرد بمثابه تحقق چامیک
شگرد، پیش از آنکه در قامت ترفندی روایی یا آرایشی زبانی ظاهر شود، لحظهایست که چامیک از ساحت اندیشه بیرون میآید و در عرصهی عمل پا میگذارد. چامیک، تا زمانی که تنها شبکهای از مفاهیم باشد، همچون طرحی معماریست که هنوز هیچ دیواری از آن افراشته نشده. اما هنگامی که نویسنده دستبکار میشود و نخستین جمله را بر صفحه مینشاند، این طرح انتزاعی به سنگ و آجر تبدیل میشود، جایی که اندیشهی زیباییشناختی جای خود را به رفتار زیباییشناختی میدهد. شگرد دقیقا همین رخدادست: لحظهای که نظریه تن میگیرد و به شکل، به وزن، به مکث، به ریتم، به شکست و پیوست روایت تبدیل میشود، لحظهای که چامیک، از حالت دانستن به حالت بودن تغییر میکند.
اکنون میخواهم کمی ژرفتر بروم. شگرد هرگز ساختهی دست نیست، اگرچه با دست پدید میآید. فن بظاهر نتیجهی مهارتاست، اما در بنیاد خود زادهی جهانبینیست. نویسندهای که جهان را گسسته میبیند، شگرد گسست را به کار میگیرد، نویسندهای که جهان را در مدار تکرار میبیند، شگرد بازگشت را برمیگزیند. پس شگرد، تولد بیرونی یک نظم درونیست، تجسم همان نظام زیباییشناختی که در پس ذهن، پنهان و خاموش عمل میکرد. در این معنا، فن نه اختراعاست، نه تقلید، بلکه شکلیست که جهانبینی برای ظهور خود انتخاب میکند. هر شگردی از پیش دارای فلسفهایست، هتا اگر نویسنده به زبان نیاوردش، یا اندیشهی آن نیز از مخیلهاش نگذشته باشد.
اینک، اگر بخواهم دمی مکث کنم و از زاویهای دیگر نگاه کنم، خواهم دید که شگرد همیشه آنجاست که زبان یا روایت بروز میکنند. فقدان شگرد همانجاست که اثر منفعلاست، تسلیم جریان عادت. اما جایی که زبان خود را میپیچاند، جایی که روایت از مسیر هموار بیرون میجهد، جایی که ریتم چامه شکلی غیرمتعارف میگیرد، آنجا شگرد حضور دارد، و حضور شگرد یعنی حضور چامیک در عمل. گویی چامیک دست نویسنده را گرفته و او را از راهی عبور میدهد که بدون آن هرگز قدم در آن نمیگذاشت. شگرد، اینگونه، جنبهی حرکتی نظریهی ارسطوییست، نظریهای که راه میرود، نفس میکشد، و در سطرها رد پا میگذارد.
اما برای آنکه حلقهی پیوند کامل شود، باید دانست که شگرد نه تنها تحقق چامیکاست، بلکه محک آن نیز هست. چامیکی که نتواند شگرد تولید کند، یا چامیکی مبهماست یا بینیرو. برعکس، هرگاه شگردی در اثر پدید میآید که ضرورت آن حس میشود و نه تحمیل و تصنعش، میتوان مطمئن بود که در عمق آن، چامیکی زنده نهفتهاست. فن خوب، همواره نشانهی نظریهی درستاست. به همین دلیلاست که بسیاری از نویسندگان بزرگ، پیش از آنکه نظریهپرداز باشند، صاحب یک نظام زیباییشناختی نانوشتهاند، نظامی که تنها از خلال شگردهای آنان فهم میشود. چامیک در آثار آنان نه در صفحات و در میان خطوط و واژگان، بلکه در رفتار متن آشکار میگردد.
و اگر بخواهم گامی دیگر پیش بگذارم، باید اعتراف کنم که شگرد، در نهایت، آزمونگاه زیباییشناسیست. زیباییشناسی تا زمانی که به زبان نمیآید، تنها اندیشهای در قلمروی فلسفهاست. اما در شگردست که فرمی خاص، یک ضرباهنگ، یک نوع نگاه به زمان یا زاویهی دید، حقیقت آن زیباییشناسی را نشان میدهد. شگرد قضاوتپذیرست، زیرا دیده میشود، شنیده میشود، حس میشود. شگرد همان جاییست که زیباییشناسی از انتزاع فاصله میگیرد و در تجربهی خواننده تجسد مییابد. پس اگر چامیک روح باشد، شگرد بدن آناست، و اگر چراغ باشد، شگرد مسیریست که نور آن بر آن میافتد.
در نهایت، باید دانست که رابطهی میان چامیک و شگرد رابطهای یکسویه نیست، شگرد نیز میتواند چامیک را بیافریند. بسیاری از تحولهای بزرگ ادبی نتیجهی آن بوده که نویسندهای شگردی نو آفریده و چامیکی تازه از دل آن سر برآوردهاست. گاه شکل، معنا را میسازد و فن، فلسفهای تازه برمیکشد. این چرخهی دوسویهاست که ادبیات را زنده نگاه میدارد: نظریه، فن را میزاید، فن نظریه را تغذیه میکند و هر دو در میانهی اثر به هم میرسند و تعادلی میسازند که تنها در عمل، در متن، در تجربهی خواندن، میتوان به آن پی برد.
اما هنوز پرسشی پنهان چون رگی زیر پوست میتپد: اگر شگرد تجسم چامیکاست، اگر فن در حکم کالبد اندیشهاست، آنگاه این دو با هم چه نسبتی دارند؟ آیا این اندیشهاست که شگرد را میآفریند، یا شگردست که اندیشه را جهت میدهد و به آن شکل میبخشد؟ برای پاسخ به این پرسش ناگزیرم پا به میدانی قدیمی و همیشه مناقشهبرانگیز بگذارم: میدان نزاع میان چامیک و فرمالیسم، جایی که یکسو باور دارد معنا سرچشمهی فرماست و سوی دیگر میگوید فرم خود بتنهایی جهان میآفریند. این جدال دیرینه، کلید فهم ایناست که کدام یک تقدم دارند، شگرد یا اندیشه؟ و اکنون در آستانهی ورود به همین میدانگاه ایستادهام.
چامیک، اگر بخواهد چیزی بیش از یک نقشهی خاموش باشد، باید نشان دهد که چگونه اندیشه به ابزار بدل میشود، چگونه فهم سازوکار آثار میتواند خود را به شکل فنون ادبی بروز دهد. هر اثر، پیش از آنکه به تکنیک برسد، در قلمرو امکان تنفس میکند، در جایی که تخیل هنوز سرکش و بیمهارست. اما همین تخیل، برای آنکه بتواند بر صفحه بنشیند، ناگزیرست از نظمی پیروی کند که پیش از واژه، پیش از وزن و پیش از روایت، در ژرفای اندیشه پدیدار شدهاست. اینجا همان جاییست که چامیک از مقام نظریه به مقام زایش شگرد قدم میگذارد، جایی که قواعد نه از بیرون تحمیل میشوند و نه از دفترهای آموزشی و دستورها، بلکه از دل ضرورت خود اثر سر برمیآورند.
و هنگامی که این گذار نخست شکل گرفت، چامیک از سطح انتزاع فاصله میگیرد و به جایی میرسد که میتوان آن را حوزهی کاربرد اثر نامید، جایی که نظریه دیگر صرفا حکم نمیدهد، بلکه میسازد. همانند معماری که نخست اسکلت بنا را تصور میکند و سپس جزئیات را از آن بیرون میکشد، چامیک نیز ترسیم ساختار بنیادین تخیل را میبیند و از آن ابزارهای روایی، موسیقایی یا معنایی استخراج میکند. در اینجا شگرد ادبی نه یک ترفند ساده بلکه شکل تثبیتشدهی یک ضرورتاست. اگر روایتی به شکست زمانی نیاز دارد، این نیاز از ریشهی جهانبینی اثر میجوشد، نه از مد روز. اگر چامهای بر تنگگیری واژگانی بنا میشود، این انتخاب نتیجهی هندسهی درونی معناست، نه یک آرایش سطحی. لذا چامیک به ما میآموزد که شگرد ادبی را باید همچون میوهی روییده بر شاخهی یک درخت دانست، نه همچون یک آویزهی زینتی.
با همهی آنچه که گفتم، هنوز پرسش بنیادین پابرجاست: چگونه نظریه، میتواند به ابزارهای اجرایی بدل شود؟ پاسخ، در نقطهای نهفتهاست که اندیشه و فرم ادبی به هم میرسند. چامیک، بهمحض آنکه ساختار پنهان را کشف میکند، راه را برای ترجمهی این ساختار بصورت ادبیات میگشاید. برای مثال، فهم ارسطویی از حرکت تراژیک، از آغاز تا شناسایی، در دست نویسنده به شگرد گرهافکنی و گرهگشایی بدل میشود. نگاه قدامهبنجعفر به تناسب لفظ و معنا، در قلم نویسنده به شگرد فشردگی زبانی تبدیل میگردد. دیدگاه شمس قیس که موسیقی را محور میداند، در آثار شاعران به فنونی چون ضرباهنگ، توازن و حذف اضافات بدل میشود. نظریههای ادبی در ذات خود شگرد نیستند، اما بذر شگردهایند، بذرهایی که اگر در خاک تخیل کاشته شوند، میتوانند به پیدایش شگردهای نو بیانجامند.
اکنون اگر گامی پیش بگذارم، به گفتن این واقعیت نزدیک میشوم که شگرد ادبی هرگز از بیرون به اثر تحمیل نمیشود، بلکه از دل رابطهی سهگانهی جهانبینی و تخیل و فرم سربرمیآورد. این سهگانه همان موتور چامیکیست که نویسنده، خواه آگاه باشد خواه نه، از طریق آن جهان خود را معماری میکند. هنگامی که یک جهانبینی خاص، مثلا جهانبینی برآمده از شک و گسست، بر تخیل نویسنده سایه میافکند، شگرد آن اثر نیز بهسوی شکستن روایت، گریز از خطیبودن و گسستن زبان میل مییابد. برعکس، جهانبینیهای مبتنی بر وحدت و یگانگی، شگردهایی همچون تکرار ساختاری، دوران و بازگشت را تولید میکنند. چامیک، در این معنا، منبع تولید شگردست زیرا نسبت پنهان میان این سه ساحت را آشکار مینماید.
و سرانجام، وقتی این نسبتها روشن شد، شگرد نتنها از دل نظریه زاده میشود، بلکه خود به نظریه بازمیگردد. یعنی اثر، پس از ساختهشدن، دوباره بسطی تازه از چامیک را پیش چشم ما میگذارد. شگرد که امروز زاده میشود، فردا به قاعدهی تازهای در چامیک بدل میگردد. این رفتوبرگشت دائمی، چرخهی حیات ادبیاتاست: از نظریه به فن، و از فن به نظریه. چامیک، در مقام سرچشمه، این چرخه را ممکن میسازد، و نویسنده، با گوش سپردن به ضربآهنگ آن، میتواند جهان خود را بسازد، نه بر اساس نسخههای آماده، بلکه بر اساس منطقی که از ژرفای اثر خودش میجوشد.
و چون چامیک، این نقشهی خاموش آفرینش، بذر شگرد را در دل خود میپروراند، گام بعدی ناگزیر پیش روی میافتد: اکنون که شرح دادم چگونه نظریه میتواند ابزار بسازد و چگونه سازوکارهای پنهان به فنون بدل میشوند، نوبت به طرح این پرسش میرسد که این شگردها چه نسبتی با خود چامیک دارند؟ آیا شگرد تنها ابزاری اجراییست یا خود چامیک را متجسم میکند؟ آیا فن، صرفا نتیجهی اندیشهاست یا همان اندیشهی مجسم؟ این پرسش راه را به قلمرویی تازه میگشاید، قلمرویی که در آن شگرد نه روش بلکه تحققاست، تحقق یک دستگاه زیباییشناختی در کالبد زبان، روایت یا موسیقی جمله.
شگرد بمثابه تحقق چامیک
شگرد، پیش از آنکه در قامت ترفندی روایی یا آرایشی زبانی ظاهر شود، لحظهایست که چامیک از ساحت اندیشه بیرون میآید و در عرصهی عمل پا میگذارد. چامیک، تا زمانی که تنها شبکهای از مفاهیم باشد، همچون طرحی معماریست که هنوز هیچ دیواری از آن افراشته نشده. اما هنگامی که نویسنده دستبکار میشود و نخستین جمله را بر صفحه مینشاند، این طرح انتزاعی به سنگ و آجر تبدیل میشود، جایی که اندیشهی زیباییشناختی جای خود را به رفتار زیباییشناختی میدهد. شگرد دقیقا همین رخدادست: لحظهای که نظریه تن میگیرد و به شکل، به وزن، به مکث، به ریتم، به شکست و پیوست روایت تبدیل میشود، لحظهای که چامیک، از حالت دانستن به حالت بودن تغییر میکند.
اکنون میخواهم کمی ژرفتر بروم. شگرد هرگز ساختهی دست نیست، اگرچه با دست پدید میآید. فن بظاهر نتیجهی مهارتاست، اما در بنیاد خود زادهی جهانبینیست. نویسندهای که جهان را گسسته میبیند، شگرد گسست را به کار میگیرد، نویسندهای که جهان را در مدار تکرار میبیند، شگرد بازگشت را برمیگزیند. پس شگرد، تولد بیرونی یک نظم درونیست، تجسم همان نظام زیباییشناختی که در پس ذهن، پنهان و خاموش عمل میکرد. در این معنا، فن نه اختراعاست، نه تقلید، بلکه شکلیست که جهانبینی برای ظهور خود انتخاب میکند. هر شگردی از پیش دارای فلسفهایست، هتا اگر نویسنده به زبان نیاوردش، یا اندیشهی آن نیز از مخیلهاش نگذشته باشد.
اینک، اگر بخواهم دمی مکث کنم و از زاویهای دیگر نگاه کنم، خواهم دید که شگرد همیشه آنجاست که زبان یا روایت بروز میکنند. فقدان شگرد همانجاست که اثر منفعلاست، تسلیم جریان عادت. اما جایی که زبان خود را میپیچاند، جایی که روایت از مسیر هموار بیرون میجهد، جایی که ریتم چامه شکلی غیرمتعارف میگیرد، آنجا شگرد حضور دارد، و حضور شگرد یعنی حضور چامیک در عمل. گویی چامیک دست نویسنده را گرفته و او را از راهی عبور میدهد که بدون آن هرگز قدم در آن نمیگذاشت. شگرد، اینگونه، جنبهی حرکتی نظریهی ارسطوییست، نظریهای که راه میرود، نفس میکشد، و در سطرها رد پا میگذارد.
اما برای آنکه حلقهی پیوند کامل شود، باید دانست که شگرد نه تنها تحقق چامیکاست، بلکه محک آن نیز هست. چامیکی که نتواند شگرد تولید کند، یا چامیکی مبهماست یا بینیرو. برعکس، هرگاه شگردی در اثر پدید میآید که ضرورت آن حس میشود و نه تحمیل و تصنعش، میتوان مطمئن بود که در عمق آن، چامیکی زنده نهفتهاست. فن خوب، همواره نشانهی نظریهی درستاست. به همین دلیلاست که بسیاری از نویسندگان بزرگ، پیش از آنکه نظریهپرداز باشند، صاحب یک نظام زیباییشناختی نانوشتهاند، نظامی که تنها از خلال شگردهای آنان فهم میشود. چامیک در آثار آنان نه در صفحات و در میان خطوط و واژگان، بلکه در رفتار متن آشکار میگردد.
و اگر بخواهم گامی دیگر پیش بگذارم، باید اعتراف کنم که شگرد، در نهایت، آزمونگاه زیباییشناسیست. زیباییشناسی تا زمانی که به زبان نمیآید، تنها اندیشهای در قلمروی فلسفهاست. اما در شگردست که فرمی خاص، یک ضرباهنگ، یک نوع نگاه به زمان یا زاویهی دید، حقیقت آن زیباییشناسی را نشان میدهد. شگرد قضاوتپذیرست، زیرا دیده میشود، شنیده میشود، حس میشود. شگرد همان جاییست که زیباییشناسی از انتزاع فاصله میگیرد و در تجربهی خواننده تجسد مییابد. پس اگر چامیک روح باشد، شگرد بدن آناست، و اگر چراغ باشد، شگرد مسیریست که نور آن بر آن میافتد.
در نهایت، باید دانست که رابطهی میان چامیک و شگرد رابطهای یکسویه نیست، شگرد نیز میتواند چامیک را بیافریند. بسیاری از تحولهای بزرگ ادبی نتیجهی آن بوده که نویسندهای شگردی نو آفریده و چامیکی تازه از دل آن سر برآوردهاست. گاه شکل، معنا را میسازد و فن، فلسفهای تازه برمیکشد. این چرخهی دوسویهاست که ادبیات را زنده نگاه میدارد: نظریه، فن را میزاید، فن نظریه را تغذیه میکند و هر دو در میانهی اثر به هم میرسند و تعادلی میسازند که تنها در عمل، در متن، در تجربهی خواندن، میتوان به آن پی برد.
اما هنوز پرسشی پنهان چون رگی زیر پوست میتپد: اگر شگرد تجسم چامیکاست، اگر فن در حکم کالبد اندیشهاست، آنگاه این دو با هم چه نسبتی دارند؟ آیا این اندیشهاست که شگرد را میآفریند، یا شگردست که اندیشه را جهت میدهد و به آن شکل میبخشد؟ برای پاسخ به این پرسش ناگزیرم پا به میدانی قدیمی و همیشه مناقشهبرانگیز بگذارم: میدان نزاع میان چامیک و فرمالیسم، جایی که یکسو باور دارد معنا سرچشمهی فرماست و سوی دیگر میگوید فرم خود بتنهایی جهان میآفریند. این جدال دیرینه، کلید فهم ایناست که کدام یک تقدم دارند، شگرد یا اندیشه؟ و اکنون در آستانهی ورود به همین میدانگاه ایستادهام.
آخرین ویرایش: