انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستانک گرگ دل شکسته| seti کاربر انجمن آوای رمان

seti keuty

کاربر آوا
کاربر آوا
تاریخ ثبت‌نام
11/14/25
نوشته‌ها
1
  • موضوع نویسنده
  • #1
نام اثر: داستانک گرگ عاشق
تاریخ شروع:۱۴۰۴/۶/۲۶
نویسنده:seti


از زبان (گرگ)

امروز با پدرم قراره به شکار بریم خیلی هیجان دارم برای گرفتن طعمه پدرم که جلوتر از من راه می اوفتاد گفت:باف اگه طبق اون چیزایی که بهت یاد دادم پیش بری میتونی در اینده جا تو پای پدرت بزاری و گله گرگ های بد بشی.
داشتم از شدت ذوق دیونه میشدم بلخره من میشم رئیسس وای این عالیه
داشتم از ذوق میمردم که صدای پدر اروم بلند شد
پدر:اونجاس اروم برو تو اهوی کوچولو رو بگیر منم مادرشو که رئیس گله اهویان الماس هس .
بادقت به بچه اهو زل زدم ناگهانی قلبم بی جهت میتوبید مات و حیرت این اهوی زیبا شده بودم
پدرم با غرش حمله کرد منم تقلید از اون حمله کردم رییس اهو ها به دست پدرم زخمی شد وحالا نوبت من بود صدای اهو ی کوچک با گریه اغشته بود
اهوی کوچک:مادر مادر ولش کن
صدای رییس گله اومد با فریاد خطاب به اهو کوچیکه
رییس اهویان الماس:فرار کن دلیا فرار کن
اون هم گریه میکرد اروم سمتش رفتم ناگهان با دیدنم فرار کرد و پا تند کردم و دنبالش دوییدم اون میرفت من میرفتم اخرش یه دره ای جلوی رومون بود سریع سمتش رفتم و از دمش گرفتم و کشیدم چند قدمی با دره فاصله داشت
دلیا:ولم کن،ولم کن
من:دیونه اگه ولت کنم میری تو دره!
یهو به پایین نگاه کرد و عقب عقب اومد که خورد بهم و من اون افتادیم
یدفعه پاشد و دویید دیگه دنبالش نرفتم چون خیلی دور شده بود به سمت پدر رفتم با مغروریت همیشه سردش نگام کرد لای دهنش تن بی جون مادر دلیا بود نگاهمو ازش گرفتم و به پدر چشم دوختم جسم بیجون رو روی زمین انداخت
پدر:چیشد اهو کوچیکه رو گرفتی؟
سرپایین انداختم و زمزمه کردم
من:نه پدر
پدر:نا امیدم کردی
وبعددوباره پاشد و رفت منم دنبالش میرفتم رسیدیم خانه مادر با دیدن من خوشحال سمتم اومد
مادر:باف پسرم اومدی؟
سر پایین انداختم
من:بله مادر
صدای گرگ های دیگه اومد پدر بی توجه به من به سمت گله رفت مادر ارام مرا بوسید و گفت
مادر:چیشده. باف بازم پدرت رو عصبانی کردی ؟
ببیحال به سمت غار رفتم اقدر به اخر رفتم تا صدای به به غذای خوشمزه به گوشم نرسد همانجا دراز کشیدم و از خستگی چشم بر هم گذاشتم .
صبح با انرژی بیدار شدم ولی با دیدن پدر بالای سرم کل انرژیم خوابید
پدر:دنبالم بیا
من:چشم
ارام به دنبال پدر رفتم به سمت مزرعه رفت منم دنبالش وسط مزرعه ایستاد و به اسمان خیره شد
پدر:تو که همه جور شکار رفتی چرا نتونستی از پس یه اهو بربیای؟
من:متاسفم پدر
پدر:تاسف تو به چه درد من میخوره ها
من:با اجازتون من برم
پدر:گمشو
با قلبی شکسه به سمت پایین رفتم وقتی داشتم از بین علف زارها میرفتم دلیا را دیدم داشت اب میخورد با صدای کلیک به سمت مزرعه دار که میخواست دلیا را بکشید سریع پریدم و دلیارا هل دادم هم من و هم اون زخمی به دریاچه افتادیم من شنا بلد بودم ولی دلیا اگه بلد نباشه چی دنبال دلیا میگشتم
من:دلیا، دلیا
صدا:ک.م.ک.....ک.م.ک
به سمتش رفتمو با دندونام از دستش گرفتم و به سمت خشکی شنا کردم وقتی رسیدم دلیا رو روی خشکی گذاشتم و خودمم از اب بیرون اومدم دلیا داشت سرفه میکرد با نگرانی سمتش رفتم
من:دلیا دلیا حالت خوبه؟
دلیا:اوم خوبم ممنون
و خودشو تکون داد قطره های اب به صورتم میخوردن و قلقلکم میدادن
من:نکن دلیا نکن
خندید:اسم تو چیه؟
من :من باف هستم
دلیا ناز خندید:هوم
دلیا با خنده پرید و ومنم دنبالش رفتم انقدر بازی کردیم که خسته شدیم هردو به زمین افتادیم
دلیا:باف میتونی فردا بیای ؟
من:حتما
دلیا :باف تو که از گوشت مادرم نخوردی ؟
من:نه
دلیا:اهان خوبه
من:چطور؟
دلیا:هیچی.
۴هفته از اشنایی من با دلیا گذشته و در طول این هفته من بیشتر وبیشتر دلواپسش شدم امروز قرارمون روی پل بود به سمت دلیا رفتم
من:سلام.
دلیا:سلام
دلیا :باف
من:جونم
گونهاش سرخ شد
دلیا:میدونی که نمیتونیم باهم دوست باشیم؟
من:چرا که نه ؟
دلیا اهی کشید و افسوس خورد
دلیا:اخه تو غریزت اینه منو بخوری نمیشه .
من:ولی من نخوردمت که.
خندید و گفت:قول بده
من:قول میدم
با خنده گفت :ببین این یه سنگ ابی هس عین چشمام ازش مراقب بودم میخوام به تو بدمش
من:بابا دمت گرم چقدر شبیه چشماته
خندید:باففف
من با خنده:جونم
بازم باهم بازی کردیم و خندیدیم تا اینکه شب شد من از دلیا خداحافظی کردم و به سمت خونه برگشتم
ولی بی انکه از خانه خبری باشد
که دلم داغ شود
نفس هایم اه شود
حسرتم ماندگار شود
ودلم بیتاب شود,
وارد که شدم مادر با ناامیدی نگاهم کرد
من:سلام مادر پدر کجاست
پدر:اینجام
به صورت خشمگین پدر زل زدم
من:اتفاقی افتاده
مادر لب باز کرد
مادر:کجا بودی باف؟
وای حالا چه دروغی ببافم
من:داشتم از طرف دریاچه می امدم ناگهان به اب افتادم متاسفم
پدر:با کی بودی ؟
تنم یکباره یخ زد و به تته پته افتادم. :هیچ ..هیچ کس
پدر خشمگین سمتم امد و مادر به سمت اخر غار رفت نکنه دیده باشند
پدر: دنبالم بیا
حرفش پر بود از تهدید و نفرت به دنبالش رفتم به سمت جای تاریک میرفت
پدر:می دانی که تو نمیتوانی با غذایت دوست شوی؟
حالا فهمیدم که پدرم فهمیده است پاهایم سست شد و دیگر حرکتی نکردم
پدر:چرا ایستادی بیا بیا تا نشانت دهم بازی با غذا عاقبت چه است!
ترسیده به دنبالش رفتم به جایی دور اشاره کرد
پدر:اورا میبینی؟
به ان سمت نگاه کردم دلیا بود ترسیدم ترسیدم از عاقبت حرفش
پدر :برو بگیرش وگرنه دیگر به خانه برنمیگردی . و رئیس نمیشوی!
نمیتوانستم من عاشق بودم و نمیخواهم بی پدر ومادر شوم حالا به کی گوش کنم قلبم یا مغز م پدر وقتی تعلل من را دید سری تکان داد و اخرین حرفی که تیر را رها کرد بر قلب شکسته ام
پدر:تمام شد تو بین ما و او اورا انتخواب کردی حالا با او هم خداحافظی کن
قبل از اینکه جلویش را بگیرم سمت دلم خیز. برداشت و من با بهت به اخرین لحظه نفس هایش خورد دلیای من به دست پدرم کشته شد اخرین نفسش اخرین حرفش داغ دلم شد
دلیا:با..ف....چ...ر...ا....م..ن....دو...س...ت..داش...ت..م.
به زمین افتادم کمرم شکست امیدم خاموش شد پدر در یک ان دلیا را جلوی چشمانم بلعید بعد با لبای خونی به سمتم برگشت:دیدی برویم
خشکم زده بود نه نفس میکشیدم نه حرفی میزدم نه گریه میکردم نه خشمگین میشدم فقط صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم صدای دلیا را شنیدم (چرا باف من دوست داشتم) خنده هاش وای من هنوز بهش نگفتم دیوانه وار عاشقتم نگفتم دوست دارم نگفتم تو واسم مهمی من من نفرت از پدر را دیدم
به زور من را با خودش به خانه که چه عرض کنم جهنم برد مادر با دیدنم گریه کرد و رفت من با قدم های کج به سمت اخرین یادگاریم از دلیا رفتم الماسی که به من هدیه داده بود همانند رنگ چشمانش ابی اسمان بود اسمانم کجایی که دل پرنده ات برایت تنگ شده با گریه خوابیدم .
(۳ماه بعد)

صبح با گریه بیدار شدم مادر سلامی برمن داد ولی جوابی نشنید گفت بیا غذا بخور ولی من هیچ اشتهایی نداشتم این ۳ ماه برایم ۳ سال گذشت ۳ سال بدون خنده اش .به سمت جایی که من و دلیا باهم بازی کردیم رفتم و هق هق کردم تا شاید کمی از من خالی شود این غم شب به خانه بازگشتم همه جا سکوت عجیبی بود ناگهان برگ ها از اسمان ریخت و صدای هورا ها شدت گرفت
به روبه رویم خیره شدم نوشته ای که روی سنگ بود(باف رئیس خوش امدی)
دیگر نتوانستم ساکت شوم داغ دل ،خشم ،نفرت، گریه با همه اینها با خشم
به سمت سنگ رفتم و ان را شکستم همه با ترس بهم خیره بودن من دلبرم را از دست دادم اینها اینها جشن میگیرند غریدم و به سمت پرتگاه رفتم زوزه ای از ته دل از ته غمم از ته عشقم از ته دلتنگیم از ته دل شکستم کشیدم . تصمیمم را گرفتم میخواهم پیش تو بیایم ای دلبرمن ببخش منو و خودم را از پرتگاه پرت کردم .

☆یک نفر آمد صدایم کرد و رفت
در قفس بودم، رهایم کرد و رفت
خاطرات داغونم کردن .
وقتی از او اسمی امد
پریشان شدم و دلم غوغا کرد
مگر گناهم چه بود ای دنیا که
روی خوبت به انهاست و روی بدت برمن
ندیدم خوش از تو چنان که گرفتی یارم را ازمن
برو خوش باش و مگر از من ☆

تاریخ پایان :۱۴۰۴/۶/۲۸


(:پایان(:💔
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا