انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دنباله‌دار داستان طورییی:)

یه روز ی مانلی و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه، به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
-فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم!
شایان: وای، مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
-تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن، در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود!
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده بود فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه ی صخره کنترل کند.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد!
رهام که نهال رو خیلی دوست داشت و مدت ها بود عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید!
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
-کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو!
رهام با حسرت گفت:
-آخه اسلام دست و پام رو بسته نمی‌تونم کاری بکنم!
مانلی با حرص روی صورت نهال خم شد و در همون حال به رهام گفت:
-الان موقع مسخره بازی نیست، این دختر داره میمیره!
سپس به شدت قفسه سینه نهال رو فشرد و از طرف دیگه بهش تنفس داد!
مائده از دور با حسرت به صحنه خیره شده بود که ناگهان صدای تلفنی به صدا در آمد
 
یه روز ی مانلی و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه، به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
-فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم!
شایان: وای، مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
-تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن، در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود!
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده بود فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه ی صخره کنترل کند.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد!
رهام که نهال رو خیلی دوست داشت و مدت ها بود عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید!
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
-کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو!
رهام با حسرت گفت:
-آخه اسلام دست و پام رو بسته نمی‌تونم کاری بکنم!
مانلی با حرص روی صورت نهال خم شد و در همون حال به رهام گفت:
-الان موقع مسخره بازی نیست، این دختر داره میمیره!
سپس به شدت قفسه سینه نهال رو فشرد و از طرف دیگه بهش تنفس داد!
مائده از دور با حسرت به صحنه خیره شده بود که ناگهان صدای تلفنی به صدا در آمد
الهه یه پس گردنی به ماعده بغ کرده زد و گفت:
- به چی نگاه میکنی بدبخت؟ جواب بده تا هممون نمردیم.
(تو جنگل کنار دریا انتن داریم؟ مگه کارادنیزهههه)
 
یه روز ی مانلی و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه، به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
-فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم!
شایان: وای، مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
-تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن، در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود!
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده بود فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه ی صخره کنترل کند.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد!
رهام که نهال رو خیلی دوست داشت و مدت ها بود عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید!
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
-کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو!
رهام با حسرت گفت:
-آخه اسلام دست و پام رو بسته نمی‌تونم کاری بکنم!
مانلی با حرص روی صورت نهال خم شد و در همون حال به رهام گفت:
-الان موقع مسخره بازی نیست، این دختر داره میمیره!
سپس به شدت قفسه سینه نهال رو فشرد و از طرف دیگه بهش تنفس داد!
مائده از دور با حسرت به صحنه خیره شده بود که ناگهان صدای تلفنی به صدا در آمد.
الهه یه پس گردنی به ماعده بغ کرده زد و گفت:
- به چی نگاه میکنی بدبخت؟ جواب بده تا هممون نمردیم.
مائده با دست‌پاچگی به تلفن و شماره‌ی ناشناس روی صفحه نگاه کرد و با صدای مضطرب جواب داد
 
یه روز ی مانلی و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه، به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
-فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم!
شایان: وای، مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
-تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن، در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود!
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده بود فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه ی صخره کنترل کند.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد!
رهام که نهال رو خیلی دوست داشت و مدت ها بود عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید!
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
-کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو!
رهام با حسرت گفت:
-آخه اسلام دست و پام رو بسته نمی‌تونم کاری بکنم!
مانلی با حرص روی صورت نهال خم شد و در همون حال به رهام گفت:
-الان موقع مسخره بازی نیست، این دختر داره میمیره!
سپس به شدت قفسه سینه نهال رو فشرد و از طرف دیگه بهش تنفس داد!
مائده از دور با حسرت به صحنه خیره شده بود که ناگهان صدای تلفنی به صدا در آمد.
الهه یه پس گردنی به ماعده بغ کرده زد و گفت:
- به چی نگاه میکنی بدبخت؟ جواب بده تا هممون نمردیم.
مائده با دست‌پاچگی به تلفن و شماره‌ی ناشناس روی صفحه نگاه کرد و با صدای مضطرب جواب داد.
فردی اون ور خط با صدای ترسناک گفت : فکر کردین به همین راحتی میتونین از دستم قسر در برین کوچولو ها؟ 🥴
 
یه روز ی مانلی و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل، توی مسیر که بودن یهو چیزیو می‌بینن که از تعجب خشکشون میزنه، به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت: وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
-فکر کنم پا تو محوطه ممنوعه گذاشتیم!
شایان: وای، مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
-تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود، برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد، همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن، در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود!
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای اون دریا بود، رسیده بود فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه ی صخره کنترل کند.
زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ اون لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگها به اعماق دریا افتاد!
رهام که نهال رو خیلی دوست داشت و مدت ها بود عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید!
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و اون رو به بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن، مانلی داد زد:
-توروخدا، بهش تنفس دهان به دهان بدید، قفسه سینه اش رو فشار بدید آب رو خارج کنید!
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
-کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو!
رهام با حسرت گفت:
-آخه اسلام دست و پام رو بسته نمی‌تونم کاری بکنم!
مانلی با حرص روی صورت نهال خم شد و در همون حال به رهام گفت:
-الان موقع مسخره بازی نیست، این دختر داره میمیره!
سپس به شدت قفسه سینه نهال رو فشرد و از طرف دیگه بهش تنفس داد!
مائده از دور با حسرت به صحنه خیره شده بود که ناگهان صدای تلفنی به صدا در آمد.
الهه یه پس گردنی به ماعده بغ کرده زد و گفت:
- به چی نگاه میکنی بدبخت؟ جواب بده تا هممون نمردیم.
مائده با دست‌پاچگی به تلفن و شماره‌ی ناشناس روی صفحه نگاه کرد و با صدای مضطرب جواب داد.
فردی اون ور خط با صدای ترسناک گفت : فکر کردین به همین راحتی میتونین از دستم قسر در برین کوچولو ها؟ 🥴
از ترس تلفن از دستش به اعماق دریا افتاد
 
یه روزی، مانلی و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل؛ توی مسیر که بودن یهو چیزی رو می‌بینن که از تعجب خشکشون می‌زنه. به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان، پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت:
- وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
- فکر کنم پا تو محوطه‌ی ممنوعه گذاشتیم.
شایان:
- وای! مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
- تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود. برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد، صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد. همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن؛ در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود.
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای دریا بود، رسیده بود، فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه‌ی صخره کنترل کند؛ اما ناگهان، زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ او لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگ‌ها به اعماق دریا افتاد.
رهام، که نهال رو خیلی دوست داشت و از مدت‌ها پیش عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید.
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و او را بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن. مانلی داد زد:
- توروخدا! بهش تنفس دهان به دهان بدید؛ قفسه سینه اش رو فشار بدید؛ آب رو خارج کنید.
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
- کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو.
رهام با حسرت گفت:
- آخه اسلام دست و پام رو بسته نمی‌تونم کاری بکنم!
مانلی با حرص روی صورت نهال خم شد و در همون حال به رهام گفت:
- الان موقع مسخره بازی نیست، این دختر داره می‌میره!
سپس به شدت قفسه سینه‌ی نهال رو فشرد و از طرف دیگه بهش تنفس داد.
مائده از دور با حسرت به صحنه خیره شده بود که ناگهان، صدای تلفنی به صدا در آمد.
الهه یه پس گردنی به مائده‌ی بغ کرده زد و گفت:
- به چی نگاه می‌کنی بدبخت؟ جواب بده تا هممون نمردیم.
مائده، با دست‌پاچگی به تلفن و شماره‌ی ناشناس روی صفحه نگاه کرد و با صدای مضطربی جواب داد.
فردی از آن طرف خط، با صدای ترسناکی گفت:
- فکر کردین به همین راحتی می‌تونین از دستم قسر در برین کوچولو ها؟
از ترس، تلفن از دستش به اعماق دریا افتاد.
در همین حین، الهه پس‌گردنی دیگری حواله‌ی مائده کرد و گفت:
- این چه کاری بود دیوانه؟ تنها راه نجاتمون رو از دست دادیم.
 
آخرین ویرایش:
یه روزی، مانلی و دوستاش تصمیم می‌گیرن که برن جنگل؛ توی مسیر که بودن یهو چیزی رو می‌بینن که از تعجب خشکشون می‌زنه. به همدیگه نگاه می‌کنن و با دهان باز به شاخ‌های سبز شده روی سر همدیگه اشاره می‌کنن.
شایان، پسر کوچیک جمع، جیغی کشید و گفت:
- وای! اینا دیگه چی هستن؟!
مانلی در جواب شایان گفت:
- فکر کنم پا تو محوطه‌ی ممنوعه گذاشتیم.
شایان:
- وای! مامانم همیشه بهم می‌گفت فراتر از خط قرمزهات نرو.
صدایی از دور شنیده شد که می‌گفت:
- تاوان اومدن در منطقه ممنوع رو باید پس بدین!
همه از ترس خشکشون زده بود. برای دقایقی سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد.
کمی بعد، صدای وحشتناکی در کل جنگل پیچید و همه با جیغ زدن شروع به فرار به عمق جنگل کردن.
صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسید که تنها به ترسشون اضافه می‌کرد. همگی با سرعت در‌حال دویدن بودن؛ در حالی‌که نمی‌دونستن با فرار به سوی عمیق ترین جای جنگل، راه رو گم می‌کنن و امکان برگشت صفر می‌شود.
نهال که زودتر از بقیه، به صخره‌ بلندی که در انتهای دریا بود، رسیده بود، فریاد بلندی کشید و سعی کرد خودش را در لبه‌ی صخره کنترل کند؛ اما ناگهان، زمین زیر پاش از تیزی موج صوتی جیغ او لرزید، ترک خورد و دختر همراه با سنگ‌ها به اعماق دریا افتاد.
رهام، که نهال رو خیلی دوست داشت و از مدت‌ها پیش عاشقش بود، لباسش را در کسری از ثانیه بیرون آورد و برای نجات او به دریا پرید.
شناکنان به سمت دختر رفت به دستانش چنگی زد و او را بیرون کشید.
همه دور دختر حلقه زدن. مانلی داد زد:
- توروخدا! بهش تنفس دهان به دهان بدید؛ قفسه سینه اش رو فشار بدید؛ آب رو خارج کنید.
صدایی با شیطنت از پشت جمعیت بلند شد:
- کار خودته رهام، تنها کسی که می‌تونه نجاتش بده خودتی، یالا تا از دست نرفته دست به کار شو.
رهام با حسرت گفت:
- آخه اسلام دست و پام رو بسته نمی‌تونم کاری بکنم!
مانلی با حرص روی صورت نهال خم شد و در همون حال به رهام گفت:
- الان موقع مسخره بازی نیست، این دختر داره می‌میره!
سپس به شدت قفسه سینه‌ی نهال رو فشرد و از طرف دیگه بهش تنفس داد.
مائده از دور با حسرت به صحنه خیره شده بود که ناگهان، صدای تلفنی به صدا در آمد.
الهه یه پس گردنی به مائده‌ی بغ کرده زد و گفت:
- به چی نگاه می‌کنی بدبخت؟ جواب بده تا هممون نمردیم.
مائده، با دست‌پاچگی به تلفن و شماره‌ی ناشناس روی صفحه نگاه کرد و با صدای مضطربی جواب داد.
فردی از آن طرف خط، با صدای ترسناکی گفت:
- فکر کردین به همین راحتی می‌تونین از دستم قسر در برین کوچولو ها؟
از ترس، تلفن از دستش به اعماق دریا افتاد.
در همین حین، الهه پس‌گردنی دیگری حواله‌ی مائده کرد و گفت:
- این چه کاری بود دیوانه؟ تنها راه نجاتمون رو از دست دادیم.

حالا باید چیکار کنیم؟ تلفن هم که افتاد تو دریا
الهه به جا ی این بچه بازیا با دقت دور و بر نگاه کن ببین چیز مشکوکی نمی‌بینی.
 
عقب
بالا