انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمانِ کوتاه جسور | زهرا رمضانی کاربر انجمن آوای رمان

رایان ناخواسته خودش را شماتت کرد از پرسیدن همچین سوال مسخره‌ای که توسط این پرستار اینجور به سخره گرفته شد. پس در حالی که از روی تخت پایین می‌آمد گفت:
- اینجا آب هست؟
پرستار پشت به رایان در حال تمیز کاری پرسید:
- برای خوردن یا شستن؟
رایان در حالی که به سمت در خروجی می‌رفت گفت:
- برای شستن.
متیو برای لحظه‌ای سر چرخاند و گفت:
- پشت ساختمون یک شیر آب هست برای شستن.
رایان با تشکر از اتاق و بعد از ساختمان خارج شد و به پشت ساختمان رفت، فاصله سر شیر آب از زمین یک متر بود و رایان برای شستن سر و صورتش مجبور شد اندکی خودش را خم کند که همین فشار زیادی را به پهلویش آورد.
هوا آنقدر گرم بود که سر و صورتش به فاصله یک ربع از ساعت کامل خشک شد.
تلفن همراه‌اش را گم کرده بود و نمی‌توانست با نیکول تماس بگیرد. آهی کشید و دوباره لخ‌لخ‌کنان به سمت ورودی ساختمان حرکت کرد، نیاز به استراحت داشت و از طرفی نگران میراث بود.
با یادآوری پدربزرگش، به سرعت وارد ساختمان شد و همان‌طور که اطراف را می پایید تا شخصی آشنا پیدا کند قدم نهاد، با دیدن مکس که در حال پایین آمدن از پله‌ها بود خودش را به او رساند و هراسان گفت:
- میشه یه لحظه گوشیت رو بهم قرض بدی؟ باید یه تماس فوری بگیرم.
مکس ابروهای پهنی که اندکی بینش پیوند بود را بالا نهاد و تلفن همراه‌اش را از جیب شلوارش بیرون کشید. رایان با تشکر به سرعت تلفن را گرفته و شماره‌ی پدربزرگش را گرفت.
کمی انتظار کافی بود تا صدای خسته‌ی پدربزرگش را بشنود. رایان بعد از پرسیدن احوال پدربزرگش به او دلگرمی داد که هیچ اتفاقی برایش در سوریه نیفتاده و همه چیز بدون مشکل جلو می‌رود و بلاخره بعد از گذشت پنج دقیقه تلفن را قطع و به مکس داد.
رایان از آمدن به اینجا هیچ خرسند نبود؛ او تنها بخاطر آن که میراث به این دیار بی‌رحم تبعید شد، همراه او آمد، زیرا هیچگاه رفیق نیمه‌راه نبود. در دومین روز حضورشان در این سرزمین سرد و بی‌رحم، مرگ را به چشم دید؛ مرگی که نه تنها جسم، بلکه روح و امید را نیز می‌بلعید.
در افکارش، همچون طوفانی سهمگین، به این فکر کرده بود که از اینجور حمله‌ها باز هم خواهند دید؛ حمله‌هایی که همچون سایه‌های شوم بر سرشان سنگینی می‌کردند و هر لحظه ممکن بود زندگی را از آن‌ها بربایند.
«کاری می‌کنم که پشیمون بشید و هزار بار آرزوی مرگ کنید.»
این جمله، مانند طوفانی در دل رایان طنین‌انداز شد. نیکول، با چشمانی چون آتش، وعده‌ای ترسناک را در دل آنان کاشت و اما میراث سعی داشت در مقابل همان آتش خشمگین خودش را خونسرد نشان دهد. او به یاد آورد که چگونه این کلمات، همچون سایه‌ای سنگین، بر افکارش نشست در حالی که بر روی میراث هیچ تاثیری نداشت.

***
 
آرام چشمانش را گشود، جای جای بدنش تیر می‌کشید و ضعف فراوانی بر بدنش چمبره زده و مشخص بود حالا حالاها قصد رها کردنش را ندارد. سقف ترک خورده و کثیف اولین تصویری بود که مقابل دیدگانش قرار گرفت و بوی الکل و اتانول مویرگ‌های بینی‌اش را قلقلک می‌داد.
به سختی خودش را بالا کشید و بر روی تخت به حالت نیم خیز در آمد، اما انگار چند بار مرد و زنده شد تا توانست...
با صدای رایان چشمان ورم کرده از بابت گرد و خاکش را به سمت راستش حائل کرد.
- بهتره برگردیم!
میراث با دستش چپش، بر روی موهای زبر شده و کثیفش دستی کشید و گفت:
- کجا؟ بهمون ماشین دادن؟
رایان ناخواسته خشمگین شد، از روی صندلی آهنین برخاسته و همان‌طور که قدمی به سمت میراث برمی‌داشت غرید:
- از این کشور! نمی‌فهمی داشتی می‌مردی؟ اگه بمب به جای ماشین به خودمون می‌خورد که الان جز خاکستر چیزی ازمون نمونده بود.
سخنان گستاخانه و پر توحش رایان بوی خوف و وحشت می‌داد و میراث کاملا به او حق می‌داد؛ پس در حالی که سرم تمام شده را از رگش بیرون می‌کشید گفت:
- تو مختاری بری چون پدربزرگت منتظرته، من کسی رو ندارم رایان، بمیرمم برام نیست.
اما لحظه‌ای فکر کرد. همیشه رایان همراه او بوده؛ پس نامردی است که الان بخواهد رفیق نیمه راه شود؛ تصمیم گرفت به روش همیشگی‌اش رایان را آرام کند؛ پس با چهره‌ی درهم شده از درد گفت:
- می‌دونی یکی از استراتژی‌های کمبوجیه دوم برای بردن تو جنگ چی بود؟
آتش خشم چشمان یشمی رنگ رایان در آبی چشمان میراث خاموش شد، می‌دانست باز هم قرار است داستان بشوند و حقیقت به شنیدن داستان‌های میراث اخت گرفته بود. به طور جِد رایان می‌توانست این هشت سال گذشته هر چم داستان از میراث شنیده بود را بگوید بدون آن که تکراری باشد.
در آن تاریکی که با چراغ‌های کم زور روشن شده بود، میراث ترجیح داد خودش ادامه دهد.
- نبرد پالسیوم بود که اگر اشتباه نگم برای پونصد و بیست و پنج سال قبل از میلاد! یک پادشاه ایرانی به اسم کمبوجیه دوم زمانی که می‌خواست مصر رو برای خودش کنه تصمیم گرفت یکم اطلاعات دربیاره از مردمای شهر...
سپس در حالی که چهره درهم می‌کرد تا بتواند کامل بنشیند گفت:
- فکر می‌کنی استراتژیی که به کار برد چی بود؟
رایان از روی سخره جواب داد:
- حمله مستقیم؟ دور زدن خندق؟ فرستادن کبوتر؟
میراث نوچی کرد و با ذوق از آن‌چه که خوانده و اطلاعاتی که در آورده بود گفت:
- اون زمان مصری‌ها گربه‌ها رو پرستش می‌کردن چیزی که کمبوجیه دوم فهمید و از اون به نفع خودش استفاده کرد. اون از همه سربازاش خواست تا روی سپرای خودشون تصویر گربه نقاشی کنن و حتی صدها گربه به میدان جنگ ببرن...
سپس بشکنی زد و با ذوق گفت:
- بینگو! مصری‌ها نمی‌تونستن به خدای خودشون حمله کنن و همین عامل پیروزیش شد و به راحتی تونست مصر رو تصرف کنه.
رایان ناخواسته خندید؛ میراث خوب بلد بود چطور رایان را آرام کند حتی اگر در بدترین شرایط باشند؛ همیشه آن کسی که زود جوش می‌آورد و تصمیمات سریع و بدون تفحص می‌گرفت رایان بود و کسی که دنبال کمترین حاشیه و بیشترین تفکر میراث!
 
آخرین ویرایش:
این تیم دو نفره همیشه مکمل هم بودند و هیچوقت کم نیاورده بودند؛ این هم یکی از آن موقعیت‌ها!
میراث در حالی که رگ دستش را محکم فشار می‌داد تا خون از آن بیرون نزند گفت:
- من و تو هم باید بشیم کمبوجیه دوم، باید این کشور و مردماش رو بشناسیم، نقاط قوت و ضعفشون رو دربیاریم تا وقتی که نیکول تصمیم بگیره که ما برگردیم!
سپس آرام‌تر سخن گفت:
- می‌دونی که می‌خوام دست یکی دیگه از کله گنده‌ها رو، رو کنم؛ پس مقابلم نباش همراه‌م باش.
سپس ضربه‌ای به شانه رفیق شفقیش کوبید و گفت:
- هشت سال پیش رو یادت بیار که چطور با سختی تونستیم تو اون خبرگذاری لعنتی که مورد علاقمون بود وارد بشیم؛ اگه الان بریم تمام اون هشت سال سختی رو نابود کردیم، چیزی که نیکول هم می‌خواد؛ اما من می‌خوام بمونم رایان! حتی اگه به قیمت جونم تموم شه؛ چون تو کاری بودم که از جون و دل بهش علاقه داشتم.
اگنس از پشت در تمام سخنان میان آن دو دوست را شنید، عزم راسخ میراث برای ماندن و تلاش برای از دست ندادن شغلش، باعث شد لبخند کمرنگی بر روی لبانش نقش ببندد. خودش را به یاد آورد زمانی که به او دستور داده شد تا سه سال در سوریه خدمت کند و او با وجود مخالفت مادرش و خواهرانش به سوریه آمد تنها کسی که در این باره هیچ نگفت پدرش بود که زمانی خودش در این شرایط قرار گرفته و می‌دانست که هنگامی که دستور صادر شود هیچ راه مخالفتی وجود ندارد.
اگنس سرفه‌ای کرده و بعد از زدن دو تقه به درِ باز، وارد شد.
نگاه رایان و میراث به زنی کشیده شد که هنوز نامش را نمی‌دانستند.
اگنس در حالی که دستانش را به پشت قلاب می‌کرد گفت:
- تا زمانی که یک ون براتون پیدا کنم می‌تونید از یکی از ماشین‌های ما استفاده کنید البته که حتما باید اجازه من رو داشته باشید.
میراث سری تکان داد و در حالی که شانه‌بندی که دست راستش را در برگرفته بود اندکی تکان می‌داد گفت:
- ما هنوز نتونستیم با واحدمون ارتباط...
اگنس میان کلامش پرید و گفت:
- من صحبت کردم، قرار بر این شد همین‌جا بمونید تا زمانی که ما از اینجا بریم.
رایان لبخند کمرنگی بر روی لبانش نقش بست، بودن در کنار ارتش حس امنیت را به رگ‌هایش تزریق کرد و باعث شد آسوده خاطر شود از اینکه قرار نیست چند ماه یا چند سال آینده را در این کشور تنها باشند.
میراث با شک و دودلی پرسید:
- شما تا کی اینجا هستید؟
اگنس مستقیم به چشمان یاقوتی میراث که حال مشکی دیده می‌شد خیره شد و گفت:
- یک سال دیگه!
تحمل این جهنم برای رایان سخن به نظر می‌رسید و این را می‌شد از اکت صورت و بدنش فهمید، توقع شش یا نهایت نه ماه را داشت اما این برهه‌ی زمانی بلند تنها او را ملول‌تر کرد؛ پس کمی از تخت میراث فاصله گرفت و در حالی که بر روی موهای مواج روشنش دستی می‌کشید پرسید:
- سیستم و دوربین چطور؟
اگنس نگاه‌اش را از میراث گرفت و به رایان داد و گفت:
- رییستون گفت تا چند روز آینده می‌فرسته.
پس عملا آنان تا چند روز هیچ کاری نمی‌توانستند انجام دهند، البته که اندکی استراحت برای جسم زخمی و خراشیده‌ی میراث و رایان بد نبود.
اگنس قبل آن که خارج شود گفت:
- اگر غذا می‌خواین، ساعت هشت شب به چادر سبز رنگ کنار ساختمون بیاین. به مکس هم میگم دو تا تخت براتون جور کنه البته که طبقه بالای همین‌جا خوابگاهه.
میراث تشکری کرد، نزدیک به ساعت هشت شب بود که آن دو تصمیم گرفتند که برای شام به چادر کنار ساختمان بروند.
رایان قبل از بهوش آمدن میراث، همه جا را گشته و می‌دانست غذاخوری کجا قرار دارد؛ پس تنها مانند عصا کمک میراث بود و او را یک جورایی حمل می‌کرد.
 
پرده‌ی ضخیم و سبزِ ارتشیِ چادر با صدای خشکی کنار زده و چشم همگان، برای یک لحظه، به سمت درب ورودی چرخید. هوای تنگ و سنگین چادر، بوی تند غذا و سوخت روغن بر فضای کوچک چادر حاکم بود.
کنار فرمانده دو صندلی خالی وجود داشت پس همان‌جا را برای جلوس برگزیدند. میراث با انگشت‌هایش بر روی میز پلاستیکی ضرب گرفت. ذهنش مانند یک فیلم مستند، صحنه‌ی حمله‌ی ظهر را هزار بار از نو پخش کرد. صداهای انفجار، گرد و غبار معلق در هوا، جیغ کودکان و فریاد سربازان! اما چیزی که بیشتر از همه نظرش را جلب کرده بود علت حمله به آن شهری بود که هیچ از آن نماده.
با صدای رایان که بعد از گذاشتن دو طرف فلزی که درون آن غذا ریخته بود از افکارش به بیرون پرت شد:
- به نظر من این فقط یک حمله‌ی ساده نبود؛ مخصوصا که بعد از تماس به نیکول فهمیدم هیچکس حمله‌ی امروز رو گردن نگرفته!
میراث نگاه‌اش را به رایان دوخت. او را می‌شناخت، حس ششم رایان هیچوقت دروغ نمی‌گفت مخصوصا زمانی که اینطور با قاطعیت سخن می‌گفت؛ پس این بار میراث ادامه داد:
- نمی‌تونیم هم بفهمیم تا وقتی که به شهر برنگردیم و پرس و جو کنیم.
رایان بی‌اختیار گردن کشید تا اطراف را برانداز کرد. سربازانی که در حال خوردن غذا بودند، آن‌هایی که آهسته پچ‌پچ می‌کردند، اگنس از آدم‌های کله شق و جاه طلبی به‌سان میراث هیچ خوشش نمی‌آمد؛ پس سکوت را ترجیح داد تا آن دو خبرنگار مثلا نترس و جسور به ادامه‌ی حرف بپردازند.
رایان در حالی که قاشق پر شده از غذا را به دهانش نزدیک می‌کرد گفت:
- ما خبرنگاریم، نه پلیس. لطفاً دست از کارگاه بازی بردار میراث.
نگاه اگنس رویشان ثابت ماند؛ این دو چه می‌گفتند؟ دیگر سکوت واجب نبود پس کلافه دستش را بر روی پیشانی‌اش گذاشت و با دیدی سنگین گفت:
- اگه دوست دارین زودتر از موعد بمیرید خطر کنید، اما این رو بهتون میگم که من هیچ کمکی بهتون نمی‌کنم.
میراث پفی از سر کلافگی کشید و در حالی که سعی داشت در مقابل این فرمانده‌ی زمخت و بی‌رحم قوی باشد همان حرف رایان را به روش دیگر پرسید:
- حمله‌ی امروز ظهر به اون شهر خراب شده کار کی بود فرمانده؟
اگنس با عصبانیت قاشق را درون ظرفش پرت کرد که باعث ایجاد صدایی بلند شد، پچ‌پچ همه به یک باره خوابید و نگاه همه به آن سه نفر دوخته شد. این سوال، برق دیگری را در چشمان اگنس انداخت. پره‌های بینی‌اش از شدت عصبانیت باز و بست می‌شد و سفیدی چشمانش به سمت سرخی میل کرده بود.
- اینجا سوریه است! این رو تو گوشت فرو کن ما هر روز و هر ساعت حمله داریم از طرف فرقه‌های خود مردم یا از طرف گروهک‌های تروریستی! نیومدی خونه‌ی خاله که تا یک حمله شد شک کنی کار کی می‌تونه باشه!
میراث سعی کرد خونسرد باشد اما نگاه‌اش به آتش چشمان اگنس بود، رایان برای پا درمیانی و بریدن نگاه بقیه از خودشان ایستاد و با لبخند گفت:
- چیزی نیست دوستان غذاتون رو بخورید.
این حرفش باعث شد بعد از تعللی همه به کار خودشان برگردند، اما تنها کسی که غذایش را نیمه رها کرد و چادر را ترک نمود، اگنس بود. خلق و خوی تندش و زود جوش آوردنش سی و چهار سال بود که او را همراهی می‌کرد.
 
به محض خروج از چادر، سیگارش را بیرون کشید و بعد از روشن کردن، تند از آن کام گرفت. حرف‌های میراث و رایان بر رویش تاثیر گذاشته بود، او ذهن فرماندهی و تحلیل حمله‌اش به شدت قوی بود، اما در مقابل این پسر چموش و جاه طلب کم آورده و همین او را خشمگین تر کرده بود.
میراث با آن پای آتل بندی شده، پرده را کنار زد و از پشت به دختری خیره شد که حال به جای دود آتش از انفجار، دود سیگار اطرافش را احاطه کرده بود.
اگنس نیازی نبود برگردد که چه کسی پشت سرش است؛ چون به راحتی توانست بفهمد که میراث با آن پایی که بر روی زمین می‌کشد بر روی صندلی چوبی نزدیک به خودش نشسته.
- فرمانده! من خبرنگارم، رایان می‌گفت ما کارگاه نیستیم؛ اما من تموم این هشت سالم اینجوری گذشت. من فقط عکس نمی‌گیرم یا هر چیزی که ببینم رو گزارش نمی‌کنم. مجبورم مشکوک باشم تا بتونم سرنخ پیدا کنم بلکن به جای یک سال زودتر از این خراب شده به لندن برگردم.
اگنس پوزخندی بر روی لبان نازکش که مزین به رژ همرنگ موهایش بود نقش بست و گفت:
- شنیدم بخاطر اینکه مقامات دولتی و رسمی رو به چالش کشیدی به اینجا فرستاده شدی، اینجام نمی‌خوای دست برداری؟
میراث نیمچه لبخندی بر روی لبانش پدیدار شد، اینکه اگنس از او اطلاعات در آورده بود برایش مسرت بخش بود، پیدا کردن چنین اطلاعاتی برای یک فرد نظامی به راحتی آب خوردن بود؛ اما در جواب سوال اگنس گفت:
- جمله‌ی دست برداشتن تو ذهن من معنایی نداره فرمانده! درسته تا حالا رنگ و بوی جنگ رو ندیده بودم، اما آشوب رو چرا، درسته هیچوقت شلیک گلوله و خمپاره ندیده بودم اما صدای برخورد باتون به تن مردم رو چرا! این که به شهری کاملا متروک حمله کنن غیرمنطقی به نظر می‌رسه مگر اینکه دلیلی پشتش باشه.
اگنس روی پنجه پا چرخید، کک و مک روی صورتش او را به دختری چموش و لجباز تبدیل کرده بود.
قدمی به سمت میراث برداشته و بعد از آن که با پنجه‌ی پا سیگارش را خاموش می‌کرد گفت:
- اشتباه تو همین جاست، تو وارد بازی نشدی که برای حل مسئله نیاز به تحلیل داشته باشی، وارد میدون جنگی شدی که قومیت‌های مختلفش به جای صحبت، روی هم اسلحه می‌کشن، گروهک‌های مختلف برای اسیر کردن و فروش مردم به اونا حمله می‌کنن.
میراث تک خنده‌ای کرد و در حالی که دستش را برای لحظه‌ای به سمت چپش که کاملا عاری از انسان بود نشانه می‌گرفت گفت:
- من می‌دونم این گروهک‌هایی که دارین راجع بهش حرف می‌زنین، مهمات و اسلحه‌هاشون رو از کله گنده‌های چه کشوری می‌گیرن. فقط مدرک می‌خوام باید اطلاعات دربیارم تا حداقل بیگناهی کشته نشه، شاید حمله‌ی امروز تنها مصدوم‌هاش من و رایان بودیم، اما همیشه اینجوری می‌مونه؟
ناگهان به فکر فرو رفت! چطور می‌شود تنها مصدومان، خودش و رایان باشند در حالی که تعداد افراد عادی در آن شهر، بیشتر از پانصد نفر بود. از آن طرف شاخک‌های اگنس با شنیدن سخنان اول میراث فعال شد، کدام کشور به این گروهک‌های آدم کش کمک می‌کند؟ می‌دانست مهمات و اسلحه‌های این کشور قاچاق می‌شود اما کدام کشور کمک می‌کند؟
چشم ریز کرد و سوال پرسید:
- منظورت چیه؟
میراث از کنجکاوی اگنس خوشش آمد؛ با اینکه خودش نیز باید دنبال پرسش برای سوالات خودش می‌بود؛ اما هنوز زود بود که بخواهد اطلاعات دهد؛ شاید اصلا اگنس آن جاسوسی باشد که به این گروهک‌ها کمک می‌کند و اینجا نقش یک فرمانده خوب را اجرا می‌کند؛ اما برای آن که اگنس را از خود نرنجاند و او را با خود دشمن نکند شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- هنوز اطلاعات کافی و کاملی ندارم برای همین می‌خوام به جای سنگ انداختن جلوی پامون، همراه ما باشین فرمانده.
اگنس کلافه پفی کشید و بدون هیچ حرفی تنها نگاه کلافه‌اش را از میراث گرفت و رفت.
 
چند روز از آمدن میراث و رایان می‌گذشت و نشانه‌های بهبودی در وضعیت جسمی آن‌ها نمایان شده بود. اما اینکه چه کسی حمله کرده هنوز برایشان ابهام داشت نه تنها هیچ‌کس مسئولیت این حمله را به عهده نگرفته بود بلکه این سکوت مرموز، بر دشواری‌های کار میراث می‌افزود. اگر این حمله کار یکی از گروهک‌ها بود، انتظار می‌رفت که تا چند ساعت بعد از وقوع آن، در شبکه‌های اجتماعی خبری از آن منتشر کنند؛ اما سکوت آنان باعث کلافگی میراث شده بود. او به یاد آورد در آخرین گفت‌وگویش با فرمانده سوالی بی‌جواب ماند. «چرا تنها خودش و رایان آسیب دیدند و هیچ یک از افراد عادی کشته یا حتی مجروح نشدند؟»
آهی از سر کلافگی کشید، خوشبختانه که قبل از طلوع خبر رسید که وسایلشان فرستاده شده؛ پس رایان به همراه یکی از سربازان برای گرفتن سیستم‌هایشان به فرودگاه رفت.
ون قدیمی و زرد رنگی توسط اگنس برایشان فراهم شده بود، تا بعد از دریافت سیستم به کار خودشان بپردازند.
در میان کوه‌های سر به فلک کشیده او طلوع خورشید را نظاره کرد نزدیک به ساعت شش صبح، صدای آژیر به گوش رسید که بیدارکننده‌ی خواب سربازان بود. مانند روزهای گذشته، میراث نظاره‌گر مردانی با هیکل‌های ورزیده و نیمه‌برهنه بود که مهارت‌های رزمی و تیراندازی بالایی داشتند. اگنس بی‌شک از داشتن چنین افرادی به خود می‌بالید و این موضوع، حس غرور را در دل او زنده می‌کرد.
وضعیت پای میراث بهبود یافته و او توانسته بود شانه‌بند را کنار بگذارد. زخم‌ها و کبودی‌هایش که به دستور دکتر دکستر هر روز پانسمان می‌شدند، دیگر او را آزار نمی‌دادند.
میراث نمی‌توانست منتظر بازگشت رایان بماند؛ او نیاز داشت تا قبل از ظهر اطلاعاتی پیدا کند حال از هر جایی که می‌خواهد باشد؛ پس به محض اینکه متوجه شد اگنس در میان سربازانش در حال گفتگو و کُری‌خوانی است، با عزم راسخ به سمت ون حرکت کرد.
به هوای آن که درب ون باز است دستگیره را کشید اما هیچ اتفاقی رخ نداد، چندین بار تلاش مستمر و پاپی هم افاقه نکرد تا با صدای اگنس به خودش آمد.
- برای باز شدن در و روشن کردن ماشین به کلید نیازه که دست منه!
میراث با این حرف اگنس کامل به سمتش چرخید و کلید را در انگشت اشاره‌ی اگنس که در حال چرخش بود یافت.
دستش را برای گرفتن کلید دراز کرد و گفت:
- میشه بهم کلید رو بدین؟
اگنس در حالی که چرخش کلید را به اتمام رسانده بود پرسید:
- کجا می‌خوای بری؟
میراث همیشه به سوال کجایی و کجا می‌خوای بری آلرژی داشت و این موضوع را تنها رایان می‌دانست و بس! پس برای اولین بار در مقابل فرمانده اخمی بر روی ابروانش آورد که باعث افتادن چین و چروک بر روی پیشانی و گوشه‌های پلکش شد.
خواست با زور کلید را بگیرد که اگنس به سمت درب راننده حرکت کرد و بعد از باز کردن آن خودش درون ماشین نشست، شیشه‌ی ماشین را با کمک دستگیره‌ی چرخان پایین کشید و گفت:
- بشین خودم می‌برمت! این ماشین اتومات نیست، کلاج داره با اون پات نمی‌تونی.
 
خشم میراث فرو کشید و بدون هیچ حرفی نشست، برایش بهتر بود تا رانندگی نکند؛ اما ترجیحش رایان بود تا اگنس رِینولدْز، فرمانده‌ی ارتش!
اگنس ماشین را به حرکت در آورد در حالی که دنده عوض می‌کرد گفت:
- کجا می‌خوای بری؟
میراث با صداقت کامل سخن گفت:
- همون شهری که چند روز پیش بهش حمله شد.
اگنس در حالی که سرعت ماشین را به هشتاد می‌رساند برای لحظه‌ای نگاه‌اش را به نیم رخ میراث داد و گفت:
- تو ذهنت چی می‌گذره؟ چرا اون جا؟
میراث هنوز هم نمی‌توانست اعتماد کند و بگوید شاید گروهک جدیدی در این کشور ظهور کرده که به احتمال قوی کار یکی از سران دولتی کشور‌های مستعمر است؛ پس تنها برای آن که اگنس بیشتر از این سوال پیچش نکند گفت:
- من خبرنگارم فرمانده، هیچکس تا حالا نفهمیده حمله‌ی چند روز پیش به دستور کی بوده من باید بفهمم. شاید بومی‌های اون منطقه بتونن کمکم کنن.
اگنس سری تکان داد و دیگر هیچ نپرسید، بیست دقیقه گذشت تا دوباره به شهر متروک رسیدند، مانند چند روز قبل شال را بر روی صورتش پیچاند و بعد از برداشتن تلفن همراه، یک دفترچه و ضبط صوت کوچکش از ماشین پیاده شد.
رو به اگنس سوال پرسید:
- زبان عربی بلدین؟
اگنس سری به معنای آره تکان داد و هم قدم با میراث مشغول سوال پرسیدن از اهالی آنجا شد.
اگنس آن لحظه حکم یک مترجم را داشت تا فرمانده، سوالات میراث زیادی تخصصی بود جوری که گاهی اگنس می‌ماند چطور آنان را ترجمه کند اما باز هم از کمک به این خبرنگار دریغ نکرد.
فایده نداشت، این پرسش از مردمانی که تنها خداروشکر می‌کردند که زنده هستند غیرطبیعی بود؛ انگار عادت کرده بودند همان‌طور که اگنس می‌گفت.
آما سر آخر پیرمردی که از شدت چروکِ صورتش، چشمانش ریز شده و لبانش جمع شده بود حرفی زد که باعث لبخند کمرنگ بر روی لبان میراث شد.
- یک مرد به اسم احمر البشیر هست شاید اون بدونه که حمله‌ی چند روز پیش کار کی بوده.
میراث با لبخند سوال پرسید:
- می‌دونین کجا می‌تونم پیداش کنم؟
پیرمرد دست لرزانش را بلند کرد و همان‌طور که کوهی که بیشتر از پنجاه کیلومتر فاصله داشت را نشان می‌داد گفت:
- تو غار اون کوه زندگی می‌کنه.
چشمان اگنس از ترجمه این حرف پیرمرد گشاد شد، چرا یک آدم باید در غار زندگی کند؟ یا آن‌قدر ترسو است که به آنجا پناه برده، یا آن‌قدر احمق که...
با دیدن آن که میراث پیشانی پیرمرد را بوسید و به سمت ون رفت از افکارش بیرون جهید. خودش را به او رساند و گفت:
- واقعا می‌خوای به اون کوه بری؟
میراث دستش بر روی دستگیره ماشین ثابت ماند و در حالی که هنوز هم موج خوشحالی بر چشمان یاقوتی‌ کبودش هویدا بود گفت:
- آره!
 
اگنس دستی بر کنار شلوارش کشید، علاوه بر چاقوی جیبی، کُلت کمری‌اش هفت گلوله بیشتر نداشت؛ میراث این کشور را نمی‌شناخت و البته که به او حق می‌داد. در دنیایی که هر لحظه ممکن بود سایه‌ای از خطر بر سرش بیفتد، او به خوبی می‌دانست که باید خود را برای هر چیزی آماده کند.
ترجیح داد به جای آن‌که بگذارد او تنها به کوه برود، خودش نیز همراه‌اش باشد.
با ون بیشتر از هشتاد تا سرعت نمی‌توانست برود ساعت تازه عقربه‌هایش به یازده رسیده بود و این یعنی دوازده ظهر، دقیقا ساعتی که نور خورشید با تمام قدرت خود بر کوه‌ها می‌تابید و مانند یک نگهبان بی‌رحم، هر سایه‌ای را آشکار می‌کرد به آنجا می‌رسیدند، جایی که معلوم نبود چه خطراتی قرار است همراهشان باشد.
ده دقیقه در سکوت به کویر خیره بودند که با سوال اگنس میراث به خود آمد.
- چیزی از حمله کردن و دفاع می‌دونی؟
میراث ابرویی بالا انداخت و گفت:
- نه!
اگنس دندان روی هم سایید و گفت:
- به خشکی شانس! پس فقط خودم تنهام.
میراث کامل به سمت اگنس چرخید و پرسید:
- چرا فکر می‌کنین همه جا قراره بهمون حمله بشه؟
اگنس سوال میراث را با زیرکی مانند خودش جواب داد.
- همون جور که تو فکر می‌کنی پشت هر حمله یک چیزی هست که تو خبر نداری!
میراث از اینجور بازی کلماتی که توسط اگنس صورت گرفت لبخند پررنگی زد و زمزمه‌وار گفت:
- یک زن تو صحبت هیچ‌وقت کم نمیاره!
اگنس با آن گوش‌های تیزش شنید که میراث چه گفت پس زبان باز کرد:
- یک زن هیچ‌وقت، تو هیچ‌چیز کم نمیاره.
میراث لبخند پررنگش را جمع کرد و سری تکان داد، با این حرف اگنس کاملا موافق بود؛ درست است که طعم شیرین مادر داشتن را نچشیده بود، اما کاترین، دایه‌ای که در بهزیستی او را بزرگ کرده بود برایش کم از مادر نداشت. زن‌های دیگری را در طول زندگی‌اش دیده بود و همیشه به این اعتقاد داشت که در دعوای لفظی یا صحبت با زنان بازنده است.
گذر زمان در این کشور برایش کند بود، انگار که شخصی جلوی حرکت عقربه‌ها را گرفته و نمی‌گذارد آنان تکان بخورند اما بالاخره آن یک ساعت زجرآور تمام شد و به کوه رسیدند؛ نزدیک به دامنه‌ی کوه، ون توسط اگنس متوقف شد؛ میراث نگاهی به شیب کوه انداخت خداروشکر کرد که شیب آنقدر تیز نبود که رفتن و پایین آمدن از آن برایش دشوار و سخت باشد.
عزمش را جزم کرده؛ آرام و با طمانینه گام برمی‌داشت اگنس پشت سر میراث راه می‌رفت تا اگر زیر پایش خالی شد بتواند مانع افتادن او از کوه شود.
میراث به نفس‌نفس افتاده و عرق از پیشانی‌اش می‌چکید؛ به این آب و هوا عادت نداشت و همین ماجرا را برایش سخت می‌کرد.
اگنس روپوش مشکی رنگی که بر سر شانه‌هایش نشان نظامی سرگرد خودنمایی می‌کرد را در آورد و به دور کمرش بست؛ حدود ده دقیقه پیاده روی از کوه را به جان خریدند تا به ورودی غار رسیدند.
میراث به حالت رکوع در آمد و دست بر روی زانوهایش گذاشت؛ نفس‌های عمیق و متعددش باعث شد به حالت اولش برگردد.
اگنس کُلتش را در آورد و بعد از روشن کردن چراغ قوه‌ی کوچکش همان‌طور که گام‌های آرام و کوتاه برمی‌داشت با لحن کاملا دستوری و جدی‌اش گفت:
- پشت سر من بیا!
 

میراث جز اطاعت کاری نمی‌توانست بکند، ورودی غار به قدری تنگ و باریک بود که تنها با خم شدن می‌توانستند وارد آن شوند. دیوارهای غار با سنگ‌های خشن و سرد پوشیده شده و بوی رطوبت و خاک در فضا پراکنده بود. نور کم‌سوی روز به سختی از دهانه غار به درون نفوذ می‌کرد و سایه‌های ترسناک را بر روی دیوارها می‌افکند.
در دل آن تاریکی که به لطف چراغ قوه اندکی روشن شده بود، پیرمردی با لباس‌های کثیف و ژولیده به صورت چهار زانو نشسته و دستانش را روی پایش گذاشته بود.
میراث خوشحال به نظر می‌رسید و این را از لبخند ملو بر روی لبانش می‌شد فهمید.
احمر البشیر، با آن لباس سفیدی که کاملا چرک و رنگ و رو رفته به نظر می‌رسید، به خوبی توانست صدا و بوی آن دو نفر را تشخیص دهد. نابینا بود اما هیچوقت آن را نقطه ضعف خود نمی‌دانست.
میراث جایی نزدیک به او بر روی تخته سنگی نشست، اطراف را گذرا نگاه کرد، جز کاسه که مطمئنا برای خوردن آب بود و چند تکه نان چیز دیگری نیافت.
تا خواست حرف بزند احمر البشیر دستی بر محاسن بلند و سفید خود کشید و با صدای ضعیفی که مشخصا بخاطر کهولت سنش بود گفت:
- منتظر اومدمتون بودم.
میراث و اگنس به هوای آن که این پیرمرد از شنیدن صدای پا و صحبت اول ورودشان به غار آنان را شناسایی کرده شانه‌ای بالا انداختند.
پیرمرد کهنسال و ژولیده، تک خنده‌ای کرد و باز هم افسار سخن گفتن را خودش به دست گرفت:
- اینکه تو گذشته چه اتفاقی افتاده و آینده قراره چی بشه رو در حد کم آگاهم!
سپس چشمانی که کاملا سفید و خالی از مردمک رنگی بود را به سمت میراث می‌داد گفت:
- چون دیوانه‌‌ام و به قول مردم دیوانه‌ها چیزایی می‌بینن که مردم عادی نمی‌بینن. حالا بگین می‌خواین آیندتون رو براتون بگم یا راجع به حمله‌ی چند روز پیش سوال دارید؟
میراث و اگنس یکه خوردند و این از دهان وا مانده و چشمان گشاده شده‌ی هر دو کاملا هویدا بود. میراث در این سی و هفت سال از زندگی‌اش تا به حال با همچین آدمی روبرو نشده بود؛ پس سعی کرد به خود مسلط شود، در حالی که نگاه کنجکاوش را به پیرمرد می‌داد گفت:
- می‌دونی حمله‌ی چند روز پیش کار کی بوده؟
پیرمرد سری به معنای دانستن ماجرا تکان داد و گفت:
- یک نفر ازت کینه داره، اگر به این شهر نمی‌اومدی تو همون بیابونی که در حال گرفتن
گزارش و خبر بودی کشته می‌شدی.
میراث شکه شد، پس حدسش درست بود، اینکه تنها خودش و رایان مجروح و زخمی شدند بی‌دلیل نبود، این حس کارگاهی میراث همیشه برگ برنده‌ی او بود.
اگنس بدون آن که بگذارد میراث سوالی بپرسد گفت:
- می‌دونی کار کی بوده؟
احمر دوباره سر تکان داد و گفت:
- می‌دونم اما اگر بگم من رو می‌کشن؛ ‌اونقدر عمر کردم که از مردن ترسی نداشته باشم، اما شکنجه‌‌ی روح اونم توسط اجنه از شکنجه آدمیزاد بدتر و وحشتناک‌تره.
اگنس متوجه حرف پیرمرد نشد؛ میراث کنجکاو بود تا ترجمه‌ی فرمانده را بشنود؛ اما به جای آن اگنس دوباره سوال پرسید:
- منظورت از اجنه، روحه؟
پیرمرد سرش را به سمت اگنس که هنوز ایستاده بود چرخاند و گفت:
- نه! روح آزار نداره؛ توضحیش آسون نیست.
میراث کنجکاو در حالی که نگاه‌اش میان پیرمرد و اگنس در چرخش بود سر آخر طاقت نیاورد و پرسید:
- چی شد فرمانده؟!
 
لگنس چشم به چشمان مشتاق و براق میراث داد و گفت:
- هیچی پاشو بریم. بیشتر از این نمی‌تونه بهمون کمک کنه.
میراث قصد کرد بلند شود که با صدای پیرمرد نیم خیز ماند.
- آینده‌ی خوبی در انتظارتون نیست! سایه‌ی سیاه‌ی شوم مرگ رو، روی یک نفرتون کاملا احساس می‌کنم. عاقبت یک نفر از شما مرگه!
اگنس حتی این حرف را ترجمه نکرد و جلوتر از میراث حرکت کرد و از غار بیرون رفت. نفس‌های متعدد و عمیق کشید بلکن از التهاب درونش بکاهد؛ با صدای میراث به خود آمد.
- حرف آخر احمر چی بود؟
اگنس موهای هویجی رنگش را به پشت گوش فرستاد و در حالی که سعی داشت خودش را خونسرد نشان دهد گفت:
- خرافه!
اگنس خواست از کوه پایین برود که میراث از بازویش گرفت و او را به سمت خودش کشید، رخ به رخ هم قرار گرفتند با این تفاوت که قد اگنس اندکی کوتاه‌تر بود. میراث به هوای آن بود که پیرمرد چیز مهمی گفته که اگنس قصد ترجمه‌ی آن را ندارد؛ پس در حالی که نگاه‌اش بین آن چشمان وحشی مشکی و لبان رژ خورده در حال رفت و آمد بود گفت:
- احمر چی گفت که تو رو اینجوری بهم ریخت؟
اگنس بازویش را با یک حرکت از دست میراث بیرون کشید و در حالی که مچ دست پسرک را می‌پیچاند و آن را به پشت سرش می‌برد از پشت کنار گوش میراث که از درد چهره درهم کرده بود و آخ بلندی گفت سخن گفت:
- بار آخرت باشه دستت بدون اجازه به من می‌خوره! این بار تذکر بود دفعه بعد...
میراث میان کلام اگنس پرید و در حالی که سعی داشت مچ دست پیچ خورده از پشتش را نجات دهد نالان گفت:
- باشه! باشه! ول کن، غلط کردم.
اگنس دست میراث را رها کرد و همان‌طور که از کوه پایین می‌رفت گفت:
- اگه تا ده دقیقه پایین نبودی میرم؛ پس عجله کن.
آن لحظه، برای اگنس، هیچ چیز جز فرار از آن مرد کهنسال ژولیده اهمیت نداشت. میراث، با آن چهره‌ی خسته و نگرانش، در پس‌زمینه‌ی افکار فرمانده محو شده بود؛ انگار که اصلا در دنیای او وجود خارجی نداشت.
اگنس به سرعت از او دور می‌شد، گام‌هایش مانند پرندگان وحشی‌ای بود که در جستجوی آزادی به پرواز درآمده‌اند. در آن سکوت، شنیدن نامش از زبان میراث، به گوشش نمی‌رسید.
برای یک آن اگنس به خود گفت:
- چرا باید به حرف اون پیرمرد توجه کنم؟
اما بلافاصله در ذهنش، تصویر آن مرد با موهای ژولیده و چهره‌ای پر چروک که مردمک نداشت، در دلش بلوا کرد. کلماتش، همچون دانه‌های باران بر زمین خشک، به دلش نفوذ کرده و او را به تفکر وا داشته بود. آن سوال احمقانه‌ای که از خود پرسید به یک باره دود شد و به هوا برخاست.
با شتابی بی‌پایان، خود را از کوه دور و در دلش آرزو کرد که کاش می‌توانست فراموش کند. فراموش کند که آن مرد چه گفته و چه احساسی در دلش ایجاد کرده است.
به ون رسید، حتی برنگشت تا ببیند میراث به کجا رسیده، سوار ماشین شد و سرش را بر روی فرمان ماشین گذاشت.
کمی گذشت تا درب کمک راننده توسط میراث باز شد و او هم درون ماشین نشست. اگنس سرش را از روی فرمان برداشت و در حالی که می‌خواست سوییچ ماشین را بچرخاند گفت:
- بهتره برگردیم.
میراث که بخاطر پایین آمدن از کوه اندکی پایش آزرده شده بود با گره‌ی کور ابروانش سری تکان داد؛ آن لحظه پرسیدن سوال می‌توانست آتش به باروت اگنس بزند؛ پس ترجیح داد کاملا زیپ دهانش را بکشد و لام تا کام سخن نگوید.
 
عقب
بالا